خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

سخنانی از یک لب مرزی

  • ۹۷

 

امروز بالاخره نشستم پای سیستم.

اینبار نه برای نوشتن،بلکه برای تحلیل کردن.

دلم لک زده بود براش.

عاشقاش میدونن چی میگم.

با ذوق صفحه رو بالا آوردم و مثه یه آدم نادان و بیسواد مات و مبهوت به صفحه خیره موندم.

هیچی یادم نبود.

حتی یادم نبود از کجا باید شروع کنم.

داشتم میفتادم تو تله سرزنش که خودکارم به فریادم رسید،دفترم رو باز کردم و نوشتم :

«کمکم کن خدا.یادم رفته.همه چی یادم رفته.حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم.من نمیترسم.میدونم که باهامی خداجونم .فقط کافیه قدم اول رو بردارم،مگه نه؟»

و بعد کمی دفتر رو ورق زدم.

صفحه ای باز شد که با یک خودکار آبی دو خط روش نوشته بودم :

27 اردیبهشت 1400: روزی که من مانند گیج ها،جلسه اول رمز ارزها رو گوش دادم.

27 اردیبهشت 1401:روزی که من حرفی در رمز ارزها برای گفتن دارم.

آماده بودم که دوباره تو تله خودسرزنشی بیفتم که دوباره نشستم پای صحبت با خودم.

«امروز تنها ، یک ماه و چند روز ناقابل تا مهلت یک ساله ای که برای خودم تعیین کرده بودم باقی مونده.

قطعا نمیشه ره یک ساله رو یک ماهه رفت.

اما میشه قدم هایی برداشت؟!

زندگی همینه.

با قدم های کوچک میتونی قله اش رو فتح کنی.

خب راستش من اوستای جازدن و پس کشیدن بودم،اما از یک جایی تصمیم گرفتم نباشم.این مورد رو فاکتور بگیرید.باید کمی واقع بین هم بود.

نمیشد که بتونم اوستای ارز دیجیتال باشم.شرایط یاری نمیکرد.گاهی باید خواسته ها رو به تعویق انداخت.من قبل هر کاری یک مادر بودم.مادری که تازه به سمت مادر دوفرزندی نائل شده بود.

خواسته بزرگی از خودم داشتم.»

 

راستی مشاور بهم گفت:« لب مرزی.اما نمیتونم بهت بگم افسرده.میدونی چرا ؟ چون هنوز هدفهایی در روز داری که در تلاش برای تیک زدنشون هستی.»

آره راست میگفت.با اینکه جابجایی حتی یک لیوان برام سخته و نای انجامش رو ندارم،اما همچنان پایبند انجام کارهای روزانه ی شخصی ام هستم.

من یک آدم خسته روحی هستم که داره برای نیفتادن به دام افسردگی تلاش میکنه.

من اعتراف کردم حالم بده و اعتراف آسونی نبود.

من فریاد زدم حالم بده.من خواستم که نجات پیدا کنم.

عجیب طور امروز حالم خوبه.هیچ چیزی تغییر نکرده ، جز بخشی از ذهنیت من که در تلاش برای نجات من، برپا شده.

خیلی از حرفهای ناگفتنی از دید خودم رو گفتم،گفتم چون اینجا زندگی واقعی من جریان داره.

با همه پستی ها و بلندی ها.

اگه از پستی ها نگم بلندی ها حتی به چشم خودمم ارزشمند نخواهند بود.

زندگی ام در کنار این پستی هاست که معنا پیدا میکنه.

من وقتی برنده ام که از پس هر منجلابی که در گیرش میشم بربیام.

زندگی ارزش داره یا نه نمیدونم.

فقط من نمیخوام جا بزنم.

پرنده ای در قفس

  • ۲۵۶

ما یه پرنده داریم که اسمش "نبات" از خانواده طوطی سانان و از تبار تراکوئیس.

رنگش سبز و آبیه با چشمهای تیله ای مشکی که وقتی زل میزنه بهت میخوای جونت رو بدی براش.

هنوز نمیدونیم دختر یا پسر.

میخواستیم چند ماه پیش آزمایشش رو انجام بدیم که خب پول اضافه ای برامون نموند که بدیم برای پول آزمایش تعیین جنسیتش.

پرنده رام و اجتماعی هست و باید از قفس بیاریمش بیرون.

من ازش خیلی میترسیدم.الان هم میترسم اما نه خیلی.

شعار امسالم رو گذاشته بودم"شجاعت".

شعار امسالم کمی من رو هول داد که بگیرم دستم و باهاش خوش و بش کنم.

پارسال زمستون بخاطر مشغله های فراوان ؛علی یه مدت طولانی نتونست بهش برسه و بیارتش بیرون از قفس.من هم همه هنرم این بود که از پشت میله های قفس باهاش صحبت کنم. اما صحبت فایده ای نداشت ناز و نوازش میخواست و این شد که افسردگی گرفت ، همه وجود من رو هم غم گرفته بود بخاطر عذاب وجدان یه پرنده تو قفس.

دوره افسردگیش رو گذروند و حالش خوب بود.

اما عذاب وجدان من هنوز تمام نشده که بیشتر از قبل هم داره میشه.

نبات بعد از کرونا تقریبا هر روز بیرون از قفس میاد و یک ساعتی رو تو خونه میچرخه.

دور و برش میچرخیم و باهاش خوشیم.

من هم گاهی میارمش بیرون و باهاش بازی میکنم البته نه وقتهایی که تو خونه تنها باشم.

وقتی گفت یه پرنده میخوام بیارم خونه.

هیچ مخالفتی نکردم.

نه از این بابت که عاشق پرنده باشم؛نه .

من میدونستم میترسم.

میدونستم علیرغم اینکه قربون صدقه حیوانها و قشنگی پرهای پرنده ها از دور میرم یه لحظه هم نمیتونم اونها رو کنار خودم تصور کنم و جیغی به بلندای آسمان خواهم کشید.

تنها دلیل موافقت بی چون و چرای من که در دلم موند و الان داره برای اولین بار بیان میشه این بود:

مادری داشت که خیلی مانع انجام کارهای مورد علاقه شون شد.و من نخواستم این مانع باشم براش.

نبات اومد تو زندگیمون و با وجود ترس زیادم ؛ شد عشق جدید زندگیم.

پر میزد و من جیغ میکشیدم و عاشقانه قربون صدقه اش میرفتم.

امروز داشتم فکر میکردم به داشتن یه پرنده تو قفس .

دقت کردید چی گفتم ؟

گفتم پرنده.

پرنده

پرنده

اون هم تو قفس.

پرنده ای که بال پریدن داره چرا باید توی قفس بمونه ؟!

عذاب وجدان لعنتی...

کاش میتونستم همتون رو از توی همه قفس های دنیا جمع کنم و بفرستم خونه تون توی جنگل.

اما ببخشید.

ما انسانیم.از نوع مکار و حریصش.

جنگلهای شما رو آتیش میزنیم .درختهاش رو میبریم.

تا ساختمون سازی کنیم.

ساختمونهای بلند بلند بلند.

ساختمونهایی که هیچ صفا و صمیمیتی توش نخواهد بود.

بعد دلمون برای خودمون میسوزه که جنگل ها رو نابود کردیم و دیگه طبیعت نداریم.

میگردیم دنبال راه چاره و طبق معمول بدترین و آسونترین راه رو انتخاب میکنیم؛ میگیم : یه تیکه از موجود جنگل رو میاریم تو خونه هامون و مثه خودمون که تو قفس زندگی میکنیم اونها رو هم نگهشون داریم تو قفس.

وای خدای من .

من رو ببخش.

من کاری نمیتونم برای نباتم انجام بدم.

نباتی که از اول انسان دیده.

من کاری برای هیچ پرنده دیگه ای هم که توی قفس زندونی شده نمیتونم انجام بدم.

من حتی نمیتونم نبات رو آزاد کنم پرش بدم که بره.

چون انسان دوست شده .

چون غذاش غذای خاصیه.

چون اصلا برای ایران نیست.

برای اون دور دورهاست.

برای جنگلهای خیلی دور ....

خدایا میدونم قطعا از انسان هایی که پرنده ها رو تو قفس نگه میدارن،پرنده هایی که تو بال پرواز بهشون دادی و ما چپوندیمشون تو قفس ناراحتی و دلت گرفته.

حالم از داشتن نبات اصلا خوش نیست.

اما چه کاری میتونم انجام بدم ؟

تنها راهش اینه بلیت جنگلهای دور رو بخرم و اون رو پر بدم تو جنگلهایی که اصالتا مال اونجاست.

با چه رویی بهت نگاه کنم خدا و نبات؟

که این عذاب وجدان لعنتی تا ابد خواهد بود.

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم