باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

سوگواری ممنوع

  • ۳۸

اینکه در بدو یه اتفاق خاص و خوب وفوق العاده که با هیچ چیزی قابل توصیف نیست،افکار منفی بهت هجوم بیاره،طبیعیه.

البته در شرایط زندگیه من طبیعیه...

شاید برمیگرده به

محمدصدرا من خوشبختم،میشه تو هم خوشبخت باشی؟

  • ۳۰

کاش یه نامه ای از بالادست بهم میرسید که میگفت:خیالت راحت پسرت تا الان خوشبخت بوده و تو تونستی از پسش بربیای.

بد و بدتر ؟!

  • ۲۵

من که هنوز هم میگم کرونا بهتر از آلودگی هواست،حداقل بهت اجازه میده پنجره خونه ات رو بازکنی و یه نفس عمیییییییییق بکشی.

گلدون دونه های نارنج

  • ۲۷

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

فرشته های زمین و آسمون

  • ۴۱

داشت از پله ها میرفت پایین به شوق دیدن باباجون بعد از سه هفته دوری.

روی پله سوم بود که بین زمین و آسمون معلق موند.

خدا هست...

  • ۳۷
اولین باری که تجربه واقعی زمین لرزه رو داشتم.دوسال و پنج ماهه پیش بود وقتی که محمدصدرا یک ماهه بود.
دوبار زمین لرزه ای که به فاصله یک هفته اومد من فقط یک عکس العمل نشون دادم .محمدصدرا رو بردارم و در برم؛همین.
و تا مدتها ترسش تو دلم مونده بود.
دقیقش رو بگم ؛تا همین دوم اسفند ماه سال 98 که بخاطر کرونا قرنطینگی شروع شد.
چاره ای جز شب تنهایی موندم برام نمونده بود.
من موندم خونه خودمون؛ شبهایی که آقای خونه شیفت بودند و در بیمارستان.
جمعه شب وقتی اومد روی تخت و بیدارم کرد که بهش جا بدم تا بخوابه؛چشمم از پنجره به ماه خورد.
با انگشت یه اشاره ای کردم که ببینه ماه چقدر قشنگه و بیهوش افتادم رو بالشت که چشمهام همونجور باز موند و دیگه بسته نشد.
جرات نداشتم ازش بپرسم زلزله است ؟ حتی نتونستیم خودمون رو تکون بدیم،یه بالشتی چیزی بگیریم روی سرمون زیرآوار نمونیم.
ما هیچ عکس العملی از خودمون موقع زلزله 19 اردیبهشت ماه 99 نشون ندادیم.
حسابی که تاب خوردیم و دیدم علی حرفی نمیزنه آروم ودر کمال خونسردی پرسیدم : زلزله بود؟
گفت : آره.
دلم نمیخواست بشنوم آره. منتظر بودم بگه پای محمدصدرا بود دوباره زد به تختش اینجوری لرزیدیم.
این اولین باری بود که تجربه زمین لرزه رو تو خونه خودمون داشتیم.
اون شب من نتونستم راحت بخوابم و تمام روز تلویزیون روشن بود .تا محمدصدرا سرگرم بشه و بهم فشار نیاد.
انقدر تلویزیون روشن بود که خودش میرفت خاموش میکرد و باز من براش روشن میکردم و اون خاموش.
اما من بی حالتر ازین بودم که بتونم برای بازی باهاش انرژی صرف کنم.
هیچ انرژی نداشتم و خالی خالی بودم.
از تفاوت عکس العمل دیشب با تجربه دو سال پیشم بهت زده شده بودم.
اینبار ترسیدم.عق میزدم و مدام دستشویی میرفتم.
اما پاهام نلرزید.
دستهام نلرزید.
قلبم ته ته قلبم آروم بود.
محمدصدرا رو بغل نگرفتم و فرار نکردم.
اینبار لباس پوشیدم و موندم خونه و با پیشنهاد علی برای بیرون رفتن از خونه مخالفت کردم.
امروز با اینکه دو روز از زمین لرزه میگذره ؛برای محمدصدرا کارتون نهنگ و حلزون رو گذاشتم و رفتم حموم.
دو دل بودم بین تنها گذاشتن و نگذاشتنش . اگه من حموم باشم و زلزله بیاد چی ؟؟؟انقدر این فکر از ذهنم میگذشت که در آخر یه چیز بهم کمک کرد ؛
رفتم لب پنجره .نگاه به آسمون کردم و گفتم خدایا سپردمش دست تو.بهت اعتماد دارم.
هوای سپیده رو داشته باش.زندگی رو باید زندگی کرد چه با زلزله چه بی زلزله.
الان تا کی باید از زمین لرزه بترسم (و هزاران چیز ترسناک دیگر کنار همین زلزله)؟
قطعا خودت بیشتر از من حواست به امانتی که به دستهام دادی و بار مسئولیتش رو به دوشم انداختی هست.
زمین لرزه هست و هزاران اتفاق دیگه هم هست و خواهد افتاد.
اما زندگی رو باید زندگی کرد با همه اتفاقهای ریز و درشتش.
دعا کردم و از خدا خواستم که حداقل شبهایی که تنهام زمین لرزه نیاد.مسئولیت محمدصدرا فقط به دوش من نباشه.
سخته.از عهده اش برمیام میدونم .اما سخته.
هنوز از شبهای تنهایی وحشت دارم اما خدا هست.
 
 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم