باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

این روزها

  • ۳۴

این روزها

این روزها زود میخوابم و زود هم از خواب بیدار میشوم.

زود خوابیدنم دست خودم است و از زور بی حوصلگی تمایلم به خواب میرود.

زود بیدار شدنم اما نه،ساعت 6 صبح ،پسر کوچولو زنگ بیدار باش را به صدا در می آورد.

این روزها حوصله ام نمیکشد،حوصله ام هم بکشد نفسم اجازه نمیدهد که بخواهم همپای او بازی کنم.

بازی که خوب است حتی بنشینم گوشه ای و کتابی برایش ورق بزنم.

بخوانم و او لذت ببرد.

یک دور که میخوانم نفسم دیگر اجازه نمیدهد،سرم گر میگیرد و وجودم شروع به گز گز میکند.

این روزها را دوست ندارم؛این روزهای انتظار که سخت سنگین شده ام و سخت بی حوصله.

این روزها سخت میگذرند.

نه از بابت بارداری و حمل یک موجود سی و دو هفته ای در وجودم بلکه از نظر بی حوصله بودن در مقابل فرزندی که سه سال است مادرش هستم.

این روزهایم قرین عذاب وجدان شده است و بی حوصلگی و خوابالودگی و خستگی.

این روزها بگذر،زودتر بگذر.

تلویزیون،نیروی کمکی

  • ۲۶

بعضی وقتها به خودم میگم اگه از بین 365 روز سال حالا سی روزش هم پای تلویزیون باشه فکر نکنم به کسی بر بخوره.

مثه این دو روز که من حال ندار ترین بودم و تلویزیون نیروی کمکی من محسوب میشد.

البته که عذاب وجدانش هست همراه هر مادری اما دست تنهایی تو  چهار دیواری بزرگ کردن کار شاقی محسوب میشود که گاهی ممکن است آدمی در منصب مادری کم بیاورد.

کوه و دشت و دمنم آرزوست که پسرکم رها باشد و آزاد و من بی عذاب وجدان.

رعایت قوانین

  • ۳۶

به نام آفریننده ی کوچولوهای ناز دنیا

امروز مامان خوبی نبودم و اصلا از خودم راضی نیستم.

میدونستم نباید داد بزنم .

 مدام از درون جلوی خودم رو میگرفتم اما نشدنی بود.

و بعدتر  گفتگوی درونی باخودم و سرزنش های مکرر که چی شده چرا اینجوری میکنی ؟!

هیچ راهکاری به دادم نرسید که بتونه منو در برخورد باهاش یه مامان خانومی آروم کنه.

قبلتر ها آب و گلاب رو امتحان کرده بودم میدونستم فایده ای نداره؛

اما کاچی بهتر از هیچی.

اون همون پسرک همیشگی بود ولی من مامان همیشگی نبودم و آستانه تحملم از 100 به یه صفر کله گنده نزول پیدا کرده بود.

امروز از اون روزهایی بود که من نتونستم به هیچکاری اونجور که دلم میخواد برسم.

کلی خرابکاری ، ناهماهنگی ، بی حوصلگی ، گیرهای مدااام و ... همه چی با هم تو یه روز خودشون رو به کسی که بی اعصاب ترین بود نشون دادن .

خیلی وقت بود که تصمیم داشتم یه برنامه برای قوانین خونمون بنویسم ؛نه یه برنامه سفت و سخت مثل قوانین پادگان سربازی .

به دلایلی هربار عقب افتاد اما امشب  تصمیم دارم برنامه ام رو بنویسم و از فردا پروسه یاد دادن چگونه قوانین  را اجرا میکنیم خواهیم داشت؛تا به حول قوه الهی تا چند وقت دیگه پسرکم بدونه که هرچیزی طبق اصول وضوابط خودش باید انجام بشه.

مثلا اگه مامان رفت سراغ لپ تاپ باید صبر کنی تا کارش تموم بشه، بعد هر فیلم و کارتونی که خواستی برات میذاره.

مثلا وقتی بازی با یک وسیله ای تموم شد باید اون رو بذاریم سرجاش تا پای کسی یهو نره رو اسباب بازی  و دردش بگیره.

براش می کشم  قبل از خوردن هرچیزی باید دستهامون رو بشوریم و دستهامون به خدای احد و واحد تمیز نیست.

براش میکشم اگه مامان خواست ساز بزنه نباید بکوبی روی ساز،نوبتی ساز میزنیم.

عکس پاک کردن محل جیش رو براش میکشم و میچسبونم به در دستشویی.

براش مینویسم وقت لالا فقط میتونیم 5 بار نهایت برات کتاب بخونیم ؛به جان مادرت بیشتر از اون دهن کف میکنه،اما هرچقدر دلت بخواد میتونیم نازت کنیم.

عصبانیتهای امروزم بیشتر به خاطر این بود که اون به قوانینم احترام نگذاشت و من به عنوان یک انسان کم آورده بودم برای توجیه و ناز کشی.

دلم میخواست هرچیزی که میگم سریع گوش بده و اجرا کنه .

اینو میدونم برای آرامش خودم و خودش باید خیلی بیشتر از اینها تلاش کنم.

پس بسم الله.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم