روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

نامه شماره دو

  • ۶۸

ناراحتم.
یک جورهایی دلم گرفته است.
مثه همان روزی که اولین  گل سرخ را به من هدیه داده بود.
ناراحت بودم که بعد از گذشت چند وقت چرا هنوز یک شاخه گل نگرفته ام.
فکر میکردم باید گلی باشد که او بخرد و من هدیه بگیرم.
آنروز فکر کردم نمادمان گل رز قرمز خواهد بود.
اما گلها تغییر رنگ میدادند.
و هر بار با خاطره ی بدی همراه میشدن.
دیگر گل رز دوست نداشتم.
برایم میخک مینیاتوری خرید.
عاشقشان شدم...
هربار که برایم میخرید بال در میآوردم.
در خیالم فکر می  کردم نماد عشقمان را پیدا کرده ایم:میخک مینیاتوری.
روزی با دسته گل میخک مینیاتوری قرمز زیبایی به خانه آمد.
فکر کردم برای من است.
اما برای من نبود.
از آن روز دیگر میخک نخرید.
اگر هم میخرید نمیتوانستم شوقی برای داشتنشان نشان دهم.
تر زده بود به همه احساساتی که از خود نشان میدادم.
مینی بوس آبی رنگی زیر پاهایم می لولد و صدای بوقش از دهان پسرک سه سال و نیمه ام می آید.
روی مبل چهار زانو می نشینم تا پاهایم مزاحم بازی کسی نشود.
ایده نامه نوشتن را شاهین نداده بود،تو از قبل بودی‌ که من برایت بنویسم.
شاهین فقط مرا یاد تو انداخت.تویی که فراموش شده بودی و میتوانستی مرا بفهمی.
راستش میخواستم زودتر از اینها برایت بنویسم ،اما نشد تا روزی که شاهین گفت بنویسید و جرات نوشتن نامه درست ، آخرین جلسه کلاس به من داده شد.
گفته بودی باید از تنهایی ات لذت ببری.
و من لذت تنهایی را با تو چشیدم.
مرا با خود به کافه ای بردی که نه تو در آن بودی نه حتی من.
 برگهای پاییزی زیر پاهایم خش خش صدا میداد و من فنجان قهوه تلخم را به دهان میگذاشتم.
باران شروع شد.
میخواهم کالسکه را سرهم بندی کنم و با ماسکی که بیشتر از نصف صورتم را میگیرد بروم پیاده روی.
می بینی هنوز جرات ندارم از تنهایی لذت ببرم،میخواهم کالسکه ای را با همه سختی اش در چاله چوله های شهر بکشانم.
راستی سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد

نامه شماره یک

  • ۵۹

سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد
از آخرین نامه ای که برایت نوشته ام،چند سالی می گذرد.
باز هم میخواهم برایت طومار طومار بنویسم و تو خوانده و نخوانده یک ایموجی لبخند برایم بگذاری و بروی و در اعماق ذهنم محو شوی.
امروز به تاریخ جایی که در آن زندگی میکنم،دهم اولین ماه از تابستان 1400است.
راستی میدانی، چهار ماه و یک روز است که برای دومین بار مادر شده ام.
راستش تو حتی از اولین مادری ام هم چیزی نمیدانی.
تو رفتی،آن روز که برایت نوشته بودم:«حال‌ زندگی ام، تغییر کرده است؛دیگر نباش.»
تو رفتی و من ماندم و دلتنگی های شب و روزم با خودم و خدا.
همه اش در یک چشم بر هم زدن گذشت؛در شش روز،نام مردی ,ورای آنچه تصورش را داشتم؛ در قلبم حک شد.
عاشق کتلت است.
یادم است ،وقتی بعد از عقد برای اولین بار به خانه مان آمد برایش کتلت ویژه ای درست کرده بودم .
امروز هم میخواهم برایش کتلت درست کنم.
آخرین باری که بوی کتلت در خانه مان پیچید یادم نمی آید،
رسای کوچکم حساسیت دارد،مثل برادرش وقتی که شیرخواره بود و من نباید از محصولات گاوی استفاده میکردم.
چند وقتی است که به خوردن گوشت قرمز موجود دیگری رضایت داده ام.
دیروز برایم چرخ کرده شترمرغ خرید.
هنوز طعم خوش ماکارونی دیشب با چرخ کرده ای که پروتئین گاوی نداشت و بوی نامطبوع گوسفند را ،در زیر زبانم است.
کاش شترمرغ را زودتر کشف کرده بودم و خودم را از اینهمه خوشمزه جات بدون بوی نامطبوع ،محروم نمیکردم.
چرخ کرده را ساعتی قبل از فریزر درآورده ام؛ یخش که باز شود با سیب زمینی و پیاز و یک تخم مرغ میروم سر وقتش.
پسرکم کمی بی تابی میکند،دیروز واکسن چهار ماهگی اش را زد،یکی به پای راست و یکی به پای چپ.
باید بروم و آرامش کنم،مادرش را میخواند.

گلدون دونه های نارنج

  • ۱۱۵

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

این روزها

  • ۱۲۴

این روزها

این روزها زود میخوابم و زود هم از خواب بیدار میشوم.

زود خوابیدنم دست خودم است و از زور بی حوصلگی تمایلم به خواب میرود.

زود بیدار شدنم اما نه،ساعت 6 صبح ،پسر کوچولو زنگ بیدار باش را به صدا در می آورد.

این روزها حوصله ام نمیکشد،حوصله ام هم بکشد نفسم اجازه نمیدهد که بخواهم همپای او بازی کنم.

بازی که خوب است حتی بنشینم گوشه ای و کتابی برایش ورق بزنم.

بخوانم و او لذت ببرد.

یک دور که میخوانم نفسم دیگر اجازه نمیدهد،سرم گر میگیرد و وجودم شروع به گز گز میکند.

این روزها را دوست ندارم؛این روزهای انتظار که سخت سنگین شده ام و سخت بی حوصله.

این روزها سخت میگذرند.

نه از بابت بارداری و حمل یک موجود سی و دو هفته ای در وجودم بلکه از نظر بی حوصله بودن در مقابل فرزندی که سه سال است مادرش هستم.

این روزهایم قرین عذاب وجدان شده است و بی حوصلگی و خوابالودگی و خستگی.

این روزها بگذر،زودتر بگذر.

اگر فقط خودت بخواهی ...

  • ۱۲۵
بهش گفتم : حالم خوب نیست کمکم کن به خودم بیام.
گفت : تنها کسی که الان میتونه کمکت کنه خودتی.
گفتم : خب چیکار کنم؟
گفت : تو جزو کسانی هستی که زود به خودت میای نگران نباش.
گفتم : اما سه روز گذشته.
گفت :فقط خودت.
راست میگفت فقط خود آدم میتونه کمک حال خودش باشه اگر و فقط اگر که بخواهد.
 

آیات 4 تا 10 قلب قرآن

  • ۱۲۱

بسم الله الرحمن الرحیم

آیه 4 .

محمد (ص) بر راه راست قرار گرفته است.راهی که به خدا منتهی می شود و به نیک بختی خواهد رسید.و مسئول هدایت مردمان شده.به چی ؟ به راه راست، راه دوستی. راه عشق و خوبی و در نهایت راه خدا.

 

آیه 5.

خدا میگه :برای همین منظور بهش یه کتاب دادیم و اسمش رو هم گذاشتیم قرآن.

قرآنی که سوره به سوره و آیه به آیه آن به محمد (ص) وحی شد و او مو به مو برای نسل های آینده باقی گذاشت و حتی ذره ای در امانت خدا خیانت نشد.

میدونی قرآن تنها کتاب آسمانیه که تحریف نشده.

پس خوشا به حال دل ما مسلمون ها که دسترسی کاملی داریم به یه راهنمای همه فن حریف که از سوی خالق خنده ها و خوشی هاست.

 

آیه 6.

تو مبعوث شدی تا با قرآنی که خدا بهش قسم میخوره به یاری مردمی بری که خبر از این لطف الهی ندارند و تو عالم خیال و باطل خودشون روزگار می گذرونند.باید به اونها خبر بدی و آگاهشون کنی تا از خواب غفلت بیدار بشن.اونها رو به عذاب الهی هشدار بده.

 

آیه 7.

رسالتت اینه که مردم رو از خواب غفلت بیدار کنی و اگه خودشون تصمیم به ادامه خوابیدنشون داشتند ؛ دیگه خودشون میدونن و خدای خودشون.

اونها قطعا میدونن که کلام حق حقیقت محضه. اما نمیخواهند باور کنند چرا که شیطان در پوست و گوشت و استخوانشون رخنه کرده؛نه اینکه خدا خواسته باشه اونها خودشون به شیطان این اجازه رو دادند و در نهایت خودشونن که ضرر می بینند.

 

آیه 8 و 9 .

 

چشم هام رو میبندم و سفر میکنم به دونه دونه کلمه های این دو آیه ...

خودم رو میذارم جای یه فرد گنه کار (همونی که خدا تو قرآنش کتاب آسمونی و قشنگش به اونها هشدار داده که خوب باشن و خوب نموندن)

غل ؟ حتی فکر اینکه اسیر غل و زنجیر باشی هم حس خفگی بهت دست میده چه اینکه بخوای درگیرش هم بشی.یه طناب به قطوری کل گردنم بهم وصل کردند...

 یه لحظه دو تا دستهام رو دور تا دور گردنم می پیچونم . وای نه ؟! وحشتناکه.

دو قطره اشک از چشمهام سرازیر میشه.

من نمیخوام این اتفاق برام بیفته.

خدا کار سختی ازم خواسته که نتونم انجامش بدم ؟

یادم نره که وعده خدا راست و اتفاق میفته...

به خدا ایمان آوردن جز حس آرامش ، جز حالِ خوبِ دل نتیجه دیگری نداره که مومن به ذات مقدس الهی نمی شویم؟

در پس هر سختی آرامشی نهادیم.

مسلما انسان واقعی بودن در این بل بشوی روزگار کار آسونی نیست اما نشدنی هم نیست و به نتیجه اش می ارزه.

 

آیه 10.

و آنها را بترسانی یا نترسانی یکسان است .چون دانسته با حق عناد می ورزند؛هرگز ایمان نمی آورند.

 

ادامه دارد ...

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم