خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

خزعبلات من در سی امین روز از اردیبهشت1401

  • ۱۳۵

اردیبهشت 1401 هم این چنین گذشت، خیلی سریعتر از فروردین و بهتر از آن اما از لحاظی نه بهتر از سال گذشته اش.

راستش هر سال همه چیز بدتر از سال قبلش می شود و مسئولیت من برای کسانی که به دنیا آوردمشان سخت تر و سخت تر.

نمی گویم میخواهم تمام باشم، اما باید به قدر کفایت درست عمل کنم.

بچه پس نزده ام بیرون که بروم سی خودم زندگی کنم.

باید تمام تلاش خود را به کار گیرم.

رفته ام حمام و کرم دکتر ژیلا را پیدا نمی کنم.

بدون کرم پا بعد از حمام، تمام بدنم مور مور می شود،بدجوری به وجودش عادت کرده ام.

صبحانه یک لیوان چای  با یک قند سفید خوردم.

همین الان که ساعت حول وحوش 11 ظهر است.

دلم کمی ضعف رفت و  یک لقمه کوچک نان و سیب زمینی پخته خوردم که رویش یک قاشق مرباخوری سس مایونز نیز زدم.

اولش چسبید اما حالا احساس سنگینی میکنم.

حساب خورد و خوراک دوباره از دستم در رفته است و هرچیزی که سر راهم قرار می گیرد بی هیچ حسابی و کتابی با لذت می لنبانم.

سلام وصلوات گویان به روی ترازو میروم و آه کشان از آن پایین می آیم.

نمیدانم کجا نوشته است که "تو هر چه میخواهی بخور و وزن اضافه نکن که هیچ ،کم هم کن."

اما خدایی این بود رسم زندگی من تا 27 سالگی.

هرچه دلم میخواست ، هرچقدر که میخواستم میخوردم بدون آنکه ورزش کنم و یا فعالیت خاصی داشته باشم.

کارم در روز خوردن و خوابیدن بود.

والا رودربایستی ندارم که حقیقت امر این بود.

دیروز اشتم به آرزوهایم در این روزهایی که حس خنثی بودن دارم و نه از چیزی حرص میخورم و نه به وجد می آیم،می اندیشیدم.

آرزویم تا این جا تقلیل پیدا کرده است که :

"بنشینم کنار دست راننده ای که همسرم است و فرزندانی که ساکت صندلی عقب ماشین نشسته اند.

و بزنیم به دل جاده."

اصلا نه خیلی ساکت.همین که در ماشین،14ماهه ساکت بنشیند نه روی صندلی خودش،بلکه حتی روی پایم هم قبول است،فقط ساکت بدون نق و غر بنشنید و بگذارد از آهنگی که پخش میشود و مسیر لذت ببریم ، برایم در حد آرزو شده است.

باید خودم را بندازم در مسیر اجرای برنامه هایم.

اینگونه پیش رفتن و خنثی بودن را دوست ندارم...

مدتهاست که بی هیچ هدفی که مرا سر ذوق بیاورد بیدار میشوم و به خواب میروم.

این برایم خوب نیست.

حتی امروز داشتم به این می اندیشیدم که چه شده است مرا که نمازهایم که همیشه اول وقت خوانده میشد هم به فراموشی سپرده شده  و نخواندش هیچ تاثیری در روح و روانم ندارد .

چرا نماز اهمیتش برایم کم شده است.

چه اتفاقی افتاده؟

نه تنها نماز که خیلی چیزهای دیگر .

در یک کلام یک انسان خنثی شده ام.

میدانم که این حالت در طولانی مدت به من آسیب میزنم.

هرچند که الان به آرامشی رسیده ام و در هول و ولا و ترس و اضطراب نیستم که آخ نشده است و نمیشود و پس من چقدر عقبم.

یک بعد این قضیه شاید برمیگردد به لذت بردن از زندگی حال و دوست داشتنش که خب برد بزرگیست در زندگی.

اما لذت بردنی که هیچ سودی برای آینده نداشته باشد بنظرم چیز درست نیست.

حداقلش اینکه مسیر لذت را به  سمت خواسته هایم ببرم و حالم را دریابم تا در آینده،حسرت گذشته گریبانم را نگیرد.

گاهی آدمی در این حالت قرار می گیرد.

اما میدانم که اگر بگذارم این حالت تداوم پیدا کند ، به ضررم خواهد بود.

و فکر میکنم تا اینجا بهتر است دیگر تمامش کنم و به خود بیایم.

با آرامشی که حالا هست و از ادامه خنثی بودن برایم مانده،بروم به سراغ اجرای بهتر کارهایم و روی ریتم انداختنشان.

اخباری که روزه اش واجب است

  • ۱۳۶

گفت: «خبر نخون داغونت میکنه.»

با صورتی که هیچ تغییری در هیچ قسمت از اعضایش رخ نداد.خیره نگاهش کردم و با خود اندیشیدم که چه جمله آشنایی است.

این را من سه سال پیش، به هرکسی در مسیر راهم قرار می گرفت می گفتم و از او عاجزانه خواهش میکردم که خبر نخواند که نه تنها آب و نان نمی شود؛ بلکه سوهانی عالی برای اعصاب و روان آدمی است.

آن روز که تصمیم گرفتم به طور کامل از شنیدن هرگونه خبری پاک بشوم،به تک تک اعضای خانواده التماس کردم شما را به هرکسی که می پرستید،زمانی که من در کنارتان هستم خبری را بازگو نکنید و نبینید که مبادا به گوش مبارکم برسد.

پی در پی شنیدن خبرهای ناگوار در چندین سال اخیر، با اینکه با هیچ کدامشان درگیری مستقیم نداشتم ، حسابی مرا ترسانده بود و از درون حالم خراب بود.

سیل های بهار و اتفاقات پشت بندش

آتش سوزی پلاسکو

غرق شدن کشتی سانچی

سقوط هواپیما اوکراینی (منهدم کردن هواپیمای اوکراینی L )

حادثه مکه و اتفاقی که در منا افتاد

ویروس همه گیری و کرونا

زمین لرزه هایی که مردم کشورم را درگیر کرد

قتل و کشتار و  گرانی و گرانی و گرانی و هیچ مسئولی به روی خود نیاوردن

 در این چند سال ،هیچ وقت پیگیر هیچ اخباری نبودم و این ها را همه را گذری می شنیدم.

گذری می شنیدم و روانم آشفته می شد .در بطن ماجرا میبودم چه اتفاقی برایم می افتاد؟

با شروع کرونا و فشاری روحی شدیدی که بر من وارد شد، بنا بر این شد که حتی نگذارم دیگر اخبار گذری هم به گوشم برسد.

دیگر نمی دانستم کجا زلزله آمده

دیگر نمی دانستم که وضعیت کشور قرمز شده است و کرونا دارد جولان میدهد

دیگر نمی دانستم که اوکراین و روسیه در گیر جنگ شده اند

دیگر نمی دانستم که روغن در بازار نیست (برای سال 1400)

دیگر نمی دانستم که چه کسی از چه کسی طلاق گرفت ؟ (حذف شبکه خبری ،حذف اینستاگرام را هم در پی داشت و این دو به هم متصل بودند)

دیگر نمی دانستم ...

و این چنین خیلی از اتفاقات در پس گوشم رخ داد  و من مدتها بعد از وقوعشان مطلع شدم که تاثیرش برایم همانند خواندن کتاب تاریخ بود.کاری که شده بود و من فقط خواننده اش بودم.

حالا اما دو هفته ای می شود که به خواندن اخبار اقتصادی روی آورده ام.

آن هم فقط یک پومودورو در روز،که البته در این دو هفته فقط توانستم چهار روز خبر بخوانم،و صد البته آن هم فقط اخبار اقتصادی.

و همچنان خبر حوادث و سیاسی خط قرمز ذهن من است و آمادگی شنیدنش را ندارم.

بله بله

خوب میدانم اقتصاد-سیاست-حادثه به یکدیگر مربوط هستند،اما چه خوب است که خودم را می شناسم و مرز بین این سه را شناسایی کرده ام تا ورود انجام ندهم.

گهگداری هم تفننی درگیر اخبار زرد می شنوم .مثلا اینکه کدام اینفلوئنسر از همسرش جدا شد.

اگر در پست قبل به حرص خوردن اشاره کردم، منظورم از آن حرص خوردن ، دانه دانه کشیدن موهایم  و آی چه کنم ؟چه کنم؟ سر دادن نبود.

نه حرص از جنس دیگری ست .واقعا بعد از این همه گرانی و قتل و غارت در جلوی چشمانم به مرحله سر شدگی رسیده ام که بشنوم و روانم پریشان نشود.

دیگر برای گرانی اقلام ، نه این ککم خواهد گزید و نه آن دیگری.

خبر خوش اینست که حال، با روانی آسوده که هیچ کسی اجازه پریشان کردنش را ندارد،پا در مسیرم گذاشته ام.

این حال الان من است که خواندن اخبار اقتصادی پریشانم نمی کند و به تویی که میخوانی و آشفته میشوی و انتخابت اینست که گوش ندهی، احترام می گذارم و درکت می کنم. چرا که من هم درگیر این روزها بوده ام و حالا گذر کرده ام. انقدر بالاپایین دارد این زندگی که ممکن است دوباره برگردم به همان روزهایی که نمیدانستم چه و چه و چه.

از اینکه خانواده ما با یک حقوق کارمندی،با دو فرزند و بدون اینکه جایی از این کره خاکی،سند زمینی به نامشان باشد مشمول دریافت یارانه معیشتی نشدند،مغزم سوت نکشید.اما شنیدن این خبر برای خانواده هایمان دردآور بود و عصبی شان کرد.به گمانم باید یک دوره روزه اخبار بگیرند.بگیرند تا اعصابشان آرام شود و دوباره برگردند.

مثل کاری که من با اینستاگرام و اخبار کردم و حالا با دید دیگری با اینها مواجه می شوم.

برای من اصل خانواده ام هستند. همین که خانواده ام صحیح و سلامت هستند و در کنارم، من شادترینم و شکرگزار آن خدایی هستم که به روز قیامتش ایمان دارم.

نمیگذارم چشمانم محتاج بخشش کسی باشند،حتی اگر این بخشش، حقم باشد؛ از جنگ برای حق خود میگذرم، چرا که اگر نگذرم با اعصاب و آرامشم بازی می شود و این برایم با ارزشتر است.

و به آمدن آن روز که ظالم در مقابل من ایستاده تا گوشهایش به صوت بخشش من منور شود،ایمان دارم.

«من ببخشم،خدا هم می بخشد؟»

 

سخن آخر : پناه من خداست و من به پناهم ایمان دارم.

58 روز مونده

  • ۳۲۷

این روزها که حتی حوصله خواندن یک خط کتاب

 

یک خط نوشتن

 

و حتی دیدن فیلم هم نیست بعضی فیلم ها در عین سادگی چقدر حس و حال خوبی دارند و خوشحالت میکنن از انتخابت.

 

مثلا این فیلم که از دیشب من رو با حال خوبش گرفته .

 

یه فیلم فانتزی با کلی انرژی که بهت میده.

 

راستی ...

 

58 روز مونده تا پرواز دوباره ام.

 

 

این روزها

  • ۳۲۸

این روزها

این روزها زود میخوابم و زود هم از خواب بیدار میشوم.

زود خوابیدنم دست خودم است و از زور بی حوصلگی تمایلم به خواب میرود.

زود بیدار شدنم اما نه،ساعت 6 صبح ،پسر کوچولو زنگ بیدار باش را به صدا در می آورد.

این روزها حوصله ام نمیکشد،حوصله ام هم بکشد نفسم اجازه نمیدهد که بخواهم همپای او بازی کنم.

بازی که خوب است حتی بنشینم گوشه ای و کتابی برایش ورق بزنم.

بخوانم و او لذت ببرد.

یک دور که میخوانم نفسم دیگر اجازه نمیدهد،سرم گر میگیرد و وجودم شروع به گز گز میکند.

این روزها را دوست ندارم؛این روزهای انتظار که سخت سنگین شده ام و سخت بی حوصله.

این روزها سخت میگذرند.

نه از بابت بارداری و حمل یک موجود سی و دو هفته ای در وجودم بلکه از نظر بی حوصله بودن در مقابل فرزندی که سه سال است مادرش هستم.

این روزهایم قرین عذاب وجدان شده است و بی حوصلگی و خوابالودگی و خستگی.

این روزها بگذر،زودتر بگذر.

دور شکم

  • ۳۲۴

اصلا امکان نداره

شدنی نیست

یه جورایی خیلی دور از ذهنه

که کسی تو دنیا از هر روز میل به میل بزرگ شدن شکمش حرص نخوره.

مگر اینکه یه موجودی تو وجودش در حال شکل گیری باشه.

اونوقت نه تنها حرص نمیخوره ذوق هم میکنه کرور کرور.

 

"بزرگ شو کوچولوی من آروم آروم و خیلی خیلی لاک پشتی که من اینروزها و روز قبل و بعد و همشو خیلی خیلی دوست دارم"

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم