روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

نیاز به ویرایش-۱

  • ۰

کار گروهی
هیچوقت از کار گروهی خوشم نمیومد.شاید یکی از علتهاش کمالگرایی و وسواس شدید در ارائه بود‌.
یادمه تو مدرسه وقتی تصمیم معلم ها بر گروه بندی میشد،غم دنیا رو سرم خراب میشد،همیشه سرگروه بودم جز یک مورد که نمیدونم چی شد که از شانس سرگروه نشدم خداروشکر.
سرگروه شدن برای من،مصائب و مشکلات و استرس زیادی همراه داشت ،طوریکه چون میخواستم ،نتیجه بهترین باشه از خودم تا میشد و نمیشد ،مایه میذاشتم‌.
دوران دانشگاه از کار گروهی خبری نبود .
گروه بعدی که تشکیل دادیم و جزو اولین کارهای گروهی جذابم محسوب میشد و نتیجه کار عالی بود ،در نوزده سالگی ،گروه موسیقی بود که باید چهار مضراب ماهور رو با گیتار و ویولن اجرا میکردیم برای حضار.
تمرینهایی دلنشین و جذاب و هم گروهی هایی واقعا پیگیر.
شاید نزدیک چهار اجرای گروهی داشتم و وقتی پرونده گیتارم بسته شد ،حضور در گروه هم منتفی شد.
تا یک سال و اندی قبل.
سی نفر دور هم جمع شدند و شروع کردند به نوشتن.
نوشتن را شروع کردیم و نتیجه اش شد ،دو‌جلد کتاب که نتیجه همکاری سی نفره مان بود.
اتفاق جالبی است ،سی نفر با سی فکر متفاوت یک داستان را با همدیگر خلق کنند.مگر نه؟

 

دعوت به خوشحالی آخر ماه

  • ۰

میخواهم خودم را به یک خوشحالی دعوت کنم.

زحمتش زیاد نیست،اما همتش بلند است.

میخواهم خودم را به خوشحالی آخر ماه، آذر 1400 مهمان کنم.

چگونه ؟

با نوشتن روزانه هر پست و انتشارش در سایت.

مثلا دوم دی ماه 1400 بیایم و صفحه را باز کنم و بگویم :

"باریک الله چه کرده ای تو دختر.

من به تو افتخار میکنم که من شده ای."

 

کمک کردن با چون و چرا

  • ۰

چند هفته پیش ،آرنج دست راستم به شدت با کابینت برخورد کرد ،به حدی که خم و راست کردنش ممکن نبود.

به اصرار همسرم ،بچه ها را دست مادرم سپردم  و برای گرفتن عکس راهی رادیولوژی شدیم.

تا زمان آماده شدن جواب عکس ،علی جان پیشنهاد دادند که کمی در خیابانها قدم بزنم .

با دلی شکسته و گریان که اگر تشخیص شکستگی باشد،یکماه با دست گچ گرفته چه کنم؛مغازه ها را یکی پس از دیگری از دید میگذراندم.

نای راه رفتن برایم نمانده بود .کنار مادری که به همراه پسرش ،بساط جوراب فروشی اش را راه انداخته بودند،ایستادم .

پسر کتاب و دفتر ریاضی اش را باز کرده بود و در سرمای غروب پاییز ،حسابی محفل مادر و پسر گرم بود.

چقدر رابطه شان گرم و دلنشنین بود.

چندین بار سعی کردم سر صحبت را با مادر و پسر باز کنم.اما هر کاری کردم رویم نشد.

نمیدانستم چه بگویم که دوستی بینمان برقرار شود و خدای نکرده بی احترامی صورت نگیرد.

بیست دقیقه ای آنجا ایستاده بودم . و در طول این مدت هیچ مشتری ای برایشان نیامد.

برایشان خوشحال بودم ،نه از نداشتن مشتری.بلکه از حوصله مادر و ادب پسر.

همسرم که آمد از میوه فروشی کناری برایشان مقداری میوه خریدیم تا بلکه به این بهانه صبحت را با آن پسر دلنشین آغاز کنم.

گرمایی که پسر در آن غروب غمناک به من داد؛حال دلم را خوب کرد.

طوری که هنوز بعد از گذشت چندین روز ، لبخند و صدای گرم و خوشحالش از خاطرم نرفته است .

هم حال من خوب شد و هم حال آنها.

برای نشان دادن عکس باید به مطب برمیگشتیم.

مطب شلوغ بود . من بیرون ایستادم و همسرم برای نشان دادن عکس داخل رفت.

آنجا کنار پله های ساختمانی، پیرزنی ،سر صحبت با من را باز کرد.

البته صحبت که چه عرض کنم ،بیشتر حالت آمار گیری داشت.

چی شده؟ خونتون کجاست ؟ بچه داری ؟ خونه مال خودتونه؟

کم کم داشتم میترسیدم که اصل مطلب را گفت: شوهرت اومد میری اونور خیابون برام یک کیلو لیموشیرین و نارنگی بخری ؟!

پیرزن خمیده بود .

اما عزت نفسی نداشت.

آن شب عذاب وجدان نخریدن یک کیلو لیموشیرین و نارنگی به جانم افتاده بود.

اما همین که روزها و روزها و روزهای بعد او را کنار خیابان، نشسته روی پله های ساختمانی دیدم ، از اینکه برایش لیمو شیرین و نارنگی نخریدم ناراحت نشدم.

دیروز هم تو را دیدم.

با بچه ها و همسرم کنار باجه بانک ایستاده بودیم.داشتی میرفتی که تا دیدی ما با بانک کار داریم .شستت خبردار شد که نکند پول و پله ای در کار است. و سریع کارتنی را که برداشته بودی تا بروی جای دیگری بنشینی.سرجایش کنار باجه گذاشتی و فالگوش ایستادی  به صحبت های همسرم و مادرش.

مثل آنروز خواستی سر صحبت را با من بازکنی اما من خود را با بچه ها مشغول نشان دادم.

برای آن پسر جوراب فروش خوشحالم و از ته قلبم برایش بهترین ها را از خدا خواستارم.

اما برای تو بسیار ناراحت.

کاش تو هم کمی از عزت نفس آن پسر را داشتی؛اما دریغ.

زمانه با تو کرد ؟!

یا خود با خودت؟!

یا پسرانت با تو؟!

شاید پسرانت  تافته های جدا بافته ای باشند.

از آنها که وقتی مادرشان دار فانی را وداع میگوید برای به خاک سپاری مادرشان نیایند.

اما چند ماه بعد برای تقسیم ارث و میراث پیدایشان شود.

عجیب است ،نه.

اما واقعی است.

همیشه که نباید چیزهای عجیب ؛خیالی باشند.

پیرزن نکند میخواستی لیموشیرین و نارنگی را برای پسران معتادت گدایی کنی ؟!

نه پیرزن من آدم کمک کردن به هرکسی نیستم.

شاید هم پای دخترانت و همسرت در میان باشد؟!

نمیدانم.

هرچه که هست،بد وضعی است و برایت متاسفم.

اما از من کاری برایت بر نمی آید.

من کیم به تاریخ سه ماه قبل

  • ۰

من کیم

من اونی نشدم که تصورش رو میکردم

تصور من از خودم خانم مهندسی بود با کلاه ایمنی

دوست صمیمی قدیمی

  • ۹۴

امروز در وضعیت واتس اپ،سوالی را مطرح کردم که چند نفر از دوستان،لطف کردند و بی تفاوت از سوالی که مطرح شد،نگذشتند و پاسخی برایم ارسال نمودند.

سوال این بود:

اگر دوست صمیمی ات،دوست جدیدی پیدا کند؟

از نه نفری که وضعیت را چک کردند،اگر پدرم را فاکتور

برای دوست

  • ۱۱۴

به لطف و کرم کرونا، بیشتر از یک سال بود که همدیگر را ندیده بودیم و حالا که فرزند دومم دنیا آمده بود به رسم دیدار از زن زائو و نوزاد تازه متولد شده به خانه مان آمد.

در که باز شد چشمانمان به یکدیگر خیره ماند،از فرط ذوق دیدار یکدیگر، جیغ کشیدیم.

نمیدانستم باید چگونه به یکدیگر سلام کنیم.

مدل سلام گفتن هایمان، مدل ذوق کردن هایمان، وقتی یکدیگر را می دیدیم معمولی نبود.

ما همدیگر را در آغوش می گرفتیم ،سفت خیلی سفت.حتی اگر فاصله دیدار یک روز می بود.

کرونا که آمد من حتی مادرم هم در آغوش نگرفتم.

من ماندم و آغوشهای محدود زندگی ام و دلتنگ آغوش های دیگر .

گفت :بغلت کنم؟

بی معطلی گفتم :آره .

دلم یک دنیا گریه داشت که میخواستم کنارش؛ کنار او خالی شود.

آن روز حالم خوب نبود.

حالم خوب نبود و دیدارمان کوتاه شد؛ خیلی کوتاه.

بعد از یک سال،  این دیدار کوتاه دردناک تر بود؛ چرا که نیاز دلتنگی ام را بیشتر کرد.

آنقدر بیشتر، که بعد از دو ماه که از آن دیدار کوتاه  میگذرد، امروز  هم به یادش گریستم .

 

خدارو شکر میکنم که قبل از اینکه سه سال ونیمه طعم دوست را بچشد و بفهمد دوست چیست؟ً کرونا آمد . وگرنه چگونه میتوانستم بعدتر به او بفهمانم نمیتوانی دوستت را ببینی ؟! راستش همین حالایش هم سخت است و سراغ دوست میگیرد از مادر و پدرش .او هم بازی میخواهد و بس .هم بازی ای از جنس خودش و همسن خودش؛  با دیوانگی های مخصوص خودشان.

اما دستانم کوتاه است از برآورده کردن این نیاز کودکم ؛ از تشنه آب نخواهید .

 

قطعه نویسی

  • ۹۸

یکی از تمرین های جذابی که در دوره نویسندگی خلاق داشتم ،قطعه نویسی بود.

که از قضا تمرین جلسه اول هم بود.

این تمرین جذابیت خاصی برای من دارد و مشتاق هستم که این تمرین را هر روز انجام دهم.

تمرین ساده ایست؛ باید از دل اتفاق هایی که در زندگی روزمره ات می افتد ،نکته ای بیابی و آن را تعریف کنی و در آخر نتیجه را بیان.

استاد نویسندگی مان ، آقای کلانتری بسیار تاکید داشتند که قطعه های خود را تنها با 1000 کاراکتر ببندید؛نه بیشتر و نه کمتر.

ابتدای امر فکر میکردم این تمرین با این محدودیت باید خیلی سخت و نفس گیر باشد، اما فقط کافی بود شروع کنی و در خلال امر متوجه میشدی که چقدر لذت بخش است.

پیدا کردن نکته از دل اتفاق های روزمره ،کار سختی نیست.

همه ما در روز پر از اتفاق هستیم که هر اتفاق ریز و درشتی که برایمان می افتد خودش یک نکته در دل نهفته دارد .

که بیانش می تواند مفید به فایده باشد.

و نوشتنش می ماند به یادگار از روزهای زندگی مان.

اما اگر نادیده بگیریم و بیان نکنیم و ننویسم ؛ فراموش می شود و این فراموشی خوب نیست.

نوشتن می تواند یادآور روزهایی باشد که گذراندیم.

و چه خوب است که روزهایمان را به شیوه و لحن خودمان ثبت کنیم ؛ برای خودمان و برای کسی از آینده که میخواهد راه زندگی را بیابد.

شاید تویی که این مطلب را میخوانی، کسی باشی که پسرانم با خواندن روزانه گی های تو مسیر درست زندگی را پیدا کنند.

این لطف را از یکدیگر دریغ نکنیم.

من هم مینویسم.

برای خودم و برای کسی که شاید نوشته هایم برایش مرحم زخمی باشد.

گلدون دونه های نارنج

  • ۱۱۵

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

کودکی سه ساله در خانه خندید

  • ۱۶۷

زنی پشت پنجره ای غبار آلود ایستاده بود.
ابرها آسمان را تسخیر کرده بودند.
خورشید از پشت ابرهای باران زا و دودهای غبار آلود همانند چراغی کم نور،سو سو میزد.

پنجره دلش باران می خواست.
هوا خنک بود.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز نبود.

باران نمی بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به آسمان گفت:خدایا دوستت دارم.
غروب شد.
 کودکی سه ساله در خانه خندید.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز بود.

باران بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به زمین خیس گفت: خدایا دوستت دارم.

یه روز یه نفر ...

  • ۱۱۶
دیروز اولین جلسه از کلاس کار خلاقانه در خانه بود.
کلاس روزهای زوج ساعت 9 شب برگزار میشه.
میدونستم که احتمال زیاد باید کلاس خوبی باشه اگر هم نباشه همین که من رو از جو نویسندگی و دوستان عشق نوشتن دور نکنه خودش کلی می ارزید .
هرچند که ما همچنان دایره امن خودمون رو برای نوشتن داشتیم.
اما برام جالب بود بدونم که در این کلاسی که دوستان انقدر ازش تعریف میکنن چی میگذره.
با این وجود دو دل بودم که شرکت کنم و 199 هزار تومان شهریه کلاس بدم یا نه.
که وقتی با علی در میون گذاشتم بدون هیچ مکثی گفت: صد در صد ثبت نام کن.
دو روز قبل کلاس بود که ثبت نام کردم.
تمرینی که باید برای شنبه آماده کنیم اینه که 20 تا جمله با "یه روز یه نفر ..." بسازیم.
جملات کوتاه و بلند و کاملا اختیاری.
چه طنز ،چه تلخ،چه خاطره ،چه خیال و ... .
و نوشته های من همه اش شد خاطره ...
باز هم تصمیم دارم بدون ویرایش منتشرشون کنم .
دلیل اصرار این روزهام برای انتشار متون بدون ویرایش رو نمیدونم.
قبلتر تا صدبار از نوشته نمیخونم جرات نشرش رو پیدا نمیکردم ها ...
حالا یکی بیاد منو از این وسط جمع کنه والا ...
اینم از تمرینم که دلم میخواد بمونه به یادگار تو این صفحه :)
1.
یه روز یه نفر از کوچه مون گذشت و رفت و دلم رو هم با خودش برد.
دیگه ندیدمش تا هفت سال بعد که اومد و شد سهم خودم از زندگی.
2.
یه روز یه نفر خسته شده بود خیلی خسته .دلش شکسته ترین قلب دنیا شده بود.
یه تصمیمی داشت که برای اجرایی شدنش یک سال تو جنگ درونی با خودش بود.
تصمیمش رو گرفت و چادر سیاهش رو سرش انداخت و حالا عاشق آرامش چادرشه.
3.
یه روز یه نفر مادر شد.
و فهمید که معجزه یعنی چی.
4.
یه روز یه نفر عاشق شکم های برامده خانم ها شد.دلش میخواست این شکم صاف و تخت بشه یه شکم قلمبه و گنده.
خودش یه بچه تو بغلش داشت اما دلتنگ روزهای بارداری شده بود.
حالا این شکم داره هر روز گنده تر میشه و اسمش رو گذاشته آرزوی برآورده شده.
5.
یه روز یه نفر تصمیم گرفت برای تولدش بهترین کادویی رو که میتونه برای خودش بخره و تولد بیست و نه سالگیش رو با کادوی خودش جشن گرفت و از این تصمیمش خیلی خوشحال بود که برای خودش ارزش قائل شد.
6.
یه روز یه نفر خیره به آسمون ماه رو توی روز پیدا کرد و از اونروز ماه شد همدم روزهای دلتنگی و شبهای بی قراریش.
7.
یه روز یه نفر تو روزهای کرونایی دلتنگ شد.دلتنگ خانواده اش.
پاش رو تو یه کفش کرد که من الا و بلا دیگه نمیتونم بدون شما زندگی کنم.البته این رو فقط و فقط توی دل خودش گفته بود.
شال و کلاه کرد و اومد یه طبقه تو ساختمون مامانش زندگی رو ادامه داد.
اون یه نفر همیشه فکر میکرد دوری و دوستی و دلش میخواست دور ترین فاصله رو با خانواده اش داشته باشه و زندگی مستقلی با همسرش ترتیب بده.فکر نمیکرد یه ویروس نیم وجبی تر از نیم وجبی بتونه انقدر مسیر و عقیده اش رو تغییر بده.حالا حالش خوبه.
حداقلش اینه که پسرکش کلی همبازی و آسمون آبی بالای سرش داره که دلتنگ دیدن بیرون نباشه.
8.
یه روز یه نفر کلی مسیر اشتباه سر راهش قرار گرفت که روزگار براش جوری چید که همه رو امتحان کنه.
مسیرهای اشتباه کلی بهش درسهای زندگی دادن که احساس میکنه اگه اونها اینجوری براش رقم نمیخورد شاید الان انقدر احساس آرامش نداشت.
9.
یه روز یه نفر یه کتاب از کتابخونه برادرش برداشت و خوند و یادش اومد که ای داد من عاشق نویسندگی بودم چرا یادم رفت؟
اون کتاب بعد از تموم شدن با جلد یاسی خوشرنگش دیگه پس داده نشد و در کتابخانه شخصی اون یه نفر موند و هر روز نگاهش میکنه به امید اینکه بتونه یه روزی بنویسه ؛جوری که یک نفر از اون سر دنیا عاشق نوشته هاش بشه و بگرده دنبال نویسنده کتاب و پیجش رو فالو کنه. درست مثه اون یه نفر که عاشق اون کتاب و اون نویسنده شد.
10.
یه روز یه نفر در به در دنبال این بود که فلاسک قمقمه ای نی دار واسه پسرش پیدا کنه.اما انگاری قحطی فلاسک قمقمه ای نی دار اومده و بعد از بیشتر از یک سال هنوز نتونسته پیدا کنه.
11.
یه روز یه نفر رفت کلاس گیتار.
خودش که خجالت میکشید.
میگفت من؟
من گیتار دستم بگیرم تو خیابون برم.
وای نه روم نمیشه.نه اصلا ابدا هرگز.
اما پدرش اصرار کرد.
رفت کلاس گیتار .روش شد که بره.خجالت نکشید.انقدر ادامه داد که به درجه حرفه ای رسید.اما پسرکش رو که باردار شد .گیتار فقط موند جلوی چشمهاش و دیگه نتونست ادامه بده.حالا هرز چندگاهی قطعات ساده فلامنکو رو میزنه و گاهی هم با همراهی پسرش و همسرش یه آهنگ پاپ انتخاب میکنن و شروع میکنن به خوندن و ساز زدن و لذت بردن.
12.
یه روز یه نفر مجبور شد بنویسه.
یه اجباری که توش لذت بود.
این دفتر این هم تو.بشین بنویس چی دیدی ؟ کجا رفتی ؟ چی خوردی ؟
باشه بابایی مینویسم.
کلاس چهارم بود که هر سال عید نوروز یه سر رسید به دستش میرسید و تا آخر سال اون سر رسید پر می شد از خاطرات روزانه اش تا همین الان که بیست سال از کلاس چهارم میگذره.و چه عشقی این پدر به این یک نفر هدیه داد،عشق نوشتن.
13.
یه روز یه نفر رفت رشته ریاضی.
برای اینکه عاشق خانم شجاعیان معلم ریاضیشون شده بود و فکر میکرد میتونه مثل اون بشه.
از زیست خوشش میومد؛اصلا از بچگی دلش میخواست پزشکی بخونه که قلب مادر بزرگش رو جراحی کنه. اما از معلم زیست میترسید.معلم زیست همیشه یه مقنعه مشکی چونه دار با مانتوی طوسی با جیب های بزرگ داشت که یکی از دستهاش همیشه تو جیبش بود و هیچوقت بیرون نمیومد.بچه ها پشت سرش میگفتن دست نداره.
14.
یه روز یه نفر یه پرنده آورد تو خونه.
اسمش شد نبات.
نبات هم شد یه عشق دیگه تو زندگیشون.
اما هرروز عذاب وجدان نگه داشتن یه پرنده تو قفس با هاشونه و به روی خودشون نمیارن.
هر چند که نبات رام هست و اجتماعی و بیرون از قفس هم میتونه بمونه.
اما شوق پرواز کردن از یه پرنده ای که خدا اون رو برای پرواز کردن تو دل آسمون جنگل آفریده ازش گرفته شد.
15.
یه روز یه نفر که سه ساله بود به مادرش میگه سرم درد میکنه اما مادر جدیش نمیگیره.بعد دو ساعت دوباره میگه سرم درد میکنه و استرس عجیبی به جون مادر میفته.
16.
یه روز یه نفر خیلی دوست داشت که فضانورد بشه.
اما نشد که بشه.
سعی کرد بره دنبال ستاره شناسی و کتابهای ستاره شناسی رو دور و بر خودش جمع کرد اما ازشون هیچی متوجه نشد و گذاشت کنار یاد گرفتن علم ستاره شناسی رو و الان همچنان در تب و تاب دانستن مونده .برای همین هرچی کتاب ستاره و سیاره ببینه رو برای پسر کوچولوش تهیه میکنه و با شوق باهمدیگه میخونن و عشق میکنن.
17.
یه روز یه نفر رفت دلش تنگ شد برای خرید دم غروب وقتی که صدای الله اکبر اذان از مسجد بلند میشه و اونها با نون بربری داغ و چند بسته ریحون و شاهی که ازپسربچه ای که با فرغونش نزدیک نونوایی کاسبی میکرد به سمت خونه حرکت کنن.
شاید اونشب قرار بوده با گوجه فرنگی های قرمز و آبدار یه املت ویژه بزنن.
18.
یه روز یه نفر سرچ کرد "چگونه نویسنده شوم" و از فردای اونروز تمرین صبحگاهی و هزار کلمه رو شروع کرد.
ماه اول هزار کلمه نوشت.
ماه دوم دو هزار کلمه.
ماه سوم دو هزار و صد کلمه هر روز نوشت.
ماه چهارم درگیری پیش اومد و نتونست هر روز بنویسه.
ماه پنج دوباره شروع کرد به روزانه نویسی و آزاد نویسی و هزار کلمه اش رو ادامه داد.
و ماه ششم و هفتم هم همچنان هزار کلمه داره مینویسه و تصمیم به زیاد کردن واژه ها توی این تمرین نداره.
چون که میخواد تمرینهاش متنوع باشه و وقتش رو باید جوری مدیریت کنه که به بقیه کارهاش هم برسه.مثلا مهمترین کار هر روزش که مادری کردن هست و به این شغل مفتخر ترینه.
19.
یه روز یه نفر دلش میخواست هر چی تفنگ و ماشین اسباب بازی تو دنیا هست با یه قطار بزرگ که بگه هو هو چی چی برای پسرکش بخره.
20.
یه روز یه نفر سه سال قبل که باردار بود و هنوز طعم آغوش گرم نوزاد رو نچشیده بود و غافل بود از بوی بهشتی کودک ، نذر کرد روز تولد سه سالگی پسرش ،باهم برن گلفروشی و سی شاخه گل بخرن و پسرک با دستهای کوچیک خودش عشق رو به رهگذرهای تو خیابون بده.
پسرک دو ماهه دیگه سه ساله میشه.اما با کرونا شاید دیگه نشه نذر رو ادا کرد.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم