روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

اندر احوالات ذهن آشفته یک ننه

  • ۷۹

امروز طبق قانونی که برای خودم وضع کردم باید پستی رو منتشر میکردم، از صبح مدام به این فکر میکنم که خب چی دارم برای گفتن حالا؟
میخوای از دعوای سرصبحت سر شکلات و جیش نرفتن بگی؟ خب که چی ... برای کی مفیده ؟کی دوس داره بدونه تو و پسرت سر شکلات دعواتون شده و تو الکی مثلا همه شکلاتها رو ریختی دور که بحث شکلات تا ابد تو خونتون مختومه اعلام بشه و کسی نیاد به پر و پات بپیچه و بگه:«ننه ننه آی ننه یه دونه شکلات ننه.»
هرچند که شب،به وقت مسواک زدن، بچه ننه،یه راه برای رسیدن به شکلات فرداش پیدا کرد و ننه فهمید که هرچی خونده،کور خونده ...
یا مثلا از تغییر دکوراسیون امروزم بگم که موقع لایو ساعت ۷به ذهنم رسید و شوهرجان با وجود کمردرد، ملزم به جابجایی چند تا کمد شد؟!
یا از درست کردن ماکارونی با سویا بگم، که عجیب به هممون چسبید و روزهایی که عشق سویا بودم و هیچ بسته چرخ کرده ای برای ماکارونی از فریزر بیرون نمیومد،یاداوری شد.
یا از پیاده روی امروزم بگم که کلی تو دلم گفتم:«بی خیال حالا یه روز که هزار روز نمیشه ،نرو نرو .»
بعد به دل درون،زکی گفتم و عزم رفتن کردم،
از گم شدن کارت بانکی و کلید خونه بگم که به عنوان یه نشونه برای بیرون نرفتن میتونستم براحتی ازشون استفاده کنم و اما اینور و اونور زیر خروارها اسباب بازی زرد و سبز و قرمز ،آبی و نارنجی و مشکی پیداشون کردم.
از مامان مامان گفتنهای گاه و بیگاه و بیمورد چهارساله بگم که تمامی نداره.
از آقایی بگم که تو پارک فرت فرت تخمه می شکست و پوستش رو می‌ریخت رو زمین و من نای رفتن و گفتن اینکه:«حداقل لطفا تو زمین بازی بچه ها آشغال نریزید رو نداشتم.»
از مامانی بگم که هرچی به دخترش گفت:«بریم،»دختر بچه نیومد و از آقای تخمه خور خواست بیاد بچشو بترسونه و دختر دوید بغل مامانش که بره و افتاد زمین و مامان یه تشر بهش رفت؟
از حال خودم بگم که اگر روزهای قبل مادری، این صحنه رو دیده بودم، اون مادر رو هزار مدل قضاوت میکردم و حالا امروز با خودم گفتم:«حقش بود بچه پررو،باید مامانه میزد دهنشو پر خون میکرد.»
از آقای تخمه خور بگم که رفت پشت به دیوار و کارش رو بجای دستشویی در دید عموم انجام داد؟
از چهارساله بگم که پارک بهش چسبید و کمی با لطافت با مامانش رفتار کرد و ...
از کدومش بگم ؟؟؟زندگی امروز من فقط تو این زمینه ها حرف برای گفتن داره.
راستی از نای نداشتنم برای ویرایش هم میتونم بگم ها !!!
و هم اینکه از مقاومتم برای ننوشتن  هم میتونم بگم که شکست خورد...این پیروزی خجسته باد این پیروزی 
 

دایه نشیم،وقتی مامان هست

  • ۱۳۴

 

دارم به اتفاق دو روز پیش فکر میکنم،وقتیکه یه غریبه ی بی شخصیت  و کاملا نفهم☺️ با لحن بدی بهم گفت:«خانم بچتو ساکت کن.»
شاید اگه تو موقعیتش نباشید،درکش

از قیطریه تا اورنج کانتی

  • ۱۹۵

هنوز مزه«خالکوب آشویتس» که روایتی واقعی از زندگی و عشق بود، از ذهنم نرفته بود که کتاب جدیدی را شروع کردم؛«از قیطریه تا اورنج کانتی».

 


 

کتابی که راجع به مرگ تدریجی نویسنده به زبان خود نویسنده است،کتاب را با گوگل کردن اسم نویسنده و دیدن چند عکس و کلیپ از او شروع کردم،بلی من حمیدرضا صدر را نمیشناختم،

یک غروب پاییزی

  • ۱۵۸

یک نفر مرد.
یک نفر در یک روز پاییزی مرد.
یک نفر در کوچه ی ما در یک روز پاییزی مرد؛یک مرد.
مردی که ربطی به زندگی من نداشت.
شاید هم داشت،چرا که ارتباط غیرمستقیم انسانها و موجودات باور من است.
کمی صبر کنید؛به گمانم او در زندگی من تاثیر گذار بود.
شاید اگر ده سال قبل،مغازه اش را به مادرم اجاره نداده بود،زندگی الان من،طوری دیگر میبود.نمیگویم بهتر یا بدتر؛ اما طور دیگری.شاید نه،قطعا.
آن مرد را تقریبا همه اهل کوچه هر روز میدیدند.
اکثرا کنار مغازه اش صندلی میگذاشت و مینشست و در هوای سرد،داخل مغازه اش.
مغازه ای که رنگ همه نوع فروش و تجارتی را دید و حالا کرکره اش پایین است و چند پرچم سیاه به آن چسبیده.
از امروز دیگر او را نخواهیم دید،هیچوقت در این دنیا.
نمیدانم پشیمان است یا خوشحال.
اما آرزویم برایش خوشحالیست در آن دنیا

 

نهم آذر وقتی که رسا ۹ماهه شد

  • ۱۶۴

دارم فکر میکنم به اینکه امروز چه حرفی برای نوشتن دارم،اما تا الان هیچ چیزی به ذهنم نرسیده.
ساعت ۳:۳۶ دقیقه بعد از ظهر.
چند وقتی هست

روغن

  • ۲۴۲

پیرمرد روغن ذرت نیم کیلویی رو به صندوقدار داد .

پیاده روی

  • ۲۲۹

قبل کرونا سعی میکردم هرزچندگاهی گردش مادر پسری بگذارم.

اما با کرونا هیچ روزی نبود که من جرات کنم که تنها با پسرک بیرون از خونه قدم بگذارم.

کرونا هست و باید با کرونا زندگی کرد.

تصمیم دارم روزهایی که هوا آلوده نیست.راس ساعت 2 به مدت نیم ساعت قدم زدن مادر پسری رو اجرا کنیم.

دست به دست هم تو کوچه پس کوچه های شهر.

راستش نه لزوما مادر پسری،همراه هم می پذیریم.

پرنده ها تو هوای آلوده میتونن نفس بکشن ؟

  • ۲۲۴

صدای چهچه پرنده رو درخت، با وجود در و پنجره بسته؛ تا انتهاترین قسمت خونه  میاد.

یا داره شکر خدا رو میکنه.

یا گله از یار که نیست.

یا لعن و نفرین به جون آدمها میفرسته که الحق حقمونه.

پذیرش مرگ و زندگی

  • ۲۶۲

کرونا نرفته.

هنوز هست.

البته این ترسی که میخوام راجع بهش حرف بزنم به کرونا مربوط نمیشه.

از بچگی باهام بوده.

از وقتی کرونایی وجود نداشت.

اما الان کرونا هم شده مزید بر علت.

وقتی محمدصدرا توی دلم بود خیلی میترسیدم.

غول های سریالی زندگی

  • ۲۱۱

یه غول رو رد میکنی

غول بعدی خیلی شیک و مجلسی از جایی که نمیدونی کجاست صاف میاد تو زندگیت.

البته هنوز معلوم نیست غول قبلی رو رد کرده باشیم یا نه ( اما چند روزی میشه از پرتاب کردن و چنگ گرفتن خبری نیست؟)

و ما امیدواریم که گوش شیطون کر با پیروزی ردش کرده باشیم و تصمیم بازگشت به زندگیمون رو نداشته باشه.

غول جدید هم خیلی کنه طور داره رفتار میکنه؟!

یه جوری که نمیتونی جم بخوری و همش باید زیر دست و پات رو نگاه کنی که کسی رو له نکنی و این غول همراه شده با ترس شدید.

من نمیرم اونجا گرگ ناراحت هست.

من نمیرم اونجا زلزله ناراحت هست.

من نمیرم اونجا دزد ناراحت هست.

نمیدونم واقعا اینها رو از کجا آورده که ازشون هم بترسه.

یادمه یه کتاب داشت که عکس گرگ توش بود.

و نمیدونم چجوری بی هیچ پیش زمینه ای تصمیم گرفت از گرگ بترسه.

و من چقدر از خوبی ها و قشنگی های گرگ گفتم .

چه رنگ قشنگی.

وای دمش رو ببین.

چه چشمایی داره.

لپشو نگاه.

با همه تعریف و تمجید هام از گرگ همچنان مصر بود وهست که از گرگ بترسه.

 

حالا زلزله ناراحت چه صیغه ای هست و از کی و کجا و چجوری یاد گرفته والا من خبر ندارم.

 

واقعا که بعضی وقتها آدم کم میاره و فکر میکنه رسیده به آخر خط؛درست مثل الان من.

اما وقتی غولهای قبلی رو یادش میاد که دمشون رو گذاشتن رو کولشون و یه جوری رفتن که انگاری اصلا نبودن امیدوارم میشه.

که این هم گذراست و

ترس اقتضای سن الانش هست و طبیعی.

 

خدایا در این زمینه سایه لطف رحمتت رو  برای ما و نیازمندانی چون ما بیشتر و بیشتر بنما؛درست مانند زمینه های قبلی.

الهی آمین

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم