روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

گور بابای این کون لق ها

  • ۱۰

کلی حرف داشتم برای گفتن، همه را نوشتم اما از انتشار خود داری میکنم.

 فقط اینکه " گور بابای خانواده زنگ آبادی و جد و آبادش و اطرافیانش"

"... همه مسئولین ریز و درشت مملکت"

من راه خودم را میروم

چرا که زندگی باید کرد

حتی در شهری که نفس کشیدن جرم است ...

 

خزعبلات من در سی امین روز از اردیبهشت1401

  • ۱۶

اردیبهشت 1401 هم این چنین گذشت، خیلی سریعتر از فروردین و بهتر از آن اما از لحاظی نه بهتر از سال گذشته اش.

راستش هر سال همه چیز بدتر از سال قبلش می شود و مسئولیت من برای کسانی که به دنیا آوردمشان سخت تر و سخت تر.

نمی گویم میخواهم تمام باشم، اما باید به قدر کفایت درست عمل کنم.

بچه پس نزده ام بیرون که بروم سی خودم زندگی کنم.

باید تمام تلاش خود را به کار گیرم.

رفته ام حمام و کرم دکتر ژیلا را پیدا نمی کنم.

بدون کرم پا بعد از حمام، تمام بدنم مور مور می شود،بدجوری به وجودش عادت کرده ام.

صبحانه یک لیوان چای  با یک قند سفید خوردم.

همین الان که ساعت حول وحوش 11 ظهر است.

دلم کمی ضعف رفت و  یک لقمه کوچک نان و سیب زمینی پخته خوردم که رویش یک قاشق مرباخوری سس مایونز نیز زدم.

اولش چسبید اما حالا احساس سنگینی میکنم.

حساب خورد و خوراک دوباره از دستم در رفته است و هرچیزی که سر راهم قرار می گیرد بی هیچ حسابی و کتابی با لذت می لنبانم.

سلام وصلوات گویان به روی ترازو میروم و آه کشان از آن پایین می آیم.

نمیدانم کجا نوشته است که "تو هر چه میخواهی بخور و وزن اضافه نکن که هیچ ،کم هم کن."

اما خدایی این بود رسم زندگی من تا 27 سالگی.

هرچه دلم میخواست ، هرچقدر که میخواستم میخوردم بدون آنکه ورزش کنم و یا فعالیت خاصی داشته باشم.

کارم در روز خوردن و خوابیدن بود.

والا رودربایستی ندارم که حقیقت امر این بود.

دیروز اشتم به آرزوهایم در این روزهایی که حس خنثی بودن دارم و نه از چیزی حرص میخورم و نه به وجد می آیم،می اندیشیدم.

آرزویم تا این جا تقلیل پیدا کرده است که :

"بنشینم کنار دست راننده ای که همسرم است و فرزندانی که ساکت صندلی عقب ماشین نشسته اند.

و بزنیم به دل جاده."

اصلا نه خیلی ساکت.همین که در ماشین،14ماهه ساکت بنشیند نه روی صندلی خودش،بلکه حتی روی پایم هم قبول است،فقط ساکت بدون نق و غر بنشنید و بگذارد از آهنگی که پخش میشود و مسیر لذت ببریم ، برایم در حد آرزو شده است.

باید خودم را بندازم در مسیر اجرای برنامه هایم.

اینگونه پیش رفتن و خنثی بودن را دوست ندارم...

مدتهاست که بی هیچ هدفی که مرا سر ذوق بیاورد بیدار میشوم و به خواب میروم.

این برایم خوب نیست.

حتی امروز داشتم به این می اندیشیدم که چه شده است مرا که نمازهایم که همیشه اول وقت خوانده میشد هم به فراموشی سپرده شده  و نخواندش هیچ تاثیری در روح و روانم ندارد .

چرا نماز اهمیتش برایم کم شده است.

چه اتفاقی افتاده؟

نه تنها نماز که خیلی چیزهای دیگر .

در یک کلام یک انسان خنثی شده ام.

میدانم که این حالت در طولانی مدت به من آسیب میزنم.

هرچند که الان به آرامشی رسیده ام و در هول و ولا و ترس و اضطراب نیستم که آخ نشده است و نمیشود و پس من چقدر عقبم.

یک بعد این قضیه شاید برمیگردد به لذت بردن از زندگی حال و دوست داشتنش که خب برد بزرگیست در زندگی.

اما لذت بردنی که هیچ سودی برای آینده نداشته باشد بنظرم چیز درست نیست.

حداقلش اینکه مسیر لذت را به  سمت خواسته هایم ببرم و حالم را دریابم تا در آینده،حسرت گذشته گریبانم را نگیرد.

گاهی آدمی در این حالت قرار می گیرد.

اما میدانم که اگر بگذارم این حالت تداوم پیدا کند ، به ضررم خواهد بود.

و فکر میکنم تا اینجا بهتر است دیگر تمامش کنم و به خود بیایم.

با آرامشی که حالا هست و از ادامه خنثی بودن برایم مانده،بروم به سراغ اجرای بهتر کارهایم و روی ریتم انداختنشان.

یه مامان مجرد

  • ۱۶

به خودم میگم :

فکر کن یه مامان مجردی که باید نه تنها از پس هزینه های خودت که از پس هزینه های پسرهات هم بربیای.

نشد

نمیشه

اما و اگر

هم نداریم.

داری اذیت میشی

از اینکه دستت تو جیب خودت نمیره،داری آسیب می بینی.

راهی هست.

پیداش میکنی

اخباری که روزه اش واجب است

  • ۲۶

گفت: «خبر نخون داغونت میکنه.»

با صورتی که هیچ تغییری در هیچ قسمت از اعضایش رخ نداد.خیره نگاهش کردم و با خود اندیشیدم که چه جمله آشنایی است.

این را من سه سال پیش، به هرکسی در مسیر راهم قرار می گرفت می گفتم و از او عاجزانه خواهش میکردم که خبر نخواند که نه تنها آب و نان نمی شود؛ بلکه سوهانی عالی برای اعصاب و روان آدمی است.

آن روز که تصمیم گرفتم به طور کامل از شنیدن هرگونه خبری پاک بشوم،به تک تک اعضای خانواده التماس کردم شما را به هرکسی که می پرستید،زمانی که من در کنارتان هستم خبری را بازگو نکنید و نبینید که مبادا به گوش مبارکم برسد.

پی در پی شنیدن خبرهای ناگوار در چندین سال اخیر، با اینکه با هیچ کدامشان درگیری مستقیم نداشتم ، حسابی مرا ترسانده بود و از درون حالم خراب بود.

سیل های بهار و اتفاقات پشت بندش

آتش سوزی پلاسکو

غرق شدن کشتی سانچی

سقوط هواپیما اوکراینی (منهدم کردن هواپیمای اوکراینی L )

حادثه مکه و اتفاقی که در منا افتاد

ویروس همه گیری و کرونا

زمین لرزه هایی که مردم کشورم را درگیر کرد

قتل و کشتار و  گرانی و گرانی و گرانی و هیچ مسئولی به روی خود نیاوردن

 در این چند سال ،هیچ وقت پیگیر هیچ اخباری نبودم و این ها را همه را گذری می شنیدم.

گذری می شنیدم و روانم آشفته می شد .در بطن ماجرا میبودم چه اتفاقی برایم می افتاد؟

با شروع کرونا و فشاری روحی شدیدی که بر من وارد شد، بنا بر این شد که حتی نگذارم دیگر اخبار گذری هم به گوشم برسد.

دیگر نمی دانستم کجا زلزله آمده

دیگر نمی دانستم که وضعیت کشور قرمز شده است و کرونا دارد جولان میدهد

دیگر نمی دانستم که اوکراین و روسیه در گیر جنگ شده اند

دیگر نمی دانستم که روغن در بازار نیست (برای سال 1400)

دیگر نمی دانستم که چه کسی از چه کسی طلاق گرفت ؟ (حذف شبکه خبری ،حذف اینستاگرام را هم در پی داشت و این دو به هم متصل بودند)

دیگر نمی دانستم ...

و این چنین خیلی از اتفاقات در پس گوشم رخ داد  و من مدتها بعد از وقوعشان مطلع شدم که تاثیرش برایم همانند خواندن کتاب تاریخ بود.کاری که شده بود و من فقط خواننده اش بودم.

حالا اما دو هفته ای می شود که به خواندن اخبار اقتصادی روی آورده ام.

آن هم فقط یک پومودورو در روز،که البته در این دو هفته فقط توانستم چهار روز خبر بخوانم،و صد البته آن هم فقط اخبار اقتصادی.

و همچنان خبر حوادث و سیاسی خط قرمز ذهن من است و آمادگی شنیدنش را ندارم.

بله بله

خوب میدانم اقتصاد-سیاست-حادثه به یکدیگر مربوط هستند،اما چه خوب است که خودم را می شناسم و مرز بین این سه را شناسایی کرده ام تا ورود انجام ندهم.

گهگداری هم تفننی درگیر اخبار زرد می شنوم .مثلا اینکه کدام اینفلوئنسر از همسرش جدا شد.

اگر در پست قبل به حرص خوردن اشاره کردم، منظورم از آن حرص خوردن ، دانه دانه کشیدن موهایم  و آی چه کنم ؟چه کنم؟ سر دادن نبود.

نه حرص از جنس دیگری ست .واقعا بعد از این همه گرانی و قتل و غارت در جلوی چشمانم به مرحله سر شدگی رسیده ام که بشنوم و روانم پریشان نشود.

دیگر برای گرانی اقلام ، نه این ککم خواهد گزید و نه آن دیگری.

خبر خوش اینست که حال، با روانی آسوده که هیچ کسی اجازه پریشان کردنش را ندارد،پا در مسیرم گذاشته ام.

این حال الان من است که خواندن اخبار اقتصادی پریشانم نمی کند و به تویی که میخوانی و آشفته میشوی و انتخابت اینست که گوش ندهی، احترام می گذارم و درکت می کنم. چرا که من هم درگیر این روزها بوده ام و حالا گذر کرده ام. انقدر بالاپایین دارد این زندگی که ممکن است دوباره برگردم به همان روزهایی که نمیدانستم چه و چه و چه.

از اینکه خانواده ما با یک حقوق کارمندی،با دو فرزند و بدون اینکه جایی از این کره خاکی،سند زمینی به نامشان باشد مشمول دریافت یارانه معیشتی نشدند،مغزم سوت نکشید.اما شنیدن این خبر برای خانواده هایمان دردآور بود و عصبی شان کرد.به گمانم باید یک دوره روزه اخبار بگیرند.بگیرند تا اعصابشان آرام شود و دوباره برگردند.

مثل کاری که من با اینستاگرام و اخبار کردم و حالا با دید دیگری با اینها مواجه می شوم.

برای من اصل خانواده ام هستند. همین که خانواده ام صحیح و سلامت هستند و در کنارم، من شادترینم و شکرگزار آن خدایی هستم که به روز قیامتش ایمان دارم.

نمیگذارم چشمانم محتاج بخشش کسی باشند،حتی اگر این بخشش، حقم باشد؛ از جنگ برای حق خود میگذرم، چرا که اگر نگذرم با اعصاب و آرامشم بازی می شود و این برایم با ارزشتر است.

و به آمدن آن روز که ظالم در مقابل من ایستاده تا گوشهایش به صوت بخشش من منور شود،ایمان دارم.

«من ببخشم،خدا هم می بخشد؟»

 

سخن آخر : پناه من خداست و من به پناهم ایمان دارم.

گفتگوی درونی

  • ۱۸

این تنها یک گفتگوی درونی است :
«عجله و کم آوردنت رو درک نمیکنم.
زندگی عجله ای کی رو به کجا رسونده؛ که تو رو برسونه؟
مگه رشد قدم به قدم پیش نمیاد؟
پسرهات رو ببین چقدر آهسته دارند مسیر رشد رو طی میکنند؛ آنهم فقط با چاشنی لذت.
در مسیر رشد،تو سختی می کشی، این سختی انقدر آهسته و آروم هست که بعدها دلتنگش میشی.
دلتنگ روزهایی که تو رو ساخت و رشد داد.
هنوزم میشه هنوز هم میتونی.
یاد اون دوره ای بیفت که تونستی و از پسش براومدی،پس باز هم میشه؟چرا نشه؟
کسی نمیتونه جلوی پیشرفتت رو بگیره،جز یک نفر و تو خوب میدونی اون یک نفر کیه؟
خودتی.
کی میگه 32 سال دیره برای شروع وچون تو هنوز نرسیدی و باید تا الآن میرسیدی ،پس دیگه همه چی تموم شد و رفت؟
فقط ذهن خراب میتونه اینها رو بگه و بس.
مگه آدم عاقل به چرندیات ذهن خراب گوش میده ؟
اگه گوش بدی پس عاقل نیستی.
این حرفها رو که برای قشنگی نمیزنم.
میگم چون بهش باور دارم و میخواهم بهش پایبند بمونم.
حرف که تنها برای گفتن نیست.
حرف برای اینه که پاش وایستی .
سپیده باش و پای حرفات وایسا» 🤛💪💝

من با او در حال رشدم

  • ۶۷

نیمه های شب بود.نور ماه به صورتم تابید.

از تابشش بیدار شدم و نگاهش کردم.

در آن نیمه شب؛ خواب ، به راحتی از چشمانم پرکشید.

پر از وجود خدا شدم و نشستم به هم صحبتی با او.

ماه واسطه ام شد تا حرفهایم را به خدا برساند  و چقدر واسطه قرار دادن ماه برایم لذتبخش بود.

گرم صحبت با او شدم و دقایقی  بعد خود را در آغوش او، امن ترین جای جهان دیدم و به آنی خوابی عمیق و پر از حال خوب وجودم را در بر گرفت.

این بخشی از شبهایی بود که من مادر نبودم و حتی همسر هم.

من بودم،شب ،ماه تابان ، خدا ، عشق و حال خوب.

و شب که برایم دوست داشتنی ترین بخش شبانه روز است؛ نماد آرامش و امنیت و البته باید بگویم دوست نداشتنی بخشی که برایم نماد ترس و دلهره نیز می باشد.

آری همانقدر که او را دوست می دارم،دوستش ندارم.

روزها آمدند و رفتند و روزگار مرا همسر کرد و سپس مادر.

شبی از شبها ،درست زمان خواب پسرک ،صدایش زدم و گفتم:«عجله کن،شب شده است باید زود بخوابی.»

پسرکم ترسید.خودش را در تخت مچاله کرد و پلک هایش را به هم فشرد.

چرا این چنین کرد ؟

من چه کردم ؟

او را ترساندم؟

او را از شب ترساندم،به همین راحتی با همان یک جمله.

خود را ظالمی دیدم در حق او که این چنین، ترس به جانش انداخته ام.

همانگونه که شاید در کودکی من نیز،شخصی بیرحمانه ترس خود را برمن تحمیل کرده و سپیده خردسال یاد گرفت که از شب و هزاران چیز دیگر بترسد.

اتفاق آن شب،تلنگری بود بر ذهنم تا بیش از قبل، حواسم به جزئیات رفتار و کلماتی که بر زبان می آورم،باشد.

با خود عهد بستم: «من نباید کسی باشم که بذر ترس از هرچیزی را در دل کوچک او بکارم.»

روزها از پی هم آمدند و رفتند و او بزرگ و بزرگ تر شد.

در یکی از همین شبها،قبل خواب رو به من کرد و گفت:

  • من بزرگ بشوم، تو پیر میشوی میروی پیش خدا ؟

میدانستم این حرفها را  از چه کسی شنیده است. اما دیگر کار از کار گذشته بود. باید راه نجاتی می اندیشیدم برای ترس و اضطرابی که به درونش هجوم آورده بود.

شب بود و وقت خواب و او بحث پیری را باز کرده بود.

ذهنم یاری نمیکرد ، و با هر حرفی که از دهانم خارج میشد خدا خدا میکردم که بیراهه نگفته باشم.

نمیدانم چطور؟ اما هر طور که بود،آن شب به لطف خدا ، بخیر گذشت.

تاکنون همه سعیم بر این بود که ترسهای خود را، به  خورد او ندهم و حالا این چنین از در و دیوار برایم می ریزد و باید در پی از بین بردن، ترسهایی که از اطراف به وجودش رخنه کرده است نیز باشم.

وقتی می شنوم جنگلی آتش گرفته همه وجودم پر از دلهره می شود.

پسرک هم خبر را می شنود.

می گوید : «کپسول آتش نشانی مان را می بریم و خاموشش میکنیم.»

در لحظه،خیالم راحت میشود که با موضوع کنار آمده است و خبری که شنیده او را به تشویش نیانداخته است.

اما شب بعد، میشنوم که می پرسد: «مامان جنگل آتش گرفته است ؟!»

و من می مانم و بازهم راست و ریست کردن ذهنیاتش که قبل خواب، او را به دلهره انداخته است.

میدانم همیشه همراهش نیستم و نمیتوانم هر چیزی را برایش طوری توضیح دهم که دلش آرام بگیرد.

بزرگ میشود.بزرگ میشود و می بیند که دنیا چقدر ترسناک است.

اما باورم اینست اگر این روزها تلاشم را برای زیبا ساختن دنیا، در ذهنش انجام دهم،او خود که بزرگ شود با شخصیت زیبا بینش، در فکر زیباسازی خواهد بود، حتی اگر غرق در نازیبایی های دنیا شود.

ساختن شخصیت فرزند مگر دست کسی جز پدر و مادر است ؟ امیدوارم تا وقت باقیست مسئولیتم را درست انجام دهم حتی اگر پارازیتهایی از این سو و آن سو به زندگی مان وارد شود.

درست است که جز راست نشاید گفت اما باور کنید هر راست هم نباید گفت ، آن هم به کودکی چهارسال و نیمه.

و راستش من چه اجازه ای دارم که ترس خود را به او تحمیل کنم ؟ حتی اگر عمیقا از چیزی بترسم.

 

 

سخنانی از یک لب مرزی

  • ۶۵

 

امروز بالاخره نشستم پای سیستم.

اینبار نه برای نوشتن،بلکه برای تحلیل کردن.

دلم لک زده بود براش.

عاشقاش میدونن چی میگم.

با ذوق صفحه رو بالا آوردم و مثه یه آدم نادان و بیسواد مات و مبهوت به صفحه خیره موندم.

هیچی یادم نبود.

حتی یادم نبود از کجا باید شروع کنم.

داشتم میفتادم تو تله سرزنش که خودکارم به فریادم رسید،دفترم رو باز کردم و نوشتم :

«کمکم کن خدا.یادم رفته.همه چی یادم رفته.حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم.من نمیترسم.میدونم که باهامی خداجونم .فقط کافیه قدم اول رو بردارم،مگه نه؟»

و بعد کمی دفتر رو ورق زدم.

صفحه ای باز شد که با یک خودکار آبی دو خط روش نوشته بودم :

27 اردیبهشت 1400: روزی که من مانند گیج ها،جلسه اول رمز ارزها رو گوش دادم.

27 اردیبهشت 1401:روزی که من حرفی در رمز ارزها برای گفتن دارم.

آماده بودم که دوباره تو تله خودسرزنشی بیفتم که دوباره نشستم پای صحبت با خودم.

«امروز تنها ، یک ماه و چند روز ناقابل تا مهلت یک ساله ای که برای خودم تعیین کرده بودم باقی مونده.

قطعا نمیشه ره یک ساله رو یک ماهه رفت.

اما میشه قدم هایی برداشت؟!

زندگی همینه.

با قدم های کوچک میتونی قله اش رو فتح کنی.

خب راستش من اوستای جازدن و پس کشیدن بودم،اما از یک جایی تصمیم گرفتم نباشم.این مورد رو فاکتور بگیرید.باید کمی واقع بین هم بود.

نمیشد که بتونم اوستای ارز دیجیتال باشم.شرایط یاری نمیکرد.گاهی باید خواسته ها رو به تعویق انداخت.من قبل هر کاری یک مادر بودم.مادری که تازه به سمت مادر دوفرزندی نائل شده بود.

خواسته بزرگی از خودم داشتم.»

 

راستی مشاور بهم گفت:« لب مرزی.اما نمیتونم بهت بگم افسرده.میدونی چرا ؟ چون هنوز هدفهایی در روز داری که در تلاش برای تیک زدنشون هستی.»

آره راست میگفت.با اینکه جابجایی حتی یک لیوان برام سخته و نای انجامش رو ندارم،اما همچنان پایبند انجام کارهای روزانه ی شخصی ام هستم.

من یک آدم خسته روحی هستم که داره برای نیفتادن به دام افسردگی تلاش میکنه.

من اعتراف کردم حالم بده و اعتراف آسونی نبود.

من فریاد زدم حالم بده.من خواستم که نجات پیدا کنم.

عجیب طور امروز حالم خوبه.هیچ چیزی تغییر نکرده ، جز بخشی از ذهنیت من که در تلاش برای نجات من، برپا شده.

خیلی از حرفهای ناگفتنی از دید خودم رو گفتم،گفتم چون اینجا زندگی واقعی من جریان داره.

با همه پستی ها و بلندی ها.

اگه از پستی ها نگم بلندی ها حتی به چشم خودمم ارزشمند نخواهند بود.

زندگی ام در کنار این پستی هاست که معنا پیدا میکنه.

من وقتی برنده ام که از پس هر منجلابی که در گیرش میشم بربیام.

زندگی ارزش داره یا نه نمیدونم.

فقط من نمیخوام جا بزنم.

مشکل از شماست

  • ۹۲

سه ماه پیش،با از سر گرفتن جدی فعالیتم در اینستاگرام،یکی از دغدغه هایم برای انتشار مطالب ، مخاطب و سلیقه اش بود.

هربار که پستی را آماده میکردم، از ذهنم میگذشت اگر فلانی خوشش نیاد و نپسندد چه ؟!

راستش حتی برای زیباترین عکسها و به زعم خودم دلنشین ترین متن ها، این خودخوری ذهنی با من همراه بود.

روزی  با دیدن منظره ای، دلم برای آن همه زیبایی رفت وخواستم که عکس را منتشر کنم. خوب بخاطر دارم که برای انتشار آن عکس و مخاطب پسند بودنش، تردید داشتم؛در نهایت عکس آپلود شد اما به محض بارگزاری پشیمان شدم و درصدد حذف برآمدم.

اینستاگرام به دلایلی عکس را حذف نکرد و من بی خبر از اصل موضوع، به خیال اینکه عکس دیگر نیست، به جمع کردن میز صبحانه مشغول شدم. کمی بعد باصدای دینگ موبایل به سمتش رفتم و با بازخوردهای مثبت عکس مواجه شدم.

این همان عکسی نبود که فکر میکردم مخاطب پسند نیست؟

آن روز برایم مشهود شد که :"همه ی من، مورد قبول همگی نیست،همانطور که بخشی از من که مورد قبول دیگریست، ممکن است مورد آزار دیگری باشد و مهر تایید گرفتن از سلیقه همگان قطعا کاری ناشدنی است. پس از -خود بودن- نترس"

چندی قبل،با انتشار متن استوری که خودم را شرح میداد، دوستی چند ساله، از سر کج فهمی های خودش، خود خواست که متنم را به خود بگیرد و آنچه را اصل مطلب بود را نادیده و مرا که آن روز در شرایط روحی بسیار بدی بودم را مورد خشم خود قرار دهد و با زدن برچسب بیسوادی، بلاکم کند.

چرا به خودم جرات دادم و صراحتا گفتم «کج فهمی»؟

  1. توهینی در کار نبود
  2. شخص خاصی مورد قضاوت قرار نگرفت
  3. مخاطب اول و آخر متن خودم بودم وشرح یک واقعه از زبان خودم بود
  4. کلمه طلاق هم مانند ازدواج یک اتفاق است و چرا نباید از آن استفاده کنم برای تفهیم مطلبم؟

آن روز خوشحال بودم که حرمت دوستی مان را نگه داشتم و  خشم او را با آرامش وصبوری پذیرفتم، هرچند که او این همدلی را نپذیرفت.

من توانستم زمانی که ناروا مورد حمله دوستی قرار گرفتم،کنترل خشم را در دستانم بگیرم و ناراحت نشوم و بروز نداشته باشم.

این – خود من – بود.

اما- خود من- همیشه هم موفق به این چنین عکس العملی نمی شود و امکان اینکه همیشه در اوج خستگی خونسرد بماند، دور از انتظار است.

تصور یک انسان کاملا مستاصل،این روزها برایم کار عجیب و غریبی نیست چرا که کافیست نگاهی در آینه بیاندازم تا ذره ذره خستگی و به هم ریختگی اوضاع به جای چهره ام، برایم ظاهر شود.

سیزده ماهه به سرفه افتاده بود و باید دکتری او را ویزیت میکرد.

برای پیدا کردن دکتر اطفال خوب، چهار سال و چهار ماه است که این سر دنیا و آن سر دنیا را گشته ام تا پزشکی را پیدا کنم که هم وقت بگذارد، هم اخلاق داشته باشد، و هم تشخیص؛ لیک تاکنون موفق نشده ام.

از سر ناچاری، به دکتری بسنده کردیم که شاید همه گزینه ها را نداشته باشد اما از همگیشان نیز، مبرا نیست.

با وزن کردن سیزده ماهه، ما را از کمبود وزن هفتصد گرمی او آگاه کرد.که خب آن لحظه تجربه ام در دل به سخن درآمد و گفت: "نترس .سه روز تب داشته است و تب وزن را کم میکند و طبیعی است."

با اینحال زبانم لال،پرسیدم : برای وزنش پیشنهادی دارید؟

دکتری که آنسو و اینسوی دنیا را برای پیدا کردنش جستجو کرده بودیم و به او اعتماد؛ نه گذاشت و نه برداشت جوابم را این چنین داد:

  • نه، وقتی شش ماه به شش ماه می آوردیش چه بگویم.مشکل از شماست.

هنگ کردم،مشکل از من است ؟ چرا ؟

شنیدن کلمه " مشکل از شماست" آتش درونم را شعله ور کرد. آن لحظه که تصمیم گرفتم جوابش را بدهم ،درست به خاطر می آورم، شاید کمتر از یک ثانیه شد؛ اما آگاهانه تصمیم گرفتم که خشم خود را بروز دهم.

با استرسی که کاملا در صدایم مشهود بود،گفتم:

«شش ماه به شش ماه ؟

گفته بودم که پسرم، ماه پیش ویزیت شد.حالا چون پیش شما نیامدیم یعنی دکتر نبردیم.

عجیب است.من یک پسر چهار ساله هم دارم.او اضافه وزن دارد. آن هم مشکل از من است؟این یکی نمیخورد تقصیر من است؟ آن یکی میخورد تقصیر من است؟»

و با همان خشم،دکتر که نگاهش سمت همسرم بود را مجدد خطاب قرار دادم و گفتم:«شما حتی به من که دارم باهاتون صحبت میکنم هم نگاه نمی کنید.من از شما سوالی پرسیدم و جوابی خواستم.همین .اجازه پرسیدن سوال هم ندارم ؟»

توپم پر بود و دلم میخواست بی خیال معاینه می شدم و از آنجا بیرون می آمدم.

اما فکر موبایل دست گرفتن و گوگل را زیرو رو کردن برای جستجوی دکتری دیگر ، آشفته ام کرد.

دکتر در توجیه حرفش برآمد و گفت:«نگفتم مشکل از شمای تنهاست.میتواند پدر هم باشد» و در ادامه با گفتن جمله:"شما چرا انقدر عصبی هستید ؟"من را به سکوت وا داشت و به آنی خستگی جسمی شدیدی در خود،حس کردم.

روی صندلی نشستم.او حرف میزد و من به این که:"او چقدر نادان است که این چنین طعنه اش را ماست مالی میکند و تازه از من علت عصبانیتم را میپرسد" فکر میکردم.

آن لحظه حتی صدایش را نمیشنیدم  به نشانه تایید از حرفهایی که نمیشنوم سرم را تکان میدادم و با چشمانم، به بیشعوری او خیره مانده بودم.

او از دل مادردو پسر، با فاصله سنی سه سال وچهار ماه چه میداند؟

او از خستگی های من و از تلاش من برای درست بزرگ شدنشان چه می داند ؟

دلیل کمبود وزن سیزده ماهه را به من چسبانده بود و به جای راهکار طعنه ای حواله ام کرد. پشت حرف "مشکل از شماست"برای من هزار ها هزارها حرف پنهان شده که همه اش ازکوتاهی از مادری می آید.

چرا میخواستم خودم را به او ثابت کنم و به او بفهمانم که اشتباه کرده است ؟

من که خوب میدانستم چه کرده ام و کیستم؟

اینجاهم خودی از من بود،اعتراضم به جمله اش را طبیعی می دانستم و از آن پشیمان نیستم، شاید آن دکتر زین پس بیشتر مراقب کلماتی که به مادری درد دیده میگوید،باشد.

اما حقیقت اینست که در دل با خود گفتم ،این اعتراض کاش به گونه ای دیگری بود.

 – خود من – در تلاش است که سعی کند که در مواقعی که مورد حملات ناروا قرار میگیرد،همانند موقعیت اول(در برخورد با دوست)،با آرامش وصلابت حتی در اوج خستگی و شرایط روحی نامساعد،رفتاری از خود نشان دهد که بی برو برگرد، برگ برنده در دستانش بماند.

همین ...

مراقب حال خوب خودت باش

  • ۷۷

امروز و دیروز و چند روزی میشود که حالم خوب نیست و با شناختی که از خودم دارم برایم عجیب بود که چرا برای حال خوب خود قدمی برنمیدارم.
راستش میدانم علتش چیست؟میدانم چرا ؟ و میدانم کجای نیروی  محرکه ام مشکل داشته است .
با اینحال کاری ازمن بر نمی آمد.میدانی، امان از روزی که نیرو محرکه ات در کسی غیر خودت باشد.
سخت میشود راهش انداخت،شاید هم روزی هرچقدر تلاش کنی نشود که نشود؛ آنوقت شاید به سر حد جنون نزدیک شوی و کاری که انجامش مجاز نیست در ذهنت وول وول کند.
دلم یک  رواندرمانگر میخواهد ،بنشینم  کنارش حرف بزنم و غرغر کنم، نق بزنم و گریه کنم،به زمین و زمان ناسزا بگویم و برون ریزی تمام کمال داشته باشم، سپس او نگاهم کند، در آغوشم بگیرد و تمام حق را به من دهد؛امید دهد تا دوباره سرپا شوم، نه امید واهی ها ،امید واقعی. از آنهایی که خودم به خودم میگویم و مجدد سرپا میشوم،از آن جنس حرفها.
همین چند لحظه قبل درست وقتی که هیچ دل و دماغی برایم نبود، ساعت را نگاهی انداختم،ظهر بود و احتمالا تا الان اذان رو گفته بودند. به امید آنکه حالم از بد به خوب تغییر کند،سجاده ام را پهن کردم و چادر سفیدم را سرم انداختم.رکعت اول و دوم را خواندم ،سومی را خواندم،چهارمی راخواندم.اما نه ،مثل اینکه نماز ظهر قصد نداشت حالم را خوب کند.به نماز بعدی متوسل شدم و خداخداکنان گفتم:«لطفا رکوع بعدی،سجده بعدی،خودت را نشانم بده،دیگر کشش ندارم،خودت را برسان»
نماز عصر که تمام شد ، بالاخره آمد، آنکه باید می آمد. به ذهن و روحم رخنه کرد،اشک ریختم و حالم به خوب تغییر یافت,نه اینکه الان بایستم و برایتان با انرژی بشکن بزنم و کردی برقصم نه ،فعلا در همین حد که بتوانم بایستم و یک لیوان آب دست خودم دهم ...
«

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد»

 

اندر احوالات ذهن آشفته یک ننه

  • ۸۴

امروز طبق قانونی که برای خودم وضع کردم باید پستی رو منتشر میکردم، از صبح مدام به این فکر میکنم که خب چی دارم برای گفتن حالا؟
میخوای از دعوای سرصبحت سر شکلات و جیش نرفتن بگی؟ خب که چی ... برای کی مفیده ؟کی دوس داره بدونه تو و پسرت سر شکلات دعواتون شده و تو الکی مثلا همه شکلاتها رو ریختی دور که بحث شکلات تا ابد تو خونتون مختومه اعلام بشه و کسی نیاد به پر و پات بپیچه و بگه:«ننه ننه آی ننه یه دونه شکلات ننه.»
هرچند که شب،به وقت مسواک زدن، بچه ننه،یه راه برای رسیدن به شکلات فرداش پیدا کرد و ننه فهمید که هرچی خونده،کور خونده ...
یا مثلا از تغییر دکوراسیون امروزم بگم که موقع لایو ساعت ۷به ذهنم رسید و شوهرجان با وجود کمردرد، ملزم به جابجایی چند تا کمد شد؟!
یا از درست کردن ماکارونی با سویا بگم، که عجیب به هممون چسبید و روزهایی که عشق سویا بودم و هیچ بسته چرخ کرده ای برای ماکارونی از فریزر بیرون نمیومد،یاداوری شد.
یا از پیاده روی امروزم بگم که کلی تو دلم گفتم:«بی خیال حالا یه روز که هزار روز نمیشه ،نرو نرو .»
بعد به دل درون،زکی گفتم و عزم رفتن کردم،
از گم شدن کارت بانکی و کلید خونه بگم که به عنوان یه نشونه برای بیرون نرفتن میتونستم براحتی ازشون استفاده کنم و اما اینور و اونور زیر خروارها اسباب بازی زرد و سبز و قرمز ،آبی و نارنجی و مشکی پیداشون کردم.
از مامان مامان گفتنهای گاه و بیگاه و بیمورد چهارساله بگم که تمامی نداره.
از آقایی بگم که تو پارک فرت فرت تخمه می شکست و پوستش رو می‌ریخت رو زمین و من نای رفتن و گفتن اینکه:«حداقل لطفا تو زمین بازی بچه ها آشغال نریزید رو نداشتم.»
از مامانی بگم که هرچی به دخترش گفت:«بریم،»دختر بچه نیومد و از آقای تخمه خور خواست بیاد بچشو بترسونه و دختر دوید بغل مامانش که بره و افتاد زمین و مامان یه تشر بهش رفت؟
از حال خودم بگم که اگر روزهای قبل مادری، این صحنه رو دیده بودم، اون مادر رو هزار مدل قضاوت میکردم و حالا امروز با خودم گفتم:«حقش بود بچه پررو،باید مامانه میزد دهنشو پر خون میکرد.»
از آقای تخمه خور بگم که رفت پشت به دیوار و کارش رو بجای دستشویی در دید عموم انجام داد؟
از چهارساله بگم که پارک بهش چسبید و کمی با لطافت با مامانش رفتار کرد و ...
از کدومش بگم ؟؟؟زندگی امروز من فقط تو این زمینه ها حرف برای گفتن داره.
راستی از نای نداشتنم برای ویرایش هم میتونم بگم ها !!!
و هم اینکه از مقاومتم برای ننوشتن  هم میتونم بگم که شکست خورد...این پیروزی خجسته باد این پیروزی 
 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم