باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

تاریکی در روز-تمرین اول

  • ۳۵
یه تمرین بود که خیلی منتظر بودم انجامش بدم.اما هر بار پیش نمیومد یا من تنبلی میکردم و پشت گوش مینداختم یا شاید هم میترسیدم .میترسیدم که نتونم انجامش بدم.
اون تمرین هم این بود :یه بخشی از یه داستان رو بنویس و بقیه اش رو طبق سلیقه خودت جلو ببر.
پاراگراف اول داستان "تاریکی در پوتین " نوشته بیژن نجدی بهونه ای داد دستم برای نترسیدن و انجام این مدل تمرین... .
چه خوبه که آدم نترسه.نتیجه خوب یا بد مهم رفتن به دل کار.مسلما اولین تمرین بهترین کار آدمی از آب در نخواهد آمد ولی من انجامش دادم و اگر که مداوم باشد که چه بهتر .نباشد هم که چه بدتر و قطعا دیرتر به خواسته ام خواهم رسید.
برای انتشار فرم خام و بدون ویرایش اولین تمرین قطعا دلیل هایی هست،شاید یک دلیلش بالا بردن اعتماد به نفس در خودم باشد و ... .

 

تاریکی در روز
 
 
با اینکه پدر طاهر تصمیم گرفته بود که هرگز لباس سیاهش را در نیاورد،یک بعداز ظهر تابستان مردم دهکده او را دیدند که پیراهن آبی کهنه ای پوشیده است و به طرف رودخانه می رود.
اگر میتوانست تا پاییز زنده بماند ،چهارمین سال تدفین بقچه ای تمام میشد که فقط چند لحظه در آن تکه های جزغاله و سیاه،چشمهای ترکیده و صورتی پر از دندان را دیده بود و به او گفته بودند که این طاهر است.
طاهر پسر شرو شوری نبود.
حادثه ای بود که برایش اتفاق افتاد.
همیشه پیرو حرف مادرش بود و پدرش.
چشم چشم از دهانش نمی افتاد.
دوازده سال بیشتر نداشت و مردم دهکده او را الگوی بچه های خود میدانستند.
به بچه هایشان تو سری میزدند و طاهر را مثال میگفتند.
آن شب مادر در خانه مشغول تدارک شام بود و پدر هنوز از سر زمین بر نگشته بود.
خواهر کوچکترش مشغول بازی با تنها عروسکش بود .
عروسک را با هم درست کرده بودند؛با تکه پارچه هایی که مادرشان به آنها داده بود.
چشمهایش دکمه های کت قدیمی پدر بود و دستانش دو ترکه چوب خشک.
دامنش از اضافه چادر نماز مادر بود و بلوزش از تور سبز .
طاهر آنجا میان مادرش و خواهرش مشغول خواندن درسهای فردایش بود.
هیچ کس نفهمید که آن روز چه شده بود که پدر طاهربه طرف رودخانه راهی شد.
آن هم در آن بعداز ظهر گرمی که همه ترجیحشان ماندن در خانه و نوشیدن چای روبروی باد پنکه بود.
آب داغ رودخانه در آن بعدازظهر قطعا نمیتوانست دلیلی بر زدن تن بر آب باشد.
مادر و خواهر طاهر بر سر و صورتشان میزدند .خون از صورتهایشان جاری بود .
گودالی کنار قبر طاهر کنده بودند برای پدر طاهر.
مردم زمزمه کنان در گوش یکدیگر میخواندند که دیدی آخر از غم فرزند خودش را کشت.
آنشب لباس مادر به گوشه پیک نیک گیر کرده بود.اما طاهر بود که دیگر نبود.
 

سوسک

  • ۵۸

 

فکر نمیکردم روزی به این درجه از شجاعت برسم.

همه اش از صدقه سری نسبتی است که دو سال و شش ماه و 12 روز پیش به بنده داده شد ؛وقتی که مادر شدم.

حشره و جنبده ای  نبود که از آن  نترسم.

حتی با دیدن یک مورچه ریز میزه ای که فاصله زیادی با آن داشتم تن و بدنم به لرزه در می آمد.

حالا سوسک و مارمولک و ما بقی موجودات زنده که جای خود.

امروز می خواهم از خودم بگویم و سوسکهایی که در زندگی مشترک تجربه کردم.

 مثلا یک روز که مشغول جارو کشیدن و

شجاعت

  • ۳۶

کلمه امسال من " شجاعت"ـه .

از روزی هم که این کلمه رو به عنوان شعار امسالم انتخاب کردم،هر لحظه منتظرم سوسک ببینم  و به جای فرار به بالاترین نقطه ممکن و جیغ کشیدن؛دخلشو بیارم.

بگذریم از اینکه چقدر نبات بیچاره (پرنده مون) رو بخاطر عملی کردن شعار امسالم ترسوندم.من بترس و اون بترس.کِی بترس و کِی نترس.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم