روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

از قیطریه تا اورنج کانتی

  • ۵۶

هنوز مزه«خالکوب آشویتس» که روایتی واقعی از زندگی و عشق بود، از ذهنم نرفته بود که کتاب جدیدی را شروع کردم؛«از قیطریه تا اورنج کانتی».

 


 

کتابی که راجع به مرگ تدریجی نویسنده به زبان خود نویسنده است،کتاب را با گوگل کردن اسم نویسنده و دیدن چند عکس و کلیپ از او شروع کردم،بلی من حمیدرضا صدر را نمیشناختم،

یک غروب پاییزی

  • ۵۲

یک نفر مرد.
یک نفر در یک روز پاییزی مرد.
یک نفر در کوچه ی ما در یک روز پاییزی مرد؛یک مرد.
مردی که ربطی به زندگی من نداشت.
شاید هم داشت،چرا که ارتباط غیرمستقیم انسانها و موجودات باور من است.
کمی صبر کنید؛به گمانم او در زندگی من تاثیر گذار بود.
شاید اگر ده سال قبل،مغازه اش را به مادرم اجاره نداده بود،زندگی الان من،طوری دیگر میبود.نمیگویم بهتر یا بدتر؛ اما طور دیگری.شاید نه،قطعا.
آن مرد را تقریبا همه اهل کوچه هر روز میدیدند.
اکثرا کنار مغازه اش صندلی میگذاشت و مینشست و در هوای سرد،داخل مغازه اش.
مغازه ای که رنگ همه نوع فروش و تجارتی را دید و حالا کرکره اش پایین است و چند پرچم سیاه به آن چسبیده.
از امروز دیگر او را نخواهیم دید،هیچوقت در این دنیا.
نمیدانم پشیمان است یا خوشحال.
اما آرزویم برایش خوشحالیست در آن دنیا

 

خوابش را دیدم

  • ۱۳۳
خوابش را دیدم
آنقدر آشفته و سرمست بودم که می خواستم در خوابی که میدانستم خواب است ،فریاد بزنم تا جهان بشنود که من خوابش را دیده ام.
او قبول زحمت کرده بود و به خوابم آمده بود.
اولین مرده ای بود که در خواب می دیدمش.
من از اون سپاسگزارم که مرا لایق دوباره دیدنش و در آغوش کشیدنش و بوسیدنش دانست.
من دیشب در آغوش او بودم.
در آغوش پیرمردی که قصد سفر داشت.
قطره اشکی از چشمانم بر روی گونه ام می نشیند و من عهدم را با خود تکرار میکنم:پدربزرگ هرگز فراموشت نخواهم کرد و تو را به دنیا نشان خواهم داد...
دلتنگت هستم ...
و به یادت ...

خطبه 63

  • ۱۳۷

معمولا خلاصه یا چند خطی که خیلی برام دلنشین میشه رو مینویسه اما این یکی خیلی خوبه باید از صفر تا صدش نوشته بشه :

 

در ترغیب مردم به کارهای پسندیده عنوان شده

 

ای بندگان خدا از خدا بترسید و قبل از پایان زندگی به کارهای پسندیده بپردازید .

با چیزی که  در اختیارتان نمی ماند و از دست می رود چیزی را خریداری کنید که جاودانه برایتان می ماند.

آماده سفر آخرت باشید زیرا که پی در پی در بردن شما تلاش می کنند و آماده مرگ باشید که سایه خود را بر سر شما افکنده است.

همانند آنهایی باشید که وقتی بانگی برایشان زدند بیدار شدند ، دنیا را سست دیدند و دل از آن کندند.

خداوند تبارک و تعالی شما را عبث و بیهوده نیافریده( کاش میفهمیدم این جمله رو فقط همین جمله رو همین یکی رو فقط )

و شما را یله و رها نکرده که هرکاری دلتان خواست انجام دهید.بین شما و بهشت و یا جهنم فقط یک مرگ فاصله است.

براستی عمری که هر لحظه از آن کم می شود و مرگ آن را از بیخ و بن براندازد چقدر کوتاه و اندک است . مرگی هم که اینک غایب است و گذشت شب و روز آن را میخواند ، سزاوار است با عجله به سراغ ما آید و مسافری که نتیجه کارش سعادت و یا شقاوت است مستحق بهترین آمادگی است.

بنابراین در دنیا از دنیا آنچنان توشه بردارید که فردا از شما دستگیری کند.

پس بنده باید از خدای خویش پروا داشته باشد ، خیرخواه خود بوده و قبل از رسیدن مرگ توبه کند.

بر شهوت خود چیره شود و آن را به حال خود نگذارد زیرا که مرگ پنهان است و آرزوهایش او را فریب می دهند.

و شیطان با او همراه بوده ، معصیت را برای او آرایش می دهد تا بر او سوار شود تا آنجا که وی را وادار می کند توبه اش را به عقب اندازد و در حالی که در خواب سنگین غفلت به سر می برد ناگهان گرفتار چنگال مرگ می گردد.

ای وای و حسرت بر آن انسان غفلت زده ای که عمرش برای او دلیل و حجت است و روزهای زندگی اش او را به تباهی و بدبختی کشاند.

از خداوند سبحان می خواهیم که ما و شما را از کسانی قرار دهد که نعمتهای الهی باعث طغیانشان نگردد و هیچ چیز آنها را از اطاعت پروردگار غافل نکند و بعد از مرگ ندامت و پشیمانی حاصل کارشان نباشد.

 

پایان/

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم