خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

حق تو،حق توست؛از آن نگذر ...

  • ۷۴
حق تو،حق توست؛از آن نگذر ...

کودک من و کودکان دیگر

چند ماه پیش، روی یکی از نیمکت های پارک، روبروی سرسره بزرگ نارنجی رنگ وسط زمین بازی بچه ها، نشسته بودم. گاهی چشمانم را از روی موبایل برمیداشتم و به بازی پسر4ساله ام خیره می ماندم.او به تندی و با شادی، از سرسره سُر میخورد و  به سرعت پله ها را به شوق دوباره سُر خوردن بالا میرفت.

لحظاتی بعد،

و اگر فیل تلاشی برای تغییر ذهنیت خودش انجام میداد

  • ۳۰۱

 

تاثیر نگرش و تاثیر وجد آورش بر زندگیمان ؟!

شاید مثال فیل سیرک، قوی ترین مثالی باشد که بتوان در این باب گفت:

فیل ،که لقب سنگین ترین حیوان جهان را دارد،چگونه با یک میخ و چوب بیست سانتی متری و یک طناب یک متری به زمین متصل میشود و تلاشی برای کندن میخ از زمین نمیکند؟!

راستش را بخواهید برای کندن آن میخ و فرار از سیرک هیچ تلاشی هم لازم نیست انجام بدهد.

دنیا را زیبا کنیم

  • ۲۸۸
اوایل وسواس پومودورویی داشتم.
می پرسید وسواس پومودورویی یعنی چه ؟
یعنی اینکه دست به کاری نزنی تا مطمئن شوی 25 دقیقه میتوانی بی هیچ حاشیه ای درگیر کاری شوی.
نمی نوشتم.
نمیخواندم.
و کاری در راستای توسعه فردی ام انجام نمیدادم.
حالا اما این وسواس از من گرفته شده است.
همان روزهای اول علاجش کردم.
اما باز گاهی به سراغم می آید.
مثل امروز که به سراغم آمد و یه لگدی حواله اش کردم که برود پی کارش.
میخواستم تمرین رونویسی انجام دهم.
ساعت بیست دقیقه به یک بود.
داشت بازی میکرد.

من و انواع محتوا

  • ۲۶۰

 

از ده سالگی شروع کردم.
وقتی که پدرم یک سررسیدی دستم داد و گفت خاطراتت را بنویس.
من هم که عشق پدر بودم حرفش را سرمه چشمانم کردم و نوشتم.
نمیدانستم چه باید بنویسم.
اولین سر رسیدم پر شده بود از داستان.داستانهایی که خودم نوشته بودم.
یا رونویسی از کتاب داستانهایی که از کتابخانه قرض گرفته بودم.یک سر رسید با جلد سرمه ای برای شرکت گلسار بود.
ما بینش خاطراتی هم نوشته میشد.امروز ناهار کوکوسیب زمینی داشتیم.من کوکو سیب زمینی دوست ندارم.بوی تخم مرغ میدهد.
آن سررسید از بین همه سررسیدهایی که دارم گم شد.
نمیدانم چه شد که ندارمش.
شاید آن تنها گمشده زندگی ام باشد در این سی سال.
اما نیست و خاطر شیرینش همراهم است.
بعدتر که دوربین به دست شدم.عکس گرفتم.

کلمه ؛قدرتمندترین سلاح عجیب جهان

  • ۲۴۷

امروز میخوام از اتفاق دیشب و امروز حرف بزنم :

از "کلمه" قدرتمندترین سلاح عجیب جهان.

دیشب بود که با پرسیدن سوالی در گروهی جوابی گرفتم که آن را شایسته شخصیت خودم نمیدانستم.

برای من که نسبت به هرچیزی حساسیت نشان میدهم ، شاید ناراحت شدن چیز غیر عادی نبود.

اما وقتی برای علی پرسش و پاسخ را خواندم به من حق داد که ناراحت شوم.

او اگر جای من بود چیزی نمیگفت؛خودش این را گفت.

اما من جای او نبودم و نتوانستم چیزی نگویم وناراحتی ام را گفتم،همان جا در همان گروهی که احساس کردم مرا خنگ فرض کرده اند.

آن شخص عذرخواهی کرد از سوءتفاهم پیش آمده یا بیانش که مرا آزرد.

اما هیچ حسی در درونم نسبت به پذیرش آن عذرخواهی به وجود نیامد.

"لطفا"کلمه ای که میتواند در حین مودبانه کردن جمله ای ،جمله ای دیگر را عجیب نامحترمانه کند.

قدرت کلمات اینگونه است.

جایی تو را خوشحال میکند و جایی دیگر تو را از این رو به آن رو.

من کلمه را قدرتمندترین سلاح عجیب جهان میدانم.

و معتقدم و باور دارم که با آن میشود به جنگ ترامپ هم رفت.

وای راستی اصلا مگر نه اینکه معجزه پیامبر هم " از کنار هم قرار گرفتن کلمات " بوجود آمد و نامش شد "قرآن".

من به معجزه بودن قرآن هم ایمان دارم.

بار دیگر شهری که دوست میداشتم

  • ۲۹۲

اولین کتابی بود که در یک روز از سمت دو نفر پیشنهاد خواندنش داده شد.

"بار دیگر شهری که دوست میداشتم" از نادر ابراهیمی

اولین نفر برادرم بود و دومین نفر مهمان برنامه کتاب باز.

بی معطلی از نرم افزار طاقچه خریدمش .

قیمتش 8 هزار تومان بود.

در طاقچه 8 هزار و 200 تومان پول مانده بود از صدقه سری گردونه هایش.

خرید کتاب را زدم و شروع کردم به خواندنش.

اول هر کتابی سخت است.

باید زمان بدهی تا بفهمی اش.

این هم آنگونه بود.

دو سه باری از صفحه اول تا صفحه 20 تکرار شد تا توانستم ادامه بدهم...

یادم هست کوچکتر که بودیم سه شنبه شب ها شبکه 3 " خط قرمز " پخش میکرد و در همان روزها چهارشنبه شب ها "ماه تابان"...خاطره ام از این دو سریال از دوران کودکی آنست که وقتی قسمت آخرشان را دیدم اشک در چشمانم حلقه زدم.احساس دلتنگی میکردم که دیگر نمی بینمشان.به وجودشان یک روز در هفته عجیب عادت کرده بودم.

جملات آخر این کتاب هم من را اینگونه غمگین ساخت.

اشک در چشمانم حلقه زد و دوست داشتم که تمام نشود.

البته که حتما دوباره و شاید هم چند باره خوانده خواهد شد...

 

 و جمله های منتخب کتاب از نگاه من :

 

نفرین پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر...

 

بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد،زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی ست.

 

گریستن ،هلیا.تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز.

 

اما اگر یک روز باغبان واقعا بخواهد این گلها را از بین ببرد،ما باید آنها را برداریم و از اینجا برویم.همه جای زمین برای گلهای ما خاک هست و مهر در خاک روییدنی ست چون گیاه،و خشم گیاهی رستنی ست.تو اصرار می کنی که همه چیز را به آنها بگوییم.

 

شهری مرا سنگسار می کرد.مردم یک شهر مرا دشنام می دادند.شهری که دوست می داشتم و مردمی که پیش از این ایشان را بارها ستوده بودم.

 

اینک انتظار فرسایش زندگی ست.باران فرو خواهد ریخت.باران شب و روز فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی.زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

 

تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد.آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد"چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست.

 

هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد.هیچ کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم.انسان خاک را تقدیس می کند.انسان در خاک می روید چون گیاه  و در خاک می میرد.

 

هلیا! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن بازداشتی.تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد.حالیا تو با درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز میگردد چه می توانی گفت؟

 

آه هلیا...چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت،رایگان ترین هدیه هر پناهی ست که می توان جست.

 

هلیا،طعم تلخ پوست آن انارها یادت هست ؟ گرگ ها کنار رودخانه چراغ افروخته بودند.تو از صدای غربت،از فریاد قدرت و از رنگ می ترسی؟هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی؛دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو ،خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن،عاشق مرگ بودن را.

 

هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است.تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است.سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟مگر پوزش ،فرزند فروتن انحراف نیست؟

 

نه هلیا...یگذار که انتظار ،فرسودگی بیافریند؛زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

 

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم..

 

 

نه من ماندنی هستم نه تو،هلیا.آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

 

من هرگز نمی خواستم از عشق رجی بیافرینم  مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

 

هلیا!

تو زیستن در لحظه را بیاموز.

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین.

مرگ،سخن دیگری ست.

مرگ،سخن ساده یی ست.

و من دیگربرای تو از بی نهایت سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه های خوش صوت

از بی ریایی یک قطره آب-که از دست می چکد

و از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه- که می خندد

برای تو از سر زدن سخن می گویم

رجعتی باید،هلیای من!

رجعتی دیگر باید

به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح

که بیدار میکند

چه نرم،چه مهربانفچه دوست.

رجعتی باید هلیای من!

به شادمانی پرشکوه اشیا.

 

 

بگذار تا در میان گرگ ها و ترسو ترین مردم پیوندی بیافرینم.راهی ست که باید رفت.راهی ست بازگشتنی.رفتن،ستایشگر ایمان است و بازگشت،مداح تقدیر.

 

تنها خواب...بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ شب از من خالی ست هلیا...شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست...

 

بهار اومدنیه

  • ۲۴۳
یه جمله خوندم که نمیشد از خیر انتشارش گذشت :
" میتوان همه گل ها را چید .
اما نمیتوان جلوی آمدن بهار را گرفت "
شاید الان همه چی در هم و برهم باشه.اما بهار اومدنیه.
این قانون طبیعته.
قانون کائنات.
اصلا نه قانون خود خداست و نمیشه ازش سرپیچی کرد و دورش زد.

یه روز یه نفر ...

  • ۲۵۲
دیروز اولین جلسه از کلاس کار خلاقانه در خانه بود.
کلاس روزهای زوج ساعت 9 شب برگزار میشه.
میدونستم که احتمال زیاد باید کلاس خوبی باشه اگر هم نباشه همین که من رو از جو نویسندگی و دوستان عشق نوشتن دور نکنه خودش کلی می ارزید .
هرچند که ما همچنان دایره امن خودمون رو برای نوشتن داشتیم.
اما برام جالب بود بدونم که در این کلاسی که دوستان انقدر ازش تعریف میکنن چی میگذره.
با این وجود دو دل بودم که شرکت کنم و 199 هزار تومان شهریه کلاس بدم یا نه.
که وقتی با علی در میون گذاشتم بدون هیچ مکثی گفت: صد در صد ثبت نام کن.
دو روز قبل کلاس بود که ثبت نام کردم.
تمرینی که باید برای شنبه آماده کنیم اینه که 20 تا جمله با "یه روز یه نفر ..." بسازیم.
جملات کوتاه و بلند و کاملا اختیاری.
چه طنز ،چه تلخ،چه خاطره ،چه خیال و ... .
و نوشته های من همه اش شد خاطره ...
باز هم تصمیم دارم بدون ویرایش منتشرشون کنم .
دلیل اصرار این روزهام برای انتشار متون بدون ویرایش رو نمیدونم.
قبلتر تا صدبار از نوشته نمیخونم جرات نشرش رو پیدا نمیکردم ها ...
حالا یکی بیاد منو از این وسط جمع کنه والا ...
اینم از تمرینم که دلم میخواد بمونه به یادگار تو این صفحه :)
1.
یه روز یه نفر از کوچه مون گذشت و رفت و دلم رو هم با خودش برد.
دیگه ندیدمش تا هفت سال بعد که اومد و شد سهم خودم از زندگی.
2.
یه روز یه نفر خسته شده بود خیلی خسته .دلش شکسته ترین قلب دنیا شده بود.
یه تصمیمی داشت که برای اجرایی شدنش یک سال تو جنگ درونی با خودش بود.
تصمیمش رو گرفت و چادر سیاهش رو سرش انداخت و حالا عاشق آرامش چادرشه.
3.
یه روز یه نفر مادر شد.
و فهمید که معجزه یعنی چی.
4.
یه روز یه نفر عاشق شکم های برامده خانم ها شد.دلش میخواست این شکم صاف و تخت بشه یه شکم قلمبه و گنده.
خودش یه بچه تو بغلش داشت اما دلتنگ روزهای بارداری شده بود.
حالا این شکم داره هر روز گنده تر میشه و اسمش رو گذاشته آرزوی برآورده شده.
5.
یه روز یه نفر تصمیم گرفت برای تولدش بهترین کادویی رو که میتونه برای خودش بخره و تولد بیست و نه سالگیش رو با کادوی خودش جشن گرفت و از این تصمیمش خیلی خوشحال بود که برای خودش ارزش قائل شد.
6.
یه روز یه نفر خیره به آسمون ماه رو توی روز پیدا کرد و از اونروز ماه شد همدم روزهای دلتنگی و شبهای بی قراریش.
7.
یه روز یه نفر تو روزهای کرونایی دلتنگ شد.دلتنگ خانواده اش.
پاش رو تو یه کفش کرد که من الا و بلا دیگه نمیتونم بدون شما زندگی کنم.البته این رو فقط و فقط توی دل خودش گفته بود.
شال و کلاه کرد و اومد یه طبقه تو ساختمون مامانش زندگی رو ادامه داد.
اون یه نفر همیشه فکر میکرد دوری و دوستی و دلش میخواست دور ترین فاصله رو با خانواده اش داشته باشه و زندگی مستقلی با همسرش ترتیب بده.فکر نمیکرد یه ویروس نیم وجبی تر از نیم وجبی بتونه انقدر مسیر و عقیده اش رو تغییر بده.حالا حالش خوبه.
حداقلش اینه که پسرکش کلی همبازی و آسمون آبی بالای سرش داره که دلتنگ دیدن بیرون نباشه.
8.
یه روز یه نفر کلی مسیر اشتباه سر راهش قرار گرفت که روزگار براش جوری چید که همه رو امتحان کنه.
مسیرهای اشتباه کلی بهش درسهای زندگی دادن که احساس میکنه اگه اونها اینجوری براش رقم نمیخورد شاید الان انقدر احساس آرامش نداشت.
9.
یه روز یه نفر یه کتاب از کتابخونه برادرش برداشت و خوند و یادش اومد که ای داد من عاشق نویسندگی بودم چرا یادم رفت؟
اون کتاب بعد از تموم شدن با جلد یاسی خوشرنگش دیگه پس داده نشد و در کتابخانه شخصی اون یه نفر موند و هر روز نگاهش میکنه به امید اینکه بتونه یه روزی بنویسه ؛جوری که یک نفر از اون سر دنیا عاشق نوشته هاش بشه و بگرده دنبال نویسنده کتاب و پیجش رو فالو کنه. درست مثه اون یه نفر که عاشق اون کتاب و اون نویسنده شد.
10.
یه روز یه نفر در به در دنبال این بود که فلاسک قمقمه ای نی دار واسه پسرش پیدا کنه.اما انگاری قحطی فلاسک قمقمه ای نی دار اومده و بعد از بیشتر از یک سال هنوز نتونسته پیدا کنه.
11.
یه روز یه نفر رفت کلاس گیتار.
خودش که خجالت میکشید.
میگفت من؟
من گیتار دستم بگیرم تو خیابون برم.
وای نه روم نمیشه.نه اصلا ابدا هرگز.
اما پدرش اصرار کرد.
رفت کلاس گیتار .روش شد که بره.خجالت نکشید.انقدر ادامه داد که به درجه حرفه ای رسید.اما پسرکش رو که باردار شد .گیتار فقط موند جلوی چشمهاش و دیگه نتونست ادامه بده.حالا هرز چندگاهی قطعات ساده فلامنکو رو میزنه و گاهی هم با همراهی پسرش و همسرش یه آهنگ پاپ انتخاب میکنن و شروع میکنن به خوندن و ساز زدن و لذت بردن.
12.
یه روز یه نفر مجبور شد بنویسه.
یه اجباری که توش لذت بود.
این دفتر این هم تو.بشین بنویس چی دیدی ؟ کجا رفتی ؟ چی خوردی ؟
باشه بابایی مینویسم.
کلاس چهارم بود که هر سال عید نوروز یه سر رسید به دستش میرسید و تا آخر سال اون سر رسید پر می شد از خاطرات روزانه اش تا همین الان که بیست سال از کلاس چهارم میگذره.و چه عشقی این پدر به این یک نفر هدیه داد،عشق نوشتن.
13.
یه روز یه نفر رفت رشته ریاضی.
برای اینکه عاشق خانم شجاعیان معلم ریاضیشون شده بود و فکر میکرد میتونه مثل اون بشه.
از زیست خوشش میومد؛اصلا از بچگی دلش میخواست پزشکی بخونه که قلب مادر بزرگش رو جراحی کنه. اما از معلم زیست میترسید.معلم زیست همیشه یه مقنعه مشکی چونه دار با مانتوی طوسی با جیب های بزرگ داشت که یکی از دستهاش همیشه تو جیبش بود و هیچوقت بیرون نمیومد.بچه ها پشت سرش میگفتن دست نداره.
14.
یه روز یه نفر یه پرنده آورد تو خونه.
اسمش شد نبات.
نبات هم شد یه عشق دیگه تو زندگیشون.
اما هرروز عذاب وجدان نگه داشتن یه پرنده تو قفس با هاشونه و به روی خودشون نمیارن.
هر چند که نبات رام هست و اجتماعی و بیرون از قفس هم میتونه بمونه.
اما شوق پرواز کردن از یه پرنده ای که خدا اون رو برای پرواز کردن تو دل آسمون جنگل آفریده ازش گرفته شد.
15.
یه روز یه نفر که سه ساله بود به مادرش میگه سرم درد میکنه اما مادر جدیش نمیگیره.بعد دو ساعت دوباره میگه سرم درد میکنه و استرس عجیبی به جون مادر میفته.
16.
یه روز یه نفر خیلی دوست داشت که فضانورد بشه.
اما نشد که بشه.
سعی کرد بره دنبال ستاره شناسی و کتابهای ستاره شناسی رو دور و بر خودش جمع کرد اما ازشون هیچی متوجه نشد و گذاشت کنار یاد گرفتن علم ستاره شناسی رو و الان همچنان در تب و تاب دانستن مونده .برای همین هرچی کتاب ستاره و سیاره ببینه رو برای پسر کوچولوش تهیه میکنه و با شوق باهمدیگه میخونن و عشق میکنن.
17.
یه روز یه نفر رفت دلش تنگ شد برای خرید دم غروب وقتی که صدای الله اکبر اذان از مسجد بلند میشه و اونها با نون بربری داغ و چند بسته ریحون و شاهی که ازپسربچه ای که با فرغونش نزدیک نونوایی کاسبی میکرد به سمت خونه حرکت کنن.
شاید اونشب قرار بوده با گوجه فرنگی های قرمز و آبدار یه املت ویژه بزنن.
18.
یه روز یه نفر سرچ کرد "چگونه نویسنده شوم" و از فردای اونروز تمرین صبحگاهی و هزار کلمه رو شروع کرد.
ماه اول هزار کلمه نوشت.
ماه دوم دو هزار کلمه.
ماه سوم دو هزار و صد کلمه هر روز نوشت.
ماه چهارم درگیری پیش اومد و نتونست هر روز بنویسه.
ماه پنج دوباره شروع کرد به روزانه نویسی و آزاد نویسی و هزار کلمه اش رو ادامه داد.
و ماه ششم و هفتم هم همچنان هزار کلمه داره مینویسه و تصمیم به زیاد کردن واژه ها توی این تمرین نداره.
چون که میخواد تمرینهاش متنوع باشه و وقتش رو باید جوری مدیریت کنه که به بقیه کارهاش هم برسه.مثلا مهمترین کار هر روزش که مادری کردن هست و به این شغل مفتخر ترینه.
19.
یه روز یه نفر دلش میخواست هر چی تفنگ و ماشین اسباب بازی تو دنیا هست با یه قطار بزرگ که بگه هو هو چی چی برای پسرکش بخره.
20.
یه روز یه نفر سه سال قبل که باردار بود و هنوز طعم آغوش گرم نوزاد رو نچشیده بود و غافل بود از بوی بهشتی کودک ، نذر کرد روز تولد سه سالگی پسرش ،باهم برن گلفروشی و سی شاخه گل بخرن و پسرک با دستهای کوچیک خودش عشق رو به رهگذرهای تو خیابون بده.
پسرک دو ماهه دیگه سه ساله میشه.اما با کرونا شاید دیگه نشه نذر رو ادا کرد.

رویای نوشتن

  • ۲۵۸

اگر موقع نوشتن از شنیدن زنگ تلفن خوشحال شوید و جواب بدهید،یا قطع برق موجب خوشحالیتان شود،معلوم است که در این کار موفق نیستید.

اما اگر در نوشتن موفق باشید و تلفن زنگ بزند،جوابش را نمی دهید،اگر برق قطع شود،عصبانی میشوید.

 

"گابریل گارسیا مارکز-رویای نوشتن "

 

گابریل گارسیا مارکز جان میدونی من هنوز "صدسال تنهایی" رو نخوندم و شدیدا احساس کمبود دارم ؟!

امروز حتما شروع میکنم خواندن این شاهکار را ..

پرنده ای در قفس

  • ۲۵۶

ما یه پرنده داریم که اسمش "نبات" از خانواده طوطی سانان و از تبار تراکوئیس.

رنگش سبز و آبیه با چشمهای تیله ای مشکی که وقتی زل میزنه بهت میخوای جونت رو بدی براش.

هنوز نمیدونیم دختر یا پسر.

میخواستیم چند ماه پیش آزمایشش رو انجام بدیم که خب پول اضافه ای برامون نموند که بدیم برای پول آزمایش تعیین جنسیتش.

پرنده رام و اجتماعی هست و باید از قفس بیاریمش بیرون.

من ازش خیلی میترسیدم.الان هم میترسم اما نه خیلی.

شعار امسالم رو گذاشته بودم"شجاعت".

شعار امسالم کمی من رو هول داد که بگیرم دستم و باهاش خوش و بش کنم.

پارسال زمستون بخاطر مشغله های فراوان ؛علی یه مدت طولانی نتونست بهش برسه و بیارتش بیرون از قفس.من هم همه هنرم این بود که از پشت میله های قفس باهاش صحبت کنم. اما صحبت فایده ای نداشت ناز و نوازش میخواست و این شد که افسردگی گرفت ، همه وجود من رو هم غم گرفته بود بخاطر عذاب وجدان یه پرنده تو قفس.

دوره افسردگیش رو گذروند و حالش خوب بود.

اما عذاب وجدان من هنوز تمام نشده که بیشتر از قبل هم داره میشه.

نبات بعد از کرونا تقریبا هر روز بیرون از قفس میاد و یک ساعتی رو تو خونه میچرخه.

دور و برش میچرخیم و باهاش خوشیم.

من هم گاهی میارمش بیرون و باهاش بازی میکنم البته نه وقتهایی که تو خونه تنها باشم.

وقتی گفت یه پرنده میخوام بیارم خونه.

هیچ مخالفتی نکردم.

نه از این بابت که عاشق پرنده باشم؛نه .

من میدونستم میترسم.

میدونستم علیرغم اینکه قربون صدقه حیوانها و قشنگی پرهای پرنده ها از دور میرم یه لحظه هم نمیتونم اونها رو کنار خودم تصور کنم و جیغی به بلندای آسمان خواهم کشید.

تنها دلیل موافقت بی چون و چرای من که در دلم موند و الان داره برای اولین بار بیان میشه این بود:

مادری داشت که خیلی مانع انجام کارهای مورد علاقه شون شد.و من نخواستم این مانع باشم براش.

نبات اومد تو زندگیمون و با وجود ترس زیادم ؛ شد عشق جدید زندگیم.

پر میزد و من جیغ میکشیدم و عاشقانه قربون صدقه اش میرفتم.

امروز داشتم فکر میکردم به داشتن یه پرنده تو قفس .

دقت کردید چی گفتم ؟

گفتم پرنده.

پرنده

پرنده

اون هم تو قفس.

پرنده ای که بال پریدن داره چرا باید توی قفس بمونه ؟!

عذاب وجدان لعنتی...

کاش میتونستم همتون رو از توی همه قفس های دنیا جمع کنم و بفرستم خونه تون توی جنگل.

اما ببخشید.

ما انسانیم.از نوع مکار و حریصش.

جنگلهای شما رو آتیش میزنیم .درختهاش رو میبریم.

تا ساختمون سازی کنیم.

ساختمونهای بلند بلند بلند.

ساختمونهایی که هیچ صفا و صمیمیتی توش نخواهد بود.

بعد دلمون برای خودمون میسوزه که جنگل ها رو نابود کردیم و دیگه طبیعت نداریم.

میگردیم دنبال راه چاره و طبق معمول بدترین و آسونترین راه رو انتخاب میکنیم؛ میگیم : یه تیکه از موجود جنگل رو میاریم تو خونه هامون و مثه خودمون که تو قفس زندگی میکنیم اونها رو هم نگهشون داریم تو قفس.

وای خدای من .

من رو ببخش.

من کاری نمیتونم برای نباتم انجام بدم.

نباتی که از اول انسان دیده.

من کاری برای هیچ پرنده دیگه ای هم که توی قفس زندونی شده نمیتونم انجام بدم.

من حتی نمیتونم نبات رو آزاد کنم پرش بدم که بره.

چون انسان دوست شده .

چون غذاش غذای خاصیه.

چون اصلا برای ایران نیست.

برای اون دور دورهاست.

برای جنگلهای خیلی دور ....

خدایا میدونم قطعا از انسان هایی که پرنده ها رو تو قفس نگه میدارن،پرنده هایی که تو بال پرواز بهشون دادی و ما چپوندیمشون تو قفس ناراحتی و دلت گرفته.

حالم از داشتن نبات اصلا خوش نیست.

اما چه کاری میتونم انجام بدم ؟

تنها راهش اینه بلیت جنگلهای دور رو بخرم و اون رو پر بدم تو جنگلهایی که اصالتا مال اونجاست.

با چه رویی بهت نگاه کنم خدا و نبات؟

که این عذاب وجدان لعنتی تا ابد خواهد بود.

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم