روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

این روزها

  • ۱۲۴

این روزها

این روزها زود میخوابم و زود هم از خواب بیدار میشوم.

زود خوابیدنم دست خودم است و از زور بی حوصلگی تمایلم به خواب میرود.

زود بیدار شدنم اما نه،ساعت 6 صبح ،پسر کوچولو زنگ بیدار باش را به صدا در می آورد.

این روزها حوصله ام نمیکشد،حوصله ام هم بکشد نفسم اجازه نمیدهد که بخواهم همپای او بازی کنم.

بازی که خوب است حتی بنشینم گوشه ای و کتابی برایش ورق بزنم.

بخوانم و او لذت ببرد.

یک دور که میخوانم نفسم دیگر اجازه نمیدهد،سرم گر میگیرد و وجودم شروع به گز گز میکند.

این روزها را دوست ندارم؛این روزهای انتظار که سخت سنگین شده ام و سخت بی حوصله.

این روزها سخت میگذرند.

نه از بابت بارداری و حمل یک موجود سی و دو هفته ای در وجودم بلکه از نظر بی حوصله بودن در مقابل فرزندی که سه سال است مادرش هستم.

این روزهایم قرین عذاب وجدان شده است و بی حوصلگی و خوابالودگی و خستگی.

این روزها بگذر،زودتر بگذر.

تلویزیون

  • ۱۰۶

تلویزیون

تلویزیون دیگه نیست.

دلم نمیخواست که نباشه اما به بودنش هم راضی نبودم.

صبح تا شب روشن نبود.همش دو ساعت در روز روشن میشد .

نیروی کمکی بود ساعت 1 تا 3 ظهر که من استراحت کنم و او کارتون ببینه.

سوگلی خونه بود تو اون دو ساعت معجزه آسا.

از دیشب دیگه نیست.

از دیشب وقتی که کنترل تلویزیون پرت شد سمتش.

ناراحتم نه برای نداشتن تلویزیون.

برای اینکه ساعت یک تا سه ظهرم رو چجوری استراحت کنم ؟!

چند وقت پیش میخواستم یه پست بذارم و بنویسم :

"اگه بخواهیم دور هم باشیم باز هم نمیشه چون یه مزاحمی داریم به نام تلویزیون".

نذاشتم اون پست رو .نمیدونم چرا.

اما حرف دلم رو خوند و خودش رفت.

من دوست داشتم،حداقل قد همون دو ساعت در روز.

یا اون شبهایی که بعد خوابیدن محمدصدرا وصل میشدی به موبایلم تا از نماوا یه فیلم سینمایی خوب پیدا کنم و تو سایز بزرگتر ببینم.

حالا دیگه نیستی.

نه اینکه نتونی باشی.میتونی برگردی.

اما باید از تو خداحافظی کنیم،گویا قطعه ات نیست تو بازار و به یه مدل جدید سلام.

حالا اگه هم قطعه ات بود فرقی به حال ما نمیکرد.

من چطور میتونستم خودم رو راضی کنم پول بی زبون رو بدم به تعمیر چیزی که فکر میکردم مزاحم زندگیمه؟

حالا خریدن مدل جدید که جای خود دارد و بس.

خلاصه ما کی دوباره تلویزیون دار بشیم ،خدا داند و بس.

حالا امروز که از کارتون خبری نیست.تا یاد بگیره هر چی دم دستش اومد پرت نکنه.گرچه همچنان مشغول پرتاب هست.

خدایا در این راه پر پیچ و خم ما را یاری کن و دوره ناندرتالی فرزندمان را سریعتر ختم به خیر.

 

33ماهگی

  • ۱۲۲

هنوز دنیا نیومده بود که برای سه سالگیش نذر کرده بودم

دیروز سی و سه ماهش شد.

سه ماه مونده تا سه سالگی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم