خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

من از پسش برمیام

  • ۷۵
 
خیلی خسته‌ام و احساس می‌کنم دوباره دارم به حال و هوای چند ماه قبلم برمی‌گردم که چیزی خوشحالم نمی‌کرد و دلم می‌خواست نباشم.
روزهای عجیبی بود و اولین تجربه از نخواستن خودم و زندگی؛ تا جایی که یادم میاد همیشه عاشق زندگی بودم و شکرگزار بودنم.
گفتم:« حالم بده،احساس می‌کنم دوباره دارم به مرز افسردگی میرسم.»
گفت:« قبلا چی‌کار کردی که خوب شدی همونکارو کن.»
یادم اومد شش ماه قبل،هر روز و هرروز می‌گفتم حالم بده و کسی منو نشنید.
حالم بد بود، میدونستم و کامل می‌فهمیدم و حتی مهمتر از آن، زبان به اعتراف باز کرده بودم تا شاید دوستی، راه نجاتی برایم پیدا کند. اما کسی منو نشنید.
تو دلم خدا رو فریاد می‌زدم و باز هم اتفاقی نمی‌افتاد.
بالاخره یه روزی گفت:« پیش مشاوره وقت گرفتم،بیا بریم.»
رفتم با بی میلی.دو جلسه رفتم،خسته از تکرار مکررات رهاش کردم. مثل همه مشاوره هایی که قبلتر رفته بودم و درمانی نبودند و فقط دلم را برای پولی که پرداخته بودم، کباب کردند.
خوب شدم،چجوری؟ بالاخره بعد از دو ماه زورم به خودم رسید و تونستم قدم‌‌هایی رو که می‌دونستم حالم رو خوب می‌کنه، بردارم.
دوره سختی بود، تنهایی باید از پسش برمیومدم که اومدم؛مثل حالا و شاید روزهای آینده. راه نجات من فقط خودمم.

مرا ببخش ننه کامبیز

  • ۵۱

مهر که بیاید می‌شود سه سال که نیستی.
بودی، مهربان بودی؛ با من مهربان بودی و شاید با همه.
دیدنِ مهربانیت، چشمِ دل میخواست که در روزهای بودنت، من یکی آن را نداشتم.
راستش من نه تمایلی به دیدنِ مهربانیت داشتم و نه سهمی از مهرم را نثار تو کردم. حتی آن آخری‌ها آنقدر سخت می‌گذشت که آرزو می‌کردم بروی؛ بروی که دیگر عذاب نکشی.
چند روز پیش، وقتی‌که کتلت‌ها را، راهیِ روغن داغ می‌کردم، روی مثلِ ماهت در نظرم آمد و برای اولین‌بار، دلم برایت عجیب تنگ شد.
میدانی تو صورت همان مادربزرگ‌های شیرینی را داشتی که با دیدن چهره‌شان از پشت قاب تلویزیون قلبم برایشان پر میکشید؛ اما من تو را ندیدم و البته که به تو خرده‌ای نیست. مشکل به تو برنمی‌گردد، خودم بودم که مشکل داشتم؛ که می‌ترسیدم بگویم: «دوستت دارم.»
من مستقیم تو را نیازردم، آزردم؟ اما اعتراف می‌کنم که غیرمستقیم تا بی‌نهایت.
آن‌روز، دُردانه و سنجاق‌سینه با پدرشان، در حیاط، مشغول بازی بودند که با تو به صحبت نشستم و  برای این حجم از دلتنگی که قلبم را چنگ می‌زد، یکریز اشک می‌ریختم.
دلم تنگِ تک تک لحظه‌هایی بود که در خانه‌مان حضور داشتی؛ که تو بودی و من قدر ندانستم.
دلتنگ این بودم که از جلوی چشمانت رد شوم و تو قربان صدقه‌ام روی، دلتنگ اینکه چیپس و پفک و لواشک‌هایم را با تو قسمت کنم.
دلتنگ دیدنت در لباس‌های گُل‌گُلی و روسری‌های رنگی‌ و حتی دلتنگ سرک‌ کشیدن‌هایت در هر کاری بودم.
با دقت کتلت‌ها را در جلز‌‌وولز روغن برمی‌گردانم و از هم‌صحبتی با تو، وجودم سرشار از آرامش شده بود که درِ‌‌خانه با صدای گریه‌ای بی‌امان باز شد.
گویا در کِشمَکِشی برادرانه، سنجاق‌سینه با صورت به‌طرز فجیعی زمین می‌خورد.
او را در آغوش میگیرم و گریه‌اش در صدای گریه‌ام رنگِ‌ محوِ بی‌خیالی به خود می‌گیرد.

او آرام می‌شود و من خالصانه به پهنای صورت اشک می‌ریزم و از شوک این اتفاق،ساعت‌ها  در خود فرو می‌روم‌.

تو را منجیِ آن لحظه فرزندم می‌‌بینم. تویی که برای اولین بار، اینچنین به خاطرم آمدی تا یادت اتفاق شومی را که در یک قدمی‌اش بودیم، در نطفه خفه کند.
تو سخاوتمندانه مهربانی‌ات را از آن دنیا برایم حواله کردی.
تو مهربان بودی و حتی هنوز هم هستی.
شک ندارم بعد آن همه سختی در زندگی، آن همه راز و نیاز با خدا، آن‌همه مهربانیِ بی غل وغش، الآن جایت خوب است‌؛ خیلی‌خوب.
از تو برای تمام مهربانی‌هایت ممنونم
 

حال خوشحال

  • ۱۲۱
حال خوشحال

حس یک انسان خنثی که حس گرایش به افسردگیش به قسمت دیگر می­چربید، را داشتم.برای رهایی از این کسالت به سمت اینستاگرام رفتم که البته راه حل خوبی نبود.

استوری­ها را یکی پس از دیگری پشت هم رد میکردم تا اینکه یک باکس سوال مرا به فکر برد:«با چی خوشحال میشی؟» که خودش هم در چند خطی آن را جواب داده بود.

از خوشحالی های ساده روزانه­ اش گفت،انگار خودم بودم؛نه خود الآنم خود چند سال قبلم.نه خیلی قبلتر بلکه همین یکی دوسال پیش.

همین حالا که این را می­نویسم حالم خوشحال نیست. بد برداشت نشود حالم خوب است اما خوشحال نیستم.

نه برای آنکه امروز سالگرد ازدواجمان بود و خیلی معمولی­ تر از معمولی گذشت،نه دلیلش این نیست.

دلیلش عادی شدن اتفاقاتی است که برایم عادی نگذشته بود.

عادی شدن اتفاقاتی که در روز به خصوصش برایم خوشی و حال خوب به همراه داشت و من به پاس بودنشان در روز سالگردشان،باید خوشحال می­بودم.

اما تنها این نیست که خوشحالی را از من گرفته است.

پس زدن آرزوهایی که انجام دادنشان و شدنی شدنشان مثل آب خوردن آسان و ساده می­گذشت و من آنها را فراموش کردم و بساط برآورده شدنشان را پهن نکردم و یا اگر هم پهن شده بود با لجبازی همه را بهم ریختم.

آفتاب سوزان بود و چشمانم را به اشک و ابروانم را به اخم سوق داد. 16ماهه روی صندلی کودک ننشست. روی پاهایم در صندلی جلو نشاندمش و مشغول شیطنت­های خطرناکش شد.

در سکوت خودم کلافه بودم.موهایم گویی که با لذت کباب بره­ ای را به دندان میکشد به دهانش بود.

موهایم را با هزار ترفند از زیردندانش بیرون کشیدم و او عصبانی از این اتفاق، ناخن تیز انگشت سبابه اش را در پلک چشم چپم فرو کرد. چشمانم سوخت. سرم را زیر روسری پنهان کردم.

گریه داشتم.

نه از سوزش درد پلک، این دردها که دیگر آدم را بغضی نمیکند .

از اینکه موقع پیشنهاد برای خرید، با اینکه گفته بودم ترجیحم اینست دونفری برویم اما حرفم را نشنیده گرفت و با قضاوتی که بارها برایم اتفاق افتاده بودم دوباره قضاوت شدم و شنیدم که گفت :«دلت پیش بچه ها می ماند.»

این جمله را ده ها بار در این چهارسال و نیم زندگی با بچه­ ها از او شنیده بودم و قضاوتی که راجع به دل من کرده بود و جلوجلو پیش داوری و تصمیم گیری.

هرچند که اولین نفری نبود که درست یا غلط اینچنین مرا با کلماتی که حکم قضاوت نابرابر را داشت،می آزرد.

 یاد آن شب که خانوادگی با خانواده­ ام به پارک رفته بودیم در خاطرم زنده شد.

فرصتی که می­توانست برای من و او باشد و او انتخابش این بود که با 16 ماهه مسیری را پدری و پسری بروند و بیایند و لذت پیاده روی را در شب که رویای من بود از من گرفت.و من ماندم و خانواده­ ام در صف شهربازی تا نوبت 4ونیم ساله شود.

بغض گلویم را گرفته بود،تمام آن شب و شبهای بعدترش و حتی همین حالا.

من همیشه خواسته­ هایم را گفتم. همیشه هم بد نگفتم که بخواهد به کسی بربخورد؛گاهی حتی خیلی هم خوبتر از خوب گفتم.اما همیشه هم خوب بیان نشد،میدانی چه زمانی ؟

وقت­هایی که بعداز هزار و یکبار گفتن،انگار که نگفته ای و گویی که کسی نشنیده است و هیچ.

یک رابطه خوب می­خواهم با همه.

بنشینم و با همسرم گپ و گفتی دلبرانه داشته باشم.

با خواهرم گپ و گفتی پر از شوخ و خنده.

با مادرم درد و دلی از هر دری.

من بگویم و دیگری بگوید.

من خوب گوش بدهم و او خوب سخن بگوید.

و رابطه­ هایی که آنقدر حرفهای شیرین و دلگرم کننده فین مابین افرادش رد و بدل شود که دلم گرم شود از بودن و زندگی.

این دل وامانده چه خواسته­ ها که ندارد،کاش «من» را جور دیگری تربیت کرده بودم،تا این مواقع نشکند و در خودش نریزد و یا جایی دیگر برون­ ریزی دور از انتظاری نداشته باشد.

چهارشنبه بود،همان روزی که من بسیار منتظرش بودم و احتمال می­دادم حتما خیلی خوشحال خواهم شد وقتی که گچ پای پسرک 16 ماهه را باز خواهیم کرد. او می خندد و با کفشهای مشکی­ اش طول بیمارستان را به سمت ماشین می دود.

اما خوشحالی مابین صدها مادر نگران که با ارزشترین بخش وجودی­شان زیر دست جراح و پرستارهای بخش بود،برای من ناشدنی بود.

خوشحال نشدم.نخندیدم و تنها در دل خدارا شکر گفتم که از درمان رها شدیم.

عصر خسته از بیمارستان به خانه برگشتیم.

در خانه هم خوشحال نبودم،فکر میکردم دیگر باید باشم.اما لحظات آخر و اتفاقی که در بیمارستان افتاد مانع شد.

چند سیب زمینی را درون قابلمه رویی سیاه شده­ ای گذاشتم تا برای شام کتلتی درست که به تازگی در اینستاگرام دستورش را دیده بودم،کتلت شیرازی.

خسته بودم اما دلم کمی قدم زدن و بیرون زدن از خانه را می­خواست.

در همین افکار زیر گاز را روشن میکردم که شنیدم گفت:«برویم بیرون؟»

خوشحال شدم اما با بی اعتنایی که در ظاهر مشهود بود پرسیدم:«بدون پسرا؟»

و با شنیدن حرفش،جواب دادم:«باید شام را آماده کنم،نمیتوانم تو با بچه­ ها برو.»

از دستش ناراحت بودم،نه اینکه به نگهبان بیمارستان چیزی نگفت،صدالبته که نه. از دستش ناراحت بودم چون وقتی گفتم می­خواهم برای اعتراض پیش مسئول نگهبانان بروم و به رفتار نگهبان اعتراض کنم،حرفم را جدی نگرفت،حتی شوخی هم نگرفت.

او نشنیده ام گرفت.

خواستم به خواسته اش باشد،امروز،امروز که سالگرد ازدواجمان است.

امروز که برایمان یادآور یکم مرداد1395 است.

پسرها را آماده کردم و خودم هم آماده شدم و با هم به خرید ماهانه رفتیم.

خریدی که لذت نداشت و بغض داشت.

نه بغض از چهارنفری رفتن؛ بغض از محروم شدن از لمس و زیر و روکردن  جنس­های فروشگاه و تصور خودم از داشتن آن چیزهایی که توانایی مالی خریدنشان را ندارم.

 با وجود پسرها و خطر به صدا در آمدن آژیر خطرشان،خرید روتین را مثل همیشه بی هیچ گام و قدم اضافه­ ای انجام دادیم و به سمت خانه راهی شدیم.

و لذتی که می­توانست حالم را خوشحالم کند از من گرفته شد.

می خواست

خب خب

به گمانم خیلی خودم را پاک و مظلوم نشان دادم ،اینطور نیست؟

اما راستش باید بگویم من هم در طول روز خوشحال می­شوم، اما نمیدانم کجای کارم گیر دارد که نمی­گذارد حس خوب خوشحالی،حالم را خوشحال نگه دارد.

من هم با همان چیزهای ساده ای که  آن دوست در استوری­ اش گفت،خوشحال میشوم.اما خوشحالی ام پر میکشد و میرود،نمی­ماند در قلبم.

قبلتر اینگونه نبود.

 

 

 

من رو سفید شدم

  • ۱۱۷
من رو سفید شدم

سیب زمینی های خلالی درون ماهیتابه به جلز ولز افتاده بودند که صدای گریه و شیون 16 ماهه از پذیرایی بلند شد.

کفگیر را به کناری گذاشتم و خودم را به او رساندم.

گریه های بی امانش، تمام انرژی داشته و نداشته ام را با خود برد.

تا حالا ندیده بودم که سر بازی با برادرش اینچنان گریه سر دهد که آرام و قرار از او گرفته شود.

به هر نحوی که بود بالاخره او را آرام کردم و اندکی بعد، به خواب عمیق یک ساعته ای فرو رفت.

بیدار که شد، او را در آغوش گرفتم و قربان صدقه اش رفتم.

ظرف نخورده غذایش را برایش آوردم و او تمامش را با اشتها خورد.

با دیدن حال خوبش،سرحال آمده بودم.

او را به حال خود گذاشتم تا به سراغ بازیهایش رود، که دیدن گامهای لنگانش قلبم را به آتش کشید.

وضعیت آلاینده های هوا بسیار خطرناک بود و هربار که اینگونه میشد،ما تمام پنجره ها و درها را کیب به کیب می بستیم و حتی دریچه کولر را هم .

گرما را با خنکای پنکه می گذراندیم تا مبادا آلودگی، راهش را به ریه های کوچک فرزندانمان باز کند.

اما آن روز فرق میکرد.

در آن آلودگی که باد بشدت می وزید و گرد و خاک و غبار با بی رحمی در ریه هایمان جا میگرفتند، در خیابان ها برای دکتر و عکس بالا و پایین شدیم و تشخیص شکستگی پنجه پای کوچکش زیر انگشتان 4 و 5 بود.

چقدر سخت گذشت،آنروزش و روز بعدترش اما گفتم: خدایا شکرت.

اولین باری بود که درگیر بلایی میشدم و به جای"خدایا چرا من " ورد زبانم شده بود " خدایا شکرت".

آنروز بعد از کلی معطل شدن در مطب دکتر و جیغ های پیاپی 16 ماهه در مطب و ترس از دکتر، بدون گچ گیری به خانه برگشتیم و سعی کردیم او را بخوابانیم تا دکتر بتواند پای کوچکش را در خواب گچ بگیرد.

اما خواب آنشب، حتی با دادن شربت خوابی که دکتر تجویز کرده بود،از چشمانش ربوده شده بود و ساعت 11 دست از پا درازتر به خانه برگشتیم.

صبح راهی بیمارستان کودکان شدیم.بعد از دو سه ساعت انتظار، وقتی که جناب دکتر هم از گچ گرفتن پای کوچک فرزندم در بیداری عاجز ماند و نتوانست میان جیغ ها و لگدهای ممتدش کاری از پیش ببرد،دستور 6 ساعت ناشتایی داده شد تا به اتاق عمل برود و پایش را در بیهوشی گچ بگیرند.

و چقدر سخت بود نگه داشتن کودک نوپایی که بیقرار راه رفتن و بازی کردن و خوردن است،در گرمای ظهر تابستان و آلودگی ای که پایش به آسمان شهرمان کشیده شده است.

6 ساعت گذشت،نامش را که خواندند تا لباسهایش را تعویض کنم و آماده رفتن شود،هق هق گریه هایم شروع شد ، میان مادرانی که اوضاع فرزندانشان با اوضاع فرزند پاشکسته من به هیچ وجه قابل مقایسه نبود و نیست.

درد آنها کجا و درد ناچیز من کجا ؟

این دومین باری بود که بواسطه 16 ماهه اینچنین امتحان میشدم.

در جمعی قرار میگرفتم که درد من در مقایسه با درد دیگری ،شادی بود و خوشبختی.

اما این تسکینی نبود برای تحمل دردم،درد من برای من، غم سنگینی بود هرچند که برای دیگری شاید هیچ باشد.

و تنها چیزی که آنروز با دیدن آن مادران غمدیده ، خوشحالم میکردم،رفتار دیروزم بود .زمانی که گفتند:"پای فرزندت شکسته است" و من گفتم:" خدایا شکرت."

رو سفید بودم از اینکه ناشکری نکرده ام و نگفته بودم:"خدایا چرا من ؟"

من بی پروا، در تمام ده دقیقه ای که فرزندم از من دور بود،گریه میکردم و اگر کسی میگفت:"آرام باش،بچه های  دیگر را ببین و دردشان را»

گریه ام بلندتر میشد،غم آن بچه ها هم روی دلم سنگینی میکرد اما به زبانم"خدایا شکر" بود.برای تمام اتفاق هایی که نباید برای من و مادران دیگر پیش می آمد و اما با بی رحمی پیش آمد.

حق تو،حق توست؛از آن نگذر ...

  • ۱۹۰
حق تو،حق توست؛از آن نگذر ...

کودک من و کودکان دیگر

چند ماه پیش، روی یکی از نیمکت های پارک، روبروی سرسره بزرگ نارنجی رنگ وسط زمین بازی بچه ها، نشسته بودم. گاهی چشمانم را از روی موبایل برمیداشتم و به بازی پسر4ساله ام خیره می ماندم.او به تندی و با شادی، از سرسره سُر میخورد و  به سرعت پله ها را به شوق دوباره سُر خوردن بالا میرفت.

لحظاتی بعد،

شعور بهشتی

  • ۱۵۰
داشتم به خرید خونه فکر میکردم.هیچ جوری امکان پذیر نیست.حتی با وام مسکن و فروش ماشین و طلاها.
نقدینگی زیادی میخواد که خب نداریم.
بی خیال.
بالاخره که بی خونه نمی مونیم.
البته شاید هم موندیم،بعید نیست.
امروز سومین روزیه که تو قرنطینه اینستاگرامی هستم.داره خوش میگذره.
تصمیم دارم ماهی 10 روز اینستاگرام رو از صحنه موبایلم حذف کنم.
ازم میپرسه اگه خرس ما رو بخوره چی میشه؟
میگم باید زنگ بزنیم آتش نشانی.
میگه: که شکم خرس رو پاره کنه.
میگم : آره.
میگه:اگه ما رو بجوئه چی ؟
میگم:اونوقت جان به جان آفرین تسلیم میشیم.
میگه: یعنی می میریم.
فکر نمیکردم معنی جان به جان آفرین تسلیم شدن رو بدونه،اما گویا میدونست.
چاره ای نبود گفتم : آره دیگه می میریم.
- بعد دیگه نمیتونیم زنده بشیم؟
گفتم: نه دیگه میریم یه جای دیگه.
- کجا؟
- بهش میگن بهشت.
دلم میخواست بیشتر بپرسه.انگار داشتم مرگ و مردن رو براش شیرین تعریف میکردم.اما دیگه ادامه نداد.منم گفتم تا شیرینی به تلخی نگراییده صحبت رو کش ندم.
#
چند روزی میشه برادرها سرما خوردند و فین فین و سرفه هاشون به راهه.
بهش گفتم : اتاقت رو جمع کنی پول میدم بری برای خودت شیرکاکائو یا آلوورا بخری.
گفت : میشه من نرم خودت بری.
همه محل، از علاقه اش به خرید تنهایی از سوپری محله که تازگیها اجازه اش رو پیدا کرده،باخبر بودند.
برای همین از جمله اش تعجب کردم و پرسیدم چرا ؟
گفت : اگه من برم ممکنه آقاهه مریض بشه.
میخواستم برم بغلش کنم سفت فشارش بدم که گفتم پررو میشه.
بجاش گفتم :آره راست میگی حواسم نبود ،خوب شد یادم انداختی.
اما خدایی خیلی حقش بود که بترکونمش از عشق.
میگم شعور این بچه منو اگه چهار تا بزرگسال داشتند،کره زمین بهشت میشد،نه؟

پارک دوبل

  • ۱۵۹

استرس گرفتم عجیب

استرس رانندگی مزخرف را.

کی پرونده اش بسته میشود نمی دانم😑

الان مشکلم دیگر هول شدن نیست،

راحت دنده عوض میکنم و ترمز میگیرم،

مسیر را دور میزنم و ترافیک را تحمل میکنم،

اما چه بگویم از پارک😫

پارک معمولی کنار خیابان را نمیگویم ها،

پارک پس و پیش دو ماشین را میگویم.

«پارک دوبل».

شانس من آنقدر بین روزهایی که فرصت رانندگی پیدا میکنم،فاصله می افتد که استرس طبیعی است.

اما الان استرس چه بی وقت هم آمده است

من که امروز خانه ام و قصد بیرون رفتن ندارم,

چه وقت آمدن بود؟

فکر مزخرف

ذهن هم چه انحرافاتی دارد ها.

ای گور پدرت استرس،که خانه نشین وجودم شدی،

نمی خواهم شاخ غول بشکنم که.

تنها قرار است سوییچ را بچرخانم و راه بیفتم،

همان مسیر مستقیم را.

انقدر بروم و بروم

تا یک خیابان خلوت پیدا کنم و کنجی پارک کنم؛نه پارک دوبل ها، نه.

باید دقت کنم که ماشینی دور و بر نباشد، بعد ماشین را خاموش کنم.

همین و تمام

آخ!!! نه هنوز تمام نشده😑

بعد باید تمام مدتی که کارم در حال انجام شدن است

در دل خدا خدا کنم که:

«خدایا، خداوندا به بزرگی ات قسمت می دهم،

لطفا ماشینی هوس نکند پس و پیش ماشین بنده پارک نماید»

و بعد از اتمام کار، به سمت ماشین برگردم

و با دیدن این صحنه که هیچ ماشینی دور و بر ماشین پارک شده مان،جا خوش نکرده، خوش خوشان سوییچ را انداخته و مسیر را باز گردم.

همین و تمام

مسیر هزار بار رفته و آمده که ترسی ندارد،ترس را پارک لعنتی به جانم انداخته

 

غم‌نامه

  • ۱۴۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

گور بابای این کون لق ها

  • ۱۲۳

کلی حرف داشتم برای گفتن، همه را نوشتم اما از انتشار خود داری میکنم.

 فقط اینکه " گور بابای خانواده زنگ آبادی و جد و آبادش و اطرافیانش"

"... همه مسئولین ریز و درشت مملکت"

من راه خودم را میروم

چرا که زندگی باید کرد

حتی در شهری که نفس کشیدن جرم است ...

 

خزعبلات من در سی امین روز از اردیبهشت1401

  • ۱۳۷

اردیبهشت 1401 هم این چنین گذشت، خیلی سریعتر از فروردین و بهتر از آن اما از لحاظی نه بهتر از سال گذشته اش.

راستش هر سال همه چیز بدتر از سال قبلش می شود و مسئولیت من برای کسانی که به دنیا آوردمشان سخت تر و سخت تر.

نمی گویم میخواهم تمام باشم، اما باید به قدر کفایت درست عمل کنم.

بچه پس نزده ام بیرون که بروم سی خودم زندگی کنم.

باید تمام تلاش خود را به کار گیرم.

رفته ام حمام و کرم دکتر ژیلا را پیدا نمی کنم.

بدون کرم پا بعد از حمام، تمام بدنم مور مور می شود،بدجوری به وجودش عادت کرده ام.

صبحانه یک لیوان چای  با یک قند سفید خوردم.

همین الان که ساعت حول وحوش 11 ظهر است.

دلم کمی ضعف رفت و  یک لقمه کوچک نان و سیب زمینی پخته خوردم که رویش یک قاشق مرباخوری سس مایونز نیز زدم.

اولش چسبید اما حالا احساس سنگینی میکنم.

حساب خورد و خوراک دوباره از دستم در رفته است و هرچیزی که سر راهم قرار می گیرد بی هیچ حسابی و کتابی با لذت می لنبانم.

سلام وصلوات گویان به روی ترازو میروم و آه کشان از آن پایین می آیم.

نمیدانم کجا نوشته است که "تو هر چه میخواهی بخور و وزن اضافه نکن که هیچ ،کم هم کن."

اما خدایی این بود رسم زندگی من تا 27 سالگی.

هرچه دلم میخواست ، هرچقدر که میخواستم میخوردم بدون آنکه ورزش کنم و یا فعالیت خاصی داشته باشم.

کارم در روز خوردن و خوابیدن بود.

والا رودربایستی ندارم که حقیقت امر این بود.

دیروز اشتم به آرزوهایم در این روزهایی که حس خنثی بودن دارم و نه از چیزی حرص میخورم و نه به وجد می آیم،می اندیشیدم.

آرزویم تا این جا تقلیل پیدا کرده است که :

"بنشینم کنار دست راننده ای که همسرم است و فرزندانی که ساکت صندلی عقب ماشین نشسته اند.

و بزنیم به دل جاده."

اصلا نه خیلی ساکت.همین که در ماشین،14ماهه ساکت بنشیند نه روی صندلی خودش،بلکه حتی روی پایم هم قبول است،فقط ساکت بدون نق و غر بنشنید و بگذارد از آهنگی که پخش میشود و مسیر لذت ببریم ، برایم در حد آرزو شده است.

باید خودم را بندازم در مسیر اجرای برنامه هایم.

اینگونه پیش رفتن و خنثی بودن را دوست ندارم...

مدتهاست که بی هیچ هدفی که مرا سر ذوق بیاورد بیدار میشوم و به خواب میروم.

این برایم خوب نیست.

حتی امروز داشتم به این می اندیشیدم که چه شده است مرا که نمازهایم که همیشه اول وقت خوانده میشد هم به فراموشی سپرده شده  و نخواندش هیچ تاثیری در روح و روانم ندارد .

چرا نماز اهمیتش برایم کم شده است.

چه اتفاقی افتاده؟

نه تنها نماز که خیلی چیزهای دیگر .

در یک کلام یک انسان خنثی شده ام.

میدانم که این حالت در طولانی مدت به من آسیب میزنم.

هرچند که الان به آرامشی رسیده ام و در هول و ولا و ترس و اضطراب نیستم که آخ نشده است و نمیشود و پس من چقدر عقبم.

یک بعد این قضیه شاید برمیگردد به لذت بردن از زندگی حال و دوست داشتنش که خب برد بزرگیست در زندگی.

اما لذت بردنی که هیچ سودی برای آینده نداشته باشد بنظرم چیز درست نیست.

حداقلش اینکه مسیر لذت را به  سمت خواسته هایم ببرم و حالم را دریابم تا در آینده،حسرت گذشته گریبانم را نگیرد.

گاهی آدمی در این حالت قرار می گیرد.

اما میدانم که اگر بگذارم این حالت تداوم پیدا کند ، به ضررم خواهد بود.

و فکر میکنم تا اینجا بهتر است دیگر تمامش کنم و به خود بیایم.

با آرامشی که حالا هست و از ادامه خنثی بودن برایم مانده،بروم به سراغ اجرای بهتر کارهایم و روی ریتم انداختنشان.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم