روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

گفتگوی درونی

  • ۱۲

این تنها یک گفتگوی درونی است :
«عجله و کم آوردنت رو درک نمیکنم.
زندگی عجله ای کی رو به کجا رسونده؛ که تو رو برسونه؟
مگه رشد قدم به قدم پیش نمیاد؟
پسرهات رو ببین چقدر آهسته دارند مسیر رشد رو طی میکنند؛ آنهم فقط با چاشنی لذت.
در مسیر رشد،تو سختی می کشی، این سختی انقدر آهسته و آروم هست که بعدها دلتنگش میشی.
دلتنگ روزهایی که تو رو ساخت و رشد داد.
هنوزم میشه هنوز هم میتونی.
یاد اون دوره ای بیفت که تونستی و از پسش براومدی،پس باز هم میشه؟چرا نشه؟
کسی نمیتونه جلوی پیشرفتت رو بگیره،جز یک نفر و تو خوب میدونی اون یک نفر کیه؟
خودتی.
کی میگه 32 سال دیره برای شروع وچون تو هنوز نرسیدی و باید تا الآن میرسیدی ،پس دیگه همه چی تموم شد و رفت؟
فقط ذهن خراب میتونه اینها رو بگه و بس.
مگه آدم عاقل به چرندیات ذهن خراب گوش میده ؟
اگه گوش بدی پس عاقل نیستی.
این حرفها رو که برای قشنگی نمیزنم.
میگم چون بهش باور دارم و میخواهم بهش پایبند بمونم.
حرف که تنها برای گفتن نیست.
حرف برای اینه که پاش وایستی .
سپیده باش و پای حرفات وایسا» 🤛💪💝

سوره ناس

  • ۱۴۱

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

بگو پناه می برم به پروردگار مردم

پادشاه مردم

معبود مردم

از شر وسوسه گر نهانی

آن کس که در سینه های مردم وسوسه میکند.

چه از جن و چه از انسان

عشق بازی با آیات

 

سلام مهربان ترینم

 

تو را هر لحظه شکر گزارم، برای داشته هایم وصد البته برای نداشته هایم.

قبلتر از اینها درک نمیکردم که

لحظه ها

  • ۲۱۱
رسیدیم به آخرین هفته مرداد سال 99...
چقدر روزها داره زود میگذره ...
روزها ثانیه ها دقیقه ها هفته ها ماهها سالها ؟!
انشااله که پربار باشن هر لحظه از زندگیمون.
دیگه شش ماه شده که تو قرنطینه ایم.
و زندگیمون به کل تغییر کرد و ما سعی کردیم تغییرات در جهت مثبت باشه.
تو روزهای قرنطینه که خدا هم خوب دستمون رو گرفت و نذاشت بیشتر بشکنیم تا الان البته و هزاران مرتبه شکر (بعد این نمیدونم چه خواهد شد،اما هرچه شود همچنان خدا هست و طبق شعار همیشگیم خدابامنه) بیشتر خودم و خودم و خودم رو شناختم و همه تمرکزم به خودم بودم.
نه به اینکه فلانی چرا اینجوری کرد و اونجوری کرد.
مادرشوهر چی گفت.
خواهرشوهر چرا برام ابروهاش رو بالاپایین کرد.
بابام چرا هنوز حرفهام رو نمیفهمه.
ای بابا خاله چرا دست از سرم برنمیداره و همچنان فضولی میکنه.
تو روزهای قرنطینه فقط دلم براشون تنگ شد و تو خلوت گریه کردم.
و به یقین رسیدم که پربار بودن هر کسی یعنی هر لحظه فقط و فقط از خودت بهتر بودن.
آروم و آهسته در جهت تغییر دادن خودت به سمتی خوب بودن گام برداشتن.
روزهای قرنطینه برای من خاطرات تلخ و عذاب آور هم داشت اما تا الان واقعا خوشحالم که فرصت قرنطینه بودن بهم دست داد تا قدر لحظه ها رو جور دیگه ای بدونم.
جوری متفاوت خیلی متفاوت تر از قبل.
یه دوبیت از رودکی بخونیم باهم دیگه :
گر بر سر نفس خود امیری ، مردی
بر کور و کر ،ار خرده نگیری ،مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری ، مردی
 
 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم