خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

مراقب حال خوب خودت باش

  • ۱۶۹

امروز و دیروز و چند روزی میشود که حالم خوب نیست و با شناختی که از خودم دارم برایم عجیب بود که چرا برای حال خوب خود قدمی برنمیدارم.
راستش میدانم علتش چیست؟میدانم چرا ؟ و میدانم کجای نیروی  محرکه ام مشکل داشته است .
با اینحال کاری ازمن بر نمی آمد.میدانی، امان از روزی که نیرو محرکه ات در کسی غیر خودت باشد.
سخت میشود راهش انداخت،شاید هم روزی هرچقدر تلاش کنی نشود که نشود؛ آنوقت شاید به سر حد جنون نزدیک شوی و کاری که انجامش مجاز نیست در ذهنت وول وول کند.
دلم یک  رواندرمانگر میخواهد ،بنشینم  کنارش حرف بزنم و غرغر کنم، نق بزنم و گریه کنم،به زمین و زمان ناسزا بگویم و برون ریزی تمام کمال داشته باشم، سپس او نگاهم کند، در آغوشم بگیرد و تمام حق را به من دهد؛امید دهد تا دوباره سرپا شوم، نه امید واهی ها ،امید واقعی. از آنهایی که خودم به خودم میگویم و مجدد سرپا میشوم،از آن جنس حرفها.
همین چند لحظه قبل درست وقتی که هیچ دل و دماغی برایم نبود، ساعت را نگاهی انداختم،ظهر بود و احتمالا تا الان اذان رو گفته بودند. به امید آنکه حالم از بد به خوب تغییر کند،سجاده ام را پهن کردم و چادر سفیدم را سرم انداختم.رکعت اول و دوم را خواندم ،سومی را خواندم،چهارمی راخواندم.اما نه ،مثل اینکه نماز ظهر قصد نداشت حالم را خوب کند.به نماز بعدی متوسل شدم و خداخداکنان گفتم:«لطفا رکوع بعدی،سجده بعدی،خودت را نشانم بده،دیگر کشش ندارم،خودت را برسان»
نماز عصر که تمام شد ، بالاخره آمد، آنکه باید می آمد. به ذهن و روحم رخنه کرد،اشک ریختم و حالم به خوب تغییر یافت,نه اینکه الان بایستم و برایتان با انرژی بشکن بزنم و کردی برقصم نه ،فعلا در همین حد که بتوانم بایستم و یک لیوان آب دست خودم دهم ...
«

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد»

 

یک غروب پاییزی

  • ۲۶۱

یک نفر مرد.
یک نفر در یک روز پاییزی مرد.
یک نفر در کوچه ی ما در یک روز پاییزی مرد؛یک مرد.
مردی که ربطی به زندگی من نداشت.
شاید هم داشت،چرا که ارتباط غیرمستقیم انسانها و موجودات باور من است.
کمی صبر کنید؛به گمانم او در زندگی من تاثیر گذار بود.
شاید اگر ده سال قبل،مغازه اش را به مادرم اجاره نداده بود،زندگی الان من،طوری دیگر میبود.نمیگویم بهتر یا بدتر؛ اما طور دیگری.شاید نه،قطعا.
آن مرد را تقریبا همه اهل کوچه هر روز میدیدند.
اکثرا کنار مغازه اش صندلی میگذاشت و مینشست و در هوای سرد،داخل مغازه اش.
مغازه ای که رنگ همه نوع فروش و تجارتی را دید و حالا کرکره اش پایین است و چند پرچم سیاه به آن چسبیده.
از امروز دیگر او را نخواهیم دید،هیچوقت در این دنیا.
نمیدانم پشیمان است یا خوشحال.
اما آرزویم برایش خوشحالیست در آن دنیا

 

جدال«عصبانی شو»

  • ۲۶۸

بعد از اینکه دمپایی هاشو لنگه به لنگه پرت کرد وسط پذیرایی خونه مامان اینا،دستهاش رو گرفتم و با آرامش و اقتدار،برگشتیم خونه خودمون.
هنوز عصبانی بود، اما من نه.
دمپایی هاش رو روی موکت جلوی در ، از پاهاش در آورد.
با اشاره انگشت ، بهش فهموندم که باید برشون گردونه سرجاهاش.
با پاهاش دمپایی رو رو موکت فشار داد و شوت کرد سمت موزاییک.
به کفشهاش هم اشاره کردم و گفتم:کتونی هاتم بذار تو جا کفشی.
هر دو لنگه کتونی هاش رو برداشت و گرفت بالای سرش ،هر لحظه منتظر بودم پرتشون کنه سمتم.
کتونی ها نه پرت شدن سمت من،و  نه رفتن توی جا کفشی.
کتونی رو با حرص رو موهاش کشید و بعد با خشم خاص خودش که بغض خفیفی هم همراهش بود،گفت:حالا باید برم حموم.
موفق شد،تونست عصبانیم کنه.
دستهاشو گرفتم و کشوندمش سمت حمام.
داشتم لباسهاش رو در میاوردم که ببرمش حموم؛اون لحظه دلم میخواست با لباس،دوش آب سرد رو روی موهاش باز کنم و خالی بشم از اینهمه خشمی که تو وجودم رخنه کرده بود.
که تو صدای هق هق گریه هاش شنیدم که میگفت:مامان میشه جلوی خودتو بگیری،مامان میشه عصبانی نشی؟!
.
.
.

ایست 
یک ایست بزرگ
فهمیدم،فهمیدم چرا این روزها،چپ و راست تو عصبانی میشی و من عصبانی.
تو میخواستی مامان رو عصبانی کنی،تو همه تلاشت رو میکردی که مامان رو عصبانی کنی؛اما دلت میخواست مامان عصبانی نشه.
میخواستی من قهرمان داستانت بشم.
اما همیشه تو موفق میشدی .
تو با عصبانی کردن من،موفق میشدی 
و من با عصبانی شدنم ،در ذهنت شکست میخوردم.
حالا اینبار نوبت منه،آستینهام رو بالا میزنم و همه تلاشم رو میکنم تا در  جدال«عصبانی شو»،عصبانی نشم ...
همیشه از خودت خواستم که در مادری کمکم کنی،و حالا ازت ممنونم که این تلنگر رو بهم زدی پسرک چهار ساله من.

نامه شماره یک

  • ۲۵۶

سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد
از آخرین نامه ای که برایت نوشته ام،چند سالی می گذرد.
باز هم میخواهم برایت طومار طومار بنویسم و تو خوانده و نخوانده یک ایموجی لبخند برایم بگذاری و بروی و در اعماق ذهنم محو شوی.
امروز به تاریخ جایی که در آن زندگی میکنم،دهم اولین ماه از تابستان 1400است.
راستی میدانی، چهار ماه و یک روز است که برای دومین بار مادر شده ام.
راستش تو حتی از اولین مادری ام هم چیزی نمیدانی.
تو رفتی،آن روز که برایت نوشته بودم:«حال‌ زندگی ام، تغییر کرده است؛دیگر نباش.»
تو رفتی و من ماندم و دلتنگی های شب و روزم با خودم و خدا.
همه اش در یک چشم بر هم زدن گذشت؛در شش روز،نام مردی ,ورای آنچه تصورش را داشتم؛ در قلبم حک شد.
عاشق کتلت است.
یادم است ،وقتی بعد از عقد برای اولین بار به خانه مان آمد برایش کتلت ویژه ای درست کرده بودم .
امروز هم میخواهم برایش کتلت درست کنم.
آخرین باری که بوی کتلت در خانه مان پیچید یادم نمی آید،
رسای کوچکم حساسیت دارد،مثل برادرش وقتی که شیرخواره بود و من نباید از محصولات گاوی استفاده میکردم.
چند وقتی است که به خوردن گوشت قرمز موجود دیگری رضایت داده ام.
دیروز برایم چرخ کرده شترمرغ خرید.
هنوز طعم خوش ماکارونی دیشب با چرخ کرده ای که پروتئین گاوی نداشت و بوی نامطبوع گوسفند را ،در زیر زبانم است.
کاش شترمرغ را زودتر کشف کرده بودم و خودم را از اینهمه خوشمزه جات بدون بوی نامطبوع ،محروم نمیکردم.
چرخ کرده را ساعتی قبل از فریزر درآورده ام؛ یخش که باز شود با سیب زمینی و پیاز و یک تخم مرغ میروم سر وقتش.
پسرکم کمی بی تابی میکند،دیروز واکسن چهار ماهگی اش را زد،یکی به پای راست و یکی به پای چپ.
باید بروم و آرامش کنم،مادرش را میخواند.

خواب شیرین ظهر

  • ۳۰۸

تلویزیون یک ساعت جلوتر از زمان همیشگی اش روشن شده بود و همین یعنی فاتحه ات را باید بخوانی.

ساعت یک و نیم ظهر را نشان میداد و چشمهایم با نیرویی هرچه تمام تر با بسته شدن مبارزه میکرد.

همین که شیرش را خورد آروغ زده نزده گذاشتمش زمین و خودم هم کنارش افتادم و به سه سال و نیمه هم گوشزد کردم که :"من میخوابم و در این مدت صدایم نکن "و با عذاب وجدان ناشی از دیدن تلویزیون بیشتر از دو ساعت، خودم را به خواب مهمان کردم؛

که صدای پرت پرتی از دوماهه بلند شد و نق نقش به آسمان ها رفت که: " آهای مادر خانمی اگر خودت بودی هم میتوانستی در این حجم از تراوشات گوارشی بخوابی ؟پاشو پاشو که باید پوشکم عوض شود".

دو ماهه  تر و تمیز و ترگل و ورگل را آوردم تا به امید خدا اینبار بتوانم کمی بخوابم که سه سال و نیمه صدایم زد و گفت : مامان پس کی خاموش کنم؟

من: فعلا میتونی ببینی عزیزم.

و کنترل را به سمت تلویزیون گرفت و دکمه قرمز را با بی رحمی تمام فشار داد و در همین لحظه بود که  آرزوی خواب مادر  پر پر شد و به آسمانها پرواز کرد.

نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:بهتر است برای پیدا کردن راهی برای خوابیدنی که قرار است زهر مار شود ،راهی برای سرحال شدنت پیدا کنی .

کمی بعد بادکنک ها در فضای خانه به حرکت در آمدند و صدای خنده مان، بیداری را شیرین کرد.

 

سوگواری ممنوع

  • ۳۴۶

اینکه در بدو یه اتفاق خاص و خوب وفوق العاده که با هیچ چیزی قابل توصیف نیست،افکار منفی بهت هجوم بیاره،طبیعیه.

البته در شرایط زندگیه من طبیعیه...

شاید برمیگرده به

محمدصدرا من خوشبختم،میشه تو هم خوشبخت باشی؟

  • ۲۹۸

کاش یه نامه ای از بالادست بهم میرسید که میگفت:خیالت راحت پسرت تا الان خوشبخت بوده و تو تونستی از پسش بربیای.

بد و بدتر ؟!

  • ۳۰۴

من که هنوز هم میگم کرونا بهتر از آلودگی هواست،حداقل بهت اجازه میده پنجره خونه ات رو بازکنی و یه نفس عمیییییییییق بکشی.

گلدون دونه های نارنج

  • ۳۱۵

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

خدا هست...

  • ۳۴۲
اولین باری که تجربه واقعی زمین لرزه رو داشتم.دوسال و پنج ماهه پیش بود وقتی که محمدصدرا یک ماهه بود.
دوبار زمین لرزه ای که به فاصله یک هفته اومد من فقط یک عکس العمل نشون دادم .محمدصدرا رو بردارم و در برم؛همین.
و تا مدتها ترسش تو دلم مونده بود.
دقیقش رو بگم ؛تا همین دوم اسفند ماه سال 98 که بخاطر کرونا قرنطینگی شروع شد.
چاره ای جز شب تنهایی موندم برام نمونده بود.
من موندم خونه خودمون؛ شبهایی که آقای خونه شیفت بودند و در بیمارستان.
جمعه شب وقتی اومد روی تخت و بیدارم کرد که بهش جا بدم تا بخوابه؛چشمم از پنجره به ماه خورد.
با انگشت یه اشاره ای کردم که ببینه ماه چقدر قشنگه و بیهوش افتادم رو بالشت که چشمهام همونجور باز موند و دیگه بسته نشد.
جرات نداشتم ازش بپرسم زلزله است ؟ حتی نتونستیم خودمون رو تکون بدیم،یه بالشتی چیزی بگیریم روی سرمون زیرآوار نمونیم.
ما هیچ عکس العملی از خودمون موقع زلزله 19 اردیبهشت ماه 99 نشون ندادیم.
حسابی که تاب خوردیم و دیدم علی حرفی نمیزنه آروم ودر کمال خونسردی پرسیدم : زلزله بود؟
گفت : آره.
دلم نمیخواست بشنوم آره. منتظر بودم بگه پای محمدصدرا بود دوباره زد به تختش اینجوری لرزیدیم.
این اولین باری بود که تجربه زمین لرزه رو تو خونه خودمون داشتیم.
اون شب من نتونستم راحت بخوابم و تمام روز تلویزیون روشن بود .تا محمدصدرا سرگرم بشه و بهم فشار نیاد.
انقدر تلویزیون روشن بود که خودش میرفت خاموش میکرد و باز من براش روشن میکردم و اون خاموش.
اما من بی حالتر ازین بودم که بتونم برای بازی باهاش انرژی صرف کنم.
هیچ انرژی نداشتم و خالی خالی بودم.
از تفاوت عکس العمل دیشب با تجربه دو سال پیشم بهت زده شده بودم.
اینبار ترسیدم.عق میزدم و مدام دستشویی میرفتم.
اما پاهام نلرزید.
دستهام نلرزید.
قلبم ته ته قلبم آروم بود.
محمدصدرا رو بغل نگرفتم و فرار نکردم.
اینبار لباس پوشیدم و موندم خونه و با پیشنهاد علی برای بیرون رفتن از خونه مخالفت کردم.
امروز با اینکه دو روز از زمین لرزه میگذره ؛برای محمدصدرا کارتون نهنگ و حلزون رو گذاشتم و رفتم حموم.
دو دل بودم بین تنها گذاشتن و نگذاشتنش . اگه من حموم باشم و زلزله بیاد چی ؟؟؟انقدر این فکر از ذهنم میگذشت که در آخر یه چیز بهم کمک کرد ؛
رفتم لب پنجره .نگاه به آسمون کردم و گفتم خدایا سپردمش دست تو.بهت اعتماد دارم.
هوای سپیده رو داشته باش.زندگی رو باید زندگی کرد چه با زلزله چه بی زلزله.
الان تا کی باید از زمین لرزه بترسم (و هزاران چیز ترسناک دیگر کنار همین زلزله)؟
قطعا خودت بیشتر از من حواست به امانتی که به دستهام دادی و بار مسئولیتش رو به دوشم انداختی هست.
زمین لرزه هست و هزاران اتفاق دیگه هم هست و خواهد افتاد.
اما زندگی رو باید زندگی کرد با همه اتفاقهای ریز و درشتش.
دعا کردم و از خدا خواستم که حداقل شبهایی که تنهام زمین لرزه نیاد.مسئولیت محمدصدرا فقط به دوش من نباشه.
سخته.از عهده اش برمیام میدونم .اما سخته.
هنوز از شبهای تنهایی وحشت دارم اما خدا هست.
 
 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم