خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

پارک دوبل

  • ۱۵۷

استرس گرفتم عجیب

استرس رانندگی مزخرف را.

کی پرونده اش بسته میشود نمی دانم😑

الان مشکلم دیگر هول شدن نیست،

راحت دنده عوض میکنم و ترمز میگیرم،

مسیر را دور میزنم و ترافیک را تحمل میکنم،

اما چه بگویم از پارک😫

پارک معمولی کنار خیابان را نمیگویم ها،

پارک پس و پیش دو ماشین را میگویم.

«پارک دوبل».

شانس من آنقدر بین روزهایی که فرصت رانندگی پیدا میکنم،فاصله می افتد که استرس طبیعی است.

اما الان استرس چه بی وقت هم آمده است

من که امروز خانه ام و قصد بیرون رفتن ندارم,

چه وقت آمدن بود؟

فکر مزخرف

ذهن هم چه انحرافاتی دارد ها.

ای گور پدرت استرس،که خانه نشین وجودم شدی،

نمی خواهم شاخ غول بشکنم که.

تنها قرار است سوییچ را بچرخانم و راه بیفتم،

همان مسیر مستقیم را.

انقدر بروم و بروم

تا یک خیابان خلوت پیدا کنم و کنجی پارک کنم؛نه پارک دوبل ها، نه.

باید دقت کنم که ماشینی دور و بر نباشد، بعد ماشین را خاموش کنم.

همین و تمام

آخ!!! نه هنوز تمام نشده😑

بعد باید تمام مدتی که کارم در حال انجام شدن است

در دل خدا خدا کنم که:

«خدایا، خداوندا به بزرگی ات قسمت می دهم،

لطفا ماشینی هوس نکند پس و پیش ماشین بنده پارک نماید»

و بعد از اتمام کار، به سمت ماشین برگردم

و با دیدن این صحنه که هیچ ماشینی دور و بر ماشین پارک شده مان،جا خوش نکرده، خوش خوشان سوییچ را انداخته و مسیر را باز گردم.

همین و تمام

مسیر هزار بار رفته و آمده که ترسی ندارد،ترس را پارک لعنتی به جانم انداخته

 

من با او در حال رشدم

  • ۱۶۵

نیمه های شب بود.نور ماه به صورتم تابید.

از تابشش بیدار شدم و نگاهش کردم.

در آن نیمه شب؛ خواب ، به راحتی از چشمانم پرکشید.

پر از وجود خدا شدم و نشستم به هم صحبتی با او.

ماه واسطه ام شد تا حرفهایم را به خدا برساند  و چقدر واسطه قرار دادن ماه برایم لذتبخش بود.

گرم صحبت با او شدم و دقایقی  بعد خود را در آغوش او، امن ترین جای جهان دیدم و به آنی خوابی عمیق و پر از حال خوب وجودم را در بر گرفت.

این بخشی از شبهایی بود که من مادر نبودم و حتی همسر هم.

من بودم،شب ،ماه تابان ، خدا ، عشق و حال خوب.

و شب که برایم دوست داشتنی ترین بخش شبانه روز است؛ نماد آرامش و امنیت و البته باید بگویم دوست نداشتنی بخشی که برایم نماد ترس و دلهره نیز می باشد.

آری همانقدر که او را دوست می دارم،دوستش ندارم.

روزها آمدند و رفتند و روزگار مرا همسر کرد و سپس مادر.

شبی از شبها ،درست زمان خواب پسرک ،صدایش زدم و گفتم:«عجله کن،شب شده است باید زود بخوابی.»

پسرکم ترسید.خودش را در تخت مچاله کرد و پلک هایش را به هم فشرد.

چرا این چنین کرد ؟

من چه کردم ؟

او را ترساندم؟

او را از شب ترساندم،به همین راحتی با همان یک جمله.

خود را ظالمی دیدم در حق او که این چنین، ترس به جانش انداخته ام.

همانگونه که شاید در کودکی من نیز،شخصی بیرحمانه ترس خود را برمن تحمیل کرده و سپیده خردسال یاد گرفت که از شب و هزاران چیز دیگر بترسد.

اتفاق آن شب،تلنگری بود بر ذهنم تا بیش از قبل، حواسم به جزئیات رفتار و کلماتی که بر زبان می آورم،باشد.

با خود عهد بستم: «من نباید کسی باشم که بذر ترس از هرچیزی را در دل کوچک او بکارم.»

روزها از پی هم آمدند و رفتند و او بزرگ و بزرگ تر شد.

در یکی از همین شبها،قبل خواب رو به من کرد و گفت:

  • من بزرگ بشوم، تو پیر میشوی میروی پیش خدا ؟

میدانستم این حرفها را  از چه کسی شنیده است. اما دیگر کار از کار گذشته بود. باید راه نجاتی می اندیشیدم برای ترس و اضطرابی که به درونش هجوم آورده بود.

شب بود و وقت خواب و او بحث پیری را باز کرده بود.

ذهنم یاری نمیکرد ، و با هر حرفی که از دهانم خارج میشد خدا خدا میکردم که بیراهه نگفته باشم.

نمیدانم چطور؟ اما هر طور که بود،آن شب به لطف خدا ، بخیر گذشت.

تاکنون همه سعیم بر این بود که ترسهای خود را، به  خورد او ندهم و حالا این چنین از در و دیوار برایم می ریزد و باید در پی از بین بردن، ترسهایی که از اطراف به وجودش رخنه کرده است نیز باشم.

وقتی می شنوم جنگلی آتش گرفته همه وجودم پر از دلهره می شود.

پسرک هم خبر را می شنود.

می گوید : «کپسول آتش نشانی مان را می بریم و خاموشش میکنیم.»

در لحظه،خیالم راحت میشود که با موضوع کنار آمده است و خبری که شنیده او را به تشویش نیانداخته است.

اما شب بعد، میشنوم که می پرسد: «مامان جنگل آتش گرفته است ؟!»

و من می مانم و بازهم راست و ریست کردن ذهنیاتش که قبل خواب، او را به دلهره انداخته است.

میدانم همیشه همراهش نیستم و نمیتوانم هر چیزی را برایش طوری توضیح دهم که دلش آرام بگیرد.

بزرگ میشود.بزرگ میشود و می بیند که دنیا چقدر ترسناک است.

اما باورم اینست اگر این روزها تلاشم را برای زیبا ساختن دنیا، در ذهنش انجام دهم،او خود که بزرگ شود با شخصیت زیبا بینش، در فکر زیباسازی خواهد بود، حتی اگر غرق در نازیبایی های دنیا شود.

ساختن شخصیت فرزند مگر دست کسی جز پدر و مادر است ؟ امیدوارم تا وقت باقیست مسئولیتم را درست انجام دهم حتی اگر پارازیتهایی از این سو و آن سو به زندگی مان وارد شود.

درست است که جز راست نشاید گفت اما باور کنید هر راست هم نباید گفت ، آن هم به کودکی چهارسال و نیمه.

و راستش من چه اجازه ای دارم که ترس خود را به او تحمیل کنم ؟ حتی اگر عمیقا از چیزی بترسم.

 

 

هرچند کوتاه اما مستمر

  • ۲۱۱

 

وقتی برای خودت،حداقل و حداکثر تعیین کنی؛انجام دادنها خیلی آسانتر میشود .
بخصوص اگر ترس رنگی ندیدن خانه ای در تو باشد.
مثل دیروز من،که با وجود بی حوصلگی شدید ،خودم را به حداقل هایم رساندم و خانه ها رنگی شدند.
خانه های رنگی به من خودم را نشانم میدهند،منی که خودم را فراموش نکرده ام و در کنار نگهداری و بازی با فرزندانم و امور خانه داری ،برای خود زمانی در طول روز قائلم،هرچند پراکنده و کم ،اما مستمر و همیشگی.

 

 

غول های سریالی زندگی

  • ۲۹۹

یه غول رو رد میکنی

غول بعدی خیلی شیک و مجلسی از جایی که نمیدونی کجاست صاف میاد تو زندگیت.

البته هنوز معلوم نیست غول قبلی رو رد کرده باشیم یا نه ( اما چند روزی میشه از پرتاب کردن و چنگ گرفتن خبری نیست؟)

و ما امیدواریم که گوش شیطون کر با پیروزی ردش کرده باشیم و تصمیم بازگشت به زندگیمون رو نداشته باشه.

غول جدید هم خیلی کنه طور داره رفتار میکنه؟!

یه جوری که نمیتونی جم بخوری و همش باید زیر دست و پات رو نگاه کنی که کسی رو له نکنی و این غول همراه شده با ترس شدید.

من نمیرم اونجا گرگ ناراحت هست.

من نمیرم اونجا زلزله ناراحت هست.

من نمیرم اونجا دزد ناراحت هست.

نمیدونم واقعا اینها رو از کجا آورده که ازشون هم بترسه.

یادمه یه کتاب داشت که عکس گرگ توش بود.

و نمیدونم چجوری بی هیچ پیش زمینه ای تصمیم گرفت از گرگ بترسه.

و من چقدر از خوبی ها و قشنگی های گرگ گفتم .

چه رنگ قشنگی.

وای دمش رو ببین.

چه چشمایی داره.

لپشو نگاه.

با همه تعریف و تمجید هام از گرگ همچنان مصر بود وهست که از گرگ بترسه.

 

حالا زلزله ناراحت چه صیغه ای هست و از کی و کجا و چجوری یاد گرفته والا من خبر ندارم.

 

واقعا که بعضی وقتها آدم کم میاره و فکر میکنه رسیده به آخر خط؛درست مثل الان من.

اما وقتی غولهای قبلی رو یادش میاد که دمشون رو گذاشتن رو کولشون و یه جوری رفتن که انگاری اصلا نبودن امیدوارم میشه.

که این هم گذراست و

ترس اقتضای سن الانش هست و طبیعی.

 

خدایا در این زمینه سایه لطف رحمتت رو  برای ما و نیازمندانی چون ما بیشتر و بیشتر بنما؛درست مانند زمینه های قبلی.

الهی آمین

 

حرفهای تلگرافی

  • ۳۰۶
همه آدمها حرفهای تلگرافی دارند و من گویا خیلی بیشتر از همه آدمهای دیگر .
گاهی اوقات میگویم واقعا این همه حرف زدن و منتشر کردنشان لازم است.
قبلتر که در اینستاگرام بودم،استوری میکردم واز حجم علاقه ام به حرفهای تلگرافی ام دانه به دانه ی آنها را هایلایت هم میکردم.
بعدتر دیگر اینستاگرام نبود.
اما حرفهای تلگرافی بود .
رو آوردم به استاتوس واتس اپ.
کسی نبود.شماره ام دست 10 دوازده نفری بیشتر نبود و نیست.
حرف داشتم و باید گفته میشد.
گوشه ای از ذهنم احساس معذب بودن هم داشتم.
با این جمله خودم را تسکین دادم :" خنجری روی گلوی کسی نگذاشته ام که باید استاتوسم را باز کنی و بخوانی.
اگر دلش نمیخواهد میتواند خیلی راحت بازش نکند و نخواند.دیگر از این ساده تر ؟"
بعدتر با خودم کلنجار میرفتم ولش کن دیگر ننویس.
به کسی چه در ذهنت چه میگذرد؟
آری به کسی ربطی نداشت.
اما حرفهای تلگرافی باید جایی ثبت میشد.
و دم دستی ترین جا همان استاتوس واتس اپ بود برایم.
اما من همچنان حرفهای تلگرافی ام را آنجا و هرجایی که دلم بخواهد و سهم من از این دنیای مجازی باشد منتشر خواهم کرد.
بدون ترس از مزاحمت برای کسی و هدر دادن وقت گرانبهایش؟!
چرا که من کسی را زور نکرده ام دنبال کننده چرندیات ذهنی ام باشد.
راستش همه حرفهای تلگرافی را نمیشود گفت .گاهی ترس مانع منتشر کردن خیلی از حرفها میشود.
مصداق ضرب المثل :هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد .

شجاعت

  • ۳۰۷

کلمه امسال من " شجاعت"ـه .

از روزی هم که این کلمه رو به عنوان شعار امسالم انتخاب کردم،هر لحظه منتظرم سوسک ببینم  و به جای فرار به بالاترین نقطه ممکن و جیغ کشیدن؛دخلشو بیارم.

بگذریم از اینکه چقدر نبات بیچاره (پرنده مون) رو بخاطر عملی کردن شعار امسالم ترسوندم.من بترس و اون بترس.کِی بترس و کِی نترس.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم