باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

بزم مزه ها

  • ۸۴

 

 

"قاشق دسرخوری را در دل پودینگ شکلاتی ای که در ظرف سفید خودنمایی میکرد؛ فرو برد.

ان را به دهان گذاشت.

مزه شیر وشکر و نشاسته و زرده تخم مرغ با هم ادغام شده اند.هیچکدامشان را جدا حس نمیکند.

و چه ترکیب دلپذیری را ترتیب داده اند."

 

شب فرا رسیده بود و برای خواب آماده میشد.

کودکی سه ساله در خانه خندید

  • ۸۷

زنی پشت پنجره ای غبار آلود ایستاده بود.
ابرها آسمان را تسخیر کرده بودند.
خورشید از پشت ابرهای باران زا و دودهای غبار آلود همانند چراغی کم نور،سو سو میزد.

پنجره دلش باران می خواست.
هوا خنک بود.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز نبود.

باران نمی بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به آسمان گفت:خدایا دوستت دارم.
غروب شد.
 کودکی سه ساله در خانه خندید.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز بود.

باران بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به زمین خیس گفت: خدایا دوستت دارم.

پتوس

  • ۳۸

 

 

 

خانه شان یک خانه معمولی و ساده بود.بدون هیچ وسیله جلب توجه کننده ای که دلت بخواهد آن را داشته باشی.
ولی عجیب گرم و صمیمی و دوست داشتنی بود.
نور خورشید از پرده توری پذیرایی راه راه قشنگی روی فرش کرم و قهوه ایشان انداخته بود.
تلویزیون هم همانجا گذاشته بودند.پشت پنجره بلند پذیرایی شان.
به پشتی دیواری کرم رنگی تکیه دادم.
احساس آرامش داشتم.
انگاری که سالهاست می شناسمشان ولو اینکه تازه یکی دو ماه است باهم فامیل شده ایم.

در انتظار باباجون

  • ۲۶
وقتی تلفن قطع شد سریع دوید سمت در و منتظر رسیدن باباجون ماند.
از کنار در جم نمیخورد حتی با وعده سیب زمینی سرخ شده.
در آسانسور باز شد و آقای همسایه یه سلام گرم به پسرک داد.
پسرک ما بدون اینکه بدنش رو تکون بده ،صورتش رو کامل برگردوند سمت پذیرایی تا آقای همسایه رو نبینه.وقتی صدای بسته شدن در همسایه اومد؛ خیالش راحت شد که دیگه کسی نیست و میتونه با خیال راحت به انتظارش ادامه بده.
ده دقیقه ای گذشت و مادر همچنان در تلاش بود که پسرک رو راضی به بستن در کنه .
و بالاخره موفق شد.
صدای اذان بلند شد.
اذان یه لالایی شیرین شد برای پسرک ملس خواب و او با چشمان منتظر خوابید...

تاریکی در روز-تمرین اول

  • ۳۷
یه تمرین بود که خیلی منتظر بودم انجامش بدم.اما هر بار پیش نمیومد یا من تنبلی میکردم و پشت گوش مینداختم یا شاید هم میترسیدم .میترسیدم که نتونم انجامش بدم.
اون تمرین هم این بود :یه بخشی از یه داستان رو بنویس و بقیه اش رو طبق سلیقه خودت جلو ببر.
پاراگراف اول داستان "تاریکی در پوتین " نوشته بیژن نجدی بهونه ای داد دستم برای نترسیدن و انجام این مدل تمرین... .
چه خوبه که آدم نترسه.نتیجه خوب یا بد مهم رفتن به دل کار.مسلما اولین تمرین بهترین کار آدمی از آب در نخواهد آمد ولی من انجامش دادم و اگر که مداوم باشد که چه بهتر .نباشد هم که چه بدتر و قطعا دیرتر به خواسته ام خواهم رسید.
برای انتشار فرم خام و بدون ویرایش اولین تمرین قطعا دلیل هایی هست،شاید یک دلیلش بالا بردن اعتماد به نفس در خودم باشد و ... .

 

تاریکی در روز
 
 
با اینکه پدر طاهر تصمیم گرفته بود که هرگز لباس سیاهش را در نیاورد،یک بعداز ظهر تابستان مردم دهکده او را دیدند که پیراهن آبی کهنه ای پوشیده است و به طرف رودخانه می رود.
اگر میتوانست تا پاییز زنده بماند ،چهارمین سال تدفین بقچه ای تمام میشد که فقط چند لحظه در آن تکه های جزغاله و سیاه،چشمهای ترکیده و صورتی پر از دندان را دیده بود و به او گفته بودند که این طاهر است.
طاهر پسر شرو شوری نبود.
حادثه ای بود که برایش اتفاق افتاد.
همیشه پیرو حرف مادرش بود و پدرش.
چشم چشم از دهانش نمی افتاد.
دوازده سال بیشتر نداشت و مردم دهکده او را الگوی بچه های خود میدانستند.
به بچه هایشان تو سری میزدند و طاهر را مثال میگفتند.
آن شب مادر در خانه مشغول تدارک شام بود و پدر هنوز از سر زمین بر نگشته بود.
خواهر کوچکترش مشغول بازی با تنها عروسکش بود .
عروسک را با هم درست کرده بودند؛با تکه پارچه هایی که مادرشان به آنها داده بود.
چشمهایش دکمه های کت قدیمی پدر بود و دستانش دو ترکه چوب خشک.
دامنش از اضافه چادر نماز مادر بود و بلوزش از تور سبز .
طاهر آنجا میان مادرش و خواهرش مشغول خواندن درسهای فردایش بود.
هیچ کس نفهمید که آن روز چه شده بود که پدر طاهربه طرف رودخانه راهی شد.
آن هم در آن بعداز ظهر گرمی که همه ترجیحشان ماندن در خانه و نوشیدن چای روبروی باد پنکه بود.
آب داغ رودخانه در آن بعدازظهر قطعا نمیتوانست دلیلی بر زدن تن بر آب باشد.
مادر و خواهر طاهر بر سر و صورتشان میزدند .خون از صورتهایشان جاری بود .
گودالی کنار قبر طاهر کنده بودند برای پدر طاهر.
مردم زمزمه کنان در گوش یکدیگر میخواندند که دیدی آخر از غم فرزند خودش را کشت.
آنشب لباس مادر به گوشه پیک نیک گیر کرده بود.اما طاهر بود که دیگر نبود.
 

سوسک

  • ۶۰

 

فکر نمیکردم روزی به این درجه از شجاعت برسم.

همه اش از صدقه سری نسبتی است که دو سال و شش ماه و 12 روز پیش به بنده داده شد ؛وقتی که مادر شدم.

حشره و جنبده ای  نبود که از آن  نترسم.

حتی با دیدن یک مورچه ریز میزه ای که فاصله زیادی با آن داشتم تن و بدنم به لرزه در می آمد.

حالا سوسک و مارمولک و ما بقی موجودات زنده که جای خود.

امروز می خواهم از خودم بگویم و سوسکهایی که در زندگی مشترک تجربه کردم.

 مثلا یک روز که مشغول جارو کشیدن و

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم