روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

نامه شماره دو

  • ۳۸

ناراحتم.
یک جورهایی دلم گرفته است.
مثه همان روزی که اولین  گل سرخ را به من هدیه داده بود.
ناراحت بودم که بعد از گذشت چند وقت چرا هنوز یک شاخه گل نگرفته ام.
فکر میکردم باید گلی باشد که او بخرد و من هدیه بگیرم.
آنروز فکر کردم نمادمان گل رز قرمز خواهد بود.
اما گلها تغییر رنگ میدادند.
و هر بار با خاطره ی بدی همراه میشدن.
دیگر گل رز دوست نداشتم.
برایم میخک مینیاتوری خرید.
عاشقشان شدم...
هربار که برایم میخرید بال در میآوردم.
در خیالم فکر می  کردم نماد عشقمان را پیدا کرده ایم:میخک مینیاتوری.
روزی با دسته گل میخک مینیاتوری قرمز زیبایی به خانه آمد.
فکر کردم برای من است.
اما برای من نبود.
از آن روز دیگر میخک نخرید.
اگر هم میخرید نمیتوانستم شوقی برای داشتنشان نشان دهم.
تر زده بود به همه احساساتی که از خود نشان میدادم.
مینی بوس آبی رنگی زیر پاهایم می لولد و صدای بوقش از دهان پسرک سه سال و نیمه ام می آید.
روی مبل چهار زانو می نشینم تا پاهایم مزاحم بازی کسی نشود.
ایده نامه نوشتن را شاهین نداده بود،تو از قبل بودی‌ که من برایت بنویسم.
شاهین فقط مرا یاد تو انداخت.تویی که فراموش شده بودی و میتوانستی مرا بفهمی.
راستش میخواستم زودتر از اینها برایت بنویسم ،اما نشد تا روزی که شاهین گفت بنویسید و جرات نوشتن نامه درست ، آخرین جلسه کلاس به من داده شد.
گفته بودی باید از تنهایی ات لذت ببری.
و من لذت تنهایی را با تو چشیدم.
مرا با خود به کافه ای بردی که نه تو در آن بودی نه حتی من.
 برگهای پاییزی زیر پاهایم خش خش صدا میداد و من فنجان قهوه تلخم را به دهان میگذاشتم.
باران شروع شد.
میخواهم کالسکه را سرهم بندی کنم و با ماسکی که بیشتر از نصف صورتم را میگیرد بروم پیاده روی.
می بینی هنوز جرات ندارم از تنهایی لذت ببرم،میخواهم کالسکه ای را با همه سختی اش در چاله چوله های شهر بکشانم.
راستی سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد

من یک مسلمانم

  • ۹۷

خواسته هایی هست که میره تو ناخوداگاه آدم.

خود آدم فراموشش میکنه .

اما خدا یادش میاره که تو قبلتر چی میخواستی و حالا وقت رسیدن بهش رسیده.

حتی اگه سالها طول بکشه.

برای من هفت سال طول کشید.

تو اولین نگاه دلم رو برد.

نگاهمون شاید یک ثانیه بهم گره خورده باشه اما من دلم رفت براش.شاید همون عاشقی در نگاه اول.

با خواهر کوچولوش داشت از کوچه رد میشه و من کنار در وایستاده بودم.

اون رفت و دیگه ندیدمش تا هفت سال بعدترش ؛درست ده روز بعد از نیمه دوم شهریور ماه 94.

یک سال تو جنگ و جدال درونی با خودم بودم؛

مرور هفت سال از زندگی که به هیچی گذشت و

به سختی

به گریه

به عذاب.

تیر ماه 94 به تصمیم قطعی رسیده بودم،اما جرات اجرا کردنش رو نداشتم.

نیمه دوم شهریور برام یه تولد دوباره است.

یه تولدی که توش مسیرم مشخص شد.

انتخابم اجرایی شد.

و راهم رو گره زدم به یه راهی که خیلی مخالف راهی بود که قبلتر رفته بودم.

ده روز بعد، اون خواسته فراموش شده پاش رو توی زندگیم گذاشت و

ده روز بعدترش شد مال خودم و من شدم مال اون.

5 سال میگذره از مسلمون شدنم.نه مسلمون اسمی بلکه مسلمونی که داره تلاش میکنه واقعا مسلمون بمونه.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم