باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

سحرخیزی

  • ۴۲

از اینکه سحر خیز هست خیلی خوشحالم.

از اینکه میتونه رفتن تاریکی و اومدن روشنایی رو همزمان از پشت پنجره ببینه.

از اینکه زمستون هست و شب زود میاد و دیر میره؛تا هم غروب بشه سهممون از روز و هم طلوع .

بارها بهم پیشنهاد دادند که ساعت خوابش رو تغییر بده .

اما نامردیه اگه این فرصت رو ازش بگیرم؛کاری که من چندین و چندسال خواستم انجامش بدم و نتونستم؛سحرخیزی.

حالا بعد از سه سال و دو ماه که از تولدش میگذره؛ میتونم ساعت 6 سرحال بیدار بشم،چند دقیقه بعداز پسرک اما سرحال با نوای دلنشین مامان گفتن هاش.

باران

  • ۴۳

مثه باران باش .رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن  زندگی جبران کن ....
مدتها بود که تصمیم داشتم صبح زود بیدار بشم .اما خب در حد تصمیم باقی موند؛دل کندن از جای گرم نرم اونم تو گرگ و میش صبح برام عذاب آور بود .
دیگه کم کم نحوه بیدار شدنم هم داشت اذیتم میکرد.
پسرک همیشه یکساعت زودتر از من بیدار بود و در طول این یک ساعت عملا خوابیدن غیرممکن میشد و باز نگه داشتن چشم هم غیرممکن تر از اون ، و درخواستش برای خوندن کتاب داستان تو این اوضاع جزو  عجیب غریبترین ها طبقه بندی میشد.
این اوضاع حسابی کلافه ام کرده بود .
دیگه باید تصمیمی رو که سالها پیش گرفته بودم ،عملی میکردم.
هر چند روز یکبار نیم ساعت از خوابم کم کردم و من شدم یکی از ادمهای سحر خیز دنیا. حالا سرحالتر و شادابتر از خواب بیدار میشم و روزم رو با انرژی تا تهش زندگی میکنم.
یه چیزی رو از خودم گرفتم و به  چیز بهتری رسیدم .
و  معلم سحر خیزی  من پسرک بود...

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم