خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

مرا ببخش ننه کامبیز

  • ۴۷

مهر که بیاید می‌شود سه سال که نیستی.
بودی، مهربان بودی؛ با من مهربان بودی و شاید با همه.
دیدنِ مهربانیت، چشمِ دل میخواست که در روزهای بودنت، من یکی آن را نداشتم.
راستش من نه تمایلی به دیدنِ مهربانیت داشتم و نه سهمی از مهرم را نثار تو کردم. حتی آن آخری‌ها آنقدر سخت می‌گذشت که آرزو می‌کردم بروی؛ بروی که دیگر عذاب نکشی.
چند روز پیش، وقتی‌که کتلت‌ها را، راهیِ روغن داغ می‌کردم، روی مثلِ ماهت در نظرم آمد و برای اولین‌بار، دلم برایت عجیب تنگ شد.
میدانی تو صورت همان مادربزرگ‌های شیرینی را داشتی که با دیدن چهره‌شان از پشت قاب تلویزیون قلبم برایشان پر میکشید؛ اما من تو را ندیدم و البته که به تو خرده‌ای نیست. مشکل به تو برنمی‌گردد، خودم بودم که مشکل داشتم؛ که می‌ترسیدم بگویم: «دوستت دارم.»
من مستقیم تو را نیازردم، آزردم؟ اما اعتراف می‌کنم که غیرمستقیم تا بی‌نهایت.
آن‌روز، دُردانه و سنجاق‌سینه با پدرشان، در حیاط، مشغول بازی بودند که با تو به صحبت نشستم و  برای این حجم از دلتنگی که قلبم را چنگ می‌زد، یکریز اشک می‌ریختم.
دلم تنگِ تک تک لحظه‌هایی بود که در خانه‌مان حضور داشتی؛ که تو بودی و من قدر ندانستم.
دلتنگ این بودم که از جلوی چشمانت رد شوم و تو قربان صدقه‌ام روی، دلتنگ اینکه چیپس و پفک و لواشک‌هایم را با تو قسمت کنم.
دلتنگ دیدنت در لباس‌های گُل‌گُلی و روسری‌های رنگی‌ و حتی دلتنگ سرک‌ کشیدن‌هایت در هر کاری بودم.
با دقت کتلت‌ها را در جلز‌‌وولز روغن برمی‌گردانم و از هم‌صحبتی با تو، وجودم سرشار از آرامش شده بود که درِ‌‌خانه با صدای گریه‌ای بی‌امان باز شد.
گویا در کِشمَکِشی برادرانه، سنجاق‌سینه با صورت به‌طرز فجیعی زمین می‌خورد.
او را در آغوش میگیرم و گریه‌اش در صدای گریه‌ام رنگِ‌ محوِ بی‌خیالی به خود می‌گیرد.

او آرام می‌شود و من خالصانه به پهنای صورت اشک می‌ریزم و از شوک این اتفاق،ساعت‌ها  در خود فرو می‌روم‌.

تو را منجیِ آن لحظه فرزندم می‌‌بینم. تویی که برای اولین بار، اینچنین به خاطرم آمدی تا یادت اتفاق شومی را که در یک قدمی‌اش بودیم، در نطفه خفه کند.
تو سخاوتمندانه مهربانی‌ات را از آن دنیا برایم حواله کردی.
تو مهربان بودی و حتی هنوز هم هستی.
شک ندارم بعد آن همه سختی در زندگی، آن همه راز و نیاز با خدا، آن‌همه مهربانیِ بی غل وغش، الآن جایت خوب است‌؛ خیلی‌خوب.
از تو برای تمام مهربانی‌هایت ممنونم
 

زندگی با دایناسورها

  • ۷۵
زندگی با دایناسورها

چند روز پیش

  •  مامان بریم پیش دایناسورهای واقعی ؟
  • نمیشه مامان جان
  • چرا؟
  • چون خیلی دورن
  • با هواپیما میریم.
  • با هواپیما هم نمیشه ، خیلی خیلی دورن
  • یعنی کجا؟
  • منقرض شدند.

جوری جمله بالا را با خودش تکرار کرد که انگار اشراف کامل به معنا و مفهومش دارد.اما کمی بعد:

  • منتقرض شدند،یعنی کجا؟
  • یعنی رفتند اون دنیا.

آنروز سعی کردم از زیر جواب دادن به سوالاتش در بروم و بحث را تا همانجا نگه دارم، چرا که از توضیحات بیشتر عاجز بودم و ذهنم بیشتر از این یاری نمیکرد.

 

دایناسور

روز عاشورا

تلویزیون را به امید آنکه کمی از حال و هوای کسل کننده ظهر عاشورا بکاهد،روشن کردم.

تعزیه ای در حال پخش بود،تاکنون فرصتی برای تماشای تعزیه برایم پیش نیامده بود و شاید بهتر است بگویم تا این سن، هیچ تمایلی از خود، به دیدنش نشان نداده بودم. اما آن لحظه بسیار دلم میخواست که ببینم و بی هیچ خودداری، بگذارم اشکانم جاری شود و طلسم عزاداری در خفا را بشکنم.

این افکار از ذهنم در حال گذر بود که تلویزیون خاموش شد.

بله ، همسرم با دیدن صحنه کشیدن دست پسربچه­ ای توسط مرد قرمز پوش،تلویزیون را سریعا خاموش می­کند.

  • چرا خاموش کردی ؟

و با چشم، اشاره­ ای به چهارسال و نه ماهه می­کند که کنار من روی مبل نشسته بود.

نگاهش میکنم و نگاهم میکند و برای جمع کردن اوضاع،سریع می گویم :

  •  خیلی خب کم کم آماده شیم بریم خیمه سوزان.

اما جوابی که می آید،چیزی غیر از «باشه»  است.

  • مامان اون آقا که قرمز پوشیده بود،کی بود؟

استرس را با تمام وجودم حس میکنم همانند استرس روز کنکور،بدنم داغ میشود و به چه کنم می افتم؛اگر بی گدار به آب بزنم و به جاده خاکی بروم؟

چه بگویم به کودکی چون او، که فقط از مهربانی میداند، از مهربانی حتی با غیر آدمیزاد.

از چه خشمی برایش پرده افکنی کنم ؟

خودم را جمع می کنم و می گویم :

  • اون آقا اسمش یزید بود.
  • چرا دست بچه رو کشید؟
  • خیلی کار بدی بود.آدم که نباید دست بچه ها رو بکشه و اذیتشون کنه.
  • کسی مراقب بچه نبود؟
  • نگران نباش عزیزم، مگه ندیدی بابای پسره کنارش نشسته بود.
  • باباها مراقب بچه هاشونن؟
  • بله مراقبشونن

تعزیه خوانی

مراسم خیمه سوزان

  • مامان چرا خیمه ها رو آتیش میزنن؟
  • چون اون آقا که لباس قرمز پوشیده بود،کار خوبی نمی کنه.

خیمه سوزان

چند روز بعد از عاشورا

ذرت ها توی قابلمه قرمز، مشغول ترق ترق ترکیدن بودند که :

  • مامان،من میخوام برم پیش دایناسورها
  • گفتم که نمیشه.

با لهجه و صدای کودکانه دلنشینش می شنوم که می گوید :

  • منقرض شدند.

قربان صدقه اش میروم و در تایید حرفش می گویم:

  • خب دیدی نمیشه رفت دیگه.

تک تک ذرت ها پف کرده اند و روی سفید خود را نشان داده اند،زیر قابلمه را خاموش میکنم و ظرفی از کابینت برمیدارم.

  • ما بمیریم، میریم پیششون؟

از حرفی که میشنوم، ی تعجب میکنم،کلمه مرگ چیزی نبود که از من شنیده باشد.

 ( کرم سبز کوچولویی که دو روز قبلتر، موقع  پاک کردن سبزی، پیدا کرده بودیم،دیگه زنده نبود.

بهم گفت : «تکون نمیخوره.»

ازم بر نمیومد بگم : « مرده، بندازش دور.» یاد کارتونی که چند روز قبلتر دیده بودم افتادم و ازش کمک گرفتم:

  • «میگم شاید رفته پیله ببنده و شاید تبدیل به پروانه بشه.شایدا ؛دقیق نمیدونم»

به کلمه «شاید» تاکید داشتم؛چون میدونستم دارم چرت میگم و روزیکه رازم برملا شد، چیزی در چنته داشته باشم که از سر خودم وا کنم و بگم : «منکه گفته بودم شاید، دقیق نمیدونم.»)

ظرف  پفیلا را از دستم گرفت و تصمیم گرفتم تا کسی پیش دستی نکرده و ذهنیات پسرک  با حرفهایی که مورد پسندم نیست،پر نشده، دست به کار شوم وکمی راجع به مرگ و دنیای دیگر حرف بزنیم.

کلمه«مرگ» براش معنی پیدا کرده بود و من یک قدم جلو بودم.

از زمان بارداری اولم ، کلیپی در لپتاپ دخیره داشتم که مرحله رشد جنین در بدن مادر را نشان میداد. زمانی که فرزند دوم را باردار شدم، برای توضیح دادن اینکه برادرش چگونه دارد رشد میکند آن را برایش به نمایش گذاشتم و با درخواستهای مکرر خودش ، هر روز چندین و چندمرتبه آن را میدید و انقدر دید که بهتر از من و پدرش قابلیت توضیح چگونگی رشد جنین را پیدا کرد.

و حالا این کلیپ میتوانست من را یک قدم جلوتر بیاندازد:

  • یادته توی دلم بودی،اونجا تاریک بود،چشمات بسته بود.

با علامت سر تایید کرد، جوری که باورم شد؛حتما یادش است.

  • اونجا نمیتونستی هرچی میخوای بخوری،دندون نداشتی و ویتامین ها از بند ناف بهت میرسید تا کمکت کنه بزرگ شی.بعد دنیا اومدی و چشمات باز شد.اومدی تو نور.
  • تو دلت تاریک بود،نمی ترسیدم؟
  • نه دیگه من پیشت بودم.تو دل من بودی.
  • اگه تو دل دزد بودم چی ؟
  • نمیشه که.همه فقط تو دل مامان­های خودشون میتونن باشن.

 و اضافه کردم :

  • بعدش تو دنیا اومدی و من بهت شیر دادم.
  • دیگه رسا شیر تو رو نمیخوره؟ ( جاده خاکی )
  • نه  نمیخوره. بعد کم کم بزرگ شدی و دندون در آوردی و تونستی همه­ چی بخوری، مثل الان.

پفیلاها را یکی یکی می خورد و گوشش به من بود. فاصله ام را با او حفظ کرده بودم .

اگر نزدیکش بودم،احساسات مانع میشد و احتمال گند زدنم بیشتر،نگاهم هرسمتی می چرخید به جز چشم­هایش.

فرصت خوبی پیش آمده بود و به زعم خودم تا اینجا خوب پیش رفته بودم و باید محتاطانه حرفهایم را ادامه میدادم.

اضافه کردم:

  • الان هم کم کم بزرگ میشیم،میریم اون دنیا.
  • یعنی میمیریم
  • آره

با صدای آرومی پرسید : خدا ما رو میبره؟

«خدا» هم مثل «مرگ» واژه ای بود که غیر مستقیم به معنایش رسیده بود:

با دیدن نمازهای من و پدرش، با گفتن«الهی شکر»بعد از اتمام غذایش ، با شنیدن «خداروشکر که تو هستی»از زبان مادرش و ... .

در تایید حرفش گفتم: «آره خدا ما رو میبره.»

  • خدا کجاست؟
  • همه جا
  • یعنی آسمون؟
  • هم آسمون و هم زمین؛ هم آمریکا و هم خونه ما.( و سعی کردم با واژه هایی که به دوری و نزدیکی­ اش آشناست برایش «همه جا» را توضیح دهم)
  • دایناسورها الان اون دنیان؟
  • بله؛ اونها از دل مامانشون در اومدن ،زندگی کردن و بعد هم رفتن اون دنیا.

وظیفه صد در صدی خودم میدانستم که «مرگ»برایش زیبا تفسیر شود.

از قشنگی های آن دنیا گفتم ،اینکه هرچقدر بخواهد میتواند چیپس و پفک بخورد و صبح تا شب بازی کند و کلی دوست و همبازی خواهد داشت .

هیچ محدودیتی ندارد و قرار هست کلی به او خوش بگذرد،

به او این اطمینان را دادم که جایی قشنگتر از هرجایی دیگر در انتظار ماست؛ نشان به آن نشان که از دل تاریک مادرش،به دنیایی پر از نور آمد و من او را سفت در آغوش گرفتم.

  • خدا صدای ما رو میشنوه؟
  • اوهوم. حتی اگه توی دلت هم باهاش حرف بزنی .
  • پس چرا صداش رو نمیشنویم؟
  • خب ما نمیشنویم.اما اون باهامون حرف میزنه.مثل وقتهایی که تو یه کاری میکنی و فکر میکنی مامان ندیده،اما من متوجه­ اش شدم.
  • هرچی بخوایم بهمون میده؟
  • آره اما خب یه کمی باید فکر هم کنه و اگه برات ضرر داشته باشه،نمیده.مثل وقتهایی که تو هرروز بستنی میخوای اما من میگم نه چون تازه خوردی،برات ضرر داره و به جاش برات شیر میارم.
  • خدا چجوری ما رو می بره اون دنیا ؟
  • با فرشته هاش.
  • فرشته کیه؟
  • فرشته؟ انقدر خوشگله.بذار عکسش رو سرچ بزنم بهت نشون بدم.

عکس چند فرشته زیبا با عبای سفید بلند و بالهایی زیبا را به او نشان میدهم.از آنها خوشش می آید.

 کمی مکث میکنم و ادامه می­دهم:

  • وقتش که بشه،فرشته ها میان دستمون رو میگیرن و ما تو آسمون پرواز میکنیم،میریم میریم تو دل ابرها ،اونجا یه پله هست که ما رو میبره پیش دایناسورها.

خوشش می آید ، از پرواز در آسمان. این را از چهره­ اش متوجه میشوم و اضافه میکنم:

  • خب حالا متوجه شدی ؟ یه کم دیگه من میرم اون دنیا،بعد بابا و بعد تو و داداشی.
  • نه من میخوام اول برم،تخم دایناسورها رو ببینم.

از جمله اش خوشم نمی­ آید و اشک تمام چشمانم را پر میکند و می گویم :

  • نمیشه که ، من باید اول برم اونجا رو مرتب کنم و غذا بذارم بعد تو و داداشی بیاید.اصلا کار خوبی نیست بچه ها قبل مامانشون برن.

بغض لبانش را به حرکت می آورد، چه گفته­ ام که پسرکم پریشان شد؟!

  • من تنها بمونم؟

آه من به فدای دل کوچکش :

  • نه مامانی،من که هیچوقت تنهات نمیذارم. الان نمیرم که .گفتم تو باید بزرگ شی، خیلی بزرگ. مدرسه بری. زن بگیری. من یه کم بچه های تو رو نگه دارم، بعدا.  تازه مامان ها هرجا باشن، مراقب بچه هاشونن. من همیشه باهاتم، همیشه ی  همیشه ی همیشه.

#

هنوز نمیدونه قبر چیه ؟

هنوز نمیدونه روح کیه؟

هنوز براش سواله خدا چه شکلیه و کجاست و چجوری با ما حرف میزنه؟

هنوز پر از کلی سواله که دیر یا زود ازش خواهم شنید.

اما

تموم شد،قشنگ تموم شد گفتگویی که دیروز شروع شد.

خوشحالم که مرگ براش یه قبر و خاک و تاریکی و تنگنا معنا نشد.

خوشحالم که خدا براش کسی که بعد ازمرگ، میزنه تو سرت و برای کارهای کرده و نکرده­ات تو آتیش میسوزنتت معنا نشد.

خوشحالم که فرشته مرگ،یه موجود سیاه با هیبتی وحشتناک معنا نشد.

خلاصه خوشحالم که مرگ،جوری که برای من در کودکی،معنا شد؛ براش معنا نشد.

 

 

گفت : اثبات کن

گفتم : نیازی به اثبات نیست. باورش به من آرامش داده.پس قبولش میکنم.اگه باور چیز دیگری به تو آرامش میده،تو هم همون رو قبول کن.

 

ادامه دارد ... .

حال خوشحال

  • ۱۱۹
حال خوشحال

حس یک انسان خنثی که حس گرایش به افسردگیش به قسمت دیگر می­چربید، را داشتم.برای رهایی از این کسالت به سمت اینستاگرام رفتم که البته راه حل خوبی نبود.

استوری­ها را یکی پس از دیگری پشت هم رد میکردم تا اینکه یک باکس سوال مرا به فکر برد:«با چی خوشحال میشی؟» که خودش هم در چند خطی آن را جواب داده بود.

از خوشحالی های ساده روزانه­ اش گفت،انگار خودم بودم؛نه خود الآنم خود چند سال قبلم.نه خیلی قبلتر بلکه همین یکی دوسال پیش.

همین حالا که این را می­نویسم حالم خوشحال نیست. بد برداشت نشود حالم خوب است اما خوشحال نیستم.

نه برای آنکه امروز سالگرد ازدواجمان بود و خیلی معمولی­ تر از معمولی گذشت،نه دلیلش این نیست.

دلیلش عادی شدن اتفاقاتی است که برایم عادی نگذشته بود.

عادی شدن اتفاقاتی که در روز به خصوصش برایم خوشی و حال خوب به همراه داشت و من به پاس بودنشان در روز سالگردشان،باید خوشحال می­بودم.

اما تنها این نیست که خوشحالی را از من گرفته است.

پس زدن آرزوهایی که انجام دادنشان و شدنی شدنشان مثل آب خوردن آسان و ساده می­گذشت و من آنها را فراموش کردم و بساط برآورده شدنشان را پهن نکردم و یا اگر هم پهن شده بود با لجبازی همه را بهم ریختم.

آفتاب سوزان بود و چشمانم را به اشک و ابروانم را به اخم سوق داد. 16ماهه روی صندلی کودک ننشست. روی پاهایم در صندلی جلو نشاندمش و مشغول شیطنت­های خطرناکش شد.

در سکوت خودم کلافه بودم.موهایم گویی که با لذت کباب بره­ ای را به دندان میکشد به دهانش بود.

موهایم را با هزار ترفند از زیردندانش بیرون کشیدم و او عصبانی از این اتفاق، ناخن تیز انگشت سبابه اش را در پلک چشم چپم فرو کرد. چشمانم سوخت. سرم را زیر روسری پنهان کردم.

گریه داشتم.

نه از سوزش درد پلک، این دردها که دیگر آدم را بغضی نمیکند .

از اینکه موقع پیشنهاد برای خرید، با اینکه گفته بودم ترجیحم اینست دونفری برویم اما حرفم را نشنیده گرفت و با قضاوتی که بارها برایم اتفاق افتاده بودم دوباره قضاوت شدم و شنیدم که گفت :«دلت پیش بچه ها می ماند.»

این جمله را ده ها بار در این چهارسال و نیم زندگی با بچه­ ها از او شنیده بودم و قضاوتی که راجع به دل من کرده بود و جلوجلو پیش داوری و تصمیم گیری.

هرچند که اولین نفری نبود که درست یا غلط اینچنین مرا با کلماتی که حکم قضاوت نابرابر را داشت،می آزرد.

 یاد آن شب که خانوادگی با خانواده­ ام به پارک رفته بودیم در خاطرم زنده شد.

فرصتی که می­توانست برای من و او باشد و او انتخابش این بود که با 16 ماهه مسیری را پدری و پسری بروند و بیایند و لذت پیاده روی را در شب که رویای من بود از من گرفت.و من ماندم و خانواده­ ام در صف شهربازی تا نوبت 4ونیم ساله شود.

بغض گلویم را گرفته بود،تمام آن شب و شبهای بعدترش و حتی همین حالا.

من همیشه خواسته­ هایم را گفتم. همیشه هم بد نگفتم که بخواهد به کسی بربخورد؛گاهی حتی خیلی هم خوبتر از خوب گفتم.اما همیشه هم خوب بیان نشد،میدانی چه زمانی ؟

وقت­هایی که بعداز هزار و یکبار گفتن،انگار که نگفته ای و گویی که کسی نشنیده است و هیچ.

یک رابطه خوب می­خواهم با همه.

بنشینم و با همسرم گپ و گفتی دلبرانه داشته باشم.

با خواهرم گپ و گفتی پر از شوخ و خنده.

با مادرم درد و دلی از هر دری.

من بگویم و دیگری بگوید.

من خوب گوش بدهم و او خوب سخن بگوید.

و رابطه­ هایی که آنقدر حرفهای شیرین و دلگرم کننده فین مابین افرادش رد و بدل شود که دلم گرم شود از بودن و زندگی.

این دل وامانده چه خواسته­ ها که ندارد،کاش «من» را جور دیگری تربیت کرده بودم،تا این مواقع نشکند و در خودش نریزد و یا جایی دیگر برون­ ریزی دور از انتظاری نداشته باشد.

چهارشنبه بود،همان روزی که من بسیار منتظرش بودم و احتمال می­دادم حتما خیلی خوشحال خواهم شد وقتی که گچ پای پسرک 16 ماهه را باز خواهیم کرد. او می خندد و با کفشهای مشکی­ اش طول بیمارستان را به سمت ماشین می دود.

اما خوشحالی مابین صدها مادر نگران که با ارزشترین بخش وجودی­شان زیر دست جراح و پرستارهای بخش بود،برای من ناشدنی بود.

خوشحال نشدم.نخندیدم و تنها در دل خدارا شکر گفتم که از درمان رها شدیم.

عصر خسته از بیمارستان به خانه برگشتیم.

در خانه هم خوشحال نبودم،فکر میکردم دیگر باید باشم.اما لحظات آخر و اتفاقی که در بیمارستان افتاد مانع شد.

چند سیب زمینی را درون قابلمه رویی سیاه شده­ ای گذاشتم تا برای شام کتلتی درست که به تازگی در اینستاگرام دستورش را دیده بودم،کتلت شیرازی.

خسته بودم اما دلم کمی قدم زدن و بیرون زدن از خانه را می­خواست.

در همین افکار زیر گاز را روشن میکردم که شنیدم گفت:«برویم بیرون؟»

خوشحال شدم اما با بی اعتنایی که در ظاهر مشهود بود پرسیدم:«بدون پسرا؟»

و با شنیدن حرفش،جواب دادم:«باید شام را آماده کنم،نمیتوانم تو با بچه­ ها برو.»

از دستش ناراحت بودم،نه اینکه به نگهبان بیمارستان چیزی نگفت،صدالبته که نه. از دستش ناراحت بودم چون وقتی گفتم می­خواهم برای اعتراض پیش مسئول نگهبانان بروم و به رفتار نگهبان اعتراض کنم،حرفم را جدی نگرفت،حتی شوخی هم نگرفت.

او نشنیده ام گرفت.

خواستم به خواسته اش باشد،امروز،امروز که سالگرد ازدواجمان است.

امروز که برایمان یادآور یکم مرداد1395 است.

پسرها را آماده کردم و خودم هم آماده شدم و با هم به خرید ماهانه رفتیم.

خریدی که لذت نداشت و بغض داشت.

نه بغض از چهارنفری رفتن؛ بغض از محروم شدن از لمس و زیر و روکردن  جنس­های فروشگاه و تصور خودم از داشتن آن چیزهایی که توانایی مالی خریدنشان را ندارم.

 با وجود پسرها و خطر به صدا در آمدن آژیر خطرشان،خرید روتین را مثل همیشه بی هیچ گام و قدم اضافه­ ای انجام دادیم و به سمت خانه راهی شدیم.

و لذتی که می­توانست حالم را خوشحالم کند از من گرفته شد.

می خواست

خب خب

به گمانم خیلی خودم را پاک و مظلوم نشان دادم ،اینطور نیست؟

اما راستش باید بگویم من هم در طول روز خوشحال می­شوم، اما نمیدانم کجای کارم گیر دارد که نمی­گذارد حس خوب خوشحالی،حالم را خوشحال نگه دارد.

من هم با همان چیزهای ساده ای که  آن دوست در استوری­ اش گفت،خوشحال میشوم.اما خوشحالی ام پر میکشد و میرود،نمی­ماند در قلبم.

قبلتر اینگونه نبود.

 

 

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم