روزنوشت های یک مادر خانه دار (خدابامنه)

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

صبح روز 27 ام

  • ۸۳

صبح به خانه آمد و همه دلپذیر بودنش این بود که در سکوت آمد.

در سکوت اهالی خانه.

پرنده های درخت همسایه،از خواب بیدار شده اند و مشغول سلام و احوالپرسی با یگدیگرند.

صدایشان را دوست دارم ؛ این آواز خوش صبحگاهی که در گوشهایم طنین می اندازد.

ساعت چهار ونیم صبح بود که بیدار شدم.

هنوز برای شیر تقاضا نکرده بود و من نمیدانستم که نیاز دارد یا نه؟! راستش میدانستم نیاز ندارد.در این دو ماه و اندی این را باید کامل متوجه شده باشم.

به سمتش چرخیدم و با دیدنش حس کردم اینبار من به او نیاز دارم،  به در آغوش کشیدنش.

من نیاز داشتم که در آغوشش بگیرم و دستهای کوچکش را لمس کنم.

من نیاز داشتم که نگاهش کنم و از عشقش قلبم به تپش بیفتد .

نمازم را خواندم.

صفحات صبحگاهی ام را نوشتم و نشستم پای سیستم.

به خودم که آمدم دیدم خورشید، دیگر کاملا آماده ارائه خدمت شده است.

گرگ و میش صبح را از دست دادم.

در بالکن با صدای تقی باز شد و راه ورود گرد و خاک به خانه مهیا شد.

اما خوشی نفس کشیدن هوای تازه هم با خودش آورد.

ساعت نزدیک 7 صبح است، به گمانم وقت مهمان کردم خودم به یک چای تازه دم فرارسیده.

 

برای دوست

  • ۸۹

به لطف و کرم کرونا، بیشتر از یک سال بود که همدیگر را ندیده بودیم و حالا که فرزند دومم دنیا آمده بود به رسم دیدار از زن زائو و نوزاد تازه متولد شده به خانه مان آمد.

در که باز شد چشمانمان به یکدیگر خیره ماند،از فرط ذوق دیدار یکدیگر، جیغ کشیدیم.

نمیدانستم باید چگونه به یکدیگر سلام کنیم.

مدل سلام گفتن هایمان، مدل ذوق کردن هایمان، وقتی یکدیگر را می دیدیم معمولی نبود.

ما همدیگر را در آغوش می گرفتیم ،سفت خیلی سفت.حتی اگر فاصله دیدار یک روز می بود.

کرونا که آمد من حتی مادرم هم در آغوش نگرفتم.

من ماندم و آغوشهای محدود زندگی ام و دلتنگ آغوش های دیگر .

گفت :بغلت کنم؟

بی معطلی گفتم :آره .

دلم یک دنیا گریه داشت که میخواستم کنارش؛ کنار او خالی شود.

آن روز حالم خوب نبود.

حالم خوب نبود و دیدارمان کوتاه شد؛ خیلی کوتاه.

بعد از یک سال،  این دیدار کوتاه دردناک تر بود؛ چرا که نیاز دلتنگی ام را بیشتر کرد.

آنقدر بیشتر، که بعد از دو ماه که از آن دیدار کوتاه  میگذرد، امروز  هم به یادش گریستم .

 

خدارو شکر میکنم که قبل از اینکه سه سال ونیمه طعم دوست را بچشد و بفهمد دوست چیست؟ً کرونا آمد . وگرنه چگونه میتوانستم بعدتر به او بفهمانم نمیتوانی دوستت را ببینی ؟! راستش همین حالایش هم سخت است و سراغ دوست میگیرد از مادر و پدرش .او هم بازی میخواهد و بس .هم بازی ای از جنس خودش و همسن خودش؛  با دیوانگی های مخصوص خودشان.

اما دستانم کوتاه است از برآورده کردن این نیاز کودکم ؛ از تشنه آب نخواهید .

 

قطعه نویسی

  • ۷۸

یکی از تمرین های جذابی که در دوره نویسندگی خلاق داشتم ،قطعه نویسی بود.

که از قضا تمرین جلسه اول هم بود.

این تمرین جذابیت خاصی برای من دارد و مشتاق هستم که این تمرین را هر روز انجام دهم.

تمرین ساده ایست؛ باید از دل اتفاق هایی که در زندگی روزمره ات می افتد ،نکته ای بیابی و آن را تعریف کنی و در آخر نتیجه را بیان.

استاد نویسندگی مان ، آقای کلانتری بسیار تاکید داشتند که قطعه های خود را تنها با 1000 کاراکتر ببندید؛نه بیشتر و نه کمتر.

ابتدای امر فکر میکردم این تمرین با این محدودیت باید خیلی سخت و نفس گیر باشد، اما فقط کافی بود شروع کنی و در خلال امر متوجه میشدی که چقدر لذت بخش است.

پیدا کردن نکته از دل اتفاق های روزمره ،کار سختی نیست.

همه ما در روز پر از اتفاق هستیم که هر اتفاق ریز و درشتی که برایمان می افتد خودش یک نکته در دل نهفته دارد .

که بیانش می تواند مفید به فایده باشد.

و نوشتنش می ماند به یادگار از روزهای زندگی مان.

اما اگر نادیده بگیریم و بیان نکنیم و ننویسم ؛ فراموش می شود و این فراموشی خوب نیست.

نوشتن می تواند یادآور روزهایی باشد که گذراندیم.

و چه خوب است که روزهایمان را به شیوه و لحن خودمان ثبت کنیم ؛ برای خودمان و برای کسی از آینده که میخواهد راه زندگی را بیابد.

شاید تویی که این مطلب را میخوانی، کسی باشی که پسرانم با خواندن روزانه گی های تو مسیر درست زندگی را پیدا کنند.

این لطف را از یکدیگر دریغ نکنیم.

من هم مینویسم.

برای خودم و برای کسی که شاید نوشته هایم برایش مرحم زخمی باشد.

خواب شیرین ظهر

  • ۷۷

تلویزیون یک ساعت جلوتر از زمان همیشگی اش روشن شده بود و همین یعنی فاتحه ات را باید بخوانی.

ساعت یک و نیم ظهر را نشان میداد و چشمهایم با نیرویی هرچه تمام تر با بسته شدن مبارزه میکرد.

همین که شیرش را خورد آروغ زده نزده گذاشتمش زمین و خودم هم کنارش افتادم و به سه سال و نیمه هم گوشزد کردم که :"من میخوابم و در این مدت صدایم نکن "و با عذاب وجدان ناشی از دیدن تلویزیون بیشتر از دو ساعت، خودم را به خواب مهمان کردم؛

که صدای پرت پرتی از دوماهه بلند شد و نق نقش به آسمان ها رفت که: " آهای مادر خانمی اگر خودت بودی هم میتوانستی در این حجم از تراوشات گوارشی بخوابی ؟پاشو پاشو که باید پوشکم عوض شود".

دو ماهه  تر و تمیز و ترگل و ورگل را آوردم تا به امید خدا اینبار بتوانم کمی بخوابم که سه سال و نیمه صدایم زد و گفت : مامان پس کی خاموش کنم؟

من: فعلا میتونی ببینی عزیزم.

و کنترل را به سمت تلویزیون گرفت و دکمه قرمز را با بی رحمی تمام فشار داد و در همین لحظه بود که  آرزوی خواب مادر  پر پر شد و به آسمانها پرواز کرد.

نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:بهتر است برای پیدا کردن راهی برای خوابیدنی که قرار است زهر مار شود ،راهی برای سرحال شدنت پیدا کنی .

کمی بعد بادکنک ها در فضای خانه به حرکت در آمدند و صدای خنده مان، بیداری را شیرین کرد.

 

حسرت آغوش

  • ۷۲

چند وقت پیش خوابش را دیدم که با صدایی بلند صدایم می زد و من با اشکی که از گوشه چشمم جاری بود از خواب ، بیدار شدم.

راستش با آن اتفاق هایی که پیش آمده بود ،فکرش را نمیکردم که روزی دلم برایش تنگ شود.

جالب تر این بود که جرات نداشتم با کسی از دلتنگی ام صحبت کنم؛تنها دلیلش هم این بود که خودم قطع کننده رابطه مان بودم.

البته قطع رابطه بی دلیل نبود و رفتارهای زشت و نادرستش باعث شد که از زندگی ام کنارش بگذارم.

 با این اوصاف ،دلتنگی ام در حدی بود که اگر شماره اش را داشتم، حتما پیامی میدادم و جویای احوالش میشدم.

دیشب دوباره خوابش را دیدم اما متفاوت تر؛اینبارهمدیگر را درآغوش گرفتیم .میدانستیم کرونا هست اما تا حد ممکن، سفت یکدیگر را بغل کردیم.

داشتم با خود فکر میکردم که می شود روزی حال همه مان خوب باشد مثه گذشته ها؛که یادم آمد گذشته ها،من کودک بود و رنگ دنیای کودکی خوبی و مهربانی است.

اما واقعیت اینست که دنیا همینی هست که الان در بزرگسالی در حال زیستنش هستم.

دلم تنگ است برای در آغوش کشیدن همه کسانی که دوستشان دارم.چه علت در آغوش نگرفتن کرونا باشد چه قطع رابطه به هر دلیلی.

آه از روزی که این آرزو حسرت شود و برود تا به قیامت.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم