خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

مولانا بخوانیم ...

  • ۸۲

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن

نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان

هرگز نباشد بی سبب گریان دو چشم و خشک لب

نبود کسی بی درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل در آمد زاغ غم در باغ و می کوبد قدم

پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

 

"مولانا"

خانه دوست ...

  • ۸۰

خانه ی دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر  زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

 و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

 

"سهراب سپهری"

خانه دوست کجاست

  • ۸۳

خانه ی دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر  زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

 و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

 

"سهراب سپهری"

و شاید عشق ...

  • ۸۵

خواهرم کتاب رو از نمایشگاه کتاب مترو برام خریده بود.

خیلی سال ازش میگذره.

اون روزها نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

این روزها دوباره رفتم سراغش.

بازش کردم و شروع کردم به خوندن.دیدم باز هم مثل قبل برام غریبه.

تا اینکه تصمیم گرفتم برای نبات این کتاب شعر رو بخونم.

تک تک شعرها با صدای بلند خونده شد و به مرور چقدر به دلم نشست ،قد همه نفهمیدن های این چند سال .

 

و شاید عشق

 

"شاید عشق

بیدار شدن در ساعت پنج صبح بود

بی کوک کردن ساعت

برای من که ماه ها

دمین خورشید را ندیده بودم

دوش گرفتن

ادکلن زدن

و کوتاه کردن ناخن دست هایی که می دانستم

هرگز به آنها دست نخواهی زد.

در دیدار شش و چهل و پنج دقیقه صبح ...

 

شاید عشق

پسرکی بود که دست هایش را

در کنار بزرگراه به هم می مالید

برای تاراندن سرما

وانتظار می کشید عبور الهه ای بنفش را

از خط عابر پیاده

در چهارده زمستان پیش از این ...

 

شاید عشق

خط خطی های کنج سر رسید سال هفتاد و هشت بود

وقتی سعی می کردم واژه ها را

 در سطرهای نخستین ترانه ی عاشقانه

مرتب کنم

 

شاید عشق

پریدن از آتشی بود که در مقابل خانه شما می سوخت

به قیمت سوختن ابروها و مژه هایم

در چارشنبه سوری سالی که

تو در آن عروس شدی

 

شاید عشق

نوشتن این شعر باشد

در تخت خوابی دو نفره

که تو در آن سویش نخفته ای !"

 

"یغما گلرویی " از کتاب "باران برای تو می بارد"

کچل کفتر باز

  • ۷۷

بچه ها بی شک آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست.

زندگی اجتماعی را با همه خوب و بدش صاحب می شوید.

فقر ، ظلم،زور،عدالت،شادی و اندوه ، بی کسی ، کتک، کار وبیکاری،زندان و آزادی ، مرض و بی دوایی ،گرسنگی و پابرهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می شود.

 

همه قصه گوها می گویند که " قصه ما به سر رسید " اما من یقین دارم که قصه ما هنوز به سر نرسیده است...

 

"صمدبهرنگی"

غزلی از شمس

  • ۷۴

با یار بساز تا توانی

تا بی کس و مبتلا نمانی

بر آب حیات راه یابی

گر سر موافقت بدانی

 با سایه یار رو یکی شو

منمای ز خویشتن نشانی

گر رطل گران دهند درکش

ای جان بگذار این گرانی

ای دل مپذیر بیش صورت

می باش چو آب در روانی

پذرفتن صورت از جمادی است

مفسر اگر از رحیق جانی

در مجلس دل درآر که آن جا

عیش است و حریف آسمانی

پوست نارنج

  • ۱۵۳

آری گناه من بود.

گناه من بود که مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم.

شاید هم گناه زن قهوه چی بود که دل درد گرفته بود.

اما نه ، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چی.

قضیه به این سادگی هم نیست.

بهتر است اول ماجرا را برای شما نقل کنم تا خودتان بگوئید که گناه از که بود ،شاید هم گناهی در بین نباشد.

**

خلاصه داستان :

یکی از اهالی روستا دچار دل درد میشه و میگن که اگه دم کرده پوست نارنج بخوره، حالش خوب میشه.

تو اون روستای برهوت از نارنج خبری نبود.

آخر هفته وقتی که معلم روستا راهی شهر میشه بهش میسپارن یه نارنج هم بیاره.قبل رسیدن آقا معلم مادر صاحبعلی میمیره و از اون روز صاحب علی با معلمشون چپ میفته...

جمله آخر داستان که جای تامل داره :

"حالا لازم بود که یک جوری صاحبعلی رو قانع کنم که پوست نارنج نمی توانست جلو مرگ مادرش را بگیرد.اما این کار ، کار بسیار مشکلی بود ."

حالا گناه گناه کی بود ؟ شاید خرافات ؛که چو انداخته بود هر دل دردی با دم کرده پوست نارنج خوب میشه؛ حالا اون دل درد هر نوع دل دردی که میخواست باشه.

 

قصه پوست نارنج از صمد بهرنگی

به خدا اگر بمیرم - سعدی

  • ۷۲

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم  

 برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان     

تو بخاستی ونقشت بنشست در ضمیرم

مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم      

که ز خویشتن گزیرست و ز دوست ناگزیرم  

برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان  

بگذار تا ببینم که که می زند به تیرم

نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم         

بروید  ای رفیقان به سفر ، که من اسیرم

تو در آب اگر ببینی حرکات خویشتن را      

به زبان خود بگویی که به حُسن بی نظیرم

تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی

که نه من غُنوده ام دوش و نه مردم از نفیرم

نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را ؟       

نظری کن ای توانگر که بدیدنت فقیرم

اگرم چو عود سوزی تن من فدای جانت     

که خوشست عیش مردم به روایح عبیرم

نه تو گفته ای که سعدی نبرد ز دست من جان 

نه بخاک پای مردان چو تو میکشی نمیرم

کوراوغلو و کچل حمزه

  • ۷۸

امروز جمعه است.میریم سراغ یه قصه .یه قصه درسته heart

میرم سراغ کمد کتابها و کتابها رو زیر رو میکنم. اولین چیزی که چشمم رو میگیره کتاب قصه های صمد بهرنگی.

میخوام دوباره قصه های کوتاه و بلندش  رو بخونم.

این کتاب رو 21 سال پیش بابا برامون خریده بود.

یک کتاب قطور 435 صفحه ای به قیمت 1600 تومن.

 

 

از متن کتاب :

 

" آن کس که کار میکند حق زندگی دارد و آن کس که حاصل کار و زحمت دیگران را صاحب می شود و به عیش و عشرت می پردازد،باید نابود شود.

اگر نان هست همه باید بخورند و اگر نیست،همه باید گرسنه بمانند.

اگر آسایش و خوشبختی هست ، برای همه باید باشد و اگر نیست برای هیچ کس نمی تواند باشد.

آه ای کینه تو هم مثل محبت مقدس هستی !

ما نمی توانیم محبت خود را به مردم ثابت کنیم مگر اینکه به دشمنان مردم کینه بورزیم.

تو با ریختن خون ظالم به ستمدیدگان محبت می نمایی.

مرد نباید به خاطر یک لقمه نان به پای کسی بیافتد."

 

از سری قصه های "صمد بهرنگی "

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم