خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

غول بزرگ

  • ۷۳

اسفند 99 گره خورد به سخت ترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم.

روزهایی که مثه یه مجسمه گوشه ای می نشستم تا خبری که حالم رو خوب کنه به گوشم برسه.

طول عمر این تجربه ده روز بود  و اما

هفته دیگه همین روز همین ساعت و تو در آغوشم

  • ۸۳

هفته دیگه همین روز همین ساعت

عطر و صدای تو ،توی کل خونمون پیچیده

5 روز مونده

اما سختیش قد 5 سال انتظاره.

بی قرار دیدنتم

بی قرار بوییدنت

بی قرار در آغوش گرفتنت و با تو آروم شدنم.

محمدرسای جانم

فردا روز پدر

روز ولادت امام علی (ع)

به خیالم توی تصوراتم فکر میکردم که تو ،همچین روز قشنگی پا به دنیا میذاری

تو رو میدم دست باباعلی و میگم : روزت مبارک.

بی شک هر روزی که بیای اونروز قشنگترین روز دنیا برای من خواهد بود

اما دلم میخواست فردا باشی کنارم در آغوشم...

 

 

سوگواری ممنوع

  • ۹۲

اینکه در بدو یه اتفاق خاص و خوب وفوق العاده که با هیچ چیزی قابل توصیف نیست،افکار منفی بهت هجوم بیاره،طبیعیه.

البته در شرایط زندگیه من طبیعیه...

شاید برمیگرده به

به تاریخ 5 هفته مانده به دیدار

  • ۸۷

سلامتی همه 80 کیلو ها indecision

محمدصدرا من خوشبختم،میشه تو هم خوشبخت باشی؟

  • ۷۱

کاش یه نامه ای از بالادست بهم میرسید که میگفت:خیالت راحت پسرت تا الان خوشبخت بوده و تو تونستی از پسش بربیای.

برادرانه

  • ۸۰

امروز یکی از پوشکهای محمدرسا رو برداشتم و به محمدصدرا پیشنهاد دادم که برو هپی (اسم عروسکشه) رو بیار تا پوشکش کنیم.

از طرز برخورد محبت آمیزش و بغل کردن با عشقش و به آرومی گذاشتنش روی تشک تعویض شوکه شدم.

او هیچ نوزادی رو از نزدیک ندیده.

او حتی نشنیده که با نوزاد باید چطور رفتار بشه

 

 

 

گلدون دونه های نارنج

  • ۷۳

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

58 روز مونده

  • ۸۱

این روزها که حتی حوصله خواندن یک خط کتاب

 

یک خط نوشتن

 

و حتی دیدن فیلم هم نیست بعضی فیلم ها در عین سادگی چقدر حس و حال خوبی دارند و خوشحالت میکنن از انتخابت.

 

مثلا این فیلم که از دیشب من رو با حال خوبش گرفته .

 

یه فیلم فانتزی با کلی انرژی که بهت میده.

 

راستی ...

 

58 روز مونده تا پرواز دوباره ام.

 

 

این روزها

  • ۸۵

این روزها

این روزها زود میخوابم و زود هم از خواب بیدار میشوم.

زود خوابیدنم دست خودم است و از زور بی حوصلگی تمایلم به خواب میرود.

زود بیدار شدنم اما نه،ساعت 6 صبح ،پسر کوچولو زنگ بیدار باش را به صدا در می آورد.

این روزها حوصله ام نمیکشد،حوصله ام هم بکشد نفسم اجازه نمیدهد که بخواهم همپای او بازی کنم.

بازی که خوب است حتی بنشینم گوشه ای و کتابی برایش ورق بزنم.

بخوانم و او لذت ببرد.

یک دور که میخوانم نفسم دیگر اجازه نمیدهد،سرم گر میگیرد و وجودم شروع به گز گز میکند.

این روزها را دوست ندارم؛این روزهای انتظار که سخت سنگین شده ام و سخت بی حوصله.

این روزها سخت میگذرند.

نه از بابت بارداری و حمل یک موجود سی و دو هفته ای در وجودم بلکه از نظر بی حوصله بودن در مقابل فرزندی که سه سال است مادرش هستم.

این روزهایم قرین عذاب وجدان شده است و بی حوصلگی و خوابالودگی و خستگی.

این روزها بگذر،زودتر بگذر.

آیین شبانه در مسیر خودسازی

  • ۸۲
با اصرار زیاد و البته کلی فکر برای تغییر چیدمان پذیرایی ،آینه از تاریکی کمد دیواری، دوباره به پذیرایی برگشت.
حالا هر بار که میرم آشپزخونه میتونم تمام قد ؛خودم رو ببینم و کمی حرص بخورم از کوتوله شدنم و خوشحالم باشم از شکم قلمبه ام.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم