باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

یه مشت حرف نشسته و نرفته

  • ۴۵

برنامه های پاییز رو چیدم ، فعلا توی ذهنم داره رژه میره و بعدتر پیاده اش میکنم روی کاغذ که پایبند تر باشم به برنامه.

مثلا یکی از برنامه ها رو از امروز شروع کردم.

ساعت 4 بود که شال و کلاه کردیم به سمت بالا پشت بوم.

خورشید زودتر غروب میکرد و هوا رو به خنکی میرفت.

میخوام تا قبل از آلوده شدن هوا و نداشتن همون بالا پشت بوم از فرصت استفاده کنیم و هر روز بساطمون رو دو سه ساعتی بالا پشت بوم پهن کنیم.

امروز محفلمون مادر پسری بود.

مدیون کرونا هستم ، نه بخاطر  کشنده بودنش.

بخاطر اینکه بهم یاد داد از داشته هام لذت ببرم.نه بهتر بگم که بهم یاد داد داشته هام رو ببینم.

اما چه کنم دلم تنگ روزهایی که تو خیابون های شلوغ پرسه میزدیم و ویترین مغازه ها رو بی هدف نگاه میکردیم.

وقتی که تو صف نون بربری داغ می موندیم و از پسرک هفت هشت ساله ای که تو فرغونش کلی سبزی پاک کرده داشت چند بسته ریحون و شاهی برمیداشتیم تنگه.

وقتی که تو خیابون صدای الله اکبر اذان بلند میشد و حال و هوا رو بهشتی تر میکرد تنگ ترین حال دنیاست.

اما ممنون کرونا که به من یاد دادی داشته هام رو ببینم.

دلتنگ ترینم کردی اما باز مدیونتم و ممنونت.

برنامه بعدی که برای خودم چیدم شروع یک دوره جدید نویسندگی هست .

و یک دوره دیگر.

برنامه دیگمون اینه که وقتی بارون اومد زودی بیایم بالا پشت بوم و من انتخابم اینه که زیر بارون خیس بشم و محمدصدرا با چتر بیاد.

قبل اینکه دنیا بیاد با خودم عهد بستم هر بار که برف  و بارون بود باهم بریم زیرش و کلی لذت ببریم.

میخواستم مثه خودم عاشق بارون باشه.

عاشق خیس شدن زیر بارون.

عاشق آسمون.

از دیدن ماه ذوق کنه همونقدری که من با هر بار دیدنش ذوق زده میشم.

با روشن شدن چراغهای خیابون وقتی که هوا رو به تاریکی میره آرامش بگیره و ...

و همه این اتفاقها افتاد.

هنوز کم و کاستی هایی هست.

مثلا نمیتونم با حیونها آشتی اش بدم چون خودم آشتی نیستم.

نمیتونم با حشرات دوستش کنم چون خودم نیستم.

و این برمیگرده به خودش و خودش و خواسته های خودش وقتی که بزرگتر شد.که تصمیم بگیره بهشون نزدیک بشه و یا نه.

این روزها میگه من از هاپو نمیترسم.بغلش میکنم .نازش میکنم.

منم میگم من هاپو ها رو دوست دارم اما نمیتونم بهشون نزدیک بشم.

....

اصلا اومده بودم بگم من عاشق پاییزم.

و پاییز داره میاد.

نه بخاطر اینکه محمدصدرا متولد پاییز .

نه بخاطر اینکه عقد من و علی تو مهر خونده شد.

نه بخاطر اینکه مهر ماه شروع مدارس هست که من متنفر ترین هستم از رفتن به مدرسه.

من از سال 93 عاشق پاییز شدم.

دیوانه پاییز.

دلباخته پاییز.

و با تمام وجودم حس کردم وقتی میگن پاییز فصل عاشقی هست یعنی چی ؟!

پاییز دوستت دارم.

میشه خوب بگذری ؟

خیلی خوب بگذر .

برای همه خوب بگذر پاییز زیبا و دوست داشتنی.

 

رویای نوشتن

  • ۴۳

اگر موقع نوشتن از شنیدن زنگ تلفن خوشحال شوید و جواب بدهید،یا قطع برق موجب خوشحالیتان شود،معلوم است که در این کار موفق نیستید.

اما اگر در نوشتن موفق باشید و تلفن زنگ بزند،جوابش را نمی دهید،اگر برق قطع شود،عصبانی میشوید.

 

"گابریل گارسیا مارکز-رویای نوشتن "

 

گابریل گارسیا مارکز جان میدونی من هنوز "صدسال تنهایی" رو نخوندم و شدیدا احساس کمبود دارم ؟!

امروز حتما شروع میکنم خواندن این شاهکار را ..

پرنده ای در قفس

  • ۳۵

ما یه پرنده داریم که اسمش "نبات" از خانواده طوطی سانان و از تبار تراکوئیس.

رنگش سبز و آبیه با چشمهای تیله ای مشکی که وقتی زل میزنه بهت میخوای جونت رو بدی براش.

هنوز نمیدونیم دختر یا پسر.

میخواستیم چند ماه پیش آزمایشش رو انجام بدیم که خب پول اضافه ای برامون نموند که بدیم برای پول آزمایش تعیین جنسیتش.

پرنده رام و اجتماعی هست و باید از قفس بیاریمش بیرون.

من ازش خیلی میترسیدم.الان هم میترسم اما نه خیلی.

شعار امسالم رو گذاشته بودم"شجاعت".

شعار امسالم کمی من رو هول داد که بگیرم دستم و باهاش خوش و بش کنم.

پارسال زمستون بخاطر مشغله های فراوان ؛علی یه مدت طولانی نتونست بهش برسه و بیارتش بیرون از قفس.من هم همه هنرم این بود که از پشت میله های قفس باهاش صحبت کنم. اما صحبت فایده ای نداشت ناز و نوازش میخواست و این شد که افسردگی گرفت ، همه وجود من رو هم غم گرفته بود بخاطر عذاب وجدان یه پرنده تو قفس.

دوره افسردگیش رو گذروند و حالش خوب بود.

اما عذاب وجدان من هنوز تمام نشده که بیشتر از قبل هم داره میشه.

نبات بعد از کرونا تقریبا هر روز بیرون از قفس میاد و یک ساعتی رو تو خونه میچرخه.

دور و برش میچرخیم و باهاش خوشیم.

من هم گاهی میارمش بیرون و باهاش بازی میکنم البته نه وقتهایی که تو خونه تنها باشم.

وقتی گفت یه پرنده میخوام بیارم خونه.

هیچ مخالفتی نکردم.

نه از این بابت که عاشق پرنده باشم؛نه .

من میدونستم میترسم.

میدونستم علیرغم اینکه قربون صدقه حیوانها و قشنگی پرهای پرنده ها از دور میرم یه لحظه هم نمیتونم اونها رو کنار خودم تصور کنم و جیغی به بلندای آسمان خواهم کشید.

تنها دلیل موافقت بی چون و چرای من که در دلم موند و الان داره برای اولین بار بیان میشه این بود:

مادری داشت که خیلی مانع انجام کارهای مورد علاقه شون شد.و من نخواستم این مانع باشم براش.

نبات اومد تو زندگیمون و با وجود ترس زیادم ؛ شد عشق جدید زندگیم.

پر میزد و من جیغ میکشیدم و عاشقانه قربون صدقه اش میرفتم.

امروز داشتم فکر میکردم به داشتن یه پرنده تو قفس .

دقت کردید چی گفتم ؟

گفتم پرنده.

پرنده

پرنده

اون هم تو قفس.

پرنده ای که بال پریدن داره چرا باید توی قفس بمونه ؟!

عذاب وجدان لعنتی...

کاش میتونستم همتون رو از توی همه قفس های دنیا جمع کنم و بفرستم خونه تون توی جنگل.

اما ببخشید.

ما انسانیم.از نوع مکار و حریصش.

جنگلهای شما رو آتیش میزنیم .درختهاش رو میبریم.

تا ساختمون سازی کنیم.

ساختمونهای بلند بلند بلند.

ساختمونهایی که هیچ صفا و صمیمیتی توش نخواهد بود.

بعد دلمون برای خودمون میسوزه که جنگل ها رو نابود کردیم و دیگه طبیعت نداریم.

میگردیم دنبال راه چاره و طبق معمول بدترین و آسونترین راه رو انتخاب میکنیم؛ میگیم : یه تیکه از موجود جنگل رو میاریم تو خونه هامون و مثه خودمون که تو قفس زندگی میکنیم اونها رو هم نگهشون داریم تو قفس.

وای خدای من .

من رو ببخش.

من کاری نمیتونم برای نباتم انجام بدم.

نباتی که از اول انسان دیده.

من کاری برای هیچ پرنده دیگه ای هم که توی قفس زندونی شده نمیتونم انجام بدم.

من حتی نمیتونم نبات رو آزاد کنم پرش بدم که بره.

چون انسان دوست شده .

چون غذاش غذای خاصیه.

چون اصلا برای ایران نیست.

برای اون دور دورهاست.

برای جنگلهای خیلی دور ....

خدایا میدونم قطعا از انسان هایی که پرنده ها رو تو قفس نگه میدارن،پرنده هایی که تو بال پرواز بهشون دادی و ما چپوندیمشون تو قفس ناراحتی و دلت گرفته.

حالم از داشتن نبات اصلا خوش نیست.

اما چه کاری میتونم انجام بدم ؟

تنها راهش اینه بلیت جنگلهای دور رو بخرم و اون رو پر بدم تو جنگلهایی که اصالتا مال اونجاست.

با چه رویی بهت نگاه کنم خدا و نبات؟

که این عذاب وجدان لعنتی تا ابد خواهد بود.

 

جمله درمانی 1

  • ۳۶
بنویسید تا جوان بمانید.
کرم مرطوب کننده را دور بریزید.
از همین فردا شروع کنید.
کمی زودتر بیدار شوید ، مدادی در دست بگیرید،کنار صفحه ای کاغذ بنشینید و صبورانه شروع کنید.
از من می شنوید ،نوشتن بهترین درمان هر درد بی درمان و هر چین و چروکی است.
تنها کاری که از دستش بر نمی آید درمان سفید شدن موها است.
برای آن باید حنا به سر بگذارید..
نمی توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیر شگرفی بر پوستتان دارد:چین و چروک کنار لبهایتان و اخم میان ابروهایتان کم کم از بین خواهد رفت.
می پرسید چطور میتوان این هیولاهای اطراف را که همه دوست و همکار و فامیل و غیره هستند ،وادار به خواندن نوشته هایمان کرد ؟ بنویسید.هر قدر هم که فکر کنید آسیب پذیر و شکننده اید ،درون شما شعله ای می سوزد و زبانه می کشد که ارزشش را دارد که به آن بنگرید.
"فاطمه مرنیسی-جامعه شناس و نویسنده فقید اهل مراکش"

من یک مسلمانم

  • ۳۸

خواسته هایی هست که میره تو ناخوداگاه آدم.

خود آدم فراموشش میکنه .

اما خدا یادش میاره که تو قبلتر چی میخواستی و حالا وقت رسیدن بهش رسیده.

حتی اگه سالها طول بکشه.

برای من هفت سال طول کشید.

تو اولین نگاه دلم رو برد.

نگاهمون شاید یک ثانیه بهم گره خورده باشه اما من دلم رفت براش.شاید همون عاشقی در نگاه اول.

با خواهر کوچولوش داشت از کوچه رد میشه و من کنار در وایستاده بودم.

اون رفت و دیگه ندیدمش تا هفت سال بعدترش ؛درست ده روز بعد از نیمه دوم شهریور ماه 94.

یک سال تو جنگ و جدال درونی با خودم بودم؛

مرور هفت سال از زندگی که به هیچی گذشت و

به سختی

به گریه

به عذاب.

تیر ماه 94 به تصمیم قطعی رسیده بودم،اما جرات اجرا کردنش رو نداشتم.

نیمه دوم شهریور برام یه تولد دوباره است.

یه تولدی که توش مسیرم مشخص شد.

انتخابم اجرایی شد.

و راهم رو گره زدم به یه راهی که خیلی مخالف راهی بود که قبلتر رفته بودم.

ده روز بعد، اون خواسته فراموش شده پاش رو توی زندگیم گذاشت و

ده روز بعدترش شد مال خودم و من شدم مال اون.

5 سال میگذره از مسلمون شدنم.نه مسلمون اسمی بلکه مسلمونی که داره تلاش میکنه واقعا مسلمون بمونه.

خوابش را دیدم

  • ۴۵
خوابش را دیدم
آنقدر آشفته و سرمست بودم که می خواستم در خوابی که میدانستم خواب است ،فریاد بزنم تا جهان بشنود که من خوابش را دیده ام.
او قبول زحمت کرده بود و به خوابم آمده بود.
اولین مرده ای بود که در خواب می دیدمش.
من از اون سپاسگزارم که مرا لایق دوباره دیدنش و در آغوش کشیدنش و بوسیدنش دانست.
من دیشب در آغوش او بودم.
در آغوش پیرمردی که قصد سفر داشت.
قطره اشکی از چشمانم بر روی گونه ام می نشیند و من عهدم را با خود تکرار میکنم:پدربزرگ هرگز فراموشت نخواهم کرد و تو را به دنیا نشان خواهم داد...
دلتنگت هستم ...
و به یادت ...

عاشق وجود خود باشیم

  • ۳۳

یکایک جنبه های وجود ما به درک و مهربانی نیاز دارد.

اگر ما مایل نباشیم که این محبت را نسبت به خود روا داریم،چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که جهان آن را نثار ما کند؟

هستی،همانگونه است که ما هستیم.

عشق نسبت به خود باید در وجودمان رسوخ کند و تمامی سطوح ان را در برگیرد.

برخی وجود درونی خود را دوست دارند اما نمی توانند بیش از یک دقیقه سر و وضع خود را در آیینه ببینند(این قسمت منم وقتی که موهام توسط یک فرد نابلد تا نا کجا کوتاه می شود ،فرد نابلدی که اتفاقا هر روز هم جلوی چشمانم رژه میرود و میگوید خیلی هم خوب شده است و بعد گذشت سه ماه هنوز هیچ آثار قشنگی ای در موهایم دیده نشده است و ما همچنان به انتظار نشسته ایم تا این پستی ها و بلندی ها درست شوند و در این بحبوحه نوشتن بویی بس ناخوشایند به مشام این جانب رسیده است که انار لازم شده ام که بو را بشوید و ببرد و حال معده مان را آرام کند و سرگیجه مان را تسکین دهد.حالا وسط حرفهای دبی فورد اینم بگم اگه انار نبود ها واقعا در زجر بودم تو این شرایط حساس به بو )

و ادامه حرفهای قشنگ دبی فورد :

و برخی دیگر از همه پول وقتشان را صرف ظاهر می کنند و از آنچه در درون دارند بیزار هستند.(خب یه کم به درون خودت برس خواهر من برادر من ؛درونت که آروم باشه؛حال دلت خوب میشه دیگه هم حرص اینو نمیخوری که چرا دماغ فلانی قشنگتر از دماغ من عمل شده.اصلا دیگه سراغ عمل مماخت نمیری که بخوای حرص بخوری ؟! چرا واقعا واسه ظاهر اینقدر راحت تر هزینه میشه تا درون ؟! در صورتی که همه میدونن اگه درونمون حالش خوب باشه ما برنده این زندگی هستیم)

اکنون زمان آن است که عاشق وجود خود باشیم .

یکایک اجزای ما موهبتی را در بردارد .

با دوست داشتن و در آغوش کشیدن تمامی وجودمان می توانیم حقیقتا همه افراد را دوست بداریم و در آغوش بکشیم.

از کتاب "نیمه تاریک وجود"

توصیه :یه تیکه از پوست نارنگی هم همیشه کنار دستتون باشه برای مواقعی که به انار دسترسی ندارید.

وضعیت آخر

  • ۲۶

مشغول خوندن یکی از بهترین کتابهای عمرم هستم.

مثل کتابهای درسی بخش بخشش کردم و هر روز خودم رو مقید کردم به خوندن همون چند صفحه کم تا همه کلمه ها و جمله ها و توصیه هاش رو از بر بشم.

خیلی وقت بود که بهم چشمک میزد بیا و من رو بخون.

نمیدونم چرا به چشمک دلم دیر جواب دادم.

حالا همزمان هر دوتامون مشغول خوندنش هستیم اون هم با سرعت لاک پشتی که هیچ کلمه ایش رو جا نگذاریم.

یه کتاب روانشناسی قشنگ و دقیق و سلیس " وضعیت آخر؛من خوب هستم ،شما خوب هستید"

نوشته تامس ای هریس.

رسیدم به فصل 7 و این جمله ناب :

وقت متاعی است که ما از هر چیزی بیشتر می خواهیم،اما افسوس که از هر چیز بدتر هدرش می دهیم.

"ویلیام پن"

چقدر هر روز میگیم من اگه وقت داشتم ... و چقدر هر روز لحظه هامون رو راحت هدر میدیم ...

لازم به ذکر هست که وزش بوی ناخوشایند از کانال کولر به درون اتاق همچنان ادامه دارد.شبیه بوی سیر سوخته است ...

 

من بهش میگم:رسالت زندگی مون رو انجام بدیم

  • ۲۶
در این سیاره کوچک نیرویی برای خوبی باشید
شما این توانایی را دارید تا در تمدنی که تا حد زیادی از تمدن به دور شده است
دوباره بلند مرتبگی خودتان را به دست بیاورید
شما می توانید ارزشمندی خودتان را در جامعه ای به دست آورید که در آن اکثر افراد به دنبال کفش های زیبا و وسایل گرانقیمت هستند.
و به ندرت روی خودشان سرمایه گذاری انجام می دهند.
 
َ«از کتاب باشگاه پنج صبحی ها »

بهونه موقوف

  • ۳۳
اگر بیم داری که مواظبت از فرزندان و خانواده به نویسندگی ات لطمه می زند به ج جی بالارد بیندیش.
(همسر بالارد زود هنگام جان سپرد و سه فرزند خردسال توسط پدر بزرگ شدند)
ج جی بالارد نویسنده رمان معروف تصادف که فیلمی هم به همین نام از روی رمان ساخته شده است.
 
"هلن دان مور"

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم