روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

یک غروب پاییزی

  • ۰

یک نفر مرد.
یک نفر در یک روز پاییزی مرد.
یک نفر در کوچه ی ما در یک روز پاییزی مرد؛یک مرد.
مردی که ربطی به زندگی من نداشت.
شاید هم داشت،چرا که ارتباط غیرمستقیم انسانها و موجودات باور من است.
کمی صبر کنید؛به گمانم او در زندگی من تاثیر گذار بود.
شاید اگر ده سال قبل،مغازه اش را به مادرم اجاره نداده بود،زندگی الان من،طوری دیگر میبود.نمیگویم بهتر یا بدتر؛ اما طور دیگری.شاید نه،قطعا.
آن مرد را تقریبا همه اهل کوچه هر روز میدیدند.
اکثرا کنار مغازه اش صندلی میگذاشت و مینشست و در هوای سرد،داخل مغازه اش.
مغازه ای که رنگ همه نوع فروش و تجارتی را دید و حالا کرکره اش پایین است و چند پرچم سیاه به آن چسبیده.
از امروز دیگر او را نخواهیم دید،هیچوقت در این دنیا.
نمیدانم پشیمان است یا خوشحال.
اما آرزویم برایش خوشحالیست در آن دنیا

 

جدال«عصبانی شو»

  • ۰

بعد از اینکه دمپایی هاشو لنگه به لنگه پرت کرد وسط پذیرایی خونه مامان اینا،دستهاش رو گرفتم و با آرامش و اقتدار،برگشتیم خونه خودمون.
هنوز عصبانی بود، اما من نه.
دمپایی هاش رو روی موکت جلوی در ، از پاهاش در آورد.
با اشاره انگشت ، بهش فهموندم که باید برشون گردونه سرجاهاش.
با پاهاش دمپایی رو رو موکت فشار داد و شوت کرد سمت موزاییک.
به کفشهاش هم اشاره کردم و گفتم:کتونی هاتم بذار تو جا کفشی.
هر دو لنگه کتونی هاش رو برداشت و گرفت بالای سرش ،هر لحظه منتظر بودم پرتشون کنه سمتم.
کتونی ها نه پرت شدن سمت من،و  نه رفتن توی جا کفشی.
کتونی رو با حرص رو موهاش کشید و بعد با خشم خاص خودش که بغض خفیفی هم همراهش بود،گفت:حالا باید برم حموم.
موفق شد،تونست عصبانیم کنه.
دستهاشو گرفتم و کشوندمش سمت حمام.
داشتم لباسهاش رو در میاوردم که ببرمش حموم؛اون لحظه دلم میخواست با لباس،دوش آب سرد رو روی موهاش باز کنم و خالی بشم از اینهمه خشمی که تو وجودم رخنه کرده بود.
که تو صدای هق هق گریه هاش شنیدم که میگفت:مامان میشه جلوی خودتو بگیری،مامان میشه عصبانی نشی؟!
.
.
.

ایست 
یک ایست بزرگ
فهمیدم،فهمیدم چرا این روزها،چپ و راست تو عصبانی میشی و من عصبانی.
تو میخواستی مامان رو عصبانی کنی،تو همه تلاشت رو میکردی که مامان رو عصبانی کنی؛اما دلت میخواست مامان عصبانی نشه.
میخواستی من قهرمان داستانت بشم.
اما همیشه تو موفق میشدی .
تو با عصبانی کردن من،موفق میشدی 
و من با عصبانی شدنم ،در ذهنت شکست میخوردم.
حالا اینبار نوبت منه،آستینهام رو بالا میزنم و همه تلاشم رو میکنم تا در  جدال«عصبانی شو»،عصبانی نشم ...
همیشه از خودت خواستم که در مادری کمکم کنی،و حالا ازت ممنونم که این تلنگر رو بهم زدی پسرک چهار ساله من.

نامه شماره یک

  • ۵۹

سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد
از آخرین نامه ای که برایت نوشته ام،چند سالی می گذرد.
باز هم میخواهم برایت طومار طومار بنویسم و تو خوانده و نخوانده یک ایموجی لبخند برایم بگذاری و بروی و در اعماق ذهنم محو شوی.
امروز به تاریخ جایی که در آن زندگی میکنم،دهم اولین ماه از تابستان 1400است.
راستی میدانی، چهار ماه و یک روز است که برای دومین بار مادر شده ام.
راستش تو حتی از اولین مادری ام هم چیزی نمیدانی.
تو رفتی،آن روز که برایت نوشته بودم:«حال‌ زندگی ام، تغییر کرده است؛دیگر نباش.»
تو رفتی و من ماندم و دلتنگی های شب و روزم با خودم و خدا.
همه اش در یک چشم بر هم زدن گذشت؛در شش روز،نام مردی ,ورای آنچه تصورش را داشتم؛ در قلبم حک شد.
عاشق کتلت است.
یادم است ،وقتی بعد از عقد برای اولین بار به خانه مان آمد برایش کتلت ویژه ای درست کرده بودم .
امروز هم میخواهم برایش کتلت درست کنم.
آخرین باری که بوی کتلت در خانه مان پیچید یادم نمی آید،
رسای کوچکم حساسیت دارد،مثل برادرش وقتی که شیرخواره بود و من نباید از محصولات گاوی استفاده میکردم.
چند وقتی است که به خوردن گوشت قرمز موجود دیگری رضایت داده ام.
دیروز برایم چرخ کرده شترمرغ خرید.
هنوز طعم خوش ماکارونی دیشب با چرخ کرده ای که پروتئین گاوی نداشت و بوی نامطبوع گوسفند را ،در زیر زبانم است.
کاش شترمرغ را زودتر کشف کرده بودم و خودم را از اینهمه خوشمزه جات بدون بوی نامطبوع ،محروم نمیکردم.
چرخ کرده را ساعتی قبل از فریزر درآورده ام؛ یخش که باز شود با سیب زمینی و پیاز و یک تخم مرغ میروم سر وقتش.
پسرکم کمی بی تابی میکند،دیروز واکسن چهار ماهگی اش را زد،یکی به پای راست و یکی به پای چپ.
باید بروم و آرامش کنم،مادرش را میخواند.

خواب شیرین ظهر

  • ۹۸

تلویزیون یک ساعت جلوتر از زمان همیشگی اش روشن شده بود و همین یعنی فاتحه ات را باید بخوانی.

ساعت یک و نیم ظهر را نشان میداد و چشمهایم با نیرویی هرچه تمام تر با بسته شدن مبارزه میکرد.

همین که شیرش را خورد آروغ زده نزده گذاشتمش زمین و خودم هم کنارش افتادم و به سه سال و نیمه هم گوشزد کردم که :"من میخوابم و در این مدت صدایم نکن "و با عذاب وجدان ناشی از دیدن تلویزیون بیشتر از دو ساعت، خودم را به خواب مهمان کردم؛

که صدای پرت پرتی از دوماهه بلند شد و نق نقش به آسمان ها رفت که: " آهای مادر خانمی اگر خودت بودی هم میتوانستی در این حجم از تراوشات گوارشی بخوابی ؟پاشو پاشو که باید پوشکم عوض شود".

دو ماهه  تر و تمیز و ترگل و ورگل را آوردم تا به امید خدا اینبار بتوانم کمی بخوابم که سه سال و نیمه صدایم زد و گفت : مامان پس کی خاموش کنم؟

من: فعلا میتونی ببینی عزیزم.

و کنترل را به سمت تلویزیون گرفت و دکمه قرمز را با بی رحمی تمام فشار داد و در همین لحظه بود که  آرزوی خواب مادر  پر پر شد و به آسمانها پرواز کرد.

نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:بهتر است برای پیدا کردن راهی برای خوابیدنی که قرار است زهر مار شود ،راهی برای سرحال شدنت پیدا کنی .

کمی بعد بادکنک ها در فضای خانه به حرکت در آمدند و صدای خنده مان، بیداری را شیرین کرد.

 

سوگواری ممنوع

  • ۱۳۵

اینکه در بدو یه اتفاق خاص و خوب وفوق العاده که با هیچ چیزی قابل توصیف نیست،افکار منفی بهت هجوم بیاره،طبیعیه.

البته در شرایط زندگیه من طبیعیه...

شاید برمیگرده به

محمدصدرا من خوشبختم،میشه تو هم خوشبخت باشی؟

  • ۱۱۰

کاش یه نامه ای از بالادست بهم میرسید که میگفت:خیالت راحت پسرت تا الان خوشبخت بوده و تو تونستی از پسش بربیای.

بد و بدتر ؟!

  • ۱۰۸

من که هنوز هم میگم کرونا بهتر از آلودگی هواست،حداقل بهت اجازه میده پنجره خونه ات رو بازکنی و یه نفس عمیییییییییق بکشی.

گلدون دونه های نارنج

  • ۱۱۵

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

فرشته های زمین و آسمون

  • ۱۲۳

داشت از پله ها میرفت پایین به شوق دیدن باباجون بعد از سه هفته دوری.

روی پله سوم بود که بین زمین و آسمون معلق موند.

خدا هست...

  • ۱۲۳
اولین باری که تجربه واقعی زمین لرزه رو داشتم.دوسال و پنج ماهه پیش بود وقتی که محمدصدرا یک ماهه بود.
دوبار زمین لرزه ای که به فاصله یک هفته اومد من فقط یک عکس العمل نشون دادم .محمدصدرا رو بردارم و در برم؛همین.
و تا مدتها ترسش تو دلم مونده بود.
دقیقش رو بگم ؛تا همین دوم اسفند ماه سال 98 که بخاطر کرونا قرنطینگی شروع شد.
چاره ای جز شب تنهایی موندم برام نمونده بود.
من موندم خونه خودمون؛ شبهایی که آقای خونه شیفت بودند و در بیمارستان.
جمعه شب وقتی اومد روی تخت و بیدارم کرد که بهش جا بدم تا بخوابه؛چشمم از پنجره به ماه خورد.
با انگشت یه اشاره ای کردم که ببینه ماه چقدر قشنگه و بیهوش افتادم رو بالشت که چشمهام همونجور باز موند و دیگه بسته نشد.
جرات نداشتم ازش بپرسم زلزله است ؟ حتی نتونستیم خودمون رو تکون بدیم،یه بالشتی چیزی بگیریم روی سرمون زیرآوار نمونیم.
ما هیچ عکس العملی از خودمون موقع زلزله 19 اردیبهشت ماه 99 نشون ندادیم.
حسابی که تاب خوردیم و دیدم علی حرفی نمیزنه آروم ودر کمال خونسردی پرسیدم : زلزله بود؟
گفت : آره.
دلم نمیخواست بشنوم آره. منتظر بودم بگه پای محمدصدرا بود دوباره زد به تختش اینجوری لرزیدیم.
این اولین باری بود که تجربه زمین لرزه رو تو خونه خودمون داشتیم.
اون شب من نتونستم راحت بخوابم و تمام روز تلویزیون روشن بود .تا محمدصدرا سرگرم بشه و بهم فشار نیاد.
انقدر تلویزیون روشن بود که خودش میرفت خاموش میکرد و باز من براش روشن میکردم و اون خاموش.
اما من بی حالتر ازین بودم که بتونم برای بازی باهاش انرژی صرف کنم.
هیچ انرژی نداشتم و خالی خالی بودم.
از تفاوت عکس العمل دیشب با تجربه دو سال پیشم بهت زده شده بودم.
اینبار ترسیدم.عق میزدم و مدام دستشویی میرفتم.
اما پاهام نلرزید.
دستهام نلرزید.
قلبم ته ته قلبم آروم بود.
محمدصدرا رو بغل نگرفتم و فرار نکردم.
اینبار لباس پوشیدم و موندم خونه و با پیشنهاد علی برای بیرون رفتن از خونه مخالفت کردم.
امروز با اینکه دو روز از زمین لرزه میگذره ؛برای محمدصدرا کارتون نهنگ و حلزون رو گذاشتم و رفتم حموم.
دو دل بودم بین تنها گذاشتن و نگذاشتنش . اگه من حموم باشم و زلزله بیاد چی ؟؟؟انقدر این فکر از ذهنم میگذشت که در آخر یه چیز بهم کمک کرد ؛
رفتم لب پنجره .نگاه به آسمون کردم و گفتم خدایا سپردمش دست تو.بهت اعتماد دارم.
هوای سپیده رو داشته باش.زندگی رو باید زندگی کرد چه با زلزله چه بی زلزله.
الان تا کی باید از زمین لرزه بترسم (و هزاران چیز ترسناک دیگر کنار همین زلزله)؟
قطعا خودت بیشتر از من حواست به امانتی که به دستهام دادی و بار مسئولیتش رو به دوشم انداختی هست.
زمین لرزه هست و هزاران اتفاق دیگه هم هست و خواهد افتاد.
اما زندگی رو باید زندگی کرد با همه اتفاقهای ریز و درشتش.
دعا کردم و از خدا خواستم که حداقل شبهایی که تنهام زمین لرزه نیاد.مسئولیت محمدصدرا فقط به دوش من نباشه.
سخته.از عهده اش برمیام میدونم .اما سخته.
هنوز از شبهای تنهایی وحشت دارم اما خدا هست.
 
 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم