روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

کرونانامه

  • ۸۰

13 تیر 1400

امروز حال و حوصله درست حسابی نداشتم.

کلی لباس شسته شد.

صدرا و رسا حمام رفتند.

مواد کوکو رو علی رنده کرد و رفت سرکار.

کوکو ها رو سرخ کردم.

صدرا کارتون دید و کوکو خورد.

رسا می خندید و مشغول تلاش برای چرخیدن بود.

شب قرمه سبزی گذاشتم تا برای فردا ناهار، معجزه یک شب تو یخچال موندن، خوشمزه ترش کنه.

بچه ها امروز حسابی به من چسبیده بودند.

کلافه ام.

خونه کلی بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگیش رو میخورم.

یه تبخال گوشه سمت راست لبم  بیرون زده.

ساعت نه و نیم شب بود که هر دو خوابیدن.

و من از مادری فارغ شدم.

دفتر و موبایلم را برداشتم.

محو چرندیات فضای مجازی شدم.

ساعت یکربع به 12 شب هست.

برم برنامه فردا رو بنویسم...

 

فردا :

امروز علی بی حال اومد خونه.

رفت و در اتاق خودش رو حبس کرد.

جواب تست مثبت شد.

 

پس فردا:

خونه بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگی خونه رو نمیخورم.

بدن درد دارم.

فقط میخوام حال صدرا زود خوب بشه.

 

روز بعد:

فقط میخوام حال صدرا و رسا خوب بشه.

خونه بهم ریخته است.

اما من حالم از دیدن بهم ریختگی خونه بد نمیشه.

 

بله بله بله

 

کرونا بالاخره پاش رو به خونه ما هم باز کرد.
وقتی من میگم«خونه ما» باید دو تا شاخ بالا سرتون دربیاد ،از تعجب.
خانواده ای با رفت و آمد صفر و رعایت کامل پروتکلهای بهداشتی .
تصمیم گرفتم ،آلبوم کرونایی رو منتشر کنم 

وقتی که همگی حق داریم

  • ۹۲

سرم درد میکرد.

استامینوفن500 نتوانست کاری برایم انجام بدهد.

آفتاب داغ ظهر به پاهای مچاله شده رسا، که در کالسکه خوابیده بود میزد.

چند باری خودم را سرزنش کردم و گفتم:چرا پارچه ای در کیفم ندارم که روی پاهای آفتاب زده اش بیاندازم.

مسیرهای سایه پر از آدم های بدون ماسک بود و

مسیرهای خلوت پر از آفتاب داغ.

و به ناچار مسیرهای خلوت ،تنها گزینه من به عنوان یک کالسکه ران بود.

با احترام به همه عقاید

  • ۱۴۰

 

 

چند شب پیش از علی  خواستم کتاب زیارت عاشورا رو برام بیاره تا بذارم تو سجاده ام تا بعد از نماز عشا هرشب بخونم.

شب اول حالم خوب بود .

شب دوم حالم خوب بود.

شب سوم حالم خوب بود.

شب چهارم اما...

نرگس های خونه ما

  • ۱۱۸

ظاهر پیازهای جوونه زده گلهای نرگس ما ، میگه :

 

یک نفر به گل و گیاه علاقه داشته و رفته پیاز گل نرگس خریده و کاشته.

 

باطنش اما میگه :

 

یک همسر و یک پدر،دلش نیومد همسر و پسرش ،نرگس با رایحه اسپری ضدعفونی کننده بو بکشند و تا اول بهار براشون نرگس های خوشگل و خوشبو کاشت.

تار موی سفید

  • ۱۲۴
اولین تار موی سفیدم سر یه دعوای شدید زن وشوهری بود.
اصلا یادم نمیاد که موضوع دعوا چی بود.
اما خوب یادم مونده که وقتی رفتم و یه آبی به دست و صورتم بزنم تو آینه دستشویی یه تار موی سفید بین موهای سیاه خودنمایی میکرد.
و من زار زار زدم زیر گریه که ببین چی کار کردی و موهام رو سفید کردی ؟!
از اون روز اون تار موی سفید بلای جونم شده بود.
و مدام رو مخم میرفت که باید یه جوری محوش کنم.
آخر سر هم از صحنه روزرگار محوش کردم و دیگه پیداش نشد.
دومین تار موی سفیدم عمرش یک ماهی میشه.
بعد از یه بحث شدید مادر و پسری وقتی که دوباره رفتم دستشویی تا یه آبی به دست و صورتم بزنم و مثلا آروم بشم ،یه چیز براق میون موهای سیاه خودنمایی میکرد.اولش فکر کردم بازتاب نور،اما دقت که کردم دیدم نه این یه تار موی سفید.
اینبار از گریه و زاری خبری نبود .ایندفعه خیلی خیلی فرق داشت.
عاشق این تار موی سفیدم شدم و اصلا به فکر منحدم کردنش نیستم.
 

خوابیدنش تو بغلم جلوی تلویزیون فقط یه اتفاق بود.

  • ۱۱۶

چرا فکر میکنی کسی به فکرت نیست.

تو همه کس مایی

من و اون.

خب دیدی که هرچی سر وصدا کردیم تکون نخورد

هرچی آب ریختیم رو صورتش عکس العملی نشون نداد

باور کن درکت میکنم

میدونم تو خیالمون هم نمیتونستیم چند ساعت تنهایی رو حس کنیم

تنهای که حقمون هست رو

اما تو با تلاشهات تونستی اینکار رو کنی

سخته

میفهمم

میدونم به تنهایی احتیاج داشتی

اما با یه روز که آسمون به زمین نمیاد

بد موقع بود

خیلی بد موقع

اما حالا شده

حق داری که حتی شده یک ساعت در شبانه روز برای خودت باشی

اما اینم یه تجربه است دیگه

خوابیدنش تو بغلم جلوی تلویزیون فقط یه اتفاق بود.

بخند دیگه

ناراحت نباش

میخوام آخرین تصویری که از امروز برام میمونه لبخندت باشه

امشب شیفتم

بخند تا با خیال راحت تو و پسرمون رو بذارم و برم

 

 

خدا هست...

  • ۱۲۳
اولین باری که تجربه واقعی زمین لرزه رو داشتم.دوسال و پنج ماهه پیش بود وقتی که محمدصدرا یک ماهه بود.
دوبار زمین لرزه ای که به فاصله یک هفته اومد من فقط یک عکس العمل نشون دادم .محمدصدرا رو بردارم و در برم؛همین.
و تا مدتها ترسش تو دلم مونده بود.
دقیقش رو بگم ؛تا همین دوم اسفند ماه سال 98 که بخاطر کرونا قرنطینگی شروع شد.
چاره ای جز شب تنهایی موندم برام نمونده بود.
من موندم خونه خودمون؛ شبهایی که آقای خونه شیفت بودند و در بیمارستان.
جمعه شب وقتی اومد روی تخت و بیدارم کرد که بهش جا بدم تا بخوابه؛چشمم از پنجره به ماه خورد.
با انگشت یه اشاره ای کردم که ببینه ماه چقدر قشنگه و بیهوش افتادم رو بالشت که چشمهام همونجور باز موند و دیگه بسته نشد.
جرات نداشتم ازش بپرسم زلزله است ؟ حتی نتونستیم خودمون رو تکون بدیم،یه بالشتی چیزی بگیریم روی سرمون زیرآوار نمونیم.
ما هیچ عکس العملی از خودمون موقع زلزله 19 اردیبهشت ماه 99 نشون ندادیم.
حسابی که تاب خوردیم و دیدم علی حرفی نمیزنه آروم ودر کمال خونسردی پرسیدم : زلزله بود؟
گفت : آره.
دلم نمیخواست بشنوم آره. منتظر بودم بگه پای محمدصدرا بود دوباره زد به تختش اینجوری لرزیدیم.
این اولین باری بود که تجربه زمین لرزه رو تو خونه خودمون داشتیم.
اون شب من نتونستم راحت بخوابم و تمام روز تلویزیون روشن بود .تا محمدصدرا سرگرم بشه و بهم فشار نیاد.
انقدر تلویزیون روشن بود که خودش میرفت خاموش میکرد و باز من براش روشن میکردم و اون خاموش.
اما من بی حالتر ازین بودم که بتونم برای بازی باهاش انرژی صرف کنم.
هیچ انرژی نداشتم و خالی خالی بودم.
از تفاوت عکس العمل دیشب با تجربه دو سال پیشم بهت زده شده بودم.
اینبار ترسیدم.عق میزدم و مدام دستشویی میرفتم.
اما پاهام نلرزید.
دستهام نلرزید.
قلبم ته ته قلبم آروم بود.
محمدصدرا رو بغل نگرفتم و فرار نکردم.
اینبار لباس پوشیدم و موندم خونه و با پیشنهاد علی برای بیرون رفتن از خونه مخالفت کردم.
امروز با اینکه دو روز از زمین لرزه میگذره ؛برای محمدصدرا کارتون نهنگ و حلزون رو گذاشتم و رفتم حموم.
دو دل بودم بین تنها گذاشتن و نگذاشتنش . اگه من حموم باشم و زلزله بیاد چی ؟؟؟انقدر این فکر از ذهنم میگذشت که در آخر یه چیز بهم کمک کرد ؛
رفتم لب پنجره .نگاه به آسمون کردم و گفتم خدایا سپردمش دست تو.بهت اعتماد دارم.
هوای سپیده رو داشته باش.زندگی رو باید زندگی کرد چه با زلزله چه بی زلزله.
الان تا کی باید از زمین لرزه بترسم (و هزاران چیز ترسناک دیگر کنار همین زلزله)؟
قطعا خودت بیشتر از من حواست به امانتی که به دستهام دادی و بار مسئولیتش رو به دوشم انداختی هست.
زمین لرزه هست و هزاران اتفاق دیگه هم هست و خواهد افتاد.
اما زندگی رو باید زندگی کرد با همه اتفاقهای ریز و درشتش.
دعا کردم و از خدا خواستم که حداقل شبهایی که تنهام زمین لرزه نیاد.مسئولیت محمدصدرا فقط به دوش من نباشه.
سخته.از عهده اش برمیام میدونم .اما سخته.
هنوز از شبهای تنهایی وحشت دارم اما خدا هست.
 
 

دوستت دارم چون ...

  • ۱۰۸

این جمله را چطور کامل میکنی ؟

دوستت دارم چون ...

 

قبلتر از اینها خیلی برای هم می نوشتیم.

البته بیشتر من ؛یادمه که فقط یک بار ایمیل ده بیست جمله ای برام فرستاد و اکثرا یا بی جواب می موند.یا در حد باشه ، اوکی ، آهان...

انتظاری ازش نداشتم که به همین بالا بلندی که من براش مینوشتم جوابهام رو بده ؛اما خب خیلی دلم میخواست که برام وقت بگذاره و بنویسه.

یکی از اون صدها هزار باری که به مشکل برخوردیم ، چند تا برگه گذاشتم جلوی خودم و خودش.

در حد یک جمله ازش خواستم توی هر برگه ناراحتی هامون رو از هم بنویسیم و پشتش رو خالی بذاریم تا طرف مقابل جواب بده.

نوشتن از ناراحتی ها خیلی مواقع راه گشا تر از اینه که بشینیم کنار هم و صحبت کنیم.

یکی از معجزه های نوشتن رو اونروز در کنار همدیگه درک کردیم.

که اگر با حرف زدن میخواستیم بیانش کنیم قطعا دوباره بحثمون بالا میگرفت.

من براش نوشتم.اون برام نوشت.

برگه هامون که تموم شد.

باهم عوضشون کردیم.

دوباره من پشت برگه هایی که اون نوشته بود نوشتم و اون هم پشت نوشته های من نوشت.

بعد دوباره برگه ها رد و بدل شد.

به همدیگه  چند دقیقه ای فرصت دادیم تا انتظاراتمون و نوشته های طرف مقابل راجع به انتظاراتمون رو بخونیم.

بعد خوندن این نوشته ها تازه شروع کردیم به صحبت کردن با همدیگه.

از بین بحثهامون اون قشنگترین بحث بینمون بود؛چون اون تنها باری بود که این روش رو عملی کردیم.

حالا میگم :

دوستت دارم چون یه بحث قشنگ برام  به یادگار گذاشتی ...

هزاران دلایل دیگر دوست داشتنت بماند برای بعدتر.

 

مردی که شش ماه با سه سالگی فاصله دارد

  • ۱۲۷
مادر به خودش یاد آوری میکند که هدف او :
پرورش فرزندیست که می تواند خشمش را کنترل کند و هوش هیجانی لازم برای این کار راد دارد.
این یعنی در چنین شرایطی تنبیه حتما کار نمی کند ؛ بلکه کودک باید با مادرش ارتباط برقرار کند و برای مدیریت احساساتش از مادر کمک بگیرد....
***
همین چند لحظه پیش بود که با چنگال افتاده بود به جون مرغ پخته شده ای که در یک لیوان آب غوطه ور بود.
اگه ظرف مرغ رو سریع از جاش برمیداشتم حتما بینمون کدورت پیش میومد.
کما اینکه داشتیم این کار رو هم میکردیم .
میون نه نه گفتن هاش یه لحظه صبر کردم و بهش گفتم تو میخوای با مرغ بازی کنی توی همین ظرف.پس بذار آب رو خالی کنم تو ظرف دیگه.
و ختم ماجرا.
هم اون به بازی مرغییش رسید و هم من فرش رو از آب مرغ مالی شدن نجات دادم.
***
باباش رو صدا میکنه بیاد اتاق.
میگم چیکار داری با بابا که میگی بیاد اتاق ؟
میگه میخوام باهاش صحبت کنم.
***
و من شاکرترینم از وجود هم صحبت هایی چون او و پدرش.

عشق

  • ۱۲۴

عشق یعنی مراقب همدیگر باشیم حتی وقتی از هم دلخوریم.

و من او را عاشقترینم در این دنیا حتی اگر از او دلخور شوم.

خداوند منان یار و نگهدار نگاههای زیبای تو در این جهان بماند.

که تو را نعمتی  زندگی خود میدانم .

برایم بمان همیشه همه جا و هرلحظه بیشتر عاشقم کن.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم