روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

شربت رب انار

  • ۶۳

نه،تقصیر اون نبود که همه شربت رب انار ریخت روی رومیزی.
آره اون ریخت.اما لزوما تقصیرش که نبود.
آره،درست شنیدی،گفتم شربت رب انار؟راستش من خودمم امروز کشفش کرد.اومدو گفت بستنی میخوام.منم گفتم بذار یه بستنی نو و ترشی بهش بدم که نگو و نپرس.
یه قاشق شکر رو تو یه لیوان آب حل کردمو بهش رب انار اضافه کردم.انقدر هم زدم تا یه مایه غلیظ بهم داد.
رفتم سمت سینک که خبرم یه قاشق بیارم که دیدم جا تر و بچه نیست.
آره خب معلومه که بهش گفته بودم باید صبر کنی .
چند باری دست به اقدام شده بود و درجا مچش رو گرفته بودم.اما خب بار آخر دیر رسیدمو یه جیغ به هوا پرتاب شد.
اوم راستش یه جیغ که نبود هزارو یک جیغ بود که وسط مسطاش یه چیزایی هم برخورد میکرد به یه موجود سه ساله و نیمه.
من شرمنده.
اما خیلی عصبانی بودم و خیلی بد رفتار کردم.
کثیف شدن رومیزی چیزی نبود که منو بتونه عصبانی کنه،حتی چکه چکه کردن شربت از روی میز به زمین هم.
عصبانی شدم چون صدام رو نشنید.
چون توجه نکرد.
میخواست کشف کنه اما اونجا جای کشف کردن نبود.
با بی فکری عمل کرد و نتونست صبر کنه.
منم نتونستم خودمو کنترل کنم و جواب این بی صبری رو با خشونت دادم.
ولی واقعا ارزشش رو نداشت.
میز تمیز میشد،رومیزی شسته میشد،شربت رب انار دوباره درست میشد و زمین دستمال کشیده میشد.
مثه امروز که بعد از خالی کردن خشم ، همه چیز رو دوباره انجام دادیم ...اینبار باز هم شربت ریخت اما تو یه سینی بزرگ که شستنش راحت تر بود.
کاش صبر میکرد.
کاش منم صبورتر بودم.

تو میتونی جوراب هات رو بپوشی

  • ۱۰۲

ثبت لحظه ها لزوما نباید به کار کسی بیاید و قطعا هم نخواهد آمد؛جز به کار خودم.

دلیلم برای نوشتن و ثبت لحظه هایی که به یک ساعت هم نکشیده فراموش خواهند شد،

مرور رفتارها و اتفاق هایی هست که باعث شخصیت سازی میشه؛شخصیت من و پسرها.

آنجایی که مستاصل میشوم و نمیدانم باید چه کار کنم؟!

بیام و ببینم قبلا چه کار کردم ،جواب گرفتم؟

از چه راهی رفتم و جواب نگرفتم؟!

خب فکر کنم بعد از این مقدمه چینی کوتاه، دیگه وقت قصه امشب شده:

بعد از هزار مدل بازی پوشیدن جوراب و انواع و اقسام حواس پرتی ها ،همچنان

لنگه به لنگه

کائنات و کرم

  • ۸۲

خونه در سکوت و آرامش غرق شده

لپ تاپ رو باز میکنم تا درسهای جدیدم رو گوش بدم

سه ماهه کنارم خوابش برده و

سه سال و نیمه مشغول بازی با باباجون و مامانا هست.

روی پوست دست و پاهام احساس خشکی میکنم

تا لپ تاپ بالا بیاد

کرم ترک دست و پای دکتر ژیلا

و کرم خوشبوی بلوبری رو برمیدارم

انگشت پاهام از این حجم رسیدگی و کرم به وجد میان

و احساس سبکی میکنم

دستهام رو با کرم بلوبری حسابی می مالم

و از بوی خوشی که به مشامم میرسه لذت میبرم

رمز ورود به صفحه دسکتاپ رو زدم.

و منتظرم با دست و پاهای کرم زده و به وجد اومده تایپ کردن رو شروع کنم

صدای پِر پِر از سه ماهه اومد.

چندلحظه بعد حس تنفر انگیز خیس شدن انگشت دست و پا بعد از کرم زدن،درحمام موقع شستن و تعویض پوشک نصیبم شد.

انگاری عمر کرم روی پوست یک مادر نباید بیشتر از یک دقیقه باشه.

بهم ثابت شده است که کائنات نمیتونه حضور کرم رو روی دست و پای مامان ها تحمل کنه.

صبح روز 27 ام

  • ۱۰۸

صبح به خانه آمد و همه دلپذیر بودنش این بود که در سکوت آمد.

در سکوت اهالی خانه.

پرنده های درخت همسایه،از خواب بیدار شده اند و مشغول سلام و احوالپرسی با یگدیگرند.

صدایشان را دوست دارم ؛ این آواز خوش صبحگاهی که در گوشهایم طنین می اندازد.

ساعت چهار ونیم صبح بود که بیدار شدم.

هنوز برای شیر تقاضا نکرده بود و من نمیدانستم که نیاز دارد یا نه؟! راستش میدانستم نیاز ندارد.در این دو ماه و اندی این را باید کامل متوجه شده باشم.

به سمتش چرخیدم و با دیدنش حس کردم اینبار من به او نیاز دارم،  به در آغوش کشیدنش.

من نیاز داشتم که در آغوشش بگیرم و دستهای کوچکش را لمس کنم.

من نیاز داشتم که نگاهش کنم و از عشقش قلبم به تپش بیفتد .

نمازم را خواندم.

صفحات صبحگاهی ام را نوشتم و نشستم پای سیستم.

به خودم که آمدم دیدم خورشید، دیگر کاملا آماده ارائه خدمت شده است.

گرگ و میش صبح را از دست دادم.

در بالکن با صدای تقی باز شد و راه ورود گرد و خاک به خانه مهیا شد.

اما خوشی نفس کشیدن هوای تازه هم با خودش آورد.

ساعت نزدیک 7 صبح است، به گمانم وقت مهمان کردم خودم به یک چای تازه دم فرارسیده.

 

چهل روزگی

  • ۱۱۰

نه اینکه باورم نشده باشه،باورم شده.

اما هنوز وقت نکردم که وقت کنم حسش کنم.

جوجه کوچولوی من چهل روزه که اومده تو زندگیم...

چهل روزه که زندگیم از اون روی خوشمزه اش به این روی خوشمزه ترش برگردونده شده.

چهل روزه که مامان تر شدم ...

راستشو بگم،راست حسینی؟!

حسی بهش نداشتم،جز حس دلسوزی.

الان اما اگه بخوای از حسم بپرسی ،بهت میگم

صورتی

  • ۱۱۲

بهش گفتم باید برات مسواک جدید بخریم.دوست داری چه رنگی باشه ؟

گفت:صورتی.

غول بزرگ

  • ۱۱۷

اسفند 99 گره خورد به سخت ترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم.

روزهایی که مثه یه مجسمه گوشه ای می نشستم تا خبری که حالم رو خوب کنه به گوشم برسه.

طول عمر این تجربه ده روز بود  و اما

هفته دیگه همین روز همین ساعت و تو در آغوشم

  • ۱۲۴

هفته دیگه همین روز همین ساعت

عطر و صدای تو ،توی کل خونمون پیچیده

5 روز مونده

اما سختیش قد 5 سال انتظاره.

بی قرار دیدنتم

بی قرار بوییدنت

بی قرار در آغوش گرفتنت و با تو آروم شدنم.

محمدرسای جانم

فردا روز پدر

روز ولادت امام علی (ع)

به خیالم توی تصوراتم فکر میکردم که تو ،همچین روز قشنگی پا به دنیا میذاری

تو رو میدم دست باباعلی و میگم : روزت مبارک.

بی شک هر روزی که بیای اونروز قشنگترین روز دنیا برای من خواهد بود

اما دلم میخواست فردا باشی کنارم در آغوشم...

 

 

با احترام به همه عقاید

  • ۱۴۰

 

 

چند شب پیش از علی  خواستم کتاب زیارت عاشورا رو برام بیاره تا بذارم تو سجاده ام تا بعد از نماز عشا هرشب بخونم.

شب اول حالم خوب بود .

شب دوم حالم خوب بود.

شب سوم حالم خوب بود.

شب چهارم اما...

فکر میکردم تو دختر خواهی شد

  • ۱۳۳

فکر میکردم تو دختر خواهی شد...

حتی برات یه لباس نوزادی دخترونه هم خریده بودم...

یک سال  تمام دنیا رو برای انتخاب بهترین اسم دختر زندگیمون گشتم و چیزی پیدا نکردم که تمام وکمال به دلم بنشینه.

برگه سونوگرافی دستم بود.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم