روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

دعوت به خوشحالی آخر ماه

  • ۰

میخواهم خودم را به یک خوشحالی دعوت کنم.

زحمتش زیاد نیست،اما همتش بلند است.

میخواهم خودم را به خوشحالی آخر ماه، آذر 1400 مهمان کنم.

چگونه ؟

با نوشتن روزانه هر پست و انتشارش در سایت.

مثلا دوم دی ماه 1400 بیایم و صفحه را باز کنم و بگویم :

"باریک الله چه کرده ای تو دختر.

من به تو افتخار میکنم که من شده ای."

 

کمک کردن با چون و چرا

  • ۰

چند هفته پیش ،آرنج دست راستم به شدت با کابینت برخورد کرد ،به حدی که خم و راست کردنش ممکن نبود.

به اصرار همسرم ،بچه ها را دست مادرم سپردم  و برای گرفتن عکس راهی رادیولوژی شدیم.

تا زمان آماده شدن جواب عکس ،علی جان پیشنهاد دادند که کمی در خیابانها قدم بزنم .

با دلی شکسته و گریان که اگر تشخیص شکستگی باشد،یکماه با دست گچ گرفته چه کنم؛مغازه ها را یکی پس از دیگری از دید میگذراندم.

نای راه رفتن برایم نمانده بود .کنار مادری که به همراه پسرش ،بساط جوراب فروشی اش را راه انداخته بودند،ایستادم .

پسر کتاب و دفتر ریاضی اش را باز کرده بود و در سرمای غروب پاییز ،حسابی محفل مادر و پسر گرم بود.

چقدر رابطه شان گرم و دلنشنین بود.

چندین بار سعی کردم سر صحبت را با مادر و پسر باز کنم.اما هر کاری کردم رویم نشد.

نمیدانستم چه بگویم که دوستی بینمان برقرار شود و خدای نکرده بی احترامی صورت نگیرد.

بیست دقیقه ای آنجا ایستاده بودم . و در طول این مدت هیچ مشتری ای برایشان نیامد.

برایشان خوشحال بودم ،نه از نداشتن مشتری.بلکه از حوصله مادر و ادب پسر.

همسرم که آمد از میوه فروشی کناری برایشان مقداری میوه خریدیم تا بلکه به این بهانه صبحت را با آن پسر دلنشین آغاز کنم.

گرمایی که پسر در آن غروب غمناک به من داد؛حال دلم را خوب کرد.

طوری که هنوز بعد از گذشت چندین روز ، لبخند و صدای گرم و خوشحالش از خاطرم نرفته است .

هم حال من خوب شد و هم حال آنها.

برای نشان دادن عکس باید به مطب برمیگشتیم.

مطب شلوغ بود . من بیرون ایستادم و همسرم برای نشان دادن عکس داخل رفت.

آنجا کنار پله های ساختمانی، پیرزنی ،سر صحبت با من را باز کرد.

البته صحبت که چه عرض کنم ،بیشتر حالت آمار گیری داشت.

چی شده؟ خونتون کجاست ؟ بچه داری ؟ خونه مال خودتونه؟

کم کم داشتم میترسیدم که اصل مطلب را گفت: شوهرت اومد میری اونور خیابون برام یک کیلو لیموشیرین و نارنگی بخری ؟!

پیرزن خمیده بود .

اما عزت نفسی نداشت.

آن شب عذاب وجدان نخریدن یک کیلو لیموشیرین و نارنگی به جانم افتاده بود.

اما همین که روزها و روزها و روزهای بعد او را کنار خیابان، نشسته روی پله های ساختمانی دیدم ، از اینکه برایش لیمو شیرین و نارنگی نخریدم ناراحت نشدم.

دیروز هم تو را دیدم.

با بچه ها و همسرم کنار باجه بانک ایستاده بودیم.داشتی میرفتی که تا دیدی ما با بانک کار داریم .شستت خبردار شد که نکند پول و پله ای در کار است. و سریع کارتنی را که برداشته بودی تا بروی جای دیگری بنشینی.سرجایش کنار باجه گذاشتی و فالگوش ایستادی  به صحبت های همسرم و مادرش.

مثل آنروز خواستی سر صحبت را با من بازکنی اما من خود را با بچه ها مشغول نشان دادم.

برای آن پسر جوراب فروش خوشحالم و از ته قلبم برایش بهترین ها را از خدا خواستارم.

اما برای تو بسیار ناراحت.

کاش تو هم کمی از عزت نفس آن پسر را داشتی؛اما دریغ.

زمانه با تو کرد ؟!

یا خود با خودت؟!

یا پسرانت با تو؟!

شاید پسرانت  تافته های جدا بافته ای باشند.

از آنها که وقتی مادرشان دار فانی را وداع میگوید برای به خاک سپاری مادرشان نیایند.

اما چند ماه بعد برای تقسیم ارث و میراث پیدایشان شود.

عجیب است ،نه.

اما واقعی است.

همیشه که نباید چیزهای عجیب ؛خیالی باشند.

پیرزن نکند میخواستی لیموشیرین و نارنگی را برای پسران معتادت گدایی کنی ؟!

نه پیرزن من آدم کمک کردن به هرکسی نیستم.

شاید هم پای دخترانت و همسرت در میان باشد؟!

نمیدانم.

هرچه که هست،بد وضعی است و برایت متاسفم.

اما از من کاری برایت بر نمی آید.

یک روز مانده به آذر ماه1400

  • ۰

 

شخصی در شرایط من از زمین و زمان میتواند بهانه جور کند تا علاقه اش را به باد فراموشی بسپارد.

حدود دو هفته قبل وقتی که زنجیره

من کیم به تاریخ سه ماه قبل

  • ۰

من کیم

من اونی نشدم که تصورش رو میکردم

تصور من از خودم خانم مهندسی بود با کلاه ایمنی

دوست صمیمی قدیمی

  • ۹۴

امروز در وضعیت واتس اپ،سوالی را مطرح کردم که چند نفر از دوستان،لطف کردند و بی تفاوت از سوالی که مطرح شد،نگذشتند و پاسخی برایم ارسال نمودند.

سوال این بود:

اگر دوست صمیمی ات،دوست جدیدی پیدا کند؟

از نه نفری که وضعیت را چک کردند،اگر پدرم را فاکتور

برای دوست

  • ۱۱۴

به لطف و کرم کرونا، بیشتر از یک سال بود که همدیگر را ندیده بودیم و حالا که فرزند دومم دنیا آمده بود به رسم دیدار از زن زائو و نوزاد تازه متولد شده به خانه مان آمد.

در که باز شد چشمانمان به یکدیگر خیره ماند،از فرط ذوق دیدار یکدیگر، جیغ کشیدیم.

نمیدانستم باید چگونه به یکدیگر سلام کنیم.

مدل سلام گفتن هایمان، مدل ذوق کردن هایمان، وقتی یکدیگر را می دیدیم معمولی نبود.

ما همدیگر را در آغوش می گرفتیم ،سفت خیلی سفت.حتی اگر فاصله دیدار یک روز می بود.

کرونا که آمد من حتی مادرم هم در آغوش نگرفتم.

من ماندم و آغوشهای محدود زندگی ام و دلتنگ آغوش های دیگر .

گفت :بغلت کنم؟

بی معطلی گفتم :آره .

دلم یک دنیا گریه داشت که میخواستم کنارش؛ کنار او خالی شود.

آن روز حالم خوب نبود.

حالم خوب نبود و دیدارمان کوتاه شد؛ خیلی کوتاه.

بعد از یک سال،  این دیدار کوتاه دردناک تر بود؛ چرا که نیاز دلتنگی ام را بیشتر کرد.

آنقدر بیشتر، که بعد از دو ماه که از آن دیدار کوتاه  میگذرد، امروز  هم به یادش گریستم .

 

خدارو شکر میکنم که قبل از اینکه سه سال ونیمه طعم دوست را بچشد و بفهمد دوست چیست؟ً کرونا آمد . وگرنه چگونه میتوانستم بعدتر به او بفهمانم نمیتوانی دوستت را ببینی ؟! راستش همین حالایش هم سخت است و سراغ دوست میگیرد از مادر و پدرش .او هم بازی میخواهد و بس .هم بازی ای از جنس خودش و همسن خودش؛  با دیوانگی های مخصوص خودشان.

اما دستانم کوتاه است از برآورده کردن این نیاز کودکم ؛ از تشنه آب نخواهید .

 

قطعه نویسی

  • ۹۸

یکی از تمرین های جذابی که در دوره نویسندگی خلاق داشتم ،قطعه نویسی بود.

که از قضا تمرین جلسه اول هم بود.

این تمرین جذابیت خاصی برای من دارد و مشتاق هستم که این تمرین را هر روز انجام دهم.

تمرین ساده ایست؛ باید از دل اتفاق هایی که در زندگی روزمره ات می افتد ،نکته ای بیابی و آن را تعریف کنی و در آخر نتیجه را بیان.

استاد نویسندگی مان ، آقای کلانتری بسیار تاکید داشتند که قطعه های خود را تنها با 1000 کاراکتر ببندید؛نه بیشتر و نه کمتر.

ابتدای امر فکر میکردم این تمرین با این محدودیت باید خیلی سخت و نفس گیر باشد، اما فقط کافی بود شروع کنی و در خلال امر متوجه میشدی که چقدر لذت بخش است.

پیدا کردن نکته از دل اتفاق های روزمره ،کار سختی نیست.

همه ما در روز پر از اتفاق هستیم که هر اتفاق ریز و درشتی که برایمان می افتد خودش یک نکته در دل نهفته دارد .

که بیانش می تواند مفید به فایده باشد.

و نوشتنش می ماند به یادگار از روزهای زندگی مان.

اما اگر نادیده بگیریم و بیان نکنیم و ننویسم ؛ فراموش می شود و این فراموشی خوب نیست.

نوشتن می تواند یادآور روزهایی باشد که گذراندیم.

و چه خوب است که روزهایمان را به شیوه و لحن خودمان ثبت کنیم ؛ برای خودمان و برای کسی از آینده که میخواهد راه زندگی را بیابد.

شاید تویی که این مطلب را میخوانی، کسی باشی که پسرانم با خواندن روزانه گی های تو مسیر درست زندگی را پیدا کنند.

این لطف را از یکدیگر دریغ نکنیم.

من هم مینویسم.

برای خودم و برای کسی که شاید نوشته هایم برایش مرحم زخمی باشد.

کودکی سه ساله در خانه خندید

  • ۱۶۷

زنی پشت پنجره ای غبار آلود ایستاده بود.
ابرها آسمان را تسخیر کرده بودند.
خورشید از پشت ابرهای باران زا و دودهای غبار آلود همانند چراغی کم نور،سو سو میزد.

پنجره دلش باران می خواست.
هوا خنک بود.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز نبود.

باران نمی بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به آسمان گفت:خدایا دوستت دارم.
غروب شد.
 کودکی سه ساله در خانه خندید.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز بود.

باران بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به زمین خیس گفت: خدایا دوستت دارم.

رویای نوشتن

  • ۱۲۲

اگر موقع نوشتن از شنیدن زنگ تلفن خوشحال شوید و جواب بدهید،یا قطع برق موجب خوشحالیتان شود،معلوم است که در این کار موفق نیستید.

اما اگر در نوشتن موفق باشید و تلفن زنگ بزند،جوابش را نمی دهید،اگر برق قطع شود،عصبانی میشوید.

 

"گابریل گارسیا مارکز-رویای نوشتن "

 

گابریل گارسیا مارکز جان میدونی من هنوز "صدسال تنهایی" رو نخوندم و شدیدا احساس کمبود دارم ؟!

امروز حتما شروع میکنم خواندن این شاهکار را ..

جمله درمانی 1

  • ۱۲۲
بنویسید تا جوان بمانید.
کرم مرطوب کننده را دور بریزید.
از همین فردا شروع کنید.
کمی زودتر بیدار شوید ، مدادی در دست بگیرید،کنار صفحه ای کاغذ بنشینید و صبورانه شروع کنید.
از من می شنوید ،نوشتن بهترین درمان هر درد بی درمان و هر چین و چروکی است.
تنها کاری که از دستش بر نمی آید درمان سفید شدن موها است.
برای آن باید حنا به سر بگذارید..
نمی توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیر شگرفی بر پوستتان دارد:چین و چروک کنار لبهایتان و اخم میان ابروهایتان کم کم از بین خواهد رفت.
می پرسید چطور میتوان این هیولاهای اطراف را که همه دوست و همکار و فامیل و غیره هستند ،وادار به خواندن نوشته هایمان کرد ؟ بنویسید.هر قدر هم که فکر کنید آسیب پذیر و شکننده اید ،درون شما شعله ای می سوزد و زبانه می کشد که ارزشش را دارد که به آن بنگرید.
"فاطمه مرنیسی-جامعه شناس و نویسنده فقید اهل مراکش"

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم