خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

شرح یک بعدازظهر پاییزی

  • ۲۵۹

ساعت دو نیم بود که احساس خوابالودگی کردم.

ناراحت نبودم.

نگفتم ای داد ای بیداد پس کارهام چی میشه؟

نگفتم ای بابا تو که شب تا صبح کلی میخوابی.

الان خوابیدنت برای چیه؟

نگفتم عمرت میگذره ها اونوقت تو میمونی و کلی حسرت.

حرفهایی که هر بار با احساس خستگی بهم دست میداد رو به خودم نگفتم.

و چقدر خوبه که حرص کلی کار نکرده رو نخوردم و به خودم اجازه خواب رو دادم.

به قول نویسنده کتابی : "سکوت در زمانه هیاهو " ...

به وقت 23 مهر

  • ۲۶۶

چند وقتی هست که تیک های برنامه ام زده نمیشه.

البته این وقفه های هرچند وقت یکبار رو برای خودم و برای هر انسانی دیگه ای طبیعی میدونم.هرچند که دلچسب نیست اما خب جزو جدانشدنی از زندگی شده حداقل برای من.

داشتم فکر میکردم به زمان.

یک روز از زندگی

  • ۲۵۴

 

صدای اذان آقاتی به گوشش خورد.

ساعت 4 و44 دقیقه صبح بود.

چشمانش کامل باز شده بود و هوشیار بود که پتو را از رویش کنار زد.

با اینکه ساعت 12 شب خوابش گرفته بود برایش عجیب بود که چقدر سرحال بیدار شده است.

صدای اذان را قطع نکرد.

شنیدن اذان صبح به او آرامش میداد.

وضویش را گرفت.

هدیه صبحگاهی

  • ۲۶۴
امروز یک شروع خاص بود.
شروعی که دوستش داشتم و در آرزویش .
نه اینکه نصیبم نشود ،میشد اما چند وقتی بود که بی نصیب بودم.
امروز با صدای اذان آقاتی که از گوشی موبایلم پخش میشد سرحال بیدار شدم.
" الله اکبر " خواب را از چشمانم ربود و این را بهترین هدیه امروز خدا برای خود میدانم.
او به من صبح را هدیه داده بود.
و من از ساعت چهار و چهل و چهار دقیقه صبح که صدای اذان را شنیده بودم
و پتو را از روی خودم کنار زده بودم، یک ساعت در شروع صبح در آرامش وسکوت خانه برای خودم وقت داشتم.
 
 
 

من و انواع محتوا

  • ۲۶۰

 

از ده سالگی شروع کردم.
وقتی که پدرم یک سررسیدی دستم داد و گفت خاطراتت را بنویس.
من هم که عشق پدر بودم حرفش را سرمه چشمانم کردم و نوشتم.
نمیدانستم چه باید بنویسم.
اولین سر رسیدم پر شده بود از داستان.داستانهایی که خودم نوشته بودم.
یا رونویسی از کتاب داستانهایی که از کتابخانه قرض گرفته بودم.یک سر رسید با جلد سرمه ای برای شرکت گلسار بود.
ما بینش خاطراتی هم نوشته میشد.امروز ناهار کوکوسیب زمینی داشتیم.من کوکو سیب زمینی دوست ندارم.بوی تخم مرغ میدهد.
آن سررسید از بین همه سررسیدهایی که دارم گم شد.
نمیدانم چه شد که ندارمش.
شاید آن تنها گمشده زندگی ام باشد در این سی سال.
اما نیست و خاطر شیرینش همراهم است.
بعدتر که دوربین به دست شدم.عکس گرفتم.

راز خلقت

  • ۲۵۷

به نام خداوند بخشنده مهربان

و آنگاه بر آدمیان نعمت ارزانی شد که پروردگارت به فرشتگان گفت : من در زمین جانشینی قرار خواهم داد. فرشتگان چون می دانستند که موجودی که در زمین زندگی میکند،روی به تبهکاری می آورد؛گفتند : آیا در زمین کسانی را می گماری که در آن فساد می کنند و خون ها می ریزند،در حالیکه ما همراه با ستایش تو ،تو را تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم؟

گفت: من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.

 

"به زبان سپیده ":

 

نعمت زندگی انسانی،خبری که خداوند به فرشتگان آسمان داد.

گفتند:چرا ؟

یه قرار ملاقات خیلی مهم

  • ۲۵۴

یک هفته زودتر از موعد رفتم سر ملاقات .

اون لحظه که فهمیدم میتونم بیام و قرار نیست که یک هفته دیگه صبر کنم و لحظه شماری برای دیدنت ،پرواز کردم.

استرس دیدنت همه وجودم رو پر کرده بود.

من اومدم سر قرار و تو روی زیبات رو بهم نشون دادی.

از اینکه دوباره قرار هست عاشق بشم،عاشقتر از قبل،خیلی خوشحالم.

انقدر که دیروز فکر میکردم احتمالا من یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی زمینم.

دیروز وقتی روی ماهت رو تو صفحه سیاه مانیتور دیدم.شکر کردم که من رو لایق داشتنت کردی.

کمکم کن،خودت کمکم کن که با تو بتونم بهترین خودم رو نشون بدم.

برادر کوچولوی محمدصدرای من ،محمدرسا جانم

کلمه ؛قدرتمندترین سلاح عجیب جهان

  • ۲۴۷

امروز میخوام از اتفاق دیشب و امروز حرف بزنم :

از "کلمه" قدرتمندترین سلاح عجیب جهان.

دیشب بود که با پرسیدن سوالی در گروهی جوابی گرفتم که آن را شایسته شخصیت خودم نمیدانستم.

برای من که نسبت به هرچیزی حساسیت نشان میدهم ، شاید ناراحت شدن چیز غیر عادی نبود.

اما وقتی برای علی پرسش و پاسخ را خواندم به من حق داد که ناراحت شوم.

او اگر جای من بود چیزی نمیگفت؛خودش این را گفت.

اما من جای او نبودم و نتوانستم چیزی نگویم وناراحتی ام را گفتم،همان جا در همان گروهی که احساس کردم مرا خنگ فرض کرده اند.

آن شخص عذرخواهی کرد از سوءتفاهم پیش آمده یا بیانش که مرا آزرد.

اما هیچ حسی در درونم نسبت به پذیرش آن عذرخواهی به وجود نیامد.

"لطفا"کلمه ای که میتواند در حین مودبانه کردن جمله ای ،جمله ای دیگر را عجیب نامحترمانه کند.

قدرت کلمات اینگونه است.

جایی تو را خوشحال میکند و جایی دیگر تو را از این رو به آن رو.

من کلمه را قدرتمندترین سلاح عجیب جهان میدانم.

و معتقدم و باور دارم که با آن میشود به جنگ ترامپ هم رفت.

وای راستی اصلا مگر نه اینکه معجزه پیامبر هم " از کنار هم قرار گرفتن کلمات " بوجود آمد و نامش شد "قرآن".

من به معجزه بودن قرآن هم ایمان دارم.

پتوس

  • ۲۷۸

 

 

 

خانه شان یک خانه معمولی و ساده بود.بدون هیچ وسیله جلب توجه کننده ای که دلت بخواهد آن را داشته باشی.
ولی عجیب گرم و صمیمی و دوست داشتنی بود.
نور خورشید از پرده توری پذیرایی راه راه قشنگی روی فرش کرم و قهوه ایشان انداخته بود.
تلویزیون هم همانجا گذاشته بودند.پشت پنجره بلند پذیرایی شان.
به پشتی دیواری کرم رنگی تکیه دادم.
احساس آرامش داشتم.
انگاری که سالهاست می شناسمشان ولو اینکه تازه یکی دو ماه است باهم فامیل شده ایم.

بار دیگر شهری که دوست میداشتم

  • ۲۹۲

اولین کتابی بود که در یک روز از سمت دو نفر پیشنهاد خواندنش داده شد.

"بار دیگر شهری که دوست میداشتم" از نادر ابراهیمی

اولین نفر برادرم بود و دومین نفر مهمان برنامه کتاب باز.

بی معطلی از نرم افزار طاقچه خریدمش .

قیمتش 8 هزار تومان بود.

در طاقچه 8 هزار و 200 تومان پول مانده بود از صدقه سری گردونه هایش.

خرید کتاب را زدم و شروع کردم به خواندنش.

اول هر کتابی سخت است.

باید زمان بدهی تا بفهمی اش.

این هم آنگونه بود.

دو سه باری از صفحه اول تا صفحه 20 تکرار شد تا توانستم ادامه بدهم...

یادم هست کوچکتر که بودیم سه شنبه شب ها شبکه 3 " خط قرمز " پخش میکرد و در همان روزها چهارشنبه شب ها "ماه تابان"...خاطره ام از این دو سریال از دوران کودکی آنست که وقتی قسمت آخرشان را دیدم اشک در چشمانم حلقه زدم.احساس دلتنگی میکردم که دیگر نمی بینمشان.به وجودشان یک روز در هفته عجیب عادت کرده بودم.

جملات آخر این کتاب هم من را اینگونه غمگین ساخت.

اشک در چشمانم حلقه زد و دوست داشتم که تمام نشود.

البته که حتما دوباره و شاید هم چند باره خوانده خواهد شد...

 

 و جمله های منتخب کتاب از نگاه من :

 

نفرین پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر...

 

بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد،زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی ست.

 

گریستن ،هلیا.تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز.

 

اما اگر یک روز باغبان واقعا بخواهد این گلها را از بین ببرد،ما باید آنها را برداریم و از اینجا برویم.همه جای زمین برای گلهای ما خاک هست و مهر در خاک روییدنی ست چون گیاه،و خشم گیاهی رستنی ست.تو اصرار می کنی که همه چیز را به آنها بگوییم.

 

شهری مرا سنگسار می کرد.مردم یک شهر مرا دشنام می دادند.شهری که دوست می داشتم و مردمی که پیش از این ایشان را بارها ستوده بودم.

 

اینک انتظار فرسایش زندگی ست.باران فرو خواهد ریخت.باران شب و روز فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی.زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

 

تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد.آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد"چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست.

 

هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد.هیچ کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم.انسان خاک را تقدیس می کند.انسان در خاک می روید چون گیاه  و در خاک می میرد.

 

هلیا! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن بازداشتی.تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد.حالیا تو با درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز میگردد چه می توانی گفت؟

 

آه هلیا...چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست.ذلت،رایگان ترین هدیه هر پناهی ست که می توان جست.

 

هلیا،طعم تلخ پوست آن انارها یادت هست ؟ گرگ ها کنار رودخانه چراغ افروخته بودند.تو از صدای غربت،از فریاد قدرت و از رنگ می ترسی؟هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی؛دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو ،خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن،عاشق مرگ بودن را.

 

هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است.تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است.سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟مگر پوزش ،فرزند فروتن انحراف نیست؟

 

نه هلیا...یگذار که انتظار ،فرسودگی بیافریند؛زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

 

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم..

 

 

نه من ماندنی هستم نه تو،هلیا.آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

 

من هرگز نمی خواستم از عشق رجی بیافرینم  مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل عید کودکان می شناختم.

 

هلیا!

تو زیستن در لحظه را بیاموز.

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین.

مرگ،سخن دیگری ست.

مرگ،سخن ساده یی ست.

و من دیگربرای تو از بی نهایت سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه های خوش صوت

از بی ریایی یک قطره آب-که از دست می چکد

و از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه- که می خندد

برای تو از سر زدن سخن می گویم

رجعتی باید،هلیای من!

رجعتی دیگر باید

به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح

که بیدار میکند

چه نرم،چه مهربانفچه دوست.

رجعتی باید هلیای من!

به شادمانی پرشکوه اشیا.

 

 

بگذار تا در میان گرگ ها و ترسو ترین مردم پیوندی بیافرینم.راهی ست که باید رفت.راهی ست بازگشتنی.رفتن،ستایشگر ایمان است و بازگشت،مداح تقدیر.

 

تنها خواب...بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ شب از من خالی ست هلیا...شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست...

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم