روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

روغن بادام شیرین

  • ۹۴

شش ساعت پیش چشمانم به روی هم رفت و خوابیدم؛جالبش اینجاست که شش ساعت نخوابیدم‌.شاید هم جالب نباشد ،نمیدانم،هرچه که هست حقیقت است.
هنوز بیست دقیقه از شروع خوابم نگذشته بود که بیدار شد با گریه و جیغهایی عجیب.
سعی کردم کمکش کنم تا چشمانش را باز کند و ببیند جایش در آغوش مادرش امن است.
کمی طول کشید که ساکت شود،اما بعد آرام گرفت و خوابید.
و دو ساعت بعد تر و دو ساعت بعدتر.
دیگر خوابم نبرد.
اعمال لیله الرغائب را در گوگل سرچ زدم.
اوووم از همه شان جا مانده بودم.
اصل کاریش غسل بود و نمازی ۱۲رکعتی بین مغرب و عشا.
و من که نمازهایم را با اعمال شاقه میخوانم ،طفلی در تمام مدت نماز روی پشتم سوار است و طفلی دیگر در آغوشم،بعید بود به این نماز رضایت دهم.
نشستم به حرف زدن با خدا.
پستی را خوانده بودم که ربط صیقلی و صاف و صوف و بی چروک و بی مو  دانستن پوست زنان را به حجاب میدانست...
یاد خودم افتادم که حتی در همین لحظه هم فکر میکنم بدنم باید بی هیچ چروک و چربی و مویی زیباترین باشد.
اما ربطش به حجاب خنده ام انداخت؛من اگر بدنی آنچنان صاف و تمیز و بی مو از عکس زنان بی حجاب، ندیده بودم از کجا باید چنین چیزی به ذهنم خطور میکرد که زیر لباس زنان چه چیزی پنهان شده است؟!
غیر اینست که فکر میکردم همه بدنهایی غیر ورزیده و با چربی و ترک و مو دارند؟
اذان را گفتند.
سجاده ام را پهن کردم،سلام را که دادم،لاک قرمزم را به انگشتانم زدم و موهایم را شانه کردم.
عجیب بود که دلم خواب نمیخواست و حتی پتویی گرم و نرم که زیرش آرام بگیرم.

 

یه شب تا صبح-۱

  • ۱۸۴

۱۲:۳۰ دقیقه شب
دلم نمی آید اما چاره ای جز کنار گذاشتنش ندارم،چشمانم به زور باز است.
عینکم را روی«از قیطریه تا اورنج کانتی»میگذارم و میخوابم.
۱:۴۷دقیقه نیمه شب
چهارساله از تختش می افتد

صبح روز 27 ام

  • ۲۰۸

صبح به خانه آمد و همه دلپذیر بودنش این بود که در سکوت آمد.

در سکوت اهالی خانه.

پرنده های درخت همسایه،از خواب بیدار شده اند و مشغول سلام و احوالپرسی با یگدیگرند.

صدایشان را دوست دارم ؛ این آواز خوش صبحگاهی که در گوشهایم طنین می اندازد.

ساعت چهار ونیم صبح بود که بیدار شدم.

هنوز برای شیر تقاضا نکرده بود و من نمیدانستم که نیاز دارد یا نه؟! راستش میدانستم نیاز ندارد.در این دو ماه و اندی این را باید کامل متوجه شده باشم.

به سمتش چرخیدم و با دیدنش حس کردم اینبار من به او نیاز دارم،  به در آغوش کشیدنش.

من نیاز داشتم که در آغوشش بگیرم و دستهای کوچکش را لمس کنم.

من نیاز داشتم که نگاهش کنم و از عشقش قلبم به تپش بیفتد .

نمازم را خواندم.

صفحات صبحگاهی ام را نوشتم و نشستم پای سیستم.

به خودم که آمدم دیدم خورشید، دیگر کاملا آماده ارائه خدمت شده است.

گرگ و میش صبح را از دست دادم.

در بالکن با صدای تقی باز شد و راه ورود گرد و خاک به خانه مهیا شد.

اما خوشی نفس کشیدن هوای تازه هم با خودش آورد.

ساعت نزدیک 7 صبح است، به گمانم وقت مهمان کردم خودم به یک چای تازه دم فرارسیده.

 

چهل روزگی

  • ۲۱۹

نه اینکه باورم نشده باشه،باورم شده.

اما هنوز وقت نکردم که وقت کنم حسش کنم.

جوجه کوچولوی من چهل روزه که اومده تو زندگیم...

چهل روزه که زندگیم از اون روی خوشمزه اش به این روی خوشمزه ترش برگردونده شده.

چهل روزه که مامان تر شدم ...

راستشو بگم،راست حسینی؟!

حسی بهش نداشتم،جز حس دلسوزی.

الان اما اگه بخوای از حسم بپرسی ،بهت میگم

غول بزرگ

  • ۲۳۸

اسفند 99 گره خورد به سخت ترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم.

روزهایی که مثه یه مجسمه گوشه ای می نشستم تا خبری که حالم رو خوب کنه به گوشم برسه.

طول عمر این تجربه ده روز بود  و اما

هفته دیگه همین روز همین ساعت و تو در آغوشم

  • ۲۲۵

هفته دیگه همین روز همین ساعت

عطر و صدای تو ،توی کل خونمون پیچیده

5 روز مونده

اما سختیش قد 5 سال انتظاره.

بی قرار دیدنتم

بی قرار بوییدنت

بی قرار در آغوش گرفتنت و با تو آروم شدنم.

محمدرسای جانم

فردا روز پدر

روز ولادت امام علی (ع)

به خیالم توی تصوراتم فکر میکردم که تو ،همچین روز قشنگی پا به دنیا میذاری

تو رو میدم دست باباعلی و میگم : روزت مبارک.

بی شک هر روزی که بیای اونروز قشنگترین روز دنیا برای من خواهد بود

اما دلم میخواست فردا باشی کنارم در آغوشم...

 

 

فکر میکردم تو دختر خواهی شد

  • ۲۳۴

فکر میکردم تو دختر خواهی شد...

حتی برات یه لباس نوزادی دخترونه هم خریده بودم...

یک سال  تمام دنیا رو برای انتخاب بهترین اسم دختر زندگیمون گشتم و چیزی پیدا نکردم که تمام وکمال به دلم بنشینه.

برگه سونوگرافی دستم بود.

به تاریخ 5 هفته مانده به دیدار

  • ۲۴۰

سلامتی همه 80 کیلو ها indecision

برادرانه

  • ۲۳۵

امروز یکی از پوشکهای محمدرسا رو برداشتم و به محمدصدرا پیشنهاد دادم که برو هپی (اسم عروسکشه) رو بیار تا پوشکش کنیم.

از طرز برخورد محبت آمیزش و بغل کردن با عشقش و به آرومی گذاشتنش روی تشک تعویض شوکه شدم.

او هیچ نوزادی رو از نزدیک ندیده.

او حتی نشنیده که با نوزاد باید چطور رفتار بشه

 

 

 

گلدون دونه های نارنج

  • ۲۲۰

 ده روزی میشه که دونه های نارنج رو کاشتیم.

 

چهار نفری دور هم نشستیم و دونه دونه پوست های رویی رو جدا کردیم .

 

درسته نفر چهارم خانواده با چشم معمولی دیده نمیشه،اما هست.

 

مطمئنم که با در آغوش گرفتنش حس و حالمون رو از این رو به اون رو میکنه.

 

مطمئنم وفتی ببینیمش پشیمونمون میکنه از اینکه چرا انقدر تو دوران جنینی ندیدیمش.

 

یه انسان کامل در وجودمه .

 

و من این رو یک معجزه کامل  در زندگیم میدونم.

 

چیزی که خدا برای من خواسته قطعا بهترین خواهد بود و به حکمت و رحمتش شکی نیست.

 

گلدون دونه های نارنج حالا پشت پنجره است و یه نایلون روش کشیده شده و منتظر سبز شدنشون هستیم.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم