روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

یه شب تا صبح-۱

  • ۷۲

۱۲:۳۰ دقیقه شب
دلم نمی آید اما چاره ای جز کنار گذاشتنش ندارم،چشمانم به زور باز است.
عینکم را روی«از قیطریه تا اورنج کانتی»میگذارم و میخوابم.
۱:۴۷دقیقه نیمه شب
چهارساله از تختش می افتد

آیین شبانه در مسیر خودسازی

  • ۱۳۵
با اصرار زیاد و البته کلی فکر برای تغییر چیدمان پذیرایی ،آینه از تاریکی کمد دیواری، دوباره به پذیرایی برگشت.
حالا هر بار که میرم آشپزخونه میتونم تمام قد ؛خودم رو ببینم و کمی حرص بخورم از کوتوله شدنم و خوشحالم باشم از شکم قلمبه ام.

شب انگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم

  • ۱۳۹
خدای من ای جان جانان ، از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی به خود بگیرم...
با هر روشی که می پسندی ادامه بده...
هر مدت که لازم است ادامه بده...
اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!
 
"تو تویی؛گردآور:امیررضا آرمیون"

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم