روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

یک غروب پاییزی

  • ۰

یک نفر مرد.
یک نفر در یک روز پاییزی مرد.
یک نفر در کوچه ی ما در یک روز پاییزی مرد؛یک مرد.
مردی که ربطی به زندگی من نداشت.
شاید هم داشت،چرا که ارتباط غیرمستقیم انسانها و موجودات باور من است.
کمی صبر کنید؛به گمانم او در زندگی من تاثیر گذار بود.
شاید اگر ده سال قبل،مغازه اش را به مادرم اجاره نداده بود،زندگی الان من،طوری دیگر میبود.نمیگویم بهتر یا بدتر؛ اما طور دیگری.شاید نه،قطعا.
آن مرد را تقریبا همه اهل کوچه هر روز میدیدند.
اکثرا کنار مغازه اش صندلی میگذاشت و مینشست و در هوای سرد،داخل مغازه اش.
مغازه ای که رنگ همه نوع فروش و تجارتی را دید و حالا کرکره اش پایین است و چند پرچم سیاه به آن چسبیده.
از امروز دیگر او را نخواهیم دید،هیچوقت در این دنیا.
نمیدانم پشیمان است یا خوشحال.
اما آرزویم برایش خوشحالیست در آن دنیا

 

غرهای فرو خورده

  • ۰

دلم گرفته،دوست دارم گریه کنم.
از چی؟
از خستگی...
خستگی میتونه دلچسب بشه ؛اگر تو این خستگی ها درک بشی.
اما امروز و امشب خستگی ام‌،دلچسب نیست.میخواستم پیام بدم و سفره دلمو باز کنم.اما گفتم ،خستگی هات به کسی چه ؟! 
مگه مردم کم درد دارن که تو هم هلکی پاشی بری غرهاتو به جون اونا بگی و مخشون رو بخوری.
راستی دیگه کم کم دارم راه میفتم،راه میفتم که چهارساله رو به تنهایی ببرم کلاس و برگردونم.
همین
برای امشب فقط همین

 

درک نیازها

  • ۰

طبق قرار پیش نرفتم و چند روزی وقفه افتاد و خوشحالی آخر ماهم ؟! اوم شایدم بشود از چند روز ننوشتن فاکتور گرفت و باز هم خوشحال شد .
علت یا بهتر است بگویم بهانه ننوشتن،تنها خستگی بود و بس.
هرچند که این تنها یک بهانه است،اما شما این خستگی را جوری بدان که حتی نای شب شیر دادنهای شبانه هم نباشد.
دیروز دلم گردش بازاری میخواست؛از بین گزینه های

قضاوت کنید،تاسرتون بیاد...والا

  • ۰

۱.ای کسانی که چادری نیستید،هیچ‌وقت یه خانم چادری با کوله پشتی رو حتی توی دلتون به سخره نگیرید،باور کنید اون بنده خدا چاره ای جز کوله پشتی انداختن نداشته.
اگر هم به سخره گرفتید،بدانید و آگاه باشید که به زودی چادری میشید و از قضا از نوع کوله پشتی پوش.
۲.اگر روزی بچه ای رو در خیابان دیدید که مثلا کت و شلوار پوشیده با دمپایی آبی پلاستیکی,نخندید و مبادا به  پدر و مادرش حرفهای ریز و درشت بگید، به شما اطمینان میدم  صد در صد تلاششون رو کردند که بچه شون درست و درمون لباس بپوشه ،در این مسیر له شدند ولی ناکام ماندند.
۳.اگه دیدید بچه ای ضجه زناااان در خیابان لباس ننه شو گرفته،من به شما اطمینان میدم ،مادر قبلترش خیلی اصولی منطقی مهربانانه با بچه صحبت کرده،اما طفل خیلی ناندرتال از این حرفها بوده گویا و صحبت افاقه نکرده.باید برسه خونه یه سیر کتک مفصل نوش جان کنه.
۴.هیچوقت مادری که بچه اش رو میزنه سرزنش نکنید،که قشنگ تو همون موقعیت گیر میفتید.
و این لیست به روز خواهد شد 🧐

سیر ترشی و میکو

  • ۰

تا همین یک ساعت پیش،که دو ساعت مانده بود به فردا،نمیدانستم باید راجع به چه چیزی حرف بزنم و هیچ‌موضوع و ایده ای نداشتم.
چهار ساله که خوابید،قابلمه پلو و قرمه سبزی

نهم آذر وقتی که رسا ۹ماهه شد

  • ۰

دارم فکر میکنم به اینکه امروز چه حرفی برای نوشتن دارم،اما تا الان هیچ چیزی به ذهنم نرسیده.
ساعت ۳:۳۶ دقیقه بعد از ظهر.
چند وقتی هست

نیاز به ویرایش-۱

  • ۰

کار گروهی
هیچوقت از کار گروهی خوشم نمیومد.شاید یکی از علتهاش کمالگرایی و وسواس شدید در ارائه بود‌.
یادمه تو مدرسه وقتی تصمیم معلم ها بر گروه بندی میشد،غم دنیا رو سرم خراب میشد،همیشه سرگروه بودم جز یک مورد که نمیدونم چی شد که از شانس سرگروه نشدم خداروشکر.
سرگروه شدن برای من،مصائب و مشکلات و استرس زیادی همراه داشت ،طوریکه چون میخواستم ،نتیجه بهترین باشه از خودم تا میشد و نمیشد ،مایه میذاشتم‌.
دوران دانشگاه از کار گروهی خبری نبود .
گروه بعدی که تشکیل دادیم و جزو اولین کارهای گروهی جذابم محسوب میشد و نتیجه کار عالی بود ،در نوزده سالگی ،گروه موسیقی بود که باید چهار مضراب ماهور رو با گیتار و ویولن اجرا میکردیم برای حضار.
تمرینهایی دلنشین و جذاب و هم گروهی هایی واقعا پیگیر.
شاید نزدیک چهار اجرای گروهی داشتم و وقتی پرونده گیتارم بسته شد ،حضور در گروه هم منتفی شد.
تا یک سال و اندی قبل.
سی نفر دور هم جمع شدند و شروع کردند به نوشتن.
نوشتن را شروع کردیم و نتیجه اش شد ،دو‌جلد کتاب که نتیجه همکاری سی نفره مان بود.
اتفاق جالبی است ،سی نفر با سی فکر متفاوت یک داستان را با همدیگر خلق کنند.مگر نه؟

 

جدال«عصبانی شو»

  • ۰

بعد از اینکه دمپایی هاشو لنگه به لنگه پرت کرد وسط پذیرایی خونه مامان اینا،دستهاش رو گرفتم و با آرامش و اقتدار،برگشتیم خونه خودمون.
هنوز عصبانی بود، اما من نه.
دمپایی هاش رو روی موکت جلوی در ، از پاهاش در آورد.
با اشاره انگشت ، بهش فهموندم که باید برشون گردونه سرجاهاش.
با پاهاش دمپایی رو رو موکت فشار داد و شوت کرد سمت موزاییک.
به کفشهاش هم اشاره کردم و گفتم:کتونی هاتم بذار تو جا کفشی.
هر دو لنگه کتونی هاش رو برداشت و گرفت بالای سرش ،هر لحظه منتظر بودم پرتشون کنه سمتم.
کتونی ها نه پرت شدن سمت من،و  نه رفتن توی جا کفشی.
کتونی رو با حرص رو موهاش کشید و بعد با خشم خاص خودش که بغض خفیفی هم همراهش بود،گفت:حالا باید برم حموم.
موفق شد،تونست عصبانیم کنه.
دستهاشو گرفتم و کشوندمش سمت حمام.
داشتم لباسهاش رو در میاوردم که ببرمش حموم؛اون لحظه دلم میخواست با لباس،دوش آب سرد رو روی موهاش باز کنم و خالی بشم از اینهمه خشمی که تو وجودم رخنه کرده بود.
که تو صدای هق هق گریه هاش شنیدم که میگفت:مامان میشه جلوی خودتو بگیری،مامان میشه عصبانی نشی؟!
.
.
.

ایست 
یک ایست بزرگ
فهمیدم،فهمیدم چرا این روزها،چپ و راست تو عصبانی میشی و من عصبانی.
تو میخواستی مامان رو عصبانی کنی،تو همه تلاشت رو میکردی که مامان رو عصبانی کنی؛اما دلت میخواست مامان عصبانی نشه.
میخواستی من قهرمان داستانت بشم.
اما همیشه تو موفق میشدی .
تو با عصبانی کردن من،موفق میشدی 
و من با عصبانی شدنم ،در ذهنت شکست میخوردم.
حالا اینبار نوبت منه،آستینهام رو بالا میزنم و همه تلاشم رو میکنم تا در  جدال«عصبانی شو»،عصبانی نشم ...
همیشه از خودت خواستم که در مادری کمکم کنی،و حالا ازت ممنونم که این تلنگر رو بهم زدی پسرک چهار ساله من.

فیصل فال فروش

  • ۰

-خاله یه فال میخری؟
-نه خاله پول همراهم نیست.
-خاله بستنی میخوام
-کارت نیاوردم خاله...
کالسکه رو‌نگه داشتم .
برگشتم سمتش

گر صبر کنی،ز غوره حلوا سازی

  • ۰

دیشب همین موقع ها بود که درگیریم باهاش شروع شد،درگیری من با یک وسیله خاص.
نتونستم باهاش کنار بیام و موقع استفاده،بغض و نفرت و خشم همه وجودمو گرفته بود،طوریکه نزدیک بود بی خیال طبیعت و زمین و پولی که بابتش داده بودم بشمو پرتش کنم یه گوشه.
حسابی سرم گرم بچه ها شده بود که یکهو یادش افتادم،تو این۲۴ساعت ،پنج بار استفاده شده بود و حالا انگار که اصلا وجود نداشت.
انگار که به مرور عادی میشه و چقدر خوبه بی خیال زمین و طبیعت و پولی که بابتش داده بودم ،نشدم.
انگاری صبر و مقاومت در ماندن در مسیر،کاری میکند کارستان.
این اولین باری بود که نتیجه صبر و ممارست رو در کمتر از ۲۴ساعت دیدم.

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم