خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

جریان یکی از پومودوروهام

  • ۱۲۷

یک ساعتی هست که بچه ها با پدرشون رفتند پارک.

خونه تا حدی مرتب بود،که مجبور نشم بنشینم پای تمیز کاری.

تایمر موبایل رو روی 25 دقیقه فعال کردم و شروع کردم به نوشتن.

پومودوروی بعدی رو اختصاص دادم به خوندن اخبار اقتصادی و وضع مملکت.

قرار هست یارانه نان به هر کد ملی داده بشه ، اون هم مبلغ چهار هزار تومان.

چقدر خوشحال کننده بود این خبر برام.

حجم کثیری از خوشحالیم برای ثروتمندان جمع بود که فکر نکنند دولت به فکرشون نیست.

نه عزیزان دل،خوشحال باشید که شما هم که قوت غالبتون برنج و گوشت و نان های اعیانی است،قطعا سهمی از یارانه نان سنگک دارید و سرتون کلاه نمیره.

الحمدالله که عدالت اجرا شد.

آخرین اخباری که خوندم قحطی ماکارونی و آرد و روغن در آلمان بود.

تامین کننده این اقلام گویا اوکراین هست که دست برقضا درگیر جنگ با روسیه است و حال و حوصله ای براش نیست که بخواد شکم آلمانی ها رو سیر کنه.

فروشگاه های آلمانی هم خالی و عاری از این اقلام.

با دیدن ویدیو ،اشک تو چشمام جمع شد.ویدیو رو یک ایرانی ساکن آلمان گرفته بود و می نالید از غارت اقلام توسط آلمانی ها با وجود فقیر نبودنشون.

می گفت : دم ایرانی ها گرم که با وجود فقرشون خیلی بافرهنگ ترند.

 

https://www.alef.ir/news/4010113084.html

دعوت به خوشحالی آخر ماه

  • ۲۳۳

میخواهم خودم را به یک خوشحالی دعوت کنم.

زحمتش زیاد نیست،اما همتش بلند است.

میخواهم خودم را به خوشحالی آخر ماه، آذر 1400 مهمان کنم.

چگونه ؟

با نوشتن روزانه هر پست و انتشارش در سایت.

مثلا دوم دی ماه 1400 بیایم و صفحه را باز کنم و بگویم :

"باریک الله چه کرده ای تو دختر.

من به تو افتخار میکنم که من شده ای."

 

هفته دیگه همین روز همین ساعت و تو در آغوشم

  • ۳۳۴

هفته دیگه همین روز همین ساعت

عطر و صدای تو ،توی کل خونمون پیچیده

5 روز مونده

اما سختیش قد 5 سال انتظاره.

بی قرار دیدنتم

بی قرار بوییدنت

بی قرار در آغوش گرفتنت و با تو آروم شدنم.

محمدرسای جانم

فردا روز پدر

روز ولادت امام علی (ع)

به خیالم توی تصوراتم فکر میکردم که تو ،همچین روز قشنگی پا به دنیا میذاری

تو رو میدم دست باباعلی و میگم : روزت مبارک.

بی شک هر روزی که بیای اونروز قشنگترین روز دنیا برای من خواهد بود

اما دلم میخواست فردا باشی کنارم در آغوشم...

 

 

به تاریخ 5 هفته مانده به دیدار

  • ۳۴۲

سلامتی همه 80 کیلو ها indecision

برادرانه

  • ۳۳۶

امروز یکی از پوشکهای محمدرسا رو برداشتم و به محمدصدرا پیشنهاد دادم که برو هپی (اسم عروسکشه) رو بیار تا پوشکش کنیم.

از طرز برخورد محبت آمیزش و بغل کردن با عشقش و به آرومی گذاشتنش روی تشک تعویض شوکه شدم.

او هیچ نوزادی رو از نزدیک ندیده.

او حتی نشنیده که با نوزاد باید چطور رفتار بشه

 

 

 

گلدون دونه های نارنج

  • ۳۲۰

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

58 روز مونده

  • ۳۳۳

این روزها که حتی حوصله خواندن یک خط کتاب

 

یک خط نوشتن

 

و حتی دیدن فیلم هم نیست بعضی فیلم ها در عین سادگی چقدر حس و حال خوبی دارند و خوشحالت میکنن از انتخابت.

 

مثلا این فیلم که از دیشب من رو با حال خوبش گرفته .

 

یه فیلم فانتزی با کلی انرژی که بهت میده.

 

راستی ...

 

58 روز مونده تا پرواز دوباره ام.

 

 

آیین شبانه در مسیر خودسازی

  • ۳۳۴
با اصرار زیاد و البته کلی فکر برای تغییر چیدمان پذیرایی ،آینه از تاریکی کمد دیواری، دوباره به پذیرایی برگشت.
حالا هر بار که میرم آشپزخونه میتونم تمام قد ؛خودم رو ببینم و کمی حرص بخورم از کوتوله شدنم و خوشحالم باشم از شکم قلمبه ام.

ناامیدی ؛جنگی زیبا

  • ۳۶۳

گاهی باید نا امید شد.

نا امید کامل ؛ از اینکه خدا خواسته ات را اجابت کند.

نا امید شد و راضی شد به زندگی بدون عملی شدن آن خواسته.

نا امید شد و با شوق به ادامه زندگی بی آن خواسته پرداخت.

نا امید شد و مومن تر شد به ذات مقدس الهی.

من در زمره کسانی هستم که در کارنامه شان بارها و بارها ناامیدی دیده شده است.

برای من ، ناامیدی

بعد از تولدش

  • ۳۱۶
دیروز تو ماشین نشسته بودیم.
کرونا بود و ما شیشه ها رو تا ته بالا داده بودیم و کولر ماشین رو روشن کرده بودیم.
خیابون شلوغ بود و پر رفت و آمد.
یه خانم بارداری با شکم برآمده از جلوی ماشین رد شد.
و من یاد روزهایی افتادم که چقدر دلم این شکم گنده رو میخواست و باحسرت به شکم هاشون نگاه میکردم البته نه حسرتی که توش حسادت هم باشه.کلی برای کوچولوی توی دل آرزوهای خوب میکردم و میگذشتم از کنارشون.
بارداری اول اصلا شبیه بارداری دوم نیست.
بارداری اول اصلا نمیدونی دلت میخواد تو دلت باشه یا نه زودتر بیاد بیرون و ببینیش.
بارداری اول مستاصلی بین دو تا راه.
دو تا راهی که راه خودشون رو خواهند رفت وهیچ دخالتی تو این راه نخواهی داشت و باید فقط صبر کنی.
بارداری اول ،هر روز میزنی زیر گریه و میگی من دیگه طاقت ندارم ،میخوام روی ماهت رو ببینم.
بعد یک دقیقه ساکت میشی و میگی : وای نه من چجوری تو رو از خودم جدا کنم.تو دلم جات امنه.اصلا من چجوری تو رو با کسی شریک بشم.... و دوباره میزنی زیر گریه که چقدر دلت برای شکم قلمبه ات تنگ خواهد شد.
و کلا گریه بود و دلتنگی وانتظار و شیرینی پشت شیرینی .
بارداری دوم از اون احساس خالص و ناب هیچ خبری نیست.
راستش اصلا فرصت نمیکنی احساسش کنی.
دیروز با دیدن اون خانم تو خیابون یادم افتاد که بعد از تولد محمدصدرا چقدر منتظر بودم تا دوباره شکمم گنده بشه.
چقدر گنده شدن شکمم بهم مزه داده بود.
شکمی که صاف صاف بود و هیچ چربی دورش نبود. اما با بزرگ شدنش جز لذت چیزی نبردم.
چقدر دلم میخواست که دوباره شکمم بزرگ بشه،با اینکه خودم یک بچه یک ماهه تو بغلم داشتم اما با دیدن خانمهایی با شکم برآمده دلم قنج میرفت و میگفتم خوش بحالشون...
با دیدن اون خانم دستی رو شکمم کشیدم و گفتم آرزوی برآورده شده ی من دوستت دارم و ممنونم که اومدی.
لذت بچه دار شدن و بچه داری با همه سختی هاش و نگرانی هاش بهترین لذتیه که هرکسی ممکنه تجربه کنه...
آرزومه خدا هر کسی که عاشق هست رو به این عشق زمینی که پر از نشون از خداست برسونه...

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم