خدا با منه

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

نامه شماره دو

  • ۱

ناراحتم.
یک جورهایی دلم گرفته است.
مثه همان روزی که اولین  گل سرخ را به من هدیه داده بود.
ناراحت بودم که بعد از گذشت چند وقت چرا هنوز یک شاخه گل نگرفته ام.
فکر میکردم باید گلی باشد که او بخرد و من هدیه بگیرم.
آنروز فکر کردم نمادمان گل رز قرمز خواهد بود.
اما گلها تغییر رنگ میدادند.
و هر بار با خاطره ی بدی همراه میشدن.
دیگر گل رز دوست نداشتم.
برایم میخک مینیاتوری خرید.
عاشقشان شدم...
هربار که برایم میخرید بال در میآوردم.
در خیالم فکر می  کردم نماد عشقمان را پیدا کرده ایم:میخک مینیاتوری.
روزی با دسته گل میخک مینیاتوری قرمز زیبایی به خانه آمد.
فکر کردم برای من است.
اما برای من نبود.
از آن روز دیگر میخک نخرید.
اگر هم میخرید نمیتوانستم شوقی برای داشتنشان نشان دهم.
تر زده بود به همه احساساتی که از خود نشان میدادم.
مینی بوس آبی رنگی زیر پاهایم می لولد و صدای بوقش از دهان پسرک سه سال و نیمه ام می آید.
روی مبل چهار زانو می نشینم تا پاهایم مزاحم بازی کسی نشود.
ایده نامه نوشتن را شاهین نداده بود،تو از قبل بودی‌ که من برایت بنویسم.
شاهین فقط مرا یاد تو انداخت.تویی که فراموش شده بودی و میتوانستی مرا بفهمی.
راستش میخواستم زودتر از اینها برایت بنویسم ،اما نشد تا روزی که شاهین گفت بنویسید و جرات نوشتن نامه درست ، آخرین جلسه کلاس به من داده شد.
گفته بودی باید از تنهایی ات لذت ببری.
و من لذت تنهایی را با تو چشیدم.
مرا با خود به کافه ای بردی که نه تو در آن بودی نه حتی من.
 برگهای پاییزی زیر پاهایم خش خش صدا میداد و من فنجان قهوه تلخم را به دهان میگذاشتم.
باران شروع شد.
میخواهم کالسکه را سرهم بندی کنم و با ماسکی که بیشتر از نصف صورتم را میگیرد بروم پیاده روی.
می بینی هنوز جرات ندارم از تنهایی لذت ببرم،میخواهم کالسکه ای را با همه سختی اش در چاله چوله های شهر بکشانم.
راستی سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد

نامه شماره یک

  • ۳

سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد
از آخرین نامه ای که برایت نوشته ام،چند سالی می گذرد.
باز هم میخواهم برایت طومار طومار بنویسم و تو خوانده و نخوانده یک ایموجی لبخند برایم بگذاری و بروی و در اعماق ذهنم محو شوی.
امروز به تاریخ جایی که در آن زندگی میکنم،دهم اولین ماه از تابستان 1400است.
راستی میدانی، چهار ماه و یک روز است که برای دومین بار مادر شده ام.
راستش تو حتی از اولین مادری ام هم چیزی نمیدانی.
تو رفتی،آن روز که برایت نوشته بودم:«حال‌ زندگی ام، تغییر کرده است؛دیگر نباش.»
تو رفتی و من ماندم و دلتنگی های شب و روزم با خودم و خدا.
همه اش در یک چشم بر هم زدن گذشت؛در شش روز،نام مردی ,ورای آنچه تصورش را داشتم؛ در قلبم حک شد.
عاشق کتلت است.
یادم است ،وقتی بعد از عقد برای اولین بار به خانه مان آمد برایش کتلت ویژه ای درست کرده بودم .
امروز هم میخواهم برایش کتلت درست کنم.
آخرین باری که بوی کتلت در خانه مان پیچید یادم نمی آید،
رسای کوچکم حساسیت دارد،مثل برادرش وقتی که شیرخواره بود و من نباید از محصولات گاوی استفاده میکردم.
چند وقتی است که به خوردن گوشت قرمز موجود دیگری رضایت داده ام.
دیروز برایم چرخ کرده شترمرغ خرید.
هنوز طعم خوش ماکارونی دیشب با چرخ کرده ای که پروتئین گاوی نداشت و بوی نامطبوع گوسفند را ،در زیر زبانم است.
کاش شترمرغ را زودتر کشف کرده بودم و خودم را از اینهمه خوشمزه جات بدون بوی نامطبوع ،محروم نمیکردم.
چرخ کرده را ساعتی قبل از فریزر درآورده ام؛ یخش که باز شود با سیب زمینی و پیاز و یک تخم مرغ میروم سر وقتش.
پسرکم کمی بی تابی میکند،دیروز واکسن چهار ماهگی اش را زد،یکی به پای راست و یکی به پای چپ.
باید بروم و آرامش کنم،مادرش را میخواند.

شربت رب انار

  • ۳

نه،تقصیر اون نبود که همه شربت رب انار ریخت روی رومیزی.
آره اون ریخت.اما لزوما تقصیرش که نبود.
آره،درست شنیدی،گفتم شربت رب انار؟راستش من خودمم امروز کشفش کرد.اومدو گفت بستنی میخوام.منم گفتم بذار یه بستنی نو و ترشی بهش بدم که نگو و نپرس.
یه قاشق شکر رو تو یه لیوان آب حل کردمو بهش رب انار اضافه کردم.انقدر هم زدم تا یه مایه غلیظ بهم داد.
رفتم سمت سینک که خبرم یه قاشق بیارم که دیدم جا تر و بچه نیست.
آره خب معلومه که بهش گفته بودم باید صبر کنی .
چند باری دست به اقدام شده بود و درجا مچش رو گرفته بودم.اما خب بار آخر دیر رسیدمو یه جیغ به هوا پرتاب شد.
اوم راستش یه جیغ که نبود هزارو یک جیغ بود که وسط مسطاش یه چیزایی هم برخورد میکرد به یه موجود سه ساله و نیمه.
من شرمنده.
اما خیلی عصبانی بودم و خیلی بد رفتار کردم.
کثیف شدن رومیزی چیزی نبود که منو بتونه عصبانی کنه،حتی چکه چکه کردن شربت از روی میز به زمین هم.
عصبانی شدم چون صدام رو نشنید.
چون توجه نکرد.
میخواست کشف کنه اما اونجا جای کشف کردن نبود.
با بی فکری عمل کرد و نتونست صبر کنه.
منم نتونستم خودمو کنترل کنم و جواب این بی صبری رو با خشونت دادم.
ولی واقعا ارزشش رو نداشت.
میز تمیز میشد،رومیزی شسته میشد،شربت رب انار دوباره درست میشد و زمین دستمال کشیده میشد.
مثه امروز که بعد از خالی کردن خشم ، همه چیز رو دوباره انجام دادیم ...اینبار باز هم شربت ریخت اما تو یه سینی بزرگ که شستنش راحت تر بود.
کاش صبر میکرد.
کاش منم صبورتر بودم.

کرونانامه

  • ۵

کرونا بالاخره پاش رو به خونه ما هم باز کرد.
وقتی من میگم«خونه ما» باید دو تا شاخ بالا سرتون دربیاد ،از تعجب.
خانواده ای با رفت و آمد صفر و رعایت کامل پروتکلهای بهداشتی .
تصمیم گرفتم ،آلبوم کرونایی رو منتشر کنم 

اپلیکیشن منحوس

  • ۳

آمدم بروم اینستاگرام را با کلمات پرفیضم رونق ببخشم،قد دو تا پست توانستم دوام بیاورم و بس.
محیطش آنچنان برایم غیر قابل تحمل شده که خفقان میگیرم وقتی بازش میکنم.

کرم وجودی ام است دیگر،گاهی انگولک میکند و نصبش میکنم و میروم و محو میشم در پستهای بی سر و ته و تبلیغهای پیجهای

آنچنانی و اینچنانی.
باید به آقای همسر بسپارم که دوباره رمزش را عوض کند و به هیچ عنوان تا مهر ماه زیر بار خواهش و التماس های من مبنی بر زدن رمز آن اپلیکیشن منحوس نرود.

وقتی که همگی حق داریم

  • ۳۳

سرم درد میکرد.

استامینوفن500 نتوانست کاری برایم انجام بدهد.

آفتاب داغ ظهر به پاهای مچاله شده رسا، که در کالسکه خوابیده بود میزد.

چند باری خودم را سرزنش کردم و گفتم:چرا پارچه ای در کیفم ندارم که روی پاهای آفتاب زده اش بیاندازم.

مسیرهای سایه پر از آدم های بدون ماسک بود و

مسیرهای خلوت پر از آفتاب داغ.

و به ناچار مسیرهای خلوت ،تنها گزینه من به عنوان یک کالسکه ران بود.

تشکر از من

  • ۳۳

فکر نمیکردم روزی از بوی "من" خوشم بیاد.

منظورم از "من" من نیست ها.

منظورم دقیقا خود منه.

همون منی که سپیدی را به کاسه توالت هدیه می دهد.

از من و هر جرم گیر دیگری که در سپیدی دستی دارند،تشکر میکنم و ازشون طلب بخشش دارم برای غرهایی که دقیقا تا قبل از همین روز به جانشان میزدم.

به تاریخ 3 سال و شش ماه و 27 روز از مادری ام.

صبح روز 27 ام

  • ۵۲

صبح به خانه آمد و همه دلپذیر بودنش این بود که در سکوت آمد.

در سکوت اهالی خانه.

پرنده های درخت همسایه،از خواب بیدار شده اند و مشغول سلام و احوالپرسی با یگدیگرند.

صدایشان را دوست دارم ؛ این آواز خوش صبحگاهی که در گوشهایم طنین می اندازد.

ساعت چهار ونیم صبح بود که بیدار شدم.

هنوز برای شیر تقاضا نکرده بود و من نمیدانستم که نیاز دارد یا نه؟! راستش میدانستم نیاز ندارد.در این دو ماه و اندی این را باید کامل متوجه شده باشم.

به سمتش چرخیدم و با دیدنش حس کردم اینبار من به او نیاز دارم،  به در آغوش کشیدنش.

من نیاز داشتم که در آغوشش بگیرم و دستهای کوچکش را لمس کنم.

من نیاز داشتم که نگاهش کنم و از عشقش قلبم به تپش بیفتد .

نمازم را خواندم.

صفحات صبحگاهی ام را نوشتم و نشستم پای سیستم.

به خودم که آمدم دیدم خورشید، دیگر کاملا آماده ارائه خدمت شده است.

گرگ و میش صبح را از دست دادم.

در بالکن با صدای تقی باز شد و راه ورود گرد و خاک به خانه مهیا شد.

اما خوشی نفس کشیدن هوای تازه هم با خودش آورد.

ساعت نزدیک 7 صبح است، به گمانم وقت مهمان کردم خودم به یک چای تازه دم فرارسیده.

 

برای دوست

  • ۶۲

به لطف و کرم کرونا، بیشتر از یک سال بود که همدیگر را ندیده بودیم و حالا که فرزند دومم دنیا آمده بود به رسم دیدار از زن زائو و نوزاد تازه متولد شده به خانه مان آمد.

در که باز شد چشمانمان به یکدیگر خیره ماند،از فرط ذوق دیدار یکدیگر، جیغ کشیدیم.

نمیدانستم باید چگونه به یکدیگر سلام کنیم.

مدل سلام گفتن هایمان، مدل ذوق کردن هایمان، وقتی یکدیگر را می دیدیم معمولی نبود.

ما همدیگر را در آغوش می گرفتیم ،سفت خیلی سفت.حتی اگر فاصله دیدار یک روز می بود.

کرونا که آمد من حتی مادرم هم در آغوش نگرفتم.

من ماندم و آغوشهای محدود زندگی ام و دلتنگ آغوش های دیگر .

گفت :بغلت کنم؟

بی معطلی گفتم :آره .

دلم یک دنیا گریه داشت که میخواستم کنارش؛ کنار او خالی شود.

آن روز حالم خوب نبود.

حالم خوب نبود و دیدارمان کوتاه شد؛ خیلی کوتاه.

بعد از یک سال،  این دیدار کوتاه دردناک تر بود؛ چرا که نیاز دلتنگی ام را بیشتر کرد.

آنقدر بیشتر، که بعد از دو ماه که از آن دیدار کوتاه  میگذرد، امروز  هم به یادش گریستم .

 

خدارو شکر میکنم که قبل از اینکه سه سال ونیمه طعم دوست را بچشد و بفهمد دوست چیست؟ً کرونا آمد . وگرنه چگونه میتوانستم بعدتر به او بفهمانم نمیتوانی دوستت را ببینی ؟! راستش همین حالایش هم سخت است و سراغ دوست میگیرد از مادر و پدرش .او هم بازی میخواهد و بس .هم بازی ای از جنس خودش و همسن خودش؛  با دیوانگی های مخصوص خودشان.

اما دستانم کوتاه است از برآورده کردن این نیاز کودکم ؛ از تشنه آب نخواهید .

 

قطعه نویسی

  • ۵۲

یکی از تمرین های جذابی که در دوره نویسندگی خلاق داشتم ،قطعه نویسی بود.

که از قضا تمرین جلسه اول هم بود.

این تمرین جذابیت خاصی برای من دارد و مشتاق هستم که این تمرین را هر روز انجام دهم.

تمرین ساده ایست؛ باید از دل اتفاق هایی که در زندگی روزمره ات می افتد ،نکته ای بیابی و آن را تعریف کنی و در آخر نتیجه را بیان.

استاد نویسندگی مان ، آقای کلانتری بسیار تاکید داشتند که قطعه های خود را تنها با 1000 کاراکتر ببندید؛نه بیشتر و نه کمتر.

ابتدای امر فکر میکردم این تمرین با این محدودیت باید خیلی سخت و نفس گیر باشد، اما فقط کافی بود شروع کنی و در خلال امر متوجه میشدی که چقدر لذت بخش است.

پیدا کردن نکته از دل اتفاق های روزمره ،کار سختی نیست.

همه ما در روز پر از اتفاق هستیم که هر اتفاق ریز و درشتی که برایمان می افتد خودش یک نکته در دل نهفته دارد .

که بیانش می تواند مفید به فایده باشد.

و نوشتنش می ماند به یادگار از روزهای زندگی مان.

اما اگر نادیده بگیریم و بیان نکنیم و ننویسم ؛ فراموش می شود و این فراموشی خوب نیست.

نوشتن می تواند یادآور روزهایی باشد که گذراندیم.

و چه خوب است که روزهایمان را به شیوه و لحن خودمان ثبت کنیم ؛ برای خودمان و برای کسی از آینده که میخواهد راه زندگی را بیابد.

شاید تویی که این مطلب را میخوانی، کسی باشی که پسرانم با خواندن روزانه گی های تو مسیر درست زندگی را پیدا کنند.

این لطف را از یکدیگر دریغ نکنیم.

من هم مینویسم.

برای خودم و برای کسی که شاید نوشته هایم برایش مرحم زخمی باشد.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم