خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

نامه شماره دو

  • ۱۲

ناراحتم.
یک جورهایی دلم گرفته است.
مثه همان روزی که اولین  گل سرخ را به من هدیه داده بود.
ناراحت بودم که بعد از گذشت چند وقت چرا هنوز یک شاخه گل نگرفته ام.
فکر میکردم باید گلی باشد که او بخرد و من هدیه بگیرم.
آنروز فکر کردم نمادمان گل رز قرمز خواهد بود.
اما گلها تغییر رنگ میدادند.
و هر بار با خاطره ی بدی همراه میشدن.
دیگر گل رز دوست نداشتم.
برایم میخک مینیاتوری خرید.
عاشقشان شدم...
هربار که برایم میخرید بال در میآوردم.
در خیالم فکر می  کردم نماد عشقمان را پیدا کرده ایم:میخک مینیاتوری.
روزی با دسته گل میخک مینیاتوری قرمز زیبایی به خانه آمد.
فکر کردم برای من است.
اما برای من نبود.
از آن روز دیگر میخک نخرید.
اگر هم میخرید نمیتوانستم شوقی برای داشتنشان نشان دهم.
تر زده بود به همه احساساتی که از خود نشان میدادم.
مینی بوس آبی رنگی زیر پاهایم می لولد و صدای بوقش از دهان پسرک سه سال و نیمه ام می آید.
روی مبل چهار زانو می نشینم تا پاهایم مزاحم بازی کسی نشود.
ایده نامه نوشتن را شاهین نداده بود،تو از قبل بودی‌ که من برایت بنویسم.
شاهین فقط مرا یاد تو انداخت.تویی که فراموش شده بودی و میتوانستی مرا بفهمی.
راستش میخواستم زودتر از اینها برایت بنویسم ،اما نشد تا روزی که شاهین گفت بنویسید و جرات نوشتن نامه درست ، آخرین جلسه کلاس به من داده شد.
گفته بودی باید از تنهایی ات لذت ببری.
و من لذت تنهایی را با تو چشیدم.
مرا با خود به کافه ای بردی که نه تو در آن بودی نه حتی من.
 برگهای پاییزی زیر پاهایم خش خش صدا میداد و من فنجان قهوه تلخم را به دهان میگذاشتم.
باران شروع شد.
میخواهم کالسکه را سرهم بندی کنم و با ماسکی که بیشتر از نصف صورتم را میگیرد بروم پیاده روی.
می بینی هنوز جرات ندارم از تنهایی لذت ببرم،میخواهم کالسکه ای را با همه سختی اش در چاله چوله های شهر بکشانم.
راستی سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد

نامه شماره یک

  • ۱۰

سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد
از آخرین نامه ای که برایت نوشته ام،چند سالی می گذرد.
باز هم میخواهم برایت طومار طومار بنویسم و تو خوانده و نخوانده یک ایموجی لبخند برایم بگذاری و بروی و در اعماق ذهنم محو شوی.
امروز به تاریخ جایی که در آن زندگی میکنم،دهم اولین ماه از تابستان 1400است.
راستی میدانی، چهار ماه و یک روز است که برای دومین بار مادر شده ام.
راستش تو حتی از اولین مادری ام هم چیزی نمیدانی.
تو رفتی،آن روز که برایت نوشته بودم:«حال‌ زندگی ام، تغییر کرده است؛دیگر نباش.»
تو رفتی و من ماندم و دلتنگی های شب و روزم با خودم و خدا.
همه اش در یک چشم بر هم زدن گذشت؛در شش روز،نام مردی ,ورای آنچه تصورش را داشتم؛ در قلبم حک شد.
عاشق کتلت است.
یادم است ،وقتی بعد از عقد برای اولین بار به خانه مان آمد برایش کتلت ویژه ای درست کرده بودم .
امروز هم میخواهم برایش کتلت درست کنم.
آخرین باری که بوی کتلت در خانه مان پیچید یادم نمی آید،
رسای کوچکم حساسیت دارد،مثل برادرش وقتی که شیرخواره بود و من نباید از محصولات گاوی استفاده میکردم.
چند وقتی است که به خوردن گوشت قرمز موجود دیگری رضایت داده ام.
دیروز برایم چرخ کرده شترمرغ خرید.
هنوز طعم خوش ماکارونی دیشب با چرخ کرده ای که پروتئین گاوی نداشت و بوی نامطبوع گوسفند را ،در زیر زبانم است.
کاش شترمرغ را زودتر کشف کرده بودم و خودم را از اینهمه خوشمزه جات بدون بوی نامطبوع ،محروم نمیکردم.
چرخ کرده را ساعتی قبل از فریزر درآورده ام؛ یخش که باز شود با سیب زمینی و پیاز و یک تخم مرغ میروم سر وقتش.
پسرکم کمی بی تابی میکند،دیروز واکسن چهار ماهگی اش را زد،یکی به پای راست و یکی به پای چپ.
باید بروم و آرامش کنم،مادرش را میخواند.

شربت رب انار

  • ۷

نه،تقصیر اون نبود که همه شربت رب انار ریخت روی رومیزی.
آره اون ریخت.اما لزوما تقصیرش که نبود.
آره،درست شنیدی،گفتم شربت رب انار؟راستش من خودمم امروز کشفش کرد.اومدو گفت بستنی میخوام.منم گفتم بذار یه بستنی نو و ترشی بهش بدم که نگو و نپرس.
یه قاشق شکر رو تو یه لیوان آب حل کردمو بهش رب انار اضافه کردم.انقدر هم زدم تا یه مایه غلیظ بهم داد.
رفتم سمت سینک که خبرم یه قاشق بیارم که دیدم جا تر و بچه نیست.
آره خب معلومه که بهش گفته بودم باید صبر کنی .
چند باری دست به اقدام شده بود و درجا مچش رو گرفته بودم.اما خب بار آخر دیر رسیدمو یه جیغ به هوا پرتاب شد.
اوم راستش یه جیغ که نبود هزارو یک جیغ بود که وسط مسطاش یه چیزایی هم برخورد میکرد به یه موجود سه ساله و نیمه.
من شرمنده.
اما خیلی عصبانی بودم و خیلی بد رفتار کردم.
کثیف شدن رومیزی چیزی نبود که منو بتونه عصبانی کنه،حتی چکه چکه کردن شربت از روی میز به زمین هم.
عصبانی شدم چون صدام رو نشنید.
چون توجه نکرد.
میخواست کشف کنه اما اونجا جای کشف کردن نبود.
با بی فکری عمل کرد و نتونست صبر کنه.
منم نتونستم خودمو کنترل کنم و جواب این بی صبری رو با خشونت دادم.
ولی واقعا ارزشش رو نداشت.
میز تمیز میشد،رومیزی شسته میشد،شربت رب انار دوباره درست میشد و زمین دستمال کشیده میشد.
مثه امروز که بعد از خالی کردن خشم ، همه چیز رو دوباره انجام دادیم ...اینبار باز هم شربت ریخت اما تو یه سینی بزرگ که شستنش راحت تر بود.
کاش صبر میکرد.
کاش منم صبورتر بودم.

کرونانامه

  • ۱۹

13 تیر 1400

امروز حال و حوصله درست حسابی نداشتم.

کلی لباس شسته شد.

صدرا و رسا حمام رفتند.

مواد کوکو رو علی رنده کرد و رفت سرکار.

کوکو ها رو سرخ کردم.

صدرا کارتون دید و کوکو خورد.

رسا می خندید و مشغول تلاش برای چرخیدن بود.

شب قرمه سبزی گذاشتم تا برای فردا ناهار، معجزه یک شب تو یخچال موندن، خوشمزه ترش کنه.

بچه ها امروز حسابی به من چسبیده بودند.

کلافه ام.

خونه کلی بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگیش رو میخورم.

یه تبخال گوشه سمت راست لبم  بیرون زده.

ساعت نه و نیم شب بود که هر دو خوابیدن.

و من از مادری فارغ شدم.

دفتر و موبایلم را برداشتم.

محو چرندیات فضای مجازی شدم.

ساعت یکربع به 12 شب هست.

برم برنامه فردا رو بنویسم...

 

فردا :

امروز علی بی حال اومد خونه.

رفت و در اتاق خودش رو حبس کرد.

جواب تست مثبت شد.

 

پس فردا:

خونه بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگی خونه رو نمیخورم.

بدن درد دارم.

فقط میخوام حال صدرا زود خوب بشه.

 

روز بعد:

فقط میخوام حال صدرا و رسا خوب بشه.

خونه بهم ریخته است.

اما من حالم از دیدن بهم ریختگی خونه بد نمیشه.

 

بله بله بله

 

کرونا بالاخره پاش رو به خونه ما هم باز کرد.
وقتی من میگم«خونه ما» باید دو تا شاخ بالا سرتون دربیاد ،از تعجب.
خانواده ای با رفت و آمد صفر و رعایت کامل پروتکلهای بهداشتی .
تصمیم گرفتم ،آلبوم کرونایی رو منتشر کنم 

اپلیکیشن منحوس

  • ۱۰

آمدم بروم اینستاگرام را با کلمات پرفیضم رونق ببخشم،قد دو تا پست توانستم دوام بیاورم و بس.
محیطش آنچنان برایم غیر قابل تحمل شده که خفقان میگیرم وقتی بازش میکنم.

کرم وجودی ام است دیگر،گاهی انگولک میکند و نصبش میکنم و میروم و محو میشم در پستهای بی سر و ته و تبلیغهای پیجهای

آنچنانی و اینچنانی.
باید به آقای همسر بسپارم که دوباره رمزش را عوض کند و به هیچ عنوان تا مهر ماه زیر بار خواهش و التماس های من مبنی بر زدن رمز آن اپلیکیشن منحوس نرود.

تو میتونی جوراب هات رو بپوشی

  • ۴۱

ثبت لحظه ها لزوما نباید به کار کسی بیاید و قطعا هم نخواهد آمد؛جز به کار خودم.

دلیلم برای نوشتن و ثبت لحظه هایی که به یک ساعت هم نکشیده فراموش خواهند شد،

مرور رفتارها و اتفاق هایی هست که باعث شخصیت سازی میشه؛شخصیت من و پسرها.

آنجایی که مستاصل میشوم و نمیدانم باید چه کار کنم؟!

بیام و ببینم قبلا چه کار کردم ،جواب گرفتم؟

از چه راهی رفتم و جواب نگرفتم؟!

خب فکر کنم بعد از این مقدمه چینی کوتاه، دیگه وقت قصه امشب شده:

بعد از هزار مدل بازی پوشیدن جوراب و انواع و اقسام حواس پرتی ها ،همچنان

لنگه به لنگه

وقتی که همگی حق داریم

  • ۳۷

سرم درد میکرد.

استامینوفن500 نتوانست کاری برایم انجام بدهد.

آفتاب داغ ظهر به پاهای مچاله شده رسا، که در کالسکه خوابیده بود میزد.

چند باری خودم را سرزنش کردم و گفتم:چرا پارچه ای در کیفم ندارم که روی پاهای آفتاب زده اش بیاندازم.

مسیرهای سایه پر از آدم های بدون ماسک بود و

مسیرهای خلوت پر از آفتاب داغ.

و به ناچار مسیرهای خلوت ،تنها گزینه من به عنوان یک کالسکه ران بود.

پسر نگو،بگو قند عسل

  • ۴۷

وقتی کارتون میبینه هیچ خدایی رو بنده نیست.

حالا با این پیش فرض این موقعیت رو تصور کنید :

از صبح که بیدار میشه ،هر نیم ساعت میپرسه: ساعت چنده؟

و من هم جواب میدم:  مامانی هنوز یک نشده.

ناهارش رو که خورد از پارکینگ صدای کفش بوق بوقی بچه ای رو شنیدم.

ساعت ده دقیقه به یک بود. و میدونست که دیگه انتظار ها به پایان رسیده و میتونه کنترل رو برداره و کارتونش رو ببینه.

گفتم : یه بچه اومده خیاطی پیش مامانا.دوست داری بری پیشش؟

-آخه الان کارتونم میاد؟

- اگه دوست داری برو.به کارتونت میگم منتظر بمونه.

ماسکش رو برداشت و  از پله ها رفت پایین.

بیست دقیقه بعد وقتی تلویزیون برای کارتون روشن شد:

مشغول شستن ظرفهای ناهار بودم که با لبخند اومد سمتم و گفت:

میخوام کمکت کنم.

شوکه شدم.کارتونش در حال پخش بود و اینهمه منتظر بود که ببینه.

کمک؟

موقع کارتون دیدن؟

وقتی که هیچ خدایی رو بنده نیست؟

احساسات و هیجاناتم رو کنترل کردم و با خوشرویی گفتم:

خیلی خب باشه حتما .کارتونت رو استپ بزن و بیا.

اومد کمکم کرد.

ظرفها رو که آب کشید .رفت و نشست روی مبل و مشغول دیدن ادامه کارتونش بود.

و من موندم و حسی که دلش میخواست به کل دنیا پز پسرش رو بده.

کائنات و کرم

  • ۳۳

خونه در سکوت و آرامش غرق شده

لپ تاپ رو باز میکنم تا درسهای جدیدم رو گوش بدم

سه ماهه کنارم خوابش برده و

سه سال و نیمه مشغول بازی با باباجون و مامانا هست.

روی پوست دست و پاهام احساس خشکی میکنم

تا لپ تاپ بالا بیاد

کرم ترک دست و پای دکتر ژیلا

و کرم خوشبوی بلوبری رو برمیدارم

انگشت پاهام از این حجم رسیدگی و کرم به وجد میان

و احساس سبکی میکنم

دستهام رو با کرم بلوبری حسابی می مالم

و از بوی خوشی که به مشامم میرسه لذت میبرم

رمز ورود به صفحه دسکتاپ رو زدم.

و منتظرم با دست و پاهای کرم زده و به وجد اومده تایپ کردن رو شروع کنم

صدای پِر پِر از سه ماهه اومد.

چندلحظه بعد حس تنفر انگیز خیس شدن انگشت دست و پا بعد از کرم زدن،درحمام موقع شستن و تعویض پوشک نصیبم شد.

انگاری عمر کرم روی پوست یک مادر نباید بیشتر از یک دقیقه باشه.

بهم ثابت شده است که کائنات نمیتونه حضور کرم رو روی دست و پای مامان ها تحمل کنه.

وقتی مستاصلی در مادری

  • ۳۱

یه موضوع جدید باز کردم و اسمش رو گذاشتم "ثبت لحظه ها"

لحظه هایی که باید ثبت بشه.

نه با عکس

نه بافیلم

بلکه تنها با کلمه

با کلمه هایی که احساس و و اقعیت درون رو مشخص میکنه

 

اولین ثبت لحظه ها رو در تاریخ 12/3/1400 نوشتم که وقت منتشر کردنش پیدا نشده بود تا به الان

 

وقتی که در آشفته ترین حال ممکن و بدو بدوهای روزانه دفتر برنامه ریزی رو باز کردم و تند تند این کلمه ها از ذهنم گذشت.

گاهی آدمی بهترین مرهم و مشاور برای خودش خواهد بود.

گاهی که نه همیشه.

فقط خودتی که میتونی خودت رو از مخمصه ها نجات بدی فقط اگر که بخواهی.

 

 

"وقتی مسئولیتی قبول می کنی

دیگه "نمی تونم" معنایی نداره

باید رفت

تا ته ته اش

چیز تموم شدنی بالاخره تموم میشه

صبر باید کرد"

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم