منوی دسته بندی

این قسمت: سپیده ای که راضی به رضای خدا شدن ازش بر نمیاد

بعد از یکماه خونریزی و لک بینی، تصورش رو هم نمیکردم که حالاحالاها ردی از قرمزی خون ببینم. برای اون یکماه بیشتر از اینکه ناراحت باشم چه بلایی داره سرم میاد، خوشحال بودم؛ اونم فقط بخاطر ماه رمضون که میشد هر 30 روزش رو بعد از چندسال روزه بگیرم. بار اول نبود که چنین اتفاقی میفتاد و طبق تجربه میتونستم حدس بزنم که یکی دوماهی راحتم.

اما متاسفانه اینجوری پیش نرفت.

تو این پست گفته بودم که چقدر دلم میخواد نمازشب بخونم ولی هربار جوری پیش میره که نمیشه و خیلی خیلی کم پیش اومده که موفق به خوندنش بشم.

دیشب تصمیم گرفتم امروز روزه بگیرم و ساعت رو جوری تنظیم کردم که نیم ساعت جلوتر از اذان بیدار شم تا به نماز شب هم برسم.

طبق معمول روزهایی که من نیت نمازشب میکنم، قبل از زنگ خوردن ساعت، با صدای سنجاق‌سینه بیدار شدم و بله !!! همه نقشه هام در شرف نقش برآب شدن بودند.

میدونستم اگه نشینم پای سجاده، کلافه میشم پس تصمیم گرفتم اینبار یه همراه دوساله‌ای کنار خودم داشته باشم. رفتم دستشویی، وضو گرفتم، سجاده سبزم رو پهن کردم و چادرم رو سرم گذاشتم. یه شکلات دادم دستش و گفتم: « مامان نمیتونه سر این نماز بغلت کنه؛ اما میتونی بشینی کنارم یا دراز بکشی و نگاه کنی» و الله اکبر نماز رو گفتم. سنجاق‌سینه با تعجب و حیرت و گاهی بغض که از آغوش مادرش محروم شده من رو نگاه میکرد.

سلام نماز وتر رو که دادم، سفت بغلش کردم. هنوز هشت دقیقه تا اذان صبح وقت بود اما از اونجایی که زمان دم دمای اذان صبح خیلی زود میگذره، اون هشت دقیقه هم نهایت تو 8 ثانیه گذشت و نفهمیدم چجوری لیوان چای ماسالا رو سرکشیدم تا انرژی کافی برای روزم رو بگیرم. و بعد از اون، نماز صبح و دو رکعت بعدش رو با سنجاق‌سینه خوندم.

این یه موفقیت بزرگی تو زندگیم محسوب میشد و از اینکه تونسته بودم مانعم، که همراهی سنجاق‌سینه باهام بود رو، دور بزنم خوشحال بودم.

اینجوری هم سنجاق‌سینه به مراد دلش، که همراهی با من بود رسید، هم من به مراد دلم که نشستن پای سجاده بود رسیده بودم. چادرم رو از دور سرم باز کردم و کوچولوی دوساله‌م رو بغل گرفتم و سرجاش گذاشتم، بالشتم رو گذاشتم کنار بالشتش، موهام رو دادم دستش. و کمی بعد در حالیکه موهام هنوز تو دستهاش بود آروم خوابش برد.

با خودم فکر میکردم این یک ساعت و نیم بیداریِ سنجاق‌سینه حتمن توفیق این رو نصیبم میکنه که تا ساعت 10 صبح خوابیدنشون رو ببینم؛ اما زهی خیال باطل.

برای صبحانه نون نداشتیم، تخم مرغهایی که از دیشب بیرون از یخچال گذاشته بودم رو باهم شکوندیم. همزن میچرخید و سنجاق‌سینه مشغول اضافه کردن وانیل، شکر،شیر، روغن و آرد و کمی بکینگ پودر بود و بعد هم کمی گردو موز حلقه شده به مواد کیک اضافه کرد.کمی بعد بوی کیک تو خونه پیچید.

یکی یه برش به هرکدومشون دادم و سنجاق‌سینه هم همونجور که منو می‌پایید تا از جلوی چشماش دور نشم، کیکش رو مزه مزه میکرد.

با خودم گفتم یه برش شکیلش رو برای افطارم نگه میدارم و با شربت آلبالو میزنم تو رگ، هنوز فکر مزه خوشمزه افطار از ذهنم نگذشته بود که رنگ آلبالو تمام هیکلم رو گرفت.

اون لحظه چیکار کردم؟؟؟ تا میشد گریه.

دردونه در اتاق رو برام بست تا تو خلوت خودم راحتتر گریه کنم.

اما صدای مامان گفتن‌های سنجاق سینه منو به بیرون اتاق کشوند، با دستمال اشکهام رو پاک میکرد و صورتش رو میاورد جلوی لبهام تا بوسش کنم و آروم شم. یه مشت ناله و اشک بودم که گوشه مبل کز کرده بودم و نمیدونستم جریان چیه؟! چرا نمیشه؟! باید بشه؟! حتمن باید بشه؟! حتمن کاری کردم؟! چیکار کردم؟! لعنتی ذهنم به هیچ جا نمیره، جز یه جا؟!

  • یعنی بخاطر اینه که یکی رو بلاک کردم؟ خب خودش بهم حرف بد زد. من در جوابش فقط بلاک کردم.

حاجی هم که در مقام دلداردهنده تمام سعی خودش رو میکرد گفت:« اگه کاری کرده باشی، باید دنبال نزدیکات بگردی؟!»

  • یعنی به تو بدی کردم؟ خب تو هم به من بدی کردی؛ این به اون در. ( درسته که ناراحت بودم وگریون ولی نمیشد که میدون رو برای کسی باز بذارم)
  • نه عزیز من، مشکل تو این نیست. مشکل تو اینه که خدا میخواد راضی باشی به رضاش و این از تو بر نمیاد.

نمیتونستم حرفش رو قبول کنم. یعنی قبول کردنش قشنگ بود، آرومم میکرد؛ اما سخت بود برام.

حق دارم شک کنم به لجبازی خدا با خودم یا دنبال یه گناهی بگردم که مرتکب شدم و تقاصش اینه که نتونم کاری که دوست دارم رو انجام بدم.(نمیگم عاری از گناهم، منظورم گناه کبیره اس که نتیجه اش محرومیت از نماز و روزه باشه)

تو گوگل زدم پاسخگویی به مسایل شرعی و همونجور که گوله گوله اشک میریختم برای یه کارشناس مشکلم رو مطرح کردم و سیرتاپیاز غصه ام رو تعریف کردم.

عجیب بود برام ولی همون حرفی رو زد که حاجی بهم گفته بود.

  • تو عاشق خدایی، پس هرجوری که محبوبت میخواد عمل کن.
  • آخه خدا به همه میگه نماز بخونید و روزه بگیرید. از من برعکسش رو میخواد؟
  • نه برعکسش رو نمیخواد. از تو میخواد که راضی باشی به صلاحی که برات دیده.

و من باید تمرین کنم که راضی باشم به رضای خدا، حتی تو چیزهای عجیب.

خدامهربونه💙

sepideh alipour وب‌سایت

‫8 نظر

  • مونا گفت:

    تجربه های مشترک
    اینجور وقتا دختر سه ساله ی دورنم بدجوری خشمگین میشه و پا می کوب زمین
    چراااااااا من؟چرا آقای میم این بلاها سرش نمیاد یا میلیاردها مرد دیگه؟
    چرا برای ما زن ها چنین خوابی دیدی؟پس لطفا میل و شوق عبادت هم بگیر که اینجوری غم سوزمان نکنی پلیز!
    اما می دونی این ها همه اش یک کلید داره
    کل زندگی یک کلید داره پذیرش”
    مثل نقشه های راه خوان که اگر اشتباه بری می پذیرند و سریع یک راه دیگه جلوی پای آدم می ذارند!
    خدا می خواهد ما به این پذیرش برسیم
    پلن دوم مثلا می تونه روضه گوش کردن باشه گاهی یک قطره اشک آدم رو هزاران قدم جلو می بره
    در هر صورت قبول باشه 🌸

    • sepideh alipour گفت:

      دخترکوچولوی سه ساله درونت حق داره خب. با پیامت یاد روزهای گذشته افتادم، دلم میخواست اونروزا زودتر برسه تا یه کم از نماز خوندن و انجام واجبات دور شم و مثلن به قولی استراحت کنم.
      چه گذشته مضحکی؟! استراحت. اصلن با تفکرات الانم که عجیب شوق سر به سجده گذاشتن دارم همخونی نداره. مرسی عزیزم اره راه های دیگه ای هم هست 😉👌 ممنونم💕

  • ببخشید که نتونستم جلو خندمو بگیرم😂😂😂 ولی خب چه کاری بود آخه نماز شب خوندن؟ میذاشتی روزه‌تو بگیری بدون دردو خونریزی😂 نماز شب باهات مشکل داره. به روزه‌ی خالی رضایت میدادی.😂
    ایشالا سال بعدی🥴❤😘

  • آرامش گفت:

    سلام سپیده‌ی عزیز
    بعد از مدتها اومدم اینجا و دیدم چقدر مطلب نوشتی و من نخوندم 🙂
    حالا دونه دونه میرم می‌خونمشون
    چقدر پیام مونا به دلم نشست، واقعا با پذیرش چقدر آسون میشه همه‌چی برامون ولی خودِ اون پذیرشه یه مرحله‌ی خیلی خیلی سخته!!

    + عزیزم برای این مشکل جسمیت حتما راه چاره‌ای هست، نیست؟
    جدا از مسائل دینی و انجام واجبات، اینطوری که خیلی سخت میشه 🙁

    • sepideh alipour گفت:

      سلام آرامش عزیز. ممنونم که اومدی. جات خالی بود اینجا.
      آره رسیدن به پذیرش یه مرحله خیلی سختیه.
      آره حتمن باید باشه راه حلی. یه کم تنبلی کردم نرفتم سراغش. دیگه باید برم دنبال راه درمون.

  • […] این قسمت: سپیده‌ای که راضی به رضای خدا شدن ازش بر نمیاد. […]

  • […] که دیروز برام افتاد(برای خوندنش میتونید اینجا کلیک کنید) توی ذهنم وول میخورد که رسیدم به این […]

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *