خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

نامه ای به جولیا

  • ۲۰۴

راستش را بخواهی من کسی نشدم که تا قبل این تصورش را میکردم:

تصور من از خودم خانم مهندسی بود با کلاه ایمنی ؛که بین طبقه های نیمه ساخته یک برج در رفت و آمد است.

تصور من از خودم خانم دکتری بود که قلب مادربزرگ پیرش را جراحی میکند.

تصور من از خودم فضانوردی بود که یک ستاره به نام خودش کشف میکند.

تصور من از خودم یک نقاش بود که تابلوهایش را با قیمت های آنچنانی به نمایش میگذارد.

تصور من از خودم مهندسی بود که کامپیوتر ها را روی یک انگشت میچرخاند .

تصور من از خودم

سکوت شیرین

  • ۲۱۰

چند روزی میشود که این متن را نوشته ام و البته چندین بار هم ویرایش شد.

امروز صبح با خودم گفتم که این حرفهایی که گفته ام  فعلا نیازی به انتشار ندارد و شاید هم اصلا،پس چه بهتر که بی خیالش شوم و هر حرفی را بازگو نکنم.

لحظه ای که خواستم فایل ورد جدیدی برای نوشتن باز کنم،  فلش موس به طور ناخوداگاه به سمت این فایل رفت.

شاید باید نگاهی دیگری به آن بیندازم و زیر و رویش را هم بزنم و چیز درست درمانی از تویش در بیاورم که با منتشر کردنش ،پشیمانی سراغم نیاید.

و آن متن البته ویرایشیده اش :

چندی قبل طنزی را خواندم که نوشته بود

مود لهیدگی

  • ۲۰۲

اگه حال الان من رو میپرسی در این تاریخ زیبا 1400/10/01 و هوای دل انگیز زمستانی که بی شباهت به بهار نیست؛

یک انسان داغون و له که حوصله کسی رو نداره اما باید همه تلاشش رو کنه که حداقل در ابتدای امر حوصله خودش و بعد دو فرزندش رو داشته باشه و بعد فکر کنه که حالا باید چیکار کنه .

و در حین این که داره فکر میکنه چیکار کنه مدام برای خودش تکرار کنه: هنوز دیر نشده ، هنوز دیر نیست.

من هنوز 31 سالمه و خیلی خیلی جوانتر از این حرفهام که کاری برام دیر شده باشه.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم