منوی دسته بندی

هذا مقام العائذ بک من النار

یک ماه قبل

الارم اذانِ صبح، روی گوشیم پخش شد.

دیشب که خوابیدم از خدا قول گرفتم نیم ساعت قبل اذان بیدار شم.

بیدار شدم، نه نیم ساعت، بلکه 40 دقیقه؛ کلی وقت داشتم و حسابی ذوق.

بلند شدم برم دستشویی تا وضو بگیرم؛ ولی یکباره سنجاق سینه بی‌قرار بیدار شد.

چند شبی بود که تا صبح راحت میخوابید و حالا که بیدار شده بود، باید طبق عادت شبونه‌اش، به پشت می‌چرخیدم و موهام رو میدادم دستش؛ تا آروم بگیره و بخوابه.

پنج دقیقه

ده دقیقه

نیم ساعت

پنجاه دقیقه

گذشت؛ وقت نمازم گذشت.

اذان صبح رو گفتند.

اشک ریختم و گلایه کردم به خدا.

سر سنجاق سینه که هنوز موهام رو تو دستانش میچرخوند و رها نمیکرد، عصبانی شدم و چند تا به پوشکش زدم.

این اولین بار نبود؛ همه‌اش نشد میومد تو کارم. من چیکار کردم که بیدار میشم و نمیتونم برم سر سجاده نماز شب؟

تو گوگل سرچ میزنم:

«دروغ؟ پرخوری؟ زیاده خوابی ؟ گناه ؟»

کدومشون رو انجام دادم که از چشمم دور مونده و باعث نرسیدن من به ذکرهای نماز وتر ( که عاشقشم) شده.

این نشدن‌ها، چند وقته که غصه دارم کرده. سه ماهه فهمیدم چقدر میچسبه و ده شب هم نتونستم بخونم…

امروز

ساعت 5 صبح بود که از خواب بیدار شدم، پتو رو روی سنجاق سینه کشیدم. تا اذان صبح چهل دقیقه وقت داشتم.

  • بخونم ؟
  • آره.
  • اگه باز برم سر سجاده و بیدار بشه چی ؟
  • نمیشه
  • اگه بشه قلبم خیلی میشکنه
  • حالا تو برو.
  • باشه اینبار هم امتحان میکنم و میخونم

و امروز شد، بالاخره شد و من سر سجاده نماز شب ایستادم؛ نمازی که خیلی براش سر و دست شکوندم و کم توفیقش نصیبم شد.

راستش رو بخواید، نمیتونم بگم کامل حواسم جمع نماز بود، نه نبود؛ استرس اینکه هر آن یه وروجک، چادرم رو بکشه و یا بیاد وسط سجاده بشینه؛ باهام بود و قلبم از اضطراب، تندتر از حد معمول میزد. اما با موفقیت انجام شد. انگار دنیا رو داده باشن به دستهام، یا مثال ملموس ترش انگاری که تو کنکور رتبه یک آورده باشم؛ همینقدر دستاوردم برام شیرین و خوشمزه بود.

هنوز تا اذان صبح چند دقیقه‌ای وقت بود؛ موبایل رو برداشتم به امید پیدا کردن زیارت عاشورای خوش‌خطی که به دلم بنشینه؛ همینجوری پشت هم دعاها و زیارت ها رو به امید پیدا کردن اون رسم الخطی که به دلم بشینه، رد میکردم که نوای خوشِ اذانِ صبح، از بلندگوی مسجد، بعد از مدتها خیلی مدتها، خیلی خیلی خیلی مدتها تو گوشهام پیچید.

و این دو اتفاق زمینه‌ساز یه تصمیم جدی شد؛ خیلی کار شاقی نیست. اما تلنگر قشنگی بهم زد که تو پست بعدی ازش رونمایی می‌کنم.

خودم که خیلی دوستش دارم؛ امیدوارم به کار خانم مسلمون‌های دیگه هم بیاد.

ممنون که خوندید؛ یه سبد گل تقدیم به شما.

sepideh alipour وب‌سایت

‫2 نظر

  • آرامش گفت:

    سپیده‌ی عزیزم
    چقدر عالی که تونستی تجربه‌اش کنی… به حال خوش سحرگاهیت غبطه خوردم…
    چقدر کم نصیب من میشه🥺

    ولی سپیده، یه چیزی، ببین اون موقع که بخاطر سنجاق‌سینه‌ی کوچولوت مجبور بودی پیشش بمونی و آرومش کنی، توی اینجور مواقع میتونی نمازهات رو بخونی و ذکرهاش رو به همون نیت ادا کنی و آرامش بگیری… از همین مواقعی هم که دست و بالت بسته‌ست در جهت استفاده‌ی مثبت بهره ببر و نخواه که فقط با آداب و شرایط خاصی این کارو انجام بدی!
    و اینکه سوره‌‌ی عصر برای آروم و صبور کردنِ بچه‌ها مواقع بی‌قراری خیلی اثرگذاره، توی گوشش زیاد بخون…
    ممنون که مارو توی حال خوبت شریک کردی😍🥰

    • sepideh alipour گفت:

      و همینطور کم هم نصیب من 🙂
      آره حق با توئه کامل؛ به مورد خیلی خوبی اشاره کردی. گاهی باید یه نماز دلی خوند و سبک شد.
      سوره عصر؟ نمیدونستم اینو؛مرسی که گفتی. حتما خیلی میخونم .
      من ممنونم از شما که همراهی. ( یه عالمه ایموجی قلب قلبی)

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *