خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

سکوت شیرین

  • ۲۱۱

چند روزی میشود که این متن را نوشته ام و البته چندین بار هم ویرایش شد.

امروز صبح با خودم گفتم که این حرفهایی که گفته ام  فعلا نیازی به انتشار ندارد و شاید هم اصلا،پس چه بهتر که بی خیالش شوم و هر حرفی را بازگو نکنم.

لحظه ای که خواستم فایل ورد جدیدی برای نوشتن باز کنم،  فلش موس به طور ناخوداگاه به سمت این فایل رفت.

شاید باید نگاهی دیگری به آن بیندازم و زیر و رویش را هم بزنم و چیز درست درمانی از تویش در بیاورم که با منتشر کردنش ،پشیمانی سراغم نیاید.

و آن متن البته ویرایشیده اش :

چندی قبل طنزی را خواندم که نوشته بود

من یک مسلمانم

  • ۲۷۰

خواسته هایی هست که میره تو ناخوداگاه آدم.

خود آدم فراموشش میکنه .

اما خدا یادش میاره که تو قبلتر چی میخواستی و حالا وقت رسیدن بهش رسیده.

حتی اگه سالها طول بکشه.

برای من هفت سال طول کشید.

تو اولین نگاه دلم رو برد.

نگاهمون شاید یک ثانیه بهم گره خورده باشه اما من دلم رفت براش.شاید همون عاشقی در نگاه اول.

با خواهر کوچولوش داشت از کوچه رد میشه و من کنار در وایستاده بودم.

اون رفت و دیگه ندیدمش تا هفت سال بعدترش ؛درست ده روز بعد از نیمه دوم شهریور ماه 94.

یک سال تو جنگ و جدال درونی با خودم بودم؛

مرور هفت سال از زندگی که به هیچی گذشت و

به سختی

به گریه

به عذاب.

تیر ماه 94 به تصمیم قطعی رسیده بودم،اما جرات اجرا کردنش رو نداشتم.

نیمه دوم شهریور برام یه تولد دوباره است.

یه تولدی که توش مسیرم مشخص شد.

انتخابم اجرایی شد.

و راهم رو گره زدم به یه راهی که خیلی مخالف راهی بود که قبلتر رفته بودم.

ده روز بعد، اون خواسته فراموش شده پاش رو توی زندگیم گذاشت و

ده روز بعدترش شد مال خودم و من شدم مال اون.

5 سال میگذره از مسلمون شدنم.نه مسلمون اسمی بلکه مسلمونی که داره تلاش میکنه واقعا مسلمون بمونه.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم