روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

گور بابای این کون لق ها

  • ۱۰

کلی حرف داشتم برای گفتن، همه را نوشتم اما از انتشار خود داری میکنم.

 فقط اینکه " گور بابای خانواده زنگ آبادی و جد و آبادش و اطرافیانش"

"... همه مسئولین ریز و درشت مملکت"

من راه خودم را میروم

چرا که زندگی باید کرد

حتی در شهری که نفس کشیدن جرم است ...

 

خزعبلات من در سی امین روز از اردیبهشت1401

  • ۱۶

اردیبهشت 1401 هم این چنین گذشت، خیلی سریعتر از فروردین و بهتر از آن اما از لحاظی نه بهتر از سال گذشته اش.

راستش هر سال همه چیز بدتر از سال قبلش می شود و مسئولیت من برای کسانی که به دنیا آوردمشان سخت تر و سخت تر.

نمی گویم میخواهم تمام باشم، اما باید به قدر کفایت درست عمل کنم.

بچه پس نزده ام بیرون که بروم سی خودم زندگی کنم.

باید تمام تلاش خود را به کار گیرم.

رفته ام حمام و کرم دکتر ژیلا را پیدا نمی کنم.

بدون کرم پا بعد از حمام، تمام بدنم مور مور می شود،بدجوری به وجودش عادت کرده ام.

صبحانه یک لیوان چای  با یک قند سفید خوردم.

همین الان که ساعت حول وحوش 11 ظهر است.

دلم کمی ضعف رفت و  یک لقمه کوچک نان و سیب زمینی پخته خوردم که رویش یک قاشق مرباخوری سس مایونز نیز زدم.

اولش چسبید اما حالا احساس سنگینی میکنم.

حساب خورد و خوراک دوباره از دستم در رفته است و هرچیزی که سر راهم قرار می گیرد بی هیچ حسابی و کتابی با لذت می لنبانم.

سلام وصلوات گویان به روی ترازو میروم و آه کشان از آن پایین می آیم.

نمیدانم کجا نوشته است که "تو هر چه میخواهی بخور و وزن اضافه نکن که هیچ ،کم هم کن."

اما خدایی این بود رسم زندگی من تا 27 سالگی.

هرچه دلم میخواست ، هرچقدر که میخواستم میخوردم بدون آنکه ورزش کنم و یا فعالیت خاصی داشته باشم.

کارم در روز خوردن و خوابیدن بود.

والا رودربایستی ندارم که حقیقت امر این بود.

دیروز اشتم به آرزوهایم در این روزهایی که حس خنثی بودن دارم و نه از چیزی حرص میخورم و نه به وجد می آیم،می اندیشیدم.

آرزویم تا این جا تقلیل پیدا کرده است که :

"بنشینم کنار دست راننده ای که همسرم است و فرزندانی که ساکت صندلی عقب ماشین نشسته اند.

و بزنیم به دل جاده."

اصلا نه خیلی ساکت.همین که در ماشین،14ماهه ساکت بنشیند نه روی صندلی خودش،بلکه حتی روی پایم هم قبول است،فقط ساکت بدون نق و غر بنشنید و بگذارد از آهنگی که پخش میشود و مسیر لذت ببریم ، برایم در حد آرزو شده است.

باید خودم را بندازم در مسیر اجرای برنامه هایم.

اینگونه پیش رفتن و خنثی بودن را دوست ندارم...

مدتهاست که بی هیچ هدفی که مرا سر ذوق بیاورد بیدار میشوم و به خواب میروم.

این برایم خوب نیست.

حتی امروز داشتم به این می اندیشیدم که چه شده است مرا که نمازهایم که همیشه اول وقت خوانده میشد هم به فراموشی سپرده شده  و نخواندش هیچ تاثیری در روح و روانم ندارد .

چرا نماز اهمیتش برایم کم شده است.

چه اتفاقی افتاده؟

نه تنها نماز که خیلی چیزهای دیگر .

در یک کلام یک انسان خنثی شده ام.

میدانم که این حالت در طولانی مدت به من آسیب میزنم.

هرچند که الان به آرامشی رسیده ام و در هول و ولا و ترس و اضطراب نیستم که آخ نشده است و نمیشود و پس من چقدر عقبم.

یک بعد این قضیه شاید برمیگردد به لذت بردن از زندگی حال و دوست داشتنش که خب برد بزرگیست در زندگی.

اما لذت بردنی که هیچ سودی برای آینده نداشته باشد بنظرم چیز درست نیست.

حداقلش اینکه مسیر لذت را به  سمت خواسته هایم ببرم و حالم را دریابم تا در آینده،حسرت گذشته گریبانم را نگیرد.

گاهی آدمی در این حالت قرار می گیرد.

اما میدانم که اگر بگذارم این حالت تداوم پیدا کند ، به ضررم خواهد بود.

و فکر میکنم تا اینجا بهتر است دیگر تمامش کنم و به خود بیایم.

با آرامشی که حالا هست و از ادامه خنثی بودن برایم مانده،بروم به سراغ اجرای بهتر کارهایم و روی ریتم انداختنشان.

یه مامان مجرد

  • ۱۶

به خودم میگم :

فکر کن یه مامان مجردی که باید نه تنها از پس هزینه های خودت که از پس هزینه های پسرهات هم بربیای.

نشد

نمیشه

اما و اگر

هم نداریم.

داری اذیت میشی

از اینکه دستت تو جیب خودت نمیره،داری آسیب می بینی.

راهی هست.

پیداش میکنی

اخباری که روزه اش واجب است

  • ۲۶

گفت: «خبر نخون داغونت میکنه.»

با صورتی که هیچ تغییری در هیچ قسمت از اعضایش رخ نداد.خیره نگاهش کردم و با خود اندیشیدم که چه جمله آشنایی است.

این را من سه سال پیش، به هرکسی در مسیر راهم قرار می گرفت می گفتم و از او عاجزانه خواهش میکردم که خبر نخواند که نه تنها آب و نان نمی شود؛ بلکه سوهانی عالی برای اعصاب و روان آدمی است.

آن روز که تصمیم گرفتم به طور کامل از شنیدن هرگونه خبری پاک بشوم،به تک تک اعضای خانواده التماس کردم شما را به هرکسی که می پرستید،زمانی که من در کنارتان هستم خبری را بازگو نکنید و نبینید که مبادا به گوش مبارکم برسد.

پی در پی شنیدن خبرهای ناگوار در چندین سال اخیر، با اینکه با هیچ کدامشان درگیری مستقیم نداشتم ، حسابی مرا ترسانده بود و از درون حالم خراب بود.

سیل های بهار و اتفاقات پشت بندش

آتش سوزی پلاسکو

غرق شدن کشتی سانچی

سقوط هواپیما اوکراینی (منهدم کردن هواپیمای اوکراینی L )

حادثه مکه و اتفاقی که در منا افتاد

ویروس همه گیری و کرونا

زمین لرزه هایی که مردم کشورم را درگیر کرد

قتل و کشتار و  گرانی و گرانی و گرانی و هیچ مسئولی به روی خود نیاوردن

 در این چند سال ،هیچ وقت پیگیر هیچ اخباری نبودم و این ها را همه را گذری می شنیدم.

گذری می شنیدم و روانم آشفته می شد .در بطن ماجرا میبودم چه اتفاقی برایم می افتاد؟

با شروع کرونا و فشاری روحی شدیدی که بر من وارد شد، بنا بر این شد که حتی نگذارم دیگر اخبار گذری هم به گوشم برسد.

دیگر نمی دانستم کجا زلزله آمده

دیگر نمی دانستم که وضعیت کشور قرمز شده است و کرونا دارد جولان میدهد

دیگر نمی دانستم که اوکراین و روسیه در گیر جنگ شده اند

دیگر نمی دانستم که روغن در بازار نیست (برای سال 1400)

دیگر نمی دانستم که چه کسی از چه کسی طلاق گرفت ؟ (حذف شبکه خبری ،حذف اینستاگرام را هم در پی داشت و این دو به هم متصل بودند)

دیگر نمی دانستم ...

و این چنین خیلی از اتفاقات در پس گوشم رخ داد  و من مدتها بعد از وقوعشان مطلع شدم که تاثیرش برایم همانند خواندن کتاب تاریخ بود.کاری که شده بود و من فقط خواننده اش بودم.

حالا اما دو هفته ای می شود که به خواندن اخبار اقتصادی روی آورده ام.

آن هم فقط یک پومودورو در روز،که البته در این دو هفته فقط توانستم چهار روز خبر بخوانم،و صد البته آن هم فقط اخبار اقتصادی.

و همچنان خبر حوادث و سیاسی خط قرمز ذهن من است و آمادگی شنیدنش را ندارم.

بله بله

خوب میدانم اقتصاد-سیاست-حادثه به یکدیگر مربوط هستند،اما چه خوب است که خودم را می شناسم و مرز بین این سه را شناسایی کرده ام تا ورود انجام ندهم.

گهگداری هم تفننی درگیر اخبار زرد می شنوم .مثلا اینکه کدام اینفلوئنسر از همسرش جدا شد.

اگر در پست قبل به حرص خوردن اشاره کردم، منظورم از آن حرص خوردن ، دانه دانه کشیدن موهایم  و آی چه کنم ؟چه کنم؟ سر دادن نبود.

نه حرص از جنس دیگری ست .واقعا بعد از این همه گرانی و قتل و غارت در جلوی چشمانم به مرحله سر شدگی رسیده ام که بشنوم و روانم پریشان نشود.

دیگر برای گرانی اقلام ، نه این ککم خواهد گزید و نه آن دیگری.

خبر خوش اینست که حال، با روانی آسوده که هیچ کسی اجازه پریشان کردنش را ندارد،پا در مسیرم گذاشته ام.

این حال الان من است که خواندن اخبار اقتصادی پریشانم نمی کند و به تویی که میخوانی و آشفته میشوی و انتخابت اینست که گوش ندهی، احترام می گذارم و درکت می کنم. چرا که من هم درگیر این روزها بوده ام و حالا گذر کرده ام. انقدر بالاپایین دارد این زندگی که ممکن است دوباره برگردم به همان روزهایی که نمیدانستم چه و چه و چه.

از اینکه خانواده ما با یک حقوق کارمندی،با دو فرزند و بدون اینکه جایی از این کره خاکی،سند زمینی به نامشان باشد مشمول دریافت یارانه معیشتی نشدند،مغزم سوت نکشید.اما شنیدن این خبر برای خانواده هایمان دردآور بود و عصبی شان کرد.به گمانم باید یک دوره روزه اخبار بگیرند.بگیرند تا اعصابشان آرام شود و دوباره برگردند.

مثل کاری که من با اینستاگرام و اخبار کردم و حالا با دید دیگری با اینها مواجه می شوم.

برای من اصل خانواده ام هستند. همین که خانواده ام صحیح و سلامت هستند و در کنارم، من شادترینم و شکرگزار آن خدایی هستم که به روز قیامتش ایمان دارم.

نمیگذارم چشمانم محتاج بخشش کسی باشند،حتی اگر این بخشش، حقم باشد؛ از جنگ برای حق خود میگذرم، چرا که اگر نگذرم با اعصاب و آرامشم بازی می شود و این برایم با ارزشتر است.

و به آمدن آن روز که ظالم در مقابل من ایستاده تا گوشهایش به صوت بخشش من منور شود،ایمان دارم.

«من ببخشم،خدا هم می بخشد؟»

 

سخن آخر : پناه من خداست و من به پناهم ایمان دارم.

گفتگوی درونی

  • ۱۹

این تنها یک گفتگوی درونی است :
«عجله و کم آوردنت رو درک نمیکنم.
زندگی عجله ای کی رو به کجا رسونده؛ که تو رو برسونه؟
مگه رشد قدم به قدم پیش نمیاد؟
پسرهات رو ببین چقدر آهسته دارند مسیر رشد رو طی میکنند؛ آنهم فقط با چاشنی لذت.
در مسیر رشد،تو سختی می کشی، این سختی انقدر آهسته و آروم هست که بعدها دلتنگش میشی.
دلتنگ روزهایی که تو رو ساخت و رشد داد.
هنوزم میشه هنوز هم میتونی.
یاد اون دوره ای بیفت که تونستی و از پسش براومدی،پس باز هم میشه؟چرا نشه؟
کسی نمیتونه جلوی پیشرفتت رو بگیره،جز یک نفر و تو خوب میدونی اون یک نفر کیه؟
خودتی.
کی میگه 32 سال دیره برای شروع وچون تو هنوز نرسیدی و باید تا الآن میرسیدی ،پس دیگه همه چی تموم شد و رفت؟
فقط ذهن خراب میتونه اینها رو بگه و بس.
مگه آدم عاقل به چرندیات ذهن خراب گوش میده ؟
اگه گوش بدی پس عاقل نیستی.
این حرفها رو که برای قشنگی نمیزنم.
میگم چون بهش باور دارم و میخواهم بهش پایبند بمونم.
حرف که تنها برای گفتن نیست.
حرف برای اینه که پاش وایستی .
سپیده باش و پای حرفات وایسا» 🤛💪💝

دهک بازی یا دلقک بازی؟مسئله اینست

  • ۱۷
 
راستشو بخواین تا الان رده بندی دهک ها رو نمی‌دونستم و وقتی تیتر رو خوندم:  «یارانه معیشتی۴۰۰هزارتومانی » با ذوق خبر رو باز کردم که شاید بهمون تعلق بگیره.😂
اما خب کاشف بعمل اومد ما حتی جزو دهک دهم هم نیستیم.😑
حالا اینکه چرا هی زرت و زرت بی ذره ای ولخرجی کم میاد،آی دونت اعلم، الله واعلم 😐
با این تفاسیر و طبق دسته بندی‌های دولت، خانواده ما جزو  ۴درصدی ها هستند و خب من این موضوع رو چند ساعتی بیشتر نیست که متوجه شدم. 🙃

هندوانه بخور غم نخور

  • ۵۰

نشستم به خواندن اخبار اقتصادی،مدام میخوانم و حرص میخورم،حرص می خورم و میخوانم و این چرخه ادامه دارد، و البته این وسط گاهی هم به خود میگویم:"بس است دیگر،بخوان و حرصت را بخور اما فقط حرص نخور،کمی عاقل باش و پا در مسیر درست بنه."

تب اخبار را باز کردم و تیتر"غول بعدی پوشاک" توجه ام را به خود جلب کرد.

لباس،چیزی که نیاز هر فردی است چه در خانه باشد و در خفای خود و چه در جامعه و در میان مردم.

هر جای هرجا که باشد،نیازی است که استفاده از آن لزوم دارد؛همانند غذا که نبودش، برای ادامه حیات در جامعه ممکن نیست.

غول بعدی تولید پوشاک،احتمالا کشور بنگلادش می باشد  که در جنگ، امریکا آن را با خاک یکسان کرد و گویا اگر اشتباه نکنم در هر کیلومتر مربع 23 بمب بر سر آن کشور افکند .

و ما  کمی بعد بجای دیدن "میداین چاینا" شاهد "مید این بنگلادش" خواهیم بود.

حال چرا آن کشور دارد به غول تبدیل میشود،سرزمین ایران مهد دلیران،مدام آوار بر سرش خراب میشود ؟

  • خاک برسرت کنن ، به چه حقی فرزند خود را با فرزند دیگری مقایسه میکنی ؟
  • فرزند کجا بود،کشور است.
  • کشور هست که هست.خجالت بکش.اصول تربیتی نخوانده ای؟
  • برو  بابا.

( با عرض پوزش از این پارازیت)

مدتی است که ایران با بحران کم آبی مواجه شده و از اینرو تصمیم بر این شد که تولید پنبه کاهش پیدا کند و آبی برای تامین این محصول در نظر گرفته نشد.

لذا پوشاک ایرانی با قیمتی گزاف نسبت به غولهایی چون ترکیه و انگلیس،در دسترس ساکنین این کشور قرار می گیرد که خب چه کاری است؟

حمایت از تولید ملی با این وضع فقر مملکت بخورد فرق سرمان.

تولید پنبه با حجم کم آبی که مصرف می کند،حمایت نشد

 اما

اما

اما

 تولید هندوانه با حجم مصرفی آب، بسیار بیشتر از پنبه در صدر امور است و صادراتش را به ترکیه شاهد هستیم.

من با عقل ناقصم،این موضوع را درک نکردم،اگر شما میتوانید برای روشن سازی ذهن من قدمی بردارید و جهت شفاف سازی به من بگویید که: جان جانانم خنگول جانم،چطور نمیدانی هندوانه بسی مهمتر از لباس تن است؟ هندوانه جلای روح و جان است در گرمای تابستان،همنشین انار است در شب یلدا و غیره و ذلک .

و در نهایت نخواهید از من که این شکر را بر سر زبان جاری نسازم :

"شکر برای مسئولان با تدبیری که هندوانه را در راس امور قرار دادند و در راه خدا قدم برداشتند ."

 

جریان یکی از پومودوروهام

  • ۳۶

یک ساعتی هست که بچه ها با پدرشون رفتند پارک.

خونه تا حدی مرتب بود،که مجبور نشم بنشینم پای تمیز کاری.

تایمر موبایل رو روی 25 دقیقه فعال کردم و شروع کردم به نوشتن.

پومودوروی بعدی رو اختصاص دادم به خوندن اخبار اقتصادی و وضع مملکت.

قرار هست یارانه نان به هر کد ملی داده بشه ، اون هم مبلغ چهار هزار تومان.

چقدر خوشحال کننده بود این خبر برام.

حجم کثیری از خوشحالیم برای ثروتمندان جمع بود که فکر نکنند دولت به فکرشون نیست.

نه عزیزان دل،خوشحال باشید که شما هم که قوت غالبتون برنج و گوشت و نان های اعیانی است،قطعا سهمی از یارانه نان سنگک دارید و سرتون کلاه نمیره.

الحمدالله که عدالت اجرا شد.

آخرین اخباری که خوندم قحطی ماکارونی و آرد و روغن در آلمان بود.

تامین کننده این اقلام گویا اوکراین هست که دست برقضا درگیر جنگ با روسیه است و حال و حوصله ای براش نیست که بخواد شکم آلمانی ها رو سیر کنه.

فروشگاه های آلمانی هم خالی و عاری از این اقلام.

با دیدن ویدیو ،اشک تو چشمام جمع شد.ویدیو رو یک ایرانی ساکن آلمان گرفته بود و می نالید از غارت اقلام توسط آلمانی ها با وجود فقیر نبودنشون.

می گفت : دم ایرانی ها گرم که با وجود فقرشون خیلی بافرهنگ ترند.

 

https://www.alef.ir/news/4010113084.html

نتونستم بگم

  • ۴۲

میگن درمان ذهن آشفته نوشتنه.

اومدم بنویسم .

نوشتم اما پاک کردم.

درمان درماندگی حال حاضرم صحبت با یک دوستی هست که موقعیت مشابه من داره و دغدغه ای چون من.

بخش خصوصی زندگی من داره من رو عذاب میده.

کاش میتونستم بگم.به همه دنیا بگم.

اما خصوصی ترین قسمت زندگیمه...

 

غلتک

  • ۴۵

تو مرامم نیست اینجا در حد یک جمله پست بگذارم،اما فقط اومدم و بگم :

«من همونی ام که افتاده بود رو غلتک و حالا یکباره استپ کرده و نمیدونه باید چجوری دوباره غلتک رو راه بندازه.»

بمون اینجا به تاریخ ششمین روز از اردیبهشت 1401

یک ماه دیگه میام و گزارش کار میدم.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم