خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

من از پسش برمیام

  • ۷۳
 
خیلی خسته‌ام و احساس می‌کنم دوباره دارم به حال و هوای چند ماه قبلم برمی‌گردم که چیزی خوشحالم نمی‌کرد و دلم می‌خواست نباشم.
روزهای عجیبی بود و اولین تجربه از نخواستن خودم و زندگی؛ تا جایی که یادم میاد همیشه عاشق زندگی بودم و شکرگزار بودنم.
گفتم:« حالم بده،احساس می‌کنم دوباره دارم به مرز افسردگی میرسم.»
گفت:« قبلا چی‌کار کردی که خوب شدی همونکارو کن.»
یادم اومد شش ماه قبل،هر روز و هرروز می‌گفتم حالم بده و کسی منو نشنید.
حالم بد بود، میدونستم و کامل می‌فهمیدم و حتی مهمتر از آن، زبان به اعتراف باز کرده بودم تا شاید دوستی، راه نجاتی برایم پیدا کند. اما کسی منو نشنید.
تو دلم خدا رو فریاد می‌زدم و باز هم اتفاقی نمی‌افتاد.
بالاخره یه روزی گفت:« پیش مشاوره وقت گرفتم،بیا بریم.»
رفتم با بی میلی.دو جلسه رفتم،خسته از تکرار مکررات رهاش کردم. مثل همه مشاوره هایی که قبلتر رفته بودم و درمانی نبودند و فقط دلم را برای پولی که پرداخته بودم، کباب کردند.
خوب شدم،چجوری؟ بالاخره بعد از دو ماه زورم به خودم رسید و تونستم قدم‌‌هایی رو که می‌دونستم حالم رو خوب می‌کنه، بردارم.
دوره سختی بود، تنهایی باید از پسش برمیومدم که اومدم؛مثل حالا و شاید روزهای آینده. راه نجات من فقط خودمم.

سخنانی از یک لب مرزی

  • ۱۶۳

 

امروز بالاخره نشستم پای سیستم.

اینبار نه برای نوشتن،بلکه برای تحلیل کردن.

دلم لک زده بود براش.

عاشقاش میدونن چی میگم.

با ذوق صفحه رو بالا آوردم و مثه یه آدم نادان و بیسواد مات و مبهوت به صفحه خیره موندم.

هیچی یادم نبود.

حتی یادم نبود از کجا باید شروع کنم.

داشتم میفتادم تو تله سرزنش که خودکارم به فریادم رسید،دفترم رو باز کردم و نوشتم :

«کمکم کن خدا.یادم رفته.همه چی یادم رفته.حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم.من نمیترسم.میدونم که باهامی خداجونم .فقط کافیه قدم اول رو بردارم،مگه نه؟»

و بعد کمی دفتر رو ورق زدم.

صفحه ای باز شد که با یک خودکار آبی دو خط روش نوشته بودم :

27 اردیبهشت 1400: روزی که من مانند گیج ها،جلسه اول رمز ارزها رو گوش دادم.

27 اردیبهشت 1401:روزی که من حرفی در رمز ارزها برای گفتن دارم.

آماده بودم که دوباره تو تله خودسرزنشی بیفتم که دوباره نشستم پای صحبت با خودم.

«امروز تنها ، یک ماه و چند روز ناقابل تا مهلت یک ساله ای که برای خودم تعیین کرده بودم باقی مونده.

قطعا نمیشه ره یک ساله رو یک ماهه رفت.

اما میشه قدم هایی برداشت؟!

زندگی همینه.

با قدم های کوچک میتونی قله اش رو فتح کنی.

خب راستش من اوستای جازدن و پس کشیدن بودم،اما از یک جایی تصمیم گرفتم نباشم.این مورد رو فاکتور بگیرید.باید کمی واقع بین هم بود.

نمیشد که بتونم اوستای ارز دیجیتال باشم.شرایط یاری نمیکرد.گاهی باید خواسته ها رو به تعویق انداخت.من قبل هر کاری یک مادر بودم.مادری که تازه به سمت مادر دوفرزندی نائل شده بود.

خواسته بزرگی از خودم داشتم.»

 

راستی مشاور بهم گفت:« لب مرزی.اما نمیتونم بهت بگم افسرده.میدونی چرا ؟ چون هنوز هدفهایی در روز داری که در تلاش برای تیک زدنشون هستی.»

آره راست میگفت.با اینکه جابجایی حتی یک لیوان برام سخته و نای انجامش رو ندارم،اما همچنان پایبند انجام کارهای روزانه ی شخصی ام هستم.

من یک آدم خسته روحی هستم که داره برای نیفتادن به دام افسردگی تلاش میکنه.

من اعتراف کردم حالم بده و اعتراف آسونی نبود.

من فریاد زدم حالم بده.من خواستم که نجات پیدا کنم.

عجیب طور امروز حالم خوبه.هیچ چیزی تغییر نکرده ، جز بخشی از ذهنیت من که در تلاش برای نجات من، برپا شده.

خیلی از حرفهای ناگفتنی از دید خودم رو گفتم،گفتم چون اینجا زندگی واقعی من جریان داره.

با همه پستی ها و بلندی ها.

اگه از پستی ها نگم بلندی ها حتی به چشم خودمم ارزشمند نخواهند بود.

زندگی ام در کنار این پستی هاست که معنا پیدا میکنه.

من وقتی برنده ام که از پس هر منجلابی که در گیرش میشم بربیام.

زندگی ارزش داره یا نه نمیدونم.

فقط من نمیخوام جا بزنم.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم