خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

یک غروب پاییزی

  • ۲۶۱

یک نفر مرد.
یک نفر در یک روز پاییزی مرد.
یک نفر در کوچه ی ما در یک روز پاییزی مرد؛یک مرد.
مردی که ربطی به زندگی من نداشت.
شاید هم داشت،چرا که ارتباط غیرمستقیم انسانها و موجودات باور من است.
کمی صبر کنید؛به گمانم او در زندگی من تاثیر گذار بود.
شاید اگر ده سال قبل،مغازه اش را به مادرم اجاره نداده بود،زندگی الان من،طوری دیگر میبود.نمیگویم بهتر یا بدتر؛ اما طور دیگری.شاید نه،قطعا.
آن مرد را تقریبا همه اهل کوچه هر روز میدیدند.
اکثرا کنار مغازه اش صندلی میگذاشت و مینشست و در هوای سرد،داخل مغازه اش.
مغازه ای که رنگ همه نوع فروش و تجارتی را دید و حالا کرکره اش پایین است و چند پرچم سیاه به آن چسبیده.
از امروز دیگر او را نخواهیم دید،هیچوقت در این دنیا.
نمیدانم پشیمان است یا خوشحال.
اما آرزویم برایش خوشحالیست در آن دنیا

 

کودکی سه ساله در خانه خندید

  • ۳۶۰

زنی پشت پنجره ای غبار آلود ایستاده بود.
ابرها آسمان را تسخیر کرده بودند.
خورشید از پشت ابرهای باران زا و دودهای غبار آلود همانند چراغی کم نور،سو سو میزد.

پنجره دلش باران می خواست.
هوا خنک بود.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز نبود.

باران نمی بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به آسمان گفت:خدایا دوستت دارم.
غروب شد.
 کودکی سه ساله در خانه خندید.
نسیم می وزید.
نفس کشیدن جایز بود.

باران بارید.
زنی از پشت پنجره خیره به زمین خیس گفت: خدایا دوستت دارم.

یک روز از زندگی

  • ۳۱۶

 

صدای اذان آقاتی به گوشش خورد.

ساعت 4 و44 دقیقه صبح بود.

چشمانش کامل باز شده بود و هوشیار بود که پتو را از رویش کنار زد.

با اینکه ساعت 12 شب خوابش گرفته بود برایش عجیب بود که چقدر سرحال بیدار شده است.

صدای اذان را قطع نکرد.

شنیدن اذان صبح به او آرامش میداد.

وضویش را گرفت.

پتوس

  • ۳۳۹

 

 

 

خانه شان یک خانه معمولی و ساده بود.بدون هیچ وسیله جلب توجه کننده ای که دلت بخواهد آن را داشته باشی.
ولی عجیب گرم و صمیمی و دوست داشتنی بود.
نور خورشید از پرده توری پذیرایی راه راه قشنگی روی فرش کرم و قهوه ایشان انداخته بود.
تلویزیون هم همانجا گذاشته بودند.پشت پنجره بلند پذیرایی شان.
به پشتی دیواری کرم رنگی تکیه دادم.
احساس آرامش داشتم.
انگاری که سالهاست می شناسمشان ولو اینکه تازه یکی دو ماه است باهم فامیل شده ایم.

خوابش را دیدم

  • ۳۱۳
خوابش را دیدم
آنقدر آشفته و سرمست بودم که می خواستم در خوابی که میدانستم خواب است ،فریاد بزنم تا جهان بشنود که من خوابش را دیده ام.
او قبول زحمت کرده بود و به خوابم آمده بود.
اولین مرده ای بود که در خواب می دیدمش.
من از اون سپاسگزارم که مرا لایق دوباره دیدنش و در آغوش کشیدنش و بوسیدنش دانست.
من دیشب در آغوش او بودم.
در آغوش پیرمردی که قصد سفر داشت.
قطره اشکی از چشمانم بر روی گونه ام می نشیند و من عهدم را با خود تکرار میکنم:پدربزرگ هرگز فراموشت نخواهم کرد و تو را به دنیا نشان خواهم داد...
دلتنگت هستم ...
و به یادت ...

ساعت عشق

  • ۳۱۰

خداوندگارا !

اکنون که جهان خواب است، من سرشار از عشق حضور تو شادتر از آن هستم که چشم بر هم گذارم.

خیره مانده ام به آسمان ستاره بارانت.

تکیه داده ام بر آرنج هایم در برابر پنجره

مانده ام بر زمین آرام

و در سکوت نظاره گر تو هستم.

چه زیبا و چه پرشگفت می نماید این هستی

چه خوش بوست عطر زندگی

و چه نوید بخش است زیستن

درختان را می بینم

قامت کشیده

گویی که دست یکدیگر را در آسمان می فشارند

و در آغوش یکدیگر گم می شوند.

جیر جیرکی آواز سر میدهد و یاد تو را در سر صدچندان می نماید.

نسیمی با نوازش صورتم

عطر حضورت را به مشامم میرساند.

ستاره ای چشمک زن در گوشه ای از آسمان

چشمانم را به خود خیره میکند

شاید پیامی از جانب تو برایم دارد.

وجودم را یکپارچه گوش میکنم

تا بشنوم آنچه را که تو میخواهی به من بگویی؟!

آنچه را که تو برایم می آوری

چیزی جز عشق نمی توان تعبیر کرد.

در سرم می پیچد که فریاد برآورم ؛

در دل نا امیدی ها و امید ها

در دل شکست ها و پیروزی ها

در دل نداشتن ها و داشتن ها

در دل حسرت ها و اجابت ها

و در دل سکوت شب که :

"خدایا دوستت دارم "

در انتظار باباجون

  • ۲۹۶
وقتی تلفن قطع شد سریع دوید سمت در و منتظر رسیدن باباجون ماند.
از کنار در جم نمیخورد حتی با وعده سیب زمینی سرخ شده.
در آسانسور باز شد و آقای همسایه یه سلام گرم به پسرک داد.
پسرک ما بدون اینکه بدنش رو تکون بده ،صورتش رو کامل برگردوند سمت پذیرایی تا آقای همسایه رو نبینه.وقتی صدای بسته شدن در همسایه اومد؛ خیالش راحت شد که دیگه کسی نیست و میتونه با خیال راحت به انتظارش ادامه بده.
ده دقیقه ای گذشت و مادر همچنان در تلاش بود که پسرک رو راضی به بستن در کنه .
و بالاخره موفق شد.
صدای اذان بلند شد.
اذان یه لالایی شیرین شد برای پسرک ملس خواب و او با چشمان منتظر خوابید...

تاریکی در روز-تمرین اول

  • ۳۱۳
یه تمرین بود که خیلی منتظر بودم انجامش بدم.اما هر بار پیش نمیومد یا من تنبلی میکردم و پشت گوش مینداختم یا شاید هم میترسیدم .میترسیدم که نتونم انجامش بدم.
اون تمرین هم این بود :یه بخشی از یه داستان رو بنویس و بقیه اش رو طبق سلیقه خودت جلو ببر.
پاراگراف اول داستان "تاریکی در پوتین " نوشته بیژن نجدی بهونه ای داد دستم برای نترسیدن و انجام این مدل تمرین... .
چه خوبه که آدم نترسه.نتیجه خوب یا بد مهم رفتن به دل کار.مسلما اولین تمرین بهترین کار آدمی از آب در نخواهد آمد ولی من انجامش دادم و اگر که مداوم باشد که چه بهتر .نباشد هم که چه بدتر و قطعا دیرتر به خواسته ام خواهم رسید.
برای انتشار فرم خام و بدون ویرایش اولین تمرین قطعا دلیل هایی هست،شاید یک دلیلش بالا بردن اعتماد به نفس در خودم باشد و ... .

 

تاریکی در روز
 
 
با اینکه پدر طاهر تصمیم گرفته بود که هرگز لباس سیاهش را در نیاورد،یک بعداز ظهر تابستان مردم دهکده او را دیدند که پیراهن آبی کهنه ای پوشیده است و به طرف رودخانه می رود.
اگر میتوانست تا پاییز زنده بماند ،چهارمین سال تدفین بقچه ای تمام میشد که فقط چند لحظه در آن تکه های جزغاله و سیاه،چشمهای ترکیده و صورتی پر از دندان را دیده بود و به او گفته بودند که این طاهر است.
طاهر پسر شرو شوری نبود.
حادثه ای بود که برایش اتفاق افتاد.
همیشه پیرو حرف مادرش بود و پدرش.
چشم چشم از دهانش نمی افتاد.
دوازده سال بیشتر نداشت و مردم دهکده او را الگوی بچه های خود میدانستند.
به بچه هایشان تو سری میزدند و طاهر را مثال میگفتند.
آن شب مادر در خانه مشغول تدارک شام بود و پدر هنوز از سر زمین بر نگشته بود.
خواهر کوچکترش مشغول بازی با تنها عروسکش بود .
عروسک را با هم درست کرده بودند؛با تکه پارچه هایی که مادرشان به آنها داده بود.
چشمهایش دکمه های کت قدیمی پدر بود و دستانش دو ترکه چوب خشک.
دامنش از اضافه چادر نماز مادر بود و بلوزش از تور سبز .
طاهر آنجا میان مادرش و خواهرش مشغول خواندن درسهای فردایش بود.
هیچ کس نفهمید که آن روز چه شده بود که پدر طاهربه طرف رودخانه راهی شد.
آن هم در آن بعداز ظهر گرمی که همه ترجیحشان ماندن در خانه و نوشیدن چای روبروی باد پنکه بود.
آب داغ رودخانه در آن بعدازظهر قطعا نمیتوانست دلیلی بر زدن تن بر آب باشد.
مادر و خواهر طاهر بر سر و صورتشان میزدند .خون از صورتهایشان جاری بود .
گودالی کنار قبر طاهر کنده بودند برای پدر طاهر.
مردم زمزمه کنان در گوش یکدیگر میخواندند که دیدی آخر از غم فرزند خودش را کشت.
آنشب لباس مادر به گوشه پیک نیک گیر کرده بود.اما طاهر بود که دیگر نبود.
 

محرم کرونایی

  • ۲۹۷

صدای طبل می آید.

نمیدانم صدای دسته است یا مسجد محل ؟!

دعا میکنم که صدا از مسجد باشد و دسته نباشد.

هرچند که خودم حال و هوای پیاده روی پشت دسته ها را دارم .

و در حسرت نداشتنش امسال میسوزم.

33ماهگی

  • ۳۲۴

هنوز دنیا نیومده بود که برای سه سالگیش نذر کرده بودم

دیروز سی و سه ماهش شد.

سه ماه مونده تا سه سالگی

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم