خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

چهل روزگی

  • ۶۲

نه اینکه باورم نشده باشه،باورم شده.

اما هنوز وقت نکردم که وقت کنم حسش کنم.

جوجه کوچولوی من چهل روزه که اومده تو زندگیم...

چهل روزه که زندگیم از اون روی خوشمزه اش به این روی خوشمزه ترش برگردونده شده.

چهل روزه که مامان تر شدم ...

راستشو بگم،راست حسینی؟!

حسی بهش نداشتم،جز حس دلسوزی.

الان اما اگه بخوای از حسم بپرسی ،بهت میگم

صورتی

  • ۵۸

بهش گفتم باید برات مسواک جدید بخریم.دوست داری چه رنگی باشه ؟

گفت:صورتی.

غول بزرگ

  • ۶۶

اسفند 99 گره خورد به سخت ترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم.

روزهایی که مثه یه مجسمه گوشه ای می نشستم تا خبری که حالم رو خوب کنه به گوشم برسه.

طول عمر این تجربه ده روز بود  و اما

هفته دیگه همین روز همین ساعت و تو در آغوشم

  • ۷۵

هفته دیگه همین روز همین ساعت

عطر و صدای تو ،توی کل خونمون پیچیده

5 روز مونده

اما سختیش قد 5 سال انتظاره.

بی قرار دیدنتم

بی قرار بوییدنت

بی قرار در آغوش گرفتنت و با تو آروم شدنم.

محمدرسای جانم

فردا روز پدر

روز ولادت امام علی (ع)

به خیالم توی تصوراتم فکر میکردم که تو ،همچین روز قشنگی پا به دنیا میذاری

تو رو میدم دست باباعلی و میگم : روزت مبارک.

بی شک هر روزی که بیای اونروز قشنگترین روز دنیا برای من خواهد بود

اما دلم میخواست فردا باشی کنارم در آغوشم...

 

 

مادری در مخمصه

  • ۷۰

سوالهای امروزش به وقت سومین روز از پیاده روی ؟!

  • چرا آدما رو زمین  آَشغال ریختن؟!
  • چرا بچه ها دارن تو کوچه بازی میکنن؟!کوه معلومه اما کرونا هست.(منظورش از کوه معلومه اینه که هوا آلوده نیست)
  • چرا بچه توپش رو گرفته دستش؟! (میدونه توپی که پا بهش میخوره رو نباید به دست و لباس زد)

چی باید گفت به پسر 3 ساله ای که دانسته هاش کاملا مغایر با مشاهداتشه.

برادرانه

  • ۷۲

امروز یکی از پوشکهای محمدرسا رو برداشتم و به محمدصدرا پیشنهاد دادم که برو هپی (اسم عروسکشه) رو بیار تا پوشکش کنیم.

از طرز برخورد محبت آمیزش و بغل کردن با عشقش و به آرومی گذاشتنش روی تشک تعویض شوکه شدم.

او هیچ نوزادی رو از نزدیک ندیده.

او حتی نشنیده که با نوزاد باید چطور رفتار بشه

 

 

 

دنیا را زیبا کنیم

  • ۹۶
اوایل وسواس پومودورویی داشتم.
می پرسید وسواس پومودورویی یعنی چه ؟
یعنی اینکه دست به کاری نزنی تا مطمئن شوی 25 دقیقه میتوانی بی هیچ حاشیه ای درگیر کاری شوی.
نمی نوشتم.
نمیخواندم.
و کاری در راستای توسعه فردی ام انجام نمیدادم.
حالا اما این وسواس از من گرفته شده است.
همان روزهای اول علاجش کردم.
اما باز گاهی به سراغم می آید.
مثل امروز که به سراغم آمد و یه لگدی حواله اش کردم که برود پی کارش.
میخواستم تمرین رونویسی انجام دهم.
ساعت بیست دقیقه به یک بود.
داشت بازی میکرد.

در انتظار باباجون

  • ۶۰
وقتی تلفن قطع شد سریع دوید سمت در و منتظر رسیدن باباجون ماند.
از کنار در جم نمیخورد حتی با وعده سیب زمینی سرخ شده.
در آسانسور باز شد و آقای همسایه یه سلام گرم به پسرک داد.
پسرک ما بدون اینکه بدنش رو تکون بده ،صورتش رو کامل برگردوند سمت پذیرایی تا آقای همسایه رو نبینه.وقتی صدای بسته شدن در همسایه اومد؛ خیالش راحت شد که دیگه کسی نیست و میتونه با خیال راحت به انتظارش ادامه بده.
ده دقیقه ای گذشت و مادر همچنان در تلاش بود که پسرک رو راضی به بستن در کنه .
و بالاخره موفق شد.
صدای اذان بلند شد.
اذان یه لالایی شیرین شد برای پسرک ملس خواب و او با چشمان منتظر خوابید...

تلویزیون،نیروی کمکی

  • ۶۲

بعضی وقتها به خودم میگم اگه از بین 365 روز سال حالا سی روزش هم پای تلویزیون باشه فکر نکنم به کسی بر بخوره.

مثه این دو روز که من حال ندار ترین بودم و تلویزیون نیروی کمکی من محسوب میشد.

البته که عذاب وجدانش هست همراه هر مادری اما دست تنهایی تو  چهار دیواری بزرگ کردن کار شاقی محسوب میشود که گاهی ممکن است آدمی در منصب مادری کم بیاورد.

کوه و دشت و دمنم آرزوست که پسرکم رها باشد و آزاد و من بی عذاب وجدان.

رعایت قوانین

  • ۷۲

به نام آفریننده ی کوچولوهای ناز دنیا

امروز مامان خوبی نبودم و اصلا از خودم راضی نیستم.

میدونستم نباید داد بزنم .

 مدام از درون جلوی خودم رو میگرفتم اما نشدنی بود.

و بعدتر  گفتگوی درونی باخودم و سرزنش های مکرر که چی شده چرا اینجوری میکنی ؟!

هیچ راهکاری به دادم نرسید که بتونه منو در برخورد باهاش یه مامان خانومی آروم کنه.

قبلتر ها آب و گلاب رو امتحان کرده بودم میدونستم فایده ای نداره؛

اما کاچی بهتر از هیچی.

اون همون پسرک همیشگی بود ولی من مامان همیشگی نبودم و آستانه تحملم از 100 به یه صفر کله گنده نزول پیدا کرده بود.

امروز از اون روزهایی بود که من نتونستم به هیچکاری اونجور که دلم میخواد برسم.

کلی خرابکاری ، ناهماهنگی ، بی حوصلگی ، گیرهای مدااام و ... همه چی با هم تو یه روز خودشون رو به کسی که بی اعصاب ترین بود نشون دادن .

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم یه برنامه برای قوانین خونمون بنویسم ؛نه یه برنامه سفت و سخت مثل قوانین پادگان سربازی .

به دلایلی هربار عقب افتاد اما امشب  تصمیم دارم برنامه ام رو بنویسم و از فردا پروسه یاد دادن چگونه قوانین  را اجرا میکنیم خواهیم داشت؛تا به حول قوه الهی تا چند وقت دیگه پسرکم بدونه که هرچیزی طبق اصول وضوابط خودش باید انجام بشه.

مثلا اگه مامان رفت سراغ لپ تاپ باید صبر کنی تا کارش تموم بشه، بعد هر فیلم و کارتونی که خواستی برات میذاره.

مثلا وقتی بازی با یک وسیله ای تموم شد باید اون رو بذاریم سرجاش تا پای کسی یهو نره رو اسباب بازی  و دردش بگیره.

براش می کشم  قبل از خوردن هرچیزی باید دستهامون رو بشوریم و دستهامون به خدای احد و واحد تمیز نیست.

براش میکشم اگه مامان خواست ساز بزنه نباید بکوبی روی ساز،نوبتی ساز میزنیم.

عکس پاک کردن محل جیش رو براش میکشم و میچسبونم به در دستشویی.

براش مینویسم وقت لالا فقط میتونیم 5 بار نهایت برات کتاب بخونیم ؛به جان مادرت بیشتر از اون دهن کف میکنه،اما هرچقدر دلت بخواد میتونیم نازت کنیم.

عصبانیتهای امروزم بیشتر به خاطر این بود که اون به قوانینم احترام نگذاشت و من به عنوان یک انسان کم آورده بودم برای توجیه و ناز کشی.

دلم میخواست هرچیزی که میگم سریع گوش بده و اجرا کنه .

اینو میدونم برای آرامش خودم و خودش باید خیلی بیشتر از اینها تلاش کنم.

پس بسم الله.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم