خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

قرار بود از یک خریت بگویم اما حوصله ام نگرفت

  • ۱۳۱

حالم خوب نیست و اگر جلوی خودم را نمیگرفتم بی هوا میزدم زیر گریه.

اما راستش بیشتر از گریه،نیاز به باهم بودن دارم.

به یک پیشنهاد کوچک از سمت همسر،که بگوید بیا نیم ساعتی باهم قدم بزنیم.

چند باری مستقیم و غیر مستقیم پیشنهاد پیاده روی و دوچرخه سواری را مطرح کردم.

این روزها می بینم اگر بخواهم منتظر برآورده شدن نیازم با او باشم باید تا زندگی پابرجاست ،منتظر بمانم.

شاید بشود و شاید هم.

اگر نشود ناراحت میشوم.

در تلاشم به گونه ای جلوی این ناراحتی را بگیرم.

میدانم هر چیزی،جای خود را دارد.

اما وقتی نمیشود،خب نمیشود دیگر.باید به دنبال جایگزین گشت.

صبح ها با بچه ها،میروم حیاط؛اگر کوچه خلوت باشد،به آنجا.

یازده ماهه را بغل میگیرم و با چهار ساله فوتبال بازی میکنیم.

چهار ساله سوار دوچرخه اش میشود و با یازده ماهه دنبال او میرویم.

دو روز پیش تولدم بود.

سی و دو ساله شدم.

فکر میکردم برایم مهم نیست.

اما مهم است.

آنقدر که همان روز از فرط افسردگی گذاشتم یک پیج اینستاگرامی از من کلاهبرداری کند.

نه اینکه حرص 80 تومن را بخورم که حرص خریت خودم را میخورم و تا همین الان هم ناراحتش هستم و منتظرم هفته دیگر بیاید تا شاید فراموشم شود.

میخواهم بیشتر بگویم.

هنوز حرفهایم را نزده ام و اصل مطلب مانده.

اما نای نوشتن ندارم.

میخواهم بخوابم.

مثل دیشب که قبل هفت و نیم چشمانم از فرط خستگی بسته شد.

خسته ام بدجور خسته.

موبایلم را خاموش کرده ام تا بی هدف در اینستاگرام نگردم.

بروم

بروم ببینم این سکوت درون کی میشکند و موبایل کی روشن میشود...

جاده خاکی

  • ۱۵۲

روی تخت ،با چشمای مشکی براقت به سقف خیره شده بودی؛برادرت تو بغلم بود و داشتم با آهنگ ترکی شادی که حکم لالاییش رو داشت ،میخوابوندمش.
نگاهم بهت قفل شد تا بلکه از سقف چشم برگردونی و به مادرت نگاه کنی،
بالاخره نگاهم کردی لبهام رو غنچه کردم و از دور بوسیدمت.
لبخند محوی زدی و چشمانت رو بستی.
همینجا درست همینجا بود که فهمیدم ...
عزیزکم 
رولکم
جانکم
اشک درمون دردم نیست،حداقل تو این یه مورد.اشتباه مادری از نگاه من، ببخشش نداره،حتی جبران هم نداره.
تو ذهنت موند ،میمونه شاید تا ابد.
امروز وقتی عزیز جون،لباسهاتون رو آورد،محو رنگ قشنگش شدم .به دو دست لباس نگاهی انداختمو گفتم :نه اندازه صدرا که نمیشه .
و با ذوق لباس رسا رو تنش کردیم.کلی عکس گرفتیم و قربون قشنگیاش، تو لباس جدیدش رفتیم.
چیکار کردم با دلت ،کوچولوی قشنگ من😭😭😭
چند ساعت بعد،عزیز گفت:سپیده فکر کنم اندازش بشه،یه امتحان کن.
با عجله رفتی سراغ لباس و برام آوردی.
کدوم کار رو با عجله انجام دادی که این دومی باشه؟!
اولین اولینش بود.
لباس رو تنت کردیم.
عزیز گفت:دیدی اندازشه.
می دیدم به تنت کوچیکه،حرفی نزدم به احترام عزیز.
و چه لال مونی قشنگی بود،چه شانسی آوردم که نگفتم:«کوچیکه دیگه بیا درش بیار لباس خودت رو بپوش».
الان بیشتر از ۸ساعته لباسی که اندازت نیست ،تنته و باهاش به خواب رفتی و هیچ درخواستی برای تعویضش نداشتی...
زدم به جاده خاکی ،احساساتت رو ندیدم...
حتی اون لحظه خودت رو هم ندیدم ...
دارم به پهنای صورتم اشک میریزم،میدونم بازم تکرار میشه،میدونم جبران فایده نداره،میدونم همه اینارو میدونم...
اما تو ،منو ببخش؛مامانی قشنگم💙

 

روغن بادام شیرین

  • ۱۲۶

شش ساعت پیش چشمانم به روی هم رفت و خوابیدم؛جالبش اینجاست که شش ساعت نخوابیدم‌.شاید هم جالب نباشد ،نمیدانم،هرچه که هست حقیقت است.
هنوز بیست دقیقه از شروع خوابم نگذشته بود که بیدار شد با گریه و جیغهایی عجیب.
سعی کردم کمکش کنم تا چشمانش را باز کند و ببیند جایش در آغوش مادرش امن است.
کمی طول کشید که ساکت شود،اما بعد آرام گرفت و خوابید.
و دو ساعت بعد تر و دو ساعت بعدتر.
دیگر خوابم نبرد.
اعمال لیله الرغائب را در گوگل سرچ زدم.
اوووم از همه شان جا مانده بودم.
اصل کاریش غسل بود و نمازی ۱۲رکعتی بین مغرب و عشا.
و من که نمازهایم را با اعمال شاقه میخوانم ،طفلی در تمام مدت نماز روی پشتم سوار است و طفلی دیگر در آغوشم،بعید بود به این نماز رضایت دهم.
نشستم به حرف زدن با خدا.
پستی را خوانده بودم که ربط صیقلی و صاف و صوف و بی چروک و بی مو  دانستن پوست زنان را به حجاب میدانست...
یاد خودم افتادم که حتی در همین لحظه هم فکر میکنم بدنم باید بی هیچ چروک و چربی و مویی زیباترین باشد.
اما ربطش به حجاب خنده ام انداخت؛من اگر بدنی آنچنان صاف و تمیز و بی مو از عکس زنان بی حجاب، ندیده بودم از کجا باید چنین چیزی به ذهنم خطور میکرد که زیر لباس زنان چه چیزی پنهان شده است؟!
غیر اینست که فکر میکردم همه بدنهایی غیر ورزیده و با چربی و ترک و مو دارند؟
اذان را گفتند.
سجاده ام را پهن کردم،سلام را که دادم،لاک قرمزم را به انگشتانم زدم و موهایم را شانه کردم.
عجیب بود که دلم خواب نمیخواست و حتی پتویی گرم و نرم که زیرش آرام بگیرم.

 

ماهی ها در خانه

  • ۱۷۹

اواخر تابستون بود،به اصرار خودش که دوست دارم برم کلاس نقاشی؛تو گوگل دنبال کلاس نقاشی خردسالان گشتم.
جایی حضوری برگزار نمیشد.بهش گفتم:آنلاینه.خانم معلمتون رو باید از موبایل ببینی،قبوله؟
گفت:آره.
مسئول ثبتنام

دایه نشیم،وقتی مامان هست

  • ۱۶۷

 

دارم به اتفاق دو روز پیش فکر میکنم،وقتیکه یه غریبه ی بی شخصیت  و کاملا نفهم☺️ با لحن بدی بهم گفت:«خانم بچتو ساکت کن.»
شاید اگه تو موقعیتش نباشید،درکش

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم