روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

سیر ترشی و میکو

  • ۴۷

تا همین یک ساعت پیش،که دو ساعت مانده بود به فردا،نمیدانستم باید راجع به چه چیزی حرف بزنم و هیچ‌موضوع و ایده ای نداشتم.
چهار ساله که خوابید،قابلمه پلو و قرمه سبزی

نیاز به ویرایش-۱

  • ۵۱

کار گروهی
هیچوقت از کار گروهی خوشم نمیومد.شاید یکی از علتهاش کمالگرایی و وسواس شدید در ارائه بود‌.
یادمه تو مدرسه وقتی تصمیم معلم ها بر گروه بندی میشد،غم دنیا رو سرم خراب میشد،همیشه سرگروه بودم جز یک مورد که نمیدونم چی شد که از شانس سرگروه نشدم خداروشکر.
سرگروه شدن برای من،مصائب و مشکلات و استرس زیادی همراه داشت ،طوریکه چون میخواستم ،نتیجه بهترین باشه از خودم تا میشد و نمیشد ،مایه میذاشتم‌.
دوران دانشگاه از کار گروهی خبری نبود .
گروه بعدی که تشکیل دادیم و جزو اولین کارهای گروهی جذابم محسوب میشد و نتیجه کار عالی بود ،در نوزده سالگی ،گروه موسیقی بود که باید چهار مضراب ماهور رو با گیتار و ویولن اجرا میکردیم برای حضار.
تمرینهایی دلنشین و جذاب و هم گروهی هایی واقعا پیگیر.
شاید نزدیک چهار اجرای گروهی داشتم و وقتی پرونده گیتارم بسته شد ،حضور در گروه هم منتفی شد.
تا یک سال و اندی قبل.
سی نفر دور هم جمع شدند و شروع کردند به نوشتن.
نوشتن را شروع کردیم و نتیجه اش شد ،دو‌جلد کتاب که نتیجه همکاری سی نفره مان بود.
اتفاق جالبی است ،سی نفر با سی فکر متفاوت یک داستان را با همدیگر خلق کنند.مگر نه؟

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم