خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

هندوانه بخور غم نخور

  • ۱۵۱

نشستم به خواندن اخبار اقتصادی،مدام میخوانم و حرص میخورم،حرص می خورم و میخوانم و این چرخه ادامه دارد، و البته این وسط گاهی هم به خود میگویم:"بس است دیگر،بخوان و حرصت را بخور اما فقط حرص نخور،کمی عاقل باش و پا در مسیر درست بنه."

تب اخبار را باز کردم و تیتر"غول بعدی پوشاک" توجه ام را به خود جلب کرد.

لباس،چیزی که نیاز هر فردی است چه در خانه باشد و در خفای خود و چه در جامعه و در میان مردم.

هر جای هرجا که باشد،نیازی است که استفاده از آن لزوم دارد؛همانند غذا که نبودش، برای ادامه حیات در جامعه ممکن نیست.

غول بعدی تولید پوشاک،احتمالا کشور بنگلادش می باشد  که در جنگ، امریکا آن را با خاک یکسان کرد و گویا اگر اشتباه نکنم در هر کیلومتر مربع 23 بمب بر سر آن کشور افکند .

و ما  کمی بعد بجای دیدن "میداین چاینا" شاهد "مید این بنگلادش" خواهیم بود.

حال چرا آن کشور دارد به غول تبدیل میشود،سرزمین ایران مهد دلیران،مدام آوار بر سرش خراب میشود ؟

  • خاک برسرت کنن ، به چه حقی فرزند خود را با فرزند دیگری مقایسه میکنی ؟
  • فرزند کجا بود،کشور است.
  • کشور هست که هست.خجالت بکش.اصول تربیتی نخوانده ای؟
  • برو  بابا.

( با عرض پوزش از این پارازیت)

مدتی است که ایران با بحران کم آبی مواجه شده و از اینرو تصمیم بر این شد که تولید پنبه کاهش پیدا کند و آبی برای تامین این محصول در نظر گرفته نشد.

لذا پوشاک ایرانی با قیمتی گزاف نسبت به غولهایی چون ترکیه و انگلیس،در دسترس ساکنین این کشور قرار می گیرد که خب چه کاری است؟

حمایت از تولید ملی با این وضع فقر مملکت بخورد فرق سرمان.

تولید پنبه با حجم کم آبی که مصرف می کند،حمایت نشد

 اما

اما

اما

 تولید هندوانه با حجم مصرفی آب، بسیار بیشتر از پنبه در صدر امور است و صادراتش را به ترکیه شاهد هستیم.

من با عقل ناقصم،این موضوع را درک نکردم،اگر شما میتوانید برای روشن سازی ذهن من قدمی بردارید و جهت شفاف سازی به من بگویید که: جان جانانم خنگول جانم،چطور نمیدانی هندوانه بسی مهمتر از لباس تن است؟ هندوانه جلای روح و جان است در گرمای تابستان،همنشین انار است در شب یلدا و غیره و ذلک .

و در نهایت نخواهید از من که این شکر را بر سر زبان جاری نسازم :

"شکر برای مسئولان با تدبیری که هندوانه را در راس امور قرار دادند و در راه خدا قدم برداشتند ."

 

تجربه ای در مسیر پیاده روی با طفلان علی

  • ۱۷۳

هفته پیش تصمیم گرفتم که هر روز برای پیاده روی به سبک خودم و با پذیرش شرایطم اقدام کنم.

قطعا آسان نبود و اما ناشدنی هم نبود.

به هر حال ، سختی های خودش رو داشت.

مثلا روزهای اول باید چهارساله را با زور و کتک(همینقدر خشن،والا )  لباس می پوشاندی و همراه خود کشان کشان میبردی ،با یکساله ای که فوبیای کالسکه دارد و توان راه رفتن ندارد و باید در آغوش باشد.

این صحنه را تجسم کنید :

" یکساله ای که اضطراب جدایی دارد و  لحظه ای از بغل مادر جدا نمی شود،بوی خوش بیرون رفتن به مشامش خورده ،مادر لباسهایش را تنش نموده و حالا گریه بیرون رفتن سر داده است و به هیچ صراطی مستقیم نیست و یقه ننه بی نوایش را لحظه ای رها نمیکند تا بلکه او هم آماده شود و چهارساله ای که با ضربه های دست و پا به جان مادرش افتاده که :"من نمی آیم، خسته میشوم، با ماشین برویم" و همینطور غرغرکنان دنبال جورابش می گردد و مادری که این وسط در تلاش برای پوشیدن لباسهایش و جمع کردن کوله و گذاشتن اسپری و دستمال و ماسک اضافه و دو بطری آب بود."و بعد از بازگشت هم به فکر ناهار و یا شام گذاشتن.

سخت بود و پر از چالش.

روزهای اول با وعده خریدن خوراکی، چهارساله مجاب به آمدن شد.

اما بعدتر با تغییر مسیر پیاده روی به سمت پارک،وعده خوراکی حذف شد و این روزها خودش می آید و میگوید برویم پارک.

رفتارهای عجیب و غریب بچه ها در پارک را به آنی ضبط کرده است و سرسره خوردن های مدلی انجام میدهد.

مانعش نشدم.

حتی وقتی روی زمین بازی پارک دراز کشید.

میخواستم خوش بگذراند.

به اندازه کافی دو سال در خانه حبس بوده و همبازی ندیده بود،دیگر کافیست.

امیدوارم حرامزاده وفحش های آنچنانی و اینچنانی که بچه ها در پارک به یکدیگر می گویند را متوجه نشود و نخواهد تکرار کند.

که اگر تکرار کند ،احتمالا خواهم خندید.

و اگر بخندم وای به حالم خواهد شد.

با خودم قرار گذاشته ام هر روز بروم،پارک را نمی گویم؛  پیاده روی را.

تنها 3 عامل ممکن است من را از پیاده روی باز دارد :

1-کرونا بگیریم

2-هوا آلوده باشد

3- رعد و برق بزند

 

آشفته بازار ذهنم

  • ۳۲۰
شروعش از خاطره نویسی بود .کلاس چهارم ابتدایی یا شاید هم قبلتر. اولین دفتر خاطراتم یه سر رسید بود برای شرکت گلسار به رنگ سورمه ای که توش رو پر کرده بودم از خاطره های رنگی رنگی و داستانهای بچگونه ای که با ذهن اون روزهام نوشته بودم. همه صفحاتش پر بود. جز اون سر رسید که نمیدونم چه اتفاقی براش افتاد و هرچی گشتم پیدا نشد بقیه دفترها رو صحیح و سالم نگه داشتم. اما اون یک سال تجربه اولینم از دستم در رفت … بعد وبلاگ اومد و وبلاگ نویسی رو شروع کردم و می نوشتم و می نوشتم و کلی دوست پیدا کردم. بعد فیس بوک. بعد اینستاگرام.
و تقریبا با شروع هر صفحه مجازی جدیدی من جزو اولین ورودی ها محسوب میشدم؛واسه همین رقیب کم داشتم وهمین با روحیه من سازگار بود.میشدم رئیس و همه رو اداره میکردم .اما همه کیا بودند؟
یک سری آدم که با یه فیلتر سنگین تایید میشدن تا نوشته هام رو بخونن.
از همه چی میگفتم ؟!
ترسی نبود همه خودی بودن.
راجع به دل پرم از اینستاگرام بگم ؟!
اینستاگرام مدلش نوشتنهای طولانی نبود.عکس مهم بود و یه یکی دو خط نوشتن. اما من عکس هام باید عکسهایی می بود که خودم میگرفتم با کلی دقت و ظرافت و هم متنهام باید روش حسابی کار میشد و اکثرا طولانی بودو مجبور میشدم کامنت هم پر کنم… می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم و لذت می بردم… بهم میگفتم چقدر طولانی مینویسی حوصلمون سر رفت. از اینستاگرام زده شده بودم. انگار جای من نبود.چند وقتی بود که حالم رو حسابی بد میکرد.
اما خداحافظی من ازش چهارشنبه سوری بود.شب چهارشنبه سوری سال 98.
وقتی که تو کرونا کوچه پر بود از جشن و پای کوبی و من و پسرکم باید تو قرنطینه اون شب رو بین صدای جشن مردم و نارنجک و خمپاره و هزار کوفت و زهر مار دیگه تنهایی صبح میکردیم.
وقتی که زنگ زدم به آتش نشانی و با گریه بهشون گفتم بیاید یه کاری بکنید.
وقتی گفتند که از ما کاری بر نمیاد و شماره کلانتری رو دادند و من با هق هق زیاااااد ازشون خواهش کردم بیان و کوچه ما رو ساکت کنن و من گریه میکردم و پسرکم از گریه من گریه.
نمیتونستم خودم رو آروم کنم.
میترسیدم.
اولین شبی بود که باید تنهایی صبح میکردم، با صدای نارنجک و جشن و خنده مردم که از کوچه بلند شده بود.
و معنی قرنطینه رو نمیدونستند و علی وهمکارانش برای اونهایی که معنی قرنطینه رو نمیدونستن باید بدون تجهیزاتی که در اختیارشون نبود؛جونشون رو کف دستهاشون میذاشتن.
اومدم و یه استوری گذاشتم :لعنت به همه کسایی که امشب صدای نارنجکشون تن من و پسرم رو بلرزونه...
تو اون شرایط یه لعنت گفتن ساده ترین حقم بود بنظرم.
اما یه نفر که هنوز ازش دلخورم بد بهم جواب داد و همون شد ،رفتنم از اینستاگرامی که جز بدی و وقت تلف کردن چیزی عاید کسی نمیکنه. مسیرم رو با زدن یه وبلاگ عوض کردم ...
تصمیم داشتم نویسندگی رو حرفه ای شروع کنم. اما یهو ترسیدم… دیدم ای داد ای بیداد انگاری همه دنیا دلشون میخواد نویسنده بشن؟!
پس جای من کجاست ؟
من اصلا جایی دارم یا میتونم داشته باشم ؟ یه چیز من رو نجات داد که از نویسندگی پا پس نکشم و تلاشم رو هر روز از روز قبل بیشتر کنم ؟! “همه داستانها یکبار از قبل گفته شدند.ماجرا ها همه یکیه فقط طرز بیانشون فرق میکنه و اینجوری میشه که یه داستان تکراری هزاران بار گفته میشه و باز هم خواننده داره.” فهمیدم من هم میتونم جایی بین نویسنده های مهم دنیا داشته باشم اگه تلاشم تلاش باشه.فقط کافیه طرز بیان خودم رو پیدا کنم …
طرز بیانمم همینیه که الان اینجاست.گاهی هم پیچیده میشه ؟!جوری که خودمم چندباری باید بخونم تا بفهمم چی گفتم :))

چهارشنبه سوری سال 98 به سبک کرونا

  • ۳۲۸

روز سختی  رو پشت سر گذاشتم.روز خیلی سختی رو.

از صبح که گفت بدن درد داره ترس وجودم رو گرفت.

تا موقع رفتنش که بغضم ترکید و با گریه بدرقه شد.

پسرکم امروز فقط گریه مادرش رو دید و ناتوانیش رو تو مدیریت اوضاع.

همونجور که رو تخت خوابیده بود نگاهش میکردم.

دوباره بغضم ترکید و اشکهام سرازیر شد.

به تو میسپرمش بعد خدا به تو میسپرمش که امام زمانی.

باید مراقب پسرم باشی .

تو این زمونه ای که انسان نیست من پسرک معصومم رو به تو میسپرم که نگهدارش باشی.

صدای توپ و ترقه ونارنجک میاد.

صدای بلند شدن آهنگ و رقص و شادی و آواز.

صدای خنده هایی که به صدای شیطان شبیه اند.

بغضم میترکه.

یاد حرف عارفه میفتم که میگه زنگ بزن به 110 اگه دیدی شلوغ شد.

زنگ میزنم.میگه تماسها مسدود است.

دوباره زنگ میزنم باز هم همون رو میگه.

زنگ میزنم آتش نشانی.

محمدصدرا هم از اینکه دیگه مصر خوابوندنش نیستم خوشحال میشه.

نگاهم میکنه و میگه به دکتر زنگ میزنی ؟!

شماره رو میگیرم و یکی جواب میده.

گریه ام میگیره.

با گریه باهاشون حرف میزنم و شکایت میکنم؟!

چیز خاصی نمیشنوم جز اینکه کاری ازمون برنمیاد .فرهنگ غلطی که جا افتاده.

من گریه میکنم.

شما کدوم محلید؟

جواب میدم سرقنات.

میگه شماره کلانتری اونجا رو بهت میدم ولی نگو آتش نشانی داده.

میگم باشه و قطع میکنم.

محمدصدرا تو تمام این مدت داشت نگاهم میکردو من تو حال پریشون خودم بودم.

زنگ میزنم به شماره ای که آتش نشانی بهم داده.

با گریه بهشون شکایت میکنم.

فقط گوش میدن و میگن چشم ...

میگم چشم الکی یا واقعی ؟!

گریه امونم رو می بره.

فقط تونستم بگم: شما مسئولید ....

تلفن که قطع میشه نگاهم به نگاهش میفته.

پشت لبخند محوش بغض بود که با نزدیک شدنم بهش خودش رو ازم دور میکنه.

به زمین و زمان و خودم تو دلم لعنت میفرستم و سعی میکنم حالم رو حداقل تا خوابیدنش خوب نگه دارم.

با خودم میثاق میبندم.

میثاق حذف اینستاگرام و شبکه خبر.

بالاخره رضایت میده که رو پا بخوابه بدون آهنگ.

سرم تیر میکشه فکر کنم دوباره قرص واجب شدم.

بعد از مدتها روی پاهام میذارمش و پنج دقیقه نشده چشمهاش بسته میشه و میخوابه تا خواب قشنگی های دنیا رو ببینه.

کنارش میشینم و براش آیه الکرسی میخونم.

چشمهام پر از اشک و صورتم قرمز.

تو آینه به خودم نگاه میکنم و میگم : تو چه کاری ازت برمیاد برای این دنیا ؟!

اونها که پیامبر بودن با چنگ و دندون تونستن چهار نفر رو بکشونن سمت خودشون.

من ؟ من چه کاره ام؟

اما سهم من ؟! سهم من تو قشنگی این دنیا محمدصدراست.

تو درست تربیت کردنش.تو وقت گذاشتن براش تمام و کمال.همونجور که باید.

وقتی شبکه خبر شبکه دروغ شبکه مزخرف شبکه چرندیات حذف میشه سبک میشم مثل پر پرنده ای که تو هوا موج میزنه تا بیفته زمین.

#خدابامنه

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم