روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

جاده خاکی

  • ۱۱۶

روی تخت ،با چشمای مشکی براقت به سقف خیره شده بودی؛برادرت تو بغلم بود و داشتم با آهنگ ترکی شادی که حکم لالاییش رو داشت ،میخوابوندمش.
نگاهم بهت قفل شد تا بلکه از سقف چشم برگردونی و به مادرت نگاه کنی،
بالاخره نگاهم کردی لبهام رو غنچه کردم و از دور بوسیدمت.
لبخند محوی زدی و چشمانت رو بستی.
همینجا درست همینجا بود که فهمیدم ...
عزیزکم 
رولکم
جانکم
اشک درمون دردم نیست،حداقل تو این یه مورد.اشتباه مادری از نگاه من، ببخشش نداره،حتی جبران هم نداره.
تو ذهنت موند ،میمونه شاید تا ابد.
امروز وقتی عزیز جون،لباسهاتون رو آورد،محو رنگ قشنگش شدم .به دو دست لباس نگاهی انداختمو گفتم :نه اندازه صدرا که نمیشه .
و با ذوق لباس رسا رو تنش کردیم.کلی عکس گرفتیم و قربون قشنگیاش، تو لباس جدیدش رفتیم.
چیکار کردم با دلت ،کوچولوی قشنگ من😭😭😭
چند ساعت بعد،عزیز گفت:سپیده فکر کنم اندازش بشه،یه امتحان کن.
با عجله رفتی سراغ لباس و برام آوردی.
کدوم کار رو با عجله انجام دادی که این دومی باشه؟!
اولین اولینش بود.
لباس رو تنت کردیم.
عزیز گفت:دیدی اندازشه.
می دیدم به تنت کوچیکه،حرفی نزدم به احترام عزیز.
و چه لال مونی قشنگی بود،چه شانسی آوردم که نگفتم:«کوچیکه دیگه بیا درش بیار لباس خودت رو بپوش».
الان بیشتر از ۸ساعته لباسی که اندازت نیست ،تنته و باهاش به خواب رفتی و هیچ درخواستی برای تعویضش نداشتی...
زدم به جاده خاکی ،احساساتت رو ندیدم...
حتی اون لحظه خودت رو هم ندیدم ...
دارم به پهنای صورتم اشک میریزم،میدونم بازم تکرار میشه،میدونم جبران فایده نداره،میدونم همه اینارو میدونم...
اما تو ،منو ببخش؛مامانی قشنگم💙

 

ماهی ها در خانه

  • ۱۴۶

اواخر تابستون بود،به اصرار خودش که دوست دارم برم کلاس نقاشی؛تو گوگل دنبال کلاس نقاشی خردسالان گشتم.
جایی حضوری برگزار نمیشد.بهش گفتم:آنلاینه.خانم معلمتون رو باید از موبایل ببینی،قبوله؟
گفت:آره.
مسئول ثبتنام

یه شب تا صبح-۱

  • ۱۸۴

۱۲:۳۰ دقیقه شب
دلم نمی آید اما چاره ای جز کنار گذاشتنش ندارم،چشمانم به زور باز است.
عینکم را روی«از قیطریه تا اورنج کانتی»میگذارم و میخوابم.
۱:۴۷دقیقه نیمه شب
چهارساله از تختش می افتد

جدال«عصبانی شو»

  • ۱۶۴

بعد از اینکه دمپایی هاشو لنگه به لنگه پرت کرد وسط پذیرایی خونه مامان اینا،دستهاش رو گرفتم و با آرامش و اقتدار،برگشتیم خونه خودمون.
هنوز عصبانی بود، اما من نه.
دمپایی هاش رو روی موکت جلوی در ، از پاهاش در آورد.
با اشاره انگشت ، بهش فهموندم که باید برشون گردونه سرجاهاش.
با پاهاش دمپایی رو رو موکت فشار داد و شوت کرد سمت موزاییک.
به کفشهاش هم اشاره کردم و گفتم:کتونی هاتم بذار تو جا کفشی.
هر دو لنگه کتونی هاش رو برداشت و گرفت بالای سرش ،هر لحظه منتظر بودم پرتشون کنه سمتم.
کتونی ها نه پرت شدن سمت من،و  نه رفتن توی جا کفشی.
کتونی رو با حرص رو موهاش کشید و بعد با خشم خاص خودش که بغض خفیفی هم همراهش بود،گفت:حالا باید برم حموم.
موفق شد،تونست عصبانیم کنه.
دستهاشو گرفتم و کشوندمش سمت حمام.
داشتم لباسهاش رو در میاوردم که ببرمش حموم؛اون لحظه دلم میخواست با لباس،دوش آب سرد رو روی موهاش باز کنم و خالی بشم از اینهمه خشمی که تو وجودم رخنه کرده بود.
که تو صدای هق هق گریه هاش شنیدم که میگفت:مامان میشه جلوی خودتو بگیری،مامان میشه عصبانی نشی؟!
.
.
.

ایست 
یک ایست بزرگ
فهمیدم،فهمیدم چرا این روزها،چپ و راست تو عصبانی میشی و من عصبانی.
تو میخواستی مامان رو عصبانی کنی،تو همه تلاشت رو میکردی که مامان رو عصبانی کنی؛اما دلت میخواست مامان عصبانی نشه.
میخواستی من قهرمان داستانت بشم.
اما همیشه تو موفق میشدی .
تو با عصبانی کردن من،موفق میشدی 
و من با عصبانی شدنم ،در ذهنت شکست میخوردم.
حالا اینبار نوبت منه،آستینهام رو بالا میزنم و همه تلاشم رو میکنم تا در  جدال«عصبانی شو»،عصبانی نشم ...
همیشه از خودت خواستم که در مادری کمکم کنی،و حالا ازت ممنونم که این تلنگر رو بهم زدی پسرک چهار ساله من.

شربت رب انار

  • ۱۶۰

نه،تقصیر اون نبود که همه شربت رب انار ریخت روی رومیزی.
آره اون ریخت.اما لزوما تقصیرش که نبود.
آره،درست شنیدی،گفتم شربت رب انار؟راستش من خودمم امروز کشفش کرد.اومدو گفت بستنی میخوام.منم گفتم بذار یه بستنی نو و ترشی بهش بدم که نگو و نپرس.
یه قاشق شکر رو تو یه لیوان آب حل کردمو بهش رب انار اضافه کردم.انقدر هم زدم تا یه مایه غلیظ بهم داد.
رفتم سمت سینک که خبرم یه قاشق بیارم که دیدم جا تر و بچه نیست.
آره خب معلومه که بهش گفته بودم باید صبر کنی .
چند باری دست به اقدام شده بود و درجا مچش رو گرفته بودم.اما خب بار آخر دیر رسیدمو یه جیغ به هوا پرتاب شد.
اوم راستش یه جیغ که نبود هزارو یک جیغ بود که وسط مسطاش یه چیزایی هم برخورد میکرد به یه موجود سه ساله و نیمه.
من شرمنده.
اما خیلی عصبانی بودم و خیلی بد رفتار کردم.
کثیف شدن رومیزی چیزی نبود که منو بتونه عصبانی کنه،حتی چکه چکه کردن شربت از روی میز به زمین هم.
عصبانی شدم چون صدام رو نشنید.
چون توجه نکرد.
میخواست کشف کنه اما اونجا جای کشف کردن نبود.
با بی فکری عمل کرد و نتونست صبر کنه.
منم نتونستم خودمو کنترل کنم و جواب این بی صبری رو با خشونت دادم.
ولی واقعا ارزشش رو نداشت.
میز تمیز میشد،رومیزی شسته میشد،شربت رب انار دوباره درست میشد و زمین دستمال کشیده میشد.
مثه امروز که بعد از خالی کردن خشم ، همه چیز رو دوباره انجام دادیم ...اینبار باز هم شربت ریخت اما تو یه سینی بزرگ که شستنش راحت تر بود.
کاش صبر میکرد.
کاش منم صبورتر بودم.

صورتی

  • ۲۱۵

بهش گفتم باید برات مسواک جدید بخریم.دوست داری چه رنگی باشه ؟

گفت:صورتی.

مادری در مخمصه

  • ۲۲۶

سوالهای امروزش به وقت سومین روز از پیاده روی ؟!

  • چرا آدما رو زمین  آَشغال ریختن؟!
  • چرا بچه ها دارن تو کوچه بازی میکنن؟!کوه معلومه اما کرونا هست.(منظورش از کوه معلومه اینه که هوا آلوده نیست)
  • چرا بچه توپش رو گرفته دستش؟! (میدونه توپی که پا بهش میخوره رو نباید به دست و لباس زد)

چی باید گفت به پسر 3 ساله ای که دانسته هاش کاملا مغایر با مشاهداتشه.

سحرخیزی

  • ۲۴۶

از اینکه سحر خیز هست خیلی خوشحالم.

از اینکه میتونه رفتن تاریکی و اومدن روشنایی رو همزمان از پشت پنجره ببینه.

از اینکه زمستون هست و شب زود میاد و دیر میره؛تا هم غروب بشه سهممون از روز و هم طلوع .

بارها بهم پیشنهاد دادند که ساعت خوابش رو تغییر بده .

اما نامردیه اگه این فرصت رو ازش بگیرم؛کاری که من چندین و چندسال خواستم انجامش بدم و نتونستم؛سحرخیزی.

حالا بعد از سه سال و دو ماه که از تولدش میگذره؛ میتونم ساعت 6 سرحال بیدار بشم،چند دقیقه بعداز پسرک اما سرحال با نوای دلنشین مامان گفتن هاش.

پیاده روی

  • ۲۲۹

قبل کرونا سعی میکردم هرزچندگاهی گردش مادر پسری بگذارم.

اما با کرونا هیچ روزی نبود که من جرات کنم که تنها با پسرک بیرون از خونه قدم بگذارم.

کرونا هست و باید با کرونا زندگی کرد.

تصمیم دارم روزهایی که هوا آلوده نیست.راس ساعت 2 به مدت نیم ساعت قدم زدن مادر پسری رو اجرا کنیم.

دست به دست هم تو کوچه پس کوچه های شهر.

راستش نه لزوما مادر پسری،همراه هم می پذیریم.

محمدصدرا من خوشبختم،میشه تو هم خوشبخت باشی؟

  • ۲۱۰

کاش یه نامه ای از بالادست بهم میرسید که میگفت:خیالت راحت پسرت تا الان خوشبخت بوده و تو تونستی از پسش بربیای.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم