باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

چهل روزگی

  • ۶

نه اینکه باورم نشده باشه،باورم شده.

اما هنوز وقت نکردم که وقت کنم حسش کنم.

جوجه کوچولوی من چهل روزه که اومده تو زندگیم...

چهل روزه که زندگیم از اون روی خوشمزه اش به این روی خوشمزه ترش برگردونده شده.

چهل روزه که مامان تر شدم ...

راستشو بگم،راست حسینی؟!

حسی بهش نداشتم،جز حس دلسوزی.

الان اما اگه بخوای از حسم بپرسی ،بهت میگم

صورتی

  • ۵

بهش گفتم باید برات مسواک جدید بخریم.دوست داری چه رنگی باشه ؟

گفت:صورتی.

دنیا را زیبا کنیم

  • ۶۰
اوایل وسواس پومودورویی داشتم.
می پرسید وسواس پومودورویی یعنی چه ؟
یعنی اینکه دست به کاری نزنی تا مطمئن شوی 25 دقیقه میتوانی بی هیچ حاشیه ای درگیر کاری شوی.
نمی نوشتم.
نمیخواندم.
و کاری در راستای توسعه فردی ام انجام نمیدادم.
حالا اما این وسواس از من گرفته شده است.
همان روزهای اول علاجش کردم.
اما باز گاهی به سراغم می آید.
مثل امروز که به سراغم آمد و یه لگدی حواله اش کردم که برود پی کارش.
میخواستم تمرین رونویسی انجام دهم.
ساعت بیست دقیقه به یک بود.
داشت بازی میکرد.

در انتظار باباجون

  • ۲۵
وقتی تلفن قطع شد سریع دوید سمت در و منتظر رسیدن باباجون ماند.
از کنار در جم نمیخورد حتی با وعده سیب زمینی سرخ شده.
در آسانسور باز شد و آقای همسایه یه سلام گرم به پسرک داد.
پسرک ما بدون اینکه بدنش رو تکون بده ،صورتش رو کامل برگردوند سمت پذیرایی تا آقای همسایه رو نبینه.وقتی صدای بسته شدن در همسایه اومد؛ خیالش راحت شد که دیگه کسی نیست و میتونه با خیال راحت به انتظارش ادامه بده.
ده دقیقه ای گذشت و مادر همچنان در تلاش بود که پسرک رو راضی به بستن در کنه .
و بالاخره موفق شد.
صدای اذان بلند شد.
اذان یه لالایی شیرین شد برای پسرک ملس خواب و او با چشمان منتظر خوابید...

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم