خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

حق تو،حق توست؛از آن نگذر ...

  • ۷۳
حق تو،حق توست؛از آن نگذر ...

کودک من و کودکان دیگر

چند ماه پیش، روی یکی از نیمکت های پارک، روبروی سرسره بزرگ نارنجی رنگ وسط زمین بازی بچه ها، نشسته بودم. گاهی چشمانم را از روی موبایل برمیداشتم و به بازی پسر4ساله ام خیره می ماندم.او به تندی و با شادی، از سرسره سُر میخورد و  به سرعت پله ها را به شوق دوباره سُر خوردن بالا میرفت.

لحظاتی بعد،

شعور بهشتی

  • ۶۴
داشتم به خرید خونه فکر میکردم.هیچ جوری امکان پذیر نیست.حتی با وام مسکن و فروش ماشین و طلاها.
نقدینگی زیادی میخواد که خب نداریم.
بی خیال.
بالاخره که بی خونه نمی مونیم.
البته شاید هم موندیم،بعید نیست.
امروز سومین روزیه که تو قرنطینه اینستاگرامی هستم.داره خوش میگذره.
تصمیم دارم ماهی 10 روز اینستاگرام رو از صحنه موبایلم حذف کنم.
ازم میپرسه اگه خرس ما رو بخوره چی میشه؟
میگم باید زنگ بزنیم آتش نشانی.
میگه: که شکم خرس رو پاره کنه.
میگم : آره.
میگه:اگه ما رو بجوئه چی ؟
میگم:اونوقت جان به جان آفرین تسلیم میشیم.
میگه: یعنی می میریم.
فکر نمیکردم معنی جان به جان آفرین تسلیم شدن رو بدونه،اما گویا میدونست.
چاره ای نبود گفتم : آره دیگه می میریم.
- بعد دیگه نمیتونیم زنده بشیم؟
گفتم: نه دیگه میریم یه جای دیگه.
- کجا؟
- بهش میگن بهشت.
دلم میخواست بیشتر بپرسه.انگار داشتم مرگ و مردن رو براش شیرین تعریف میکردم.اما دیگه ادامه نداد.منم گفتم تا شیرینی به تلخی نگراییده صحبت رو کش ندم.
#
چند روزی میشه برادرها سرما خوردند و فین فین و سرفه هاشون به راهه.
بهش گفتم : اتاقت رو جمع کنی پول میدم بری برای خودت شیرکاکائو یا آلوورا بخری.
گفت : میشه من نرم خودت بری.
همه محل، از علاقه اش به خرید تنهایی از سوپری محله که تازگیها اجازه اش رو پیدا کرده،باخبر بودند.
برای همین از جمله اش تعجب کردم و پرسیدم چرا ؟
گفت : اگه من برم ممکنه آقاهه مریض بشه.
میخواستم برم بغلش کنم سفت فشارش بدم که گفتم پررو میشه.
بجاش گفتم :آره راست میگی حواسم نبود ،خوب شد یادم انداختی.
اما خدایی خیلی حقش بود که بترکونمش از عشق.
میگم شعور این بچه منو اگه چهار تا بزرگسال داشتند،کره زمین بهشت میشد،نه؟

پارک دوبل

  • ۷۲

استرس گرفتم عجیب

استرس رانندگی مزخرف را.

کی پرونده اش بسته میشود نمی دانم😑

الان مشکلم دیگر هول شدن نیست،

راحت دنده عوض میکنم و ترمز میگیرم،

مسیر را دور میزنم و ترافیک را تحمل میکنم،

اما چه بگویم از پارک😫

پارک معمولی کنار خیابان را نمیگویم ها،

پارک پس و پیش دو ماشین را میگویم.

«پارک دوبل».

شانس من آنقدر بین روزهایی که فرصت رانندگی پیدا میکنم،فاصله می افتد که استرس طبیعی است.

اما الان استرس چه بی وقت هم آمده است

من که امروز خانه ام و قصد بیرون رفتن ندارم,

چه وقت آمدن بود؟

فکر مزخرف

ذهن هم چه انحرافاتی دارد ها.

ای گور پدرت استرس،که خانه نشین وجودم شدی،

نمی خواهم شاخ غول بشکنم که.

تنها قرار است سوییچ را بچرخانم و راه بیفتم،

همان مسیر مستقیم را.

انقدر بروم و بروم

تا یک خیابان خلوت پیدا کنم و کنجی پارک کنم؛نه پارک دوبل ها، نه.

باید دقت کنم که ماشینی دور و بر نباشد، بعد ماشین را خاموش کنم.

همین و تمام

آخ!!! نه هنوز تمام نشده😑

بعد باید تمام مدتی که کارم در حال انجام شدن است

در دل خدا خدا کنم که:

«خدایا، خداوندا به بزرگی ات قسمت می دهم،

لطفا ماشینی هوس نکند پس و پیش ماشین بنده پارک نماید»

و بعد از اتمام کار، به سمت ماشین برگردم

و با دیدن این صحنه که هیچ ماشینی دور و بر ماشین پارک شده مان،جا خوش نکرده، خوش خوشان سوییچ را انداخته و مسیر را باز گردم.

همین و تمام

مسیر هزار بار رفته و آمده که ترسی ندارد،ترس را پارک لعنتی به جانم انداخته

 

غم‌نامه

  • ۶۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

گور بابای این کون لق ها

  • ۴۹

کلی حرف داشتم برای گفتن، همه را نوشتم اما از انتشار خود داری میکنم.

 فقط اینکه " گور بابای خانواده زنگ آبادی و جد و آبادش و اطرافیانش"

"... همه مسئولین ریز و درشت مملکت"

من راه خودم را میروم

چرا که زندگی باید کرد

حتی در شهری که نفس کشیدن جرم است ...

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم