روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

مود لهیدگی

  • ۵۶

اگه حال الان من رو میپرسی در این تاریخ زیبا 1400/10/01 و هوای دل انگیز زمستانی که بی شباهت به بهار نیست؛

یک انسان داغون و له که حوصله کسی رو نداره اما باید همه تلاشش رو کنه که حداقل در ابتدای امر حوصله خودش و بعد دو فرزندش رو داشته باشه و بعد فکر کنه که حالا باید چیکار کنه .

و در حین این که داره فکر میکنه چیکار کنه مدام برای خودش تکرار کنه: هنوز دیر نشده ، هنوز دیر نیست.

من هنوز 31 سالمه و خیلی خیلی جوانتر از این حرفهام که کاری برام دیر شده باشه.

یه شب تا صبح-۱

  • ۷۲

۱۲:۳۰ دقیقه شب
دلم نمی آید اما چاره ای جز کنار گذاشتنش ندارم،چشمانم به زور باز است.
عینکم را روی«از قیطریه تا اورنج کانتی»میگذارم و میخوابم.
۱:۴۷دقیقه نیمه شب
چهارساله از تختش می افتد

یک غروب پاییزی

  • ۵۲

یک نفر مرد.
یک نفر در یک روز پاییزی مرد.
یک نفر در کوچه ی ما در یک روز پاییزی مرد؛یک مرد.
مردی که ربطی به زندگی من نداشت.
شاید هم داشت،چرا که ارتباط غیرمستقیم انسانها و موجودات باور من است.
کمی صبر کنید؛به گمانم او در زندگی من تاثیر گذار بود.
شاید اگر ده سال قبل،مغازه اش را به مادرم اجاره نداده بود،زندگی الان من،طوری دیگر میبود.نمیگویم بهتر یا بدتر؛ اما طور دیگری.شاید نه،قطعا.
آن مرد را تقریبا همه اهل کوچه هر روز میدیدند.
اکثرا کنار مغازه اش صندلی میگذاشت و مینشست و در هوای سرد،داخل مغازه اش.
مغازه ای که رنگ همه نوع فروش و تجارتی را دید و حالا کرکره اش پایین است و چند پرچم سیاه به آن چسبیده.
از امروز دیگر او را نخواهیم دید،هیچوقت در این دنیا.
نمیدانم پشیمان است یا خوشحال.
اما آرزویم برایش خوشحالیست در آن دنیا

 

غرهای فرو خورده

  • ۵۴

دلم گرفته،دوست دارم گریه کنم.
از چی؟
از خستگی...
خستگی میتونه دلچسب بشه ؛اگر تو این خستگی ها درک بشی.
اما امروز و امشب خستگی ام‌،دلچسب نیست.میخواستم پیام بدم و سفره دلمو باز کنم.اما گفتم ،خستگی هات به کسی چه ؟! 
مگه مردم کم درد دارن که تو هم هلکی پاشی بری غرهاتو به جون اونا بگی و مخشون رو بخوری.
راستی دیگه کم کم دارم راه میفتم،راه میفتم که چهارساله رو به تنهایی ببرم کلاس و برگردونم.
همین
برای امشب فقط همین

 

سیر ترشی و میکو

  • ۴۷

تا همین یک ساعت پیش،که دو ساعت مانده بود به فردا،نمیدانستم باید راجع به چه چیزی حرف بزنم و هیچ‌موضوع و ایده ای نداشتم.
چهار ساله که خوابید،قابلمه پلو و قرمه سبزی

نهم آذر وقتی که رسا ۹ماهه شد

  • ۵۴

دارم فکر میکنم به اینکه امروز چه حرفی برای نوشتن دارم،اما تا الان هیچ چیزی به ذهنم نرسیده.
ساعت ۳:۳۶ دقیقه بعد از ظهر.
چند وقتی هست

تنها یک نوشته بی محتوا

  • ۴۵

خانه مرتب نیست

کار ها رو رها کردم و ترجیح دادم حالا که بچه ها نیستند بجای مرتب کردن خانه ،دست به قلم بشم.

انگشتانم بر روی کیبورد مشکی لپتاپ سفید رنگم در حال جابه جا شدن هستند.

میخواهم بنویسم.

از چی ؟

از

دعوت به خوشحالی آخر ماه

  • ۴۳

میخواهم خودم را به یک خوشحالی دعوت کنم.

زحمتش زیاد نیست،اما همتش بلند است.

میخواهم خودم را به خوشحالی آخر ماه، آذر 1400 مهمان کنم.

چگونه ؟

با نوشتن روزانه هر پست و انتشارش در سایت.

مثلا دوم دی ماه 1400 بیایم و صفحه را باز کنم و بگویم :

"باریک الله چه کرده ای تو دختر.

من به تو افتخار میکنم که من شده ای."

 

شربت رب انار

  • ۷۵

نه،تقصیر اون نبود که همه شربت رب انار ریخت روی رومیزی.
آره اون ریخت.اما لزوما تقصیرش که نبود.
آره،درست شنیدی،گفتم شربت رب انار؟راستش من خودمم امروز کشفش کرد.اومدو گفت بستنی میخوام.منم گفتم بذار یه بستنی نو و ترشی بهش بدم که نگو و نپرس.
یه قاشق شکر رو تو یه لیوان آب حل کردمو بهش رب انار اضافه کردم.انقدر هم زدم تا یه مایه غلیظ بهم داد.
رفتم سمت سینک که خبرم یه قاشق بیارم که دیدم جا تر و بچه نیست.
آره خب معلومه که بهش گفته بودم باید صبر کنی .
چند باری دست به اقدام شده بود و درجا مچش رو گرفته بودم.اما خب بار آخر دیر رسیدمو یه جیغ به هوا پرتاب شد.
اوم راستش یه جیغ که نبود هزارو یک جیغ بود که وسط مسطاش یه چیزایی هم برخورد میکرد به یه موجود سه ساله و نیمه.
من شرمنده.
اما خیلی عصبانی بودم و خیلی بد رفتار کردم.
کثیف شدن رومیزی چیزی نبود که منو بتونه عصبانی کنه،حتی چکه چکه کردن شربت از روی میز به زمین هم.
عصبانی شدم چون صدام رو نشنید.
چون توجه نکرد.
میخواست کشف کنه اما اونجا جای کشف کردن نبود.
با بی فکری عمل کرد و نتونست صبر کنه.
منم نتونستم خودمو کنترل کنم و جواب این بی صبری رو با خشونت دادم.
ولی واقعا ارزشش رو نداشت.
میز تمیز میشد،رومیزی شسته میشد،شربت رب انار دوباره درست میشد و زمین دستمال کشیده میشد.
مثه امروز که بعد از خالی کردن خشم ، همه چیز رو دوباره انجام دادیم ...اینبار باز هم شربت ریخت اما تو یه سینی بزرگ که شستنش راحت تر بود.
کاش صبر میکرد.
کاش منم صبورتر بودم.

اپلیکیشن منحوس

  • ۶۹

آمدم بروم اینستاگرام را با کلمات پرفیضم رونق ببخشم،قد دو تا پست توانستم دوام بیاورم و بس.
محیطش آنچنان برایم غیر قابل تحمل شده که خفقان میگیرم وقتی بازش میکنم.

کرم وجودی ام است دیگر،گاهی انگولک میکند و نصبش میکنم و میروم و محو میشم در پستهای بی سر و ته و تبلیغهای پیجهای

آنچنانی و اینچنانی.
باید به آقای همسر بسپارم که دوباره رمزش را عوض کند و به هیچ عنوان تا مهر ماه زیر بار خواهش و التماس های من مبنی بر زدن رمز آن اپلیکیشن منحوس نرود.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم