باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

صورتی

  • ۶

بهش گفتم باید برات مسواک جدید بخریم.دوست داری چه رنگی باشه ؟

گفت:صورتی.

مادری در مخمصه

  • ۳۱

سوالهای امروزش به وقت سومین روز از پیاده روی ؟!

  • چرا آدما رو زمین  آَشغال ریختن؟!
  • چرا بچه ها دارن تو کوچه بازی میکنن؟!کوه معلومه اما کرونا هست.(منظورش از کوه معلومه اینه که هوا آلوده نیست)
  • چرا بچه توپش رو گرفته دستش؟! (میدونه توپی که پا بهش میخوره رو نباید به دست و لباس زد)

چی باید گفت به پسر 3 ساله ای که دانسته هاش کاملا مغایر با مشاهداتشه.

سحرخیزی

  • ۴۴

از اینکه سحر خیز هست خیلی خوشحالم.

از اینکه میتونه رفتن تاریکی و اومدن روشنایی رو همزمان از پشت پنجره ببینه.

از اینکه زمستون هست و شب زود میاد و دیر میره؛تا هم غروب بشه سهممون از روز و هم طلوع .

بارها بهم پیشنهاد دادند که ساعت خوابش رو تغییر بده .

اما نامردیه اگه این فرصت رو ازش بگیرم؛کاری که من چندین و چندسال خواستم انجامش بدم و نتونستم؛سحرخیزی.

حالا بعد از سه سال و دو ماه که از تولدش میگذره؛ میتونم ساعت 6 سرحال بیدار بشم،چند دقیقه بعداز پسرک اما سرحال با نوای دلنشین مامان گفتن هاش.

پیاده روی

  • ۳۷

قبل کرونا سعی میکردم هرزچندگاهی گردش مادر پسری بگذارم.

اما با کرونا هیچ روزی نبود که من جرات کنم که تنها با پسرک بیرون از خونه قدم بگذارم.

کرونا هست و باید با کرونا زندگی کرد.

تصمیم دارم روزهایی که هوا آلوده نیست.راس ساعت 2 به مدت نیم ساعت قدم زدن مادر پسری رو اجرا کنیم.

دست به دست هم تو کوچه پس کوچه های شهر.

راستش نه لزوما مادر پسری،همراه هم می پذیریم.

محمدصدرا من خوشبختم،میشه تو هم خوشبخت باشی؟

  • ۳۲

کاش یه نامه ای از بالادست بهم میرسید که میگفت:خیالت راحت پسرت تا الان خوشبخت بوده و تو تونستی از پسش بربیای.

برادرانه

  • ۳۴

امروز یکی از پوشکهای محمدرسا رو برداشتم و به محمدصدرا پیشنهاد دادم که برو هپی (اسم عروسکشه) رو بیار تا پوشکش کنیم.

از طرز برخورد محبت آمیزش و بغل کردن با عشقش و به آرومی گذاشتنش روی تشک تعویض شوکه شدم.

او هیچ نوزادی رو از نزدیک ندیده.

او حتی نشنیده که با نوزاد باید چطور رفتار بشه

 

 

 

برای اولین بار توی عمرم بستری شدم

  • ۷۵

سه سال پیش بود.

همچین روزی.

اما برخلاف این روزها هوا خیلی آلوده بود.

بارون نمی بارید.

من برای اولین بار توی عمرم بستری شدم.

ساعت 4 بعداز ظهر بود.

از زیر قرآن زایشگاه رد شدم و به انتظار نشستم.

هیچکس نبود.

دنیا را زیبا کنیم

  • ۶۱
اوایل وسواس پومودورویی داشتم.
می پرسید وسواس پومودورویی یعنی چه ؟
یعنی اینکه دست به کاری نزنی تا مطمئن شوی 25 دقیقه میتوانی بی هیچ حاشیه ای درگیر کاری شوی.
نمی نوشتم.
نمیخواندم.
و کاری در راستای توسعه فردی ام انجام نمیدادم.
حالا اما این وسواس از من گرفته شده است.
همان روزهای اول علاجش کردم.
اما باز گاهی به سراغم می آید.
مثل امروز که به سراغم آمد و یه لگدی حواله اش کردم که برود پی کارش.
میخواستم تمرین رونویسی انجام دهم.
ساعت بیست دقیقه به یک بود.
داشت بازی میکرد.

فرشته های زمین و آسمون

  • ۴۱

داشت از پله ها میرفت پایین به شوق دیدن باباجون بعد از سه هفته دوری.

روی پله سوم بود که بین زمین و آسمون معلق موند.

شرح یک بعدازظهر پاییزی

  • ۴۲

ساعت دو نیم بود که احساس خوابالودگی کردم.

ناراحت نبودم.

نگفتم ای داد ای بیداد پس کارهام چی میشه؟

نگفتم ای بابا تو که شب تا صبح کلی میخوابی.

الان خوابیدنت برای چیه؟

نگفتم عمرت میگذره ها اونوقت تو میمونی و کلی حسرت.

حرفهایی که هر بار با احساس خستگی بهم دست میداد رو به خودم نگفتم.

و چقدر خوبه که حرص کلی کار نکرده رو نخوردم و به خودم اجازه خواب رو دادم.

به قول نویسنده کتابی : "سکوت در زمانه هیاهو " ...

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم