باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

فرشته های زمین و آسمون

  • ۴۱

داشت از پله ها میرفت پایین به شوق دیدن باباجون بعد از سه هفته دوری.

روی پله سوم بود که بین زمین و آسمون معلق موند.

شرح یک بعدازظهر پاییزی

  • ۴۲

ساعت دو نیم بود که احساس خوابالودگی کردم.

ناراحت نبودم.

نگفتم ای داد ای بیداد پس کارهام چی میشه؟

نگفتم ای بابا تو که شب تا صبح کلی میخوابی.

الان خوابیدنت برای چیه؟

نگفتم عمرت میگذره ها اونوقت تو میمونی و کلی حسرت.

حرفهایی که هر بار با احساس خستگی بهم دست میداد رو به خودم نگفتم.

و چقدر خوبه که حرص کلی کار نکرده رو نخوردم و به خودم اجازه خواب رو دادم.

به قول نویسنده کتابی : "سکوت در زمانه هیاهو " ...

به وقت 23 مهر

  • ۳۹

چند وقتی هست که تیک های برنامه ام زده نمیشه.

البته این وقفه های هرچند وقت یکبار رو برای خودم و برای هر انسانی دیگه ای طبیعی میدونم.هرچند که دلچسب نیست اما خب جزو جدانشدنی از زندگی شده حداقل برای من.

داشتم فکر میکردم به زمان.

یک روز از زندگی

  • ۴۰

 

صدای اذان آقاتی به گوشش خورد.

ساعت 4 و44 دقیقه صبح بود.

چشمانش کامل باز شده بود و هوشیار بود که پتو را از رویش کنار زد.

با اینکه ساعت 12 شب خوابش گرفته بود برایش عجیب بود که چقدر سرحال بیدار شده است.

صدای اذان را قطع نکرد.

شنیدن اذان صبح به او آرامش میداد.

وضویش را گرفت.

فروشگاه بی کیفیت فروش،فروشنده سمج،دو ناکام در خرید

  • ۳۳

زنبیل استیلهای چرخدار فروشگاه ها رو دیدید دیگه.همونایی که معمولا دسته هاشون قرمزه که مثلا ما رو یاد زنبیل پلاستیکی های قرمز قدیم بندازه و حس نوستالژی رو زنده نگه داره.رفتن به فروشگاهی که تند تند تو تلویزیون تبلیغش میشد همانا و برداشتن این چرخ و راه افتادنش تو یه فروشگاه خلوت همانا و راه افتادن یکی از فروشنده های آن فروشگاه دنبالمان هم همانا.

به نیت نظاره رفته بودیم و کل مایحتاج و غیر مایحتاج اون ماه به سبد خریدمون دون به دون اضافه میشد و فروشنده هم ول کن ما نبود که نبود دقیقا هرچی که فروشنده میگفت جاش رو توی زنبیل استیل دسته قرمز چرخدارمون باز میکرد .حبوبات نپز،صابون بی مصرف،ماهی پر استخوان،مرغ سبز و بی کفایت،مسواکهای بی کیفیت و و و که همه شون یا ریخته شدن دور و یا به نحوی به زوووور مصرف شدند که فقط حکم اسراف نگیرند و تنها برندی که تو اون فروشگاه موجود بود که ما مصرفش میکردیم؛خمیر دندونمون بود که خب با یقین خریده شد.

بلغور گندم هم یکی از همون خریدهای جوگیر شدنی از یه فروشگاه بی

هدیه صبحگاهی

  • ۳۳
امروز یک شروع خاص بود.
شروعی که دوستش داشتم و در آرزویش .
نه اینکه نصیبم نشود ،میشد اما چند وقتی بود که بی نصیب بودم.
امروز با صدای اذان آقاتی که از گوشی موبایلم پخش میشد سرحال بیدار شدم.
" الله اکبر " خواب را از چشمانم ربود و این را بهترین هدیه امروز خدا برای خود میدانم.
او به من صبح را هدیه داده بود.
و من از ساعت چهار و چهل و چهار دقیقه صبح که صدای اذان را شنیده بودم
و پتو را از روی خودم کنار زده بودم، یک ساعت در شروع صبح در آرامش وسکوت خانه برای خودم وقت داشتم.
 
 
 

من و انواع محتوا

  • ۳۷

 

از ده سالگی شروع کردم.
وقتی که پدرم یک سررسیدی دستم داد و گفت خاطراتت را بنویس.
من هم که عشق پدر بودم حرفش را سرمه چشمانم کردم و نوشتم.
نمیدانستم چه باید بنویسم.
اولین سر رسیدم پر شده بود از داستان.داستانهایی که خودم نوشته بودم.
یا رونویسی از کتاب داستانهایی که از کتابخانه قرض گرفته بودم.یک سر رسید با جلد سرمه ای برای شرکت گلسار بود.
ما بینش خاطراتی هم نوشته میشد.امروز ناهار کوکوسیب زمینی داشتیم.من کوکو سیب زمینی دوست ندارم.بوی تخم مرغ میدهد.
آن سررسید از بین همه سررسیدهایی که دارم گم شد.
نمیدانم چه شد که ندارمش.
شاید آن تنها گمشده زندگی ام باشد در این سی سال.
اما نیست و خاطر شیرینش همراهم است.
بعدتر که دوربین به دست شدم.عکس گرفتم.

5 سال گذشت

  • ۳۵

یه روز یه نفر از کوچه ای گذشت .

رفت و دل دختری رو با خودش برد.

دیگه همدیگر رو ندیدند.

دختر در خیال ناخوداگاهش به یادش روزها رو شب کرد

و شبها رو روز.

هفت سال گذشت.

تو این مدت آدم دیگه ای از خودش ساخته بود.

پسر اومد.

اومد و پرسید : بهم میگی بله ؟

 

دختر هم که خیالش به واقعیت تبدیل شده بود سریع گفت : بله.

 

... و این بود آغاز ماجرایی که شد قشنگترین ماجرای زندگیم.

 

راز خلقت

  • ۲۹

به نام خداوند بخشنده مهربان

و آنگاه بر آدمیان نعمت ارزانی شد که پروردگارت به فرشتگان گفت : من در زمین جانشینی قرار خواهم داد. فرشتگان چون می دانستند که موجودی که در زمین زندگی میکند،روی به تبهکاری می آورد؛گفتند : آیا در زمین کسانی را می گماری که در آن فساد می کنند و خون ها می ریزند،در حالیکه ما همراه با ستایش تو ،تو را تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم؟

گفت: من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.

 

"به زبان سپیده ":

 

نعمت زندگی انسانی،خبری که خداوند به فرشتگان آسمان داد.

گفتند:چرا ؟

یه قرار ملاقات خیلی مهم

  • ۳۳

یک هفته زودتر از موعد رفتم سر ملاقات .

اون لحظه که فهمیدم میتونم بیام و قرار نیست که یک هفته دیگه صبر کنم و لحظه شماری برای دیدنت ،پرواز کردم.

استرس دیدنت همه وجودم رو پر کرده بود.

من اومدم سر قرار و تو روی زیبات رو بهم نشون دادی.

از اینکه دوباره قرار هست عاشق بشم،عاشقتر از قبل،خیلی خوشحالم.

انقدر که دیروز فکر میکردم احتمالا من یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی زمینم.

دیروز وقتی روی ماهت رو تو صفحه سیاه مانیتور دیدم.شکر کردم که من رو لایق داشتنت کردی.

کمکم کن،خودت کمکم کن که با تو بتونم بهترین خودم رو نشون بدم.

برادر کوچولوی محمدصدرای من ،محمدرسا جانم

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم