روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

قطعه نویسی

  • ۷۸

یکی از تمرین های جذابی که در دوره نویسندگی خلاق داشتم ،قطعه نویسی بود.

که از قضا تمرین جلسه اول هم بود.

این تمرین جذابیت خاصی برای من دارد و مشتاق هستم که این تمرین را هر روز انجام دهم.

تمرین ساده ایست؛ باید از دل اتفاق هایی که در زندگی روزمره ات می افتد ،نکته ای بیابی و آن را تعریف کنی و در آخر نتیجه را بیان.

استاد نویسندگی مان ، آقای کلانتری بسیار تاکید داشتند که قطعه های خود را تنها با 1000 کاراکتر ببندید؛نه بیشتر و نه کمتر.

ابتدای امر فکر میکردم این تمرین با این محدودیت باید خیلی سخت و نفس گیر باشد، اما فقط کافی بود شروع کنی و در خلال امر متوجه میشدی که چقدر لذت بخش است.

پیدا کردن نکته از دل اتفاق های روزمره ،کار سختی نیست.

همه ما در روز پر از اتفاق هستیم که هر اتفاق ریز و درشتی که برایمان می افتد خودش یک نکته در دل نهفته دارد .

که بیانش می تواند مفید به فایده باشد.

و نوشتنش می ماند به یادگار از روزهای زندگی مان.

اما اگر نادیده بگیریم و بیان نکنیم و ننویسم ؛ فراموش می شود و این فراموشی خوب نیست.

نوشتن می تواند یادآور روزهایی باشد که گذراندیم.

و چه خوب است که روزهایمان را به شیوه و لحن خودمان ثبت کنیم ؛ برای خودمان و برای کسی از آینده که میخواهد راه زندگی را بیابد.

شاید تویی که این مطلب را میخوانی، کسی باشی که پسرانم با خواندن روزانه گی های تو مسیر درست زندگی را پیدا کنند.

این لطف را از یکدیگر دریغ نکنیم.

من هم مینویسم.

برای خودم و برای کسی که شاید نوشته هایم برایش مرحم زخمی باشد.

حسرت آغوش

  • ۷۳

چند وقت پیش خوابش را دیدم که با صدایی بلند صدایم می زد و من با اشکی که از گوشه چشمم جاری بود از خواب ، بیدار شدم.

راستش با آن اتفاق هایی که پیش آمده بود ،فکرش را نمیکردم که روزی دلم برایش تنگ شود.

جالب تر این بود که جرات نداشتم با کسی از دلتنگی ام صحبت کنم؛تنها دلیلش هم این بود که خودم قطع کننده رابطه مان بودم.

البته قطع رابطه بی دلیل نبود و رفتارهای زشت و نادرستش باعث شد که از زندگی ام کنارش بگذارم.

 با این اوصاف ،دلتنگی ام در حدی بود که اگر شماره اش را داشتم، حتما پیامی میدادم و جویای احوالش میشدم.

دیشب دوباره خوابش را دیدم اما متفاوت تر؛اینبارهمدیگر را درآغوش گرفتیم .میدانستیم کرونا هست اما تا حد ممکن، سفت یکدیگر را بغل کردیم.

داشتم با خود فکر میکردم که می شود روزی حال همه مان خوب باشد مثه گذشته ها؛که یادم آمد گذشته ها،من کودک بود و رنگ دنیای کودکی خوبی و مهربانی است.

اما واقعیت اینست که دنیا همینی هست که الان در بزرگسالی در حال زیستنش هستم.

دلم تنگ است برای در آغوش کشیدن همه کسانی که دوستشان دارم.چه علت در آغوش نگرفتن کرونا باشد چه قطع رابطه به هر دلیلی.

آه از روزی که این آرزو حسرت شود و برود تا به قیامت.

تلویزیون

  • ۸۹

تلویزیون

تلویزیون دیگه نیست.

دلم نمیخواست که نباشه اما به بودنش هم راضی نبودم.

صبح تا شب روشن نبود.همش دو ساعت در روز روشن میشد .

نیروی کمکی بود ساعت 1 تا 3 ظهر که من استراحت کنم و او کارتون ببینه.

سوگلی خونه بود تو اون دو ساعت معجزه آسا.

از دیشب دیگه نیست.

از دیشب وقتی که کنترل تلویزیون پرت شد سمتش.

ناراحتم نه برای نداشتن تلویزیون.

برای اینکه ساعت یک تا سه ظهرم رو چجوری استراحت کنم ؟!

چند وقت پیش میخواستم یه پست بذارم و بنویسم :

"اگه بخواهیم دور هم باشیم باز هم نمیشه چون یه مزاحمی داریم به نام تلویزیون".

نذاشتم اون پست رو .نمیدونم چرا.

اما حرف دلم رو خوند و خودش رفت.

من دوست داشتم،حداقل قد همون دو ساعت در روز.

یا اون شبهایی که بعد خوابیدن محمدصدرا وصل میشدی به موبایلم تا از نماوا یه فیلم سینمایی خوب پیدا کنم و تو سایز بزرگتر ببینم.

حالا دیگه نیستی.

نه اینکه نتونی باشی.میتونی برگردی.

اما باید از تو خداحافظی کنیم،گویا قطعه ات نیست تو بازار و به یه مدل جدید سلام.

حالا اگه هم قطعه ات بود فرقی به حال ما نمیکرد.

من چطور میتونستم خودم رو راضی کنم پول بی زبون رو بدم به تعمیر چیزی که فکر میکردم مزاحم زندگیمه؟

حالا خریدن مدل جدید که جای خود دارد و بس.

خلاصه ما کی دوباره تلویزیون دار بشیم ،خدا داند و بس.

حالا امروز که از کارتون خبری نیست.تا یاد بگیره هر چی دم دستش اومد پرت نکنه.گرچه همچنان مشغول پرتاب هست.

خدایا در این راه پر پیچ و خم ما را یاری کن و دوره ناندرتالی فرزندمان را سریعتر ختم به خیر.

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم