روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

قضاوت کنید،تاسرتون بیاد...والا

  • ۰

۱.ای کسانی که چادری نیستید،هیچ‌وقت یه خانم چادری با کوله پشتی رو حتی توی دلتون به سخره نگیرید،باور کنید اون بنده خدا چاره ای جز کوله پشتی انداختن نداشته.
اگر هم به سخره گرفتید،بدانید و آگاه باشید که به زودی چادری میشید و از قضا از نوع کوله پشتی پوش.
۲.اگر روزی بچه ای رو در خیابان دیدید که مثلا کت و شلوار پوشیده با دمپایی آبی پلاستیکی,نخندید و مبادا به  پدر و مادرش حرفهای ریز و درشت بگید، به شما اطمینان میدم  صد در صد تلاششون رو کردند که بچه شون درست و درمون لباس بپوشه ،در این مسیر له شدند ولی ناکام ماندند.
۳.اگه دیدید بچه ای ضجه زناااان در خیابان لباس ننه شو گرفته،من به شما اطمینان میدم ،مادر قبلترش خیلی اصولی منطقی مهربانانه با بچه صحبت کرده،اما طفل خیلی ناندرتال از این حرفها بوده گویا و صحبت افاقه نکرده.باید برسه خونه یه سیر کتک مفصل نوش جان کنه.
۴.هیچوقت مادری که بچه اش رو میزنه سرزنش نکنید،که قشنگ تو همون موقعیت گیر میفتید.
و این لیست به روز خواهد شد 🧐

سیر ترشی و میکو

  • ۰

تا همین یک ساعت پیش،که دو ساعت مانده بود به فردا،نمیدانستم باید راجع به چه چیزی حرف بزنم و هیچ‌موضوع و ایده ای نداشتم.
چهار ساله که خوابید،قابلمه پلو و قرمه سبزی

گر صبر کنی،ز غوره حلوا سازی

  • ۰

دیشب همین موقع ها بود که درگیریم باهاش شروع شد،درگیری من با یک وسیله خاص.
نتونستم باهاش کنار بیام و موقع استفاده،بغض و نفرت و خشم همه وجودمو گرفته بود،طوریکه نزدیک بود بی خیال طبیعت و زمین و پولی که بابتش داده بودم بشمو پرتش کنم یه گوشه.
حسابی سرم گرم بچه ها شده بود که یکهو یادش افتادم،تو این۲۴ساعت ،پنج بار استفاده شده بود و حالا انگار که اصلا وجود نداشت.
انگار که به مرور عادی میشه و چقدر خوبه بی خیال زمین و طبیعت و پولی که بابتش داده بودم ،نشدم.
انگاری صبر و مقاومت در ماندن در مسیر،کاری میکند کارستان.
این اولین باری بود که نتیجه صبر و ممارست رو در کمتر از ۲۴ساعت دیدم.

 

هرچند کوتاه اما مستمر

  • ۱۷

 

وقتی برای خودت،حداقل و حداکثر تعیین کنی؛انجام دادنها خیلی آسانتر میشود .
بخصوص اگر ترس رنگی ندیدن خانه ای در تو باشد.
مثل دیروز من،که با وجود بی حوصلگی شدید ،خودم را به حداقل هایم رساندم و خانه ها رنگی شدند.
خانه های رنگی به من خودم را نشانم میدهند،منی که خودم را فراموش نکرده ام و در کنار نگهداری و بازی با فرزندانم و امور خانه داری ،برای خود زمانی در طول روز قائلم،هرچند پراکنده و کم ،اما مستمر و همیشگی.

 

 

شربت رب انار

  • ۶۳

نه،تقصیر اون نبود که همه شربت رب انار ریخت روی رومیزی.
آره اون ریخت.اما لزوما تقصیرش که نبود.
آره،درست شنیدی،گفتم شربت رب انار؟راستش من خودمم امروز کشفش کرد.اومدو گفت بستنی میخوام.منم گفتم بذار یه بستنی نو و ترشی بهش بدم که نگو و نپرس.
یه قاشق شکر رو تو یه لیوان آب حل کردمو بهش رب انار اضافه کردم.انقدر هم زدم تا یه مایه غلیظ بهم داد.
رفتم سمت سینک که خبرم یه قاشق بیارم که دیدم جا تر و بچه نیست.
آره خب معلومه که بهش گفته بودم باید صبر کنی .
چند باری دست به اقدام شده بود و درجا مچش رو گرفته بودم.اما خب بار آخر دیر رسیدمو یه جیغ به هوا پرتاب شد.
اوم راستش یه جیغ که نبود هزارو یک جیغ بود که وسط مسطاش یه چیزایی هم برخورد میکرد به یه موجود سه ساله و نیمه.
من شرمنده.
اما خیلی عصبانی بودم و خیلی بد رفتار کردم.
کثیف شدن رومیزی چیزی نبود که منو بتونه عصبانی کنه،حتی چکه چکه کردن شربت از روی میز به زمین هم.
عصبانی شدم چون صدام رو نشنید.
چون توجه نکرد.
میخواست کشف کنه اما اونجا جای کشف کردن نبود.
با بی فکری عمل کرد و نتونست صبر کنه.
منم نتونستم خودمو کنترل کنم و جواب این بی صبری رو با خشونت دادم.
ولی واقعا ارزشش رو نداشت.
میز تمیز میشد،رومیزی شسته میشد،شربت رب انار دوباره درست میشد و زمین دستمال کشیده میشد.
مثه امروز که بعد از خالی کردن خشم ، همه چیز رو دوباره انجام دادیم ...اینبار باز هم شربت ریخت اما تو یه سینی بزرگ که شستنش راحت تر بود.
کاش صبر میکرد.
کاش منم صبورتر بودم.

کرونانامه

  • ۸۰

13 تیر 1400

امروز حال و حوصله درست حسابی نداشتم.

کلی لباس شسته شد.

صدرا و رسا حمام رفتند.

مواد کوکو رو علی رنده کرد و رفت سرکار.

کوکو ها رو سرخ کردم.

صدرا کارتون دید و کوکو خورد.

رسا می خندید و مشغول تلاش برای چرخیدن بود.

شب قرمه سبزی گذاشتم تا برای فردا ناهار، معجزه یک شب تو یخچال موندن، خوشمزه ترش کنه.

بچه ها امروز حسابی به من چسبیده بودند.

کلافه ام.

خونه کلی بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگیش رو میخورم.

یه تبخال گوشه سمت راست لبم  بیرون زده.

ساعت نه و نیم شب بود که هر دو خوابیدن.

و من از مادری فارغ شدم.

دفتر و موبایلم را برداشتم.

محو چرندیات فضای مجازی شدم.

ساعت یکربع به 12 شب هست.

برم برنامه فردا رو بنویسم...

 

فردا :

امروز علی بی حال اومد خونه.

رفت و در اتاق خودش رو حبس کرد.

جواب تست مثبت شد.

 

پس فردا:

خونه بهم ریخته است.

حرص بهم ریختگی خونه رو نمیخورم.

بدن درد دارم.

فقط میخوام حال صدرا زود خوب بشه.

 

روز بعد:

فقط میخوام حال صدرا و رسا خوب بشه.

خونه بهم ریخته است.

اما من حالم از دیدن بهم ریختگی خونه بد نمیشه.

 

بله بله بله

 

کرونا بالاخره پاش رو به خونه ما هم باز کرد.
وقتی من میگم«خونه ما» باید دو تا شاخ بالا سرتون دربیاد ،از تعجب.
خانواده ای با رفت و آمد صفر و رعایت کامل پروتکلهای بهداشتی .
تصمیم گرفتم ،آلبوم کرونایی رو منتشر کنم 

تو میتونی جوراب هات رو بپوشی

  • ۱۰۲

ثبت لحظه ها لزوما نباید به کار کسی بیاید و قطعا هم نخواهد آمد؛جز به کار خودم.

دلیلم برای نوشتن و ثبت لحظه هایی که به یک ساعت هم نکشیده فراموش خواهند شد،

مرور رفتارها و اتفاق هایی هست که باعث شخصیت سازی میشه؛شخصیت من و پسرها.

آنجایی که مستاصل میشوم و نمیدانم باید چه کار کنم؟!

بیام و ببینم قبلا چه کار کردم ،جواب گرفتم؟

از چه راهی رفتم و جواب نگرفتم؟!

خب فکر کنم بعد از این مقدمه چینی کوتاه، دیگه وقت قصه امشب شده:

بعد از هزار مدل بازی پوشیدن جوراب و انواع و اقسام حواس پرتی ها ،همچنان

لنگه به لنگه

وقتی که همگی حق داریم

  • ۹۲

سرم درد میکرد.

استامینوفن500 نتوانست کاری برایم انجام بدهد.

آفتاب داغ ظهر به پاهای مچاله شده رسا، که در کالسکه خوابیده بود میزد.

چند باری خودم را سرزنش کردم و گفتم:چرا پارچه ای در کیفم ندارم که روی پاهای آفتاب زده اش بیاندازم.

مسیرهای سایه پر از آدم های بدون ماسک بود و

مسیرهای خلوت پر از آفتاب داغ.

و به ناچار مسیرهای خلوت ،تنها گزینه من به عنوان یک کالسکه ران بود.

پسر نگو،بگو قند عسل

  • ۹۸

وقتی کارتون میبینه هیچ خدایی رو بنده نیست.

حالا با این پیش فرض این موقعیت رو تصور کنید :

از صبح که بیدار میشه ،هر نیم ساعت میپرسه: ساعت چنده؟

و من هم جواب میدم:  مامانی هنوز یک نشده.

ناهارش رو که خورد از پارکینگ صدای کفش بوق بوقی بچه ای رو شنیدم.

ساعت ده دقیقه به یک بود. و میدونست که دیگه انتظار ها به پایان رسیده و میتونه کنترل رو برداره و کارتونش رو ببینه.

گفتم : یه بچه اومده خیاطی پیش مامانا.دوست داری بری پیشش؟

-آخه الان کارتونم میاد؟

- اگه دوست داری برو.به کارتونت میگم منتظر بمونه.

ماسکش رو برداشت و  از پله ها رفت پایین.

بیست دقیقه بعد وقتی تلویزیون برای کارتون روشن شد:

مشغول شستن ظرفهای ناهار بودم که با لبخند اومد سمتم و گفت:

میخوام کمکت کنم.

شوکه شدم.کارتونش در حال پخش بود و اینهمه منتظر بود که ببینه.

کمک؟

موقع کارتون دیدن؟

وقتی که هیچ خدایی رو بنده نیست؟

احساسات و هیجاناتم رو کنترل کردم و با خوشرویی گفتم:

خیلی خب باشه حتما .کارتونت رو استپ بزن و بیا.

اومد کمکم کرد.

ظرفها رو که آب کشید .رفت و نشست روی مبل و مشغول دیدن ادامه کارتونش بود.

و من موندم و حسی که دلش میخواست به کل دنیا پز پسرش رو بده.

کائنات و کرم

  • ۸۲

خونه در سکوت و آرامش غرق شده

لپ تاپ رو باز میکنم تا درسهای جدیدم رو گوش بدم

سه ماهه کنارم خوابش برده و

سه سال و نیمه مشغول بازی با باباجون و مامانا هست.

روی پوست دست و پاهام احساس خشکی میکنم

تا لپ تاپ بالا بیاد

کرم ترک دست و پای دکتر ژیلا

و کرم خوشبوی بلوبری رو برمیدارم

انگشت پاهام از این حجم رسیدگی و کرم به وجد میان

و احساس سبکی میکنم

دستهام رو با کرم بلوبری حسابی می مالم

و از بوی خوشی که به مشامم میرسه لذت میبرم

رمز ورود به صفحه دسکتاپ رو زدم.

و منتظرم با دست و پاهای کرم زده و به وجد اومده تایپ کردن رو شروع کنم

صدای پِر پِر از سه ماهه اومد.

چندلحظه بعد حس تنفر انگیز خیس شدن انگشت دست و پا بعد از کرم زدن،درحمام موقع شستن و تعویض پوشک نصیبم شد.

انگاری عمر کرم روی پوست یک مادر نباید بیشتر از یک دقیقه باشه.

بهم ثابت شده است که کائنات نمیتونه حضور کرم رو روی دست و پای مامان ها تحمل کنه.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم