خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

بچه دوم

  • ۳۴۲
 
بچه دوم بودم و به نظرم همه بچه دوم ها مظلوم ترین بودند.
که حالا دارم می بینم خودم هم هوای بچه دوم رو کمتر دارم.
توی خاطرات میگشتم که رسیدم به این :
"بیست و دومین روز از سال 96
سلام عزیز دل سپیده،سلام دردونه من ، سلام مهربون من
هرروز داری توی دلم بزرگ و بزرگتر میشی.سعی میکنم چیزای خوب بخورم تا تو هم حسابی چاق و چله شی.امروز وقتی از خواب بیدارشدم حسابی یادت افتادم،کاش زودتر این چند ماه هم بگذره و من بتونم روی ماهت رو ببینم.باهم زندگی کنیم و باهم بگردیم و هرجا دلامون خواست بریم و باهم خوش باشیم.
لبخند به لبهام میاره وقتی یاد این میفتم که چندماه دیگه من تورو بغل کردم و بردمت زیر بارون و دستهای کوچولوت رو از قنداق بیرون آوردم تا بارون رو لمس کنی.
الان هفته دهم از شروع زندگی اولته.اون تو،توی دلم جات خوبه ؟ راحتی ؟ ببخش منو اگه گاهی مجبور میشم بیشتر سرپا وایستم و بهت فشار میاد.اما یه کوچولو مجبورم. نمیشه که دیگه همه کارها رو بقیه برام انجام بدن.تو هم باهام یه کم همراهی کن و کمک مامانی باش.دوست دارم."
همش فکر میکنم برای این دومی هیچکاری انجام ندادم؛فکر میکنم که نه ،خب واقعا کاری نکردم.حتی یه نوشته دلبر.که وقتی خوند بگه آهان مامانم به فکر منم بود ها.
حتی تو خوردنی هام هم دقت نمیکنم.
پفک ؟؟؟!!!
سر محمدصدرا از صد فرسخیش هم رد نمیشد.اصلا به فکرم هم خطور نمیکرد که یه دونه تک دونه ازش بخورم.
ولی حالا
همین چند روز پیش بود که با یه تعارف کوچیک ،ته پفک چرخی چی توز رو در آوردم.بعدش که یادم افتاد این پفک کوفتی رو علاوه بر خودم به خورد تو هم دادم،همچین موند روی دلم که گفتن نداره .خودت دیدی دیگه چه بر سرم اومد.
انقدر مظلوم اومدی کنج دلم جا کردی که هنوز داشتنت رو باور نکردیم.
دو روز تا ملاقاتت مونده؛ ومن بی تاب دوباره دیدنت.
سری پیش هنوز کوچولو بودی و صدای قلبت پخش نشد.
نمیدونی چقدر ناراحت شدم که این شانس رو از دست دادم.
انشااله اینبار قلوپ قلوپ بزنی و بیام برای بابایی تعریف کنم که چه غوغایی میکردی.
 

تار موی سفید

  • ۳۴۰
اولین تار موی سفیدم سر یه دعوای شدید زن وشوهری بود.
اصلا یادم نمیاد که موضوع دعوا چی بود.
اما خوب یادم مونده که وقتی رفتم و یه آبی به دست و صورتم بزنم تو آینه دستشویی یه تار موی سفید بین موهای سیاه خودنمایی میکرد.
و من زار زار زدم زیر گریه که ببین چی کار کردی و موهام رو سفید کردی ؟!
از اون روز اون تار موی سفید بلای جونم شده بود.
و مدام رو مخم میرفت که باید یه جوری محوش کنم.
آخر سر هم از صحنه روزرگار محوش کردم و دیگه پیداش نشد.
دومین تار موی سفیدم عمرش یک ماهی میشه.
بعد از یه بحث شدید مادر و پسری وقتی که دوباره رفتم دستشویی تا یه آبی به دست و صورتم بزنم و مثلا آروم بشم ،یه چیز براق میون موهای سیاه خودنمایی میکرد.اولش فکر کردم بازتاب نور،اما دقت که کردم دیدم نه این یه تار موی سفید.
اینبار از گریه و زاری خبری نبود .ایندفعه خیلی خیلی فرق داشت.
عاشق این تار موی سفیدم شدم و اصلا به فکر منحدم کردنش نیستم.
 

انجیر

  • ۳۳۷
این روزها یه عشق جدید پیدا کردم؛البته یه عشق نه چندتا عشق.اما ارادت خاصی به ایشون پیدا کردم:انجیر جان جانان.
یه جوری کشته مرده انجیر شدم که فقط خدا میدونه و بس.
انقدر عاشقش شدم که خواب می بینم قحطی انجیر اومده.
اما من عین خیالم نیست.
برای اینکه یه عالمه انجیر تو فریزر یخچال برای خودم جاساز کردم.
وخودم رو خوشبخت ترین محتکر دنیا میدونم.
رنگ انجیر
بوی انجیر
مزه انجیر
اسم انجیر
همه و همه شون باعث میشه اشک تو چشمهام حلقه بزنه.
و در حال تجربه مادرانگی جدیدی هستم ،خیلی خیلی متفاوت تر از قبلی.
اینبار حسابی با بوها و مزه ها در جنگ و گاهی در دوستی شدیدی هستم.
 

لحظه ها

  • ۳۰۱
رسیدیم به آخرین هفته مرداد سال 99...
چقدر روزها داره زود میگذره ...
روزها ثانیه ها دقیقه ها هفته ها ماهها سالها ؟!
انشااله که پربار باشن هر لحظه از زندگیمون.
دیگه شش ماه شده که تو قرنطینه ایم.
و زندگیمون به کل تغییر کرد و ما سعی کردیم تغییرات در جهت مثبت باشه.
تو روزهای قرنطینه که خدا هم خوب دستمون رو گرفت و نذاشت بیشتر بشکنیم تا الان البته و هزاران مرتبه شکر (بعد این نمیدونم چه خواهد شد،اما هرچه شود همچنان خدا هست و طبق شعار همیشگیم خدابامنه) بیشتر خودم و خودم و خودم رو شناختم و همه تمرکزم به خودم بودم.
نه به اینکه فلانی چرا اینجوری کرد و اونجوری کرد.
مادرشوهر چی گفت.
خواهرشوهر چرا برام ابروهاش رو بالاپایین کرد.
بابام چرا هنوز حرفهام رو نمیفهمه.
ای بابا خاله چرا دست از سرم برنمیداره و همچنان فضولی میکنه.
تو روزهای قرنطینه فقط دلم براشون تنگ شد و تو خلوت گریه کردم.
و به یقین رسیدم که پربار بودن هر کسی یعنی هر لحظه فقط و فقط از خودت بهتر بودن.
آروم و آهسته در جهت تغییر دادن خودت به سمتی خوب بودن گام برداشتن.
روزهای قرنطینه برای من خاطرات تلخ و عذاب آور هم داشت اما تا الان واقعا خوشحالم که فرصت قرنطینه بودن بهم دست داد تا قدر لحظه ها رو جور دیگه ای بدونم.
جوری متفاوت خیلی متفاوت تر از قبل.
یه دوبیت از رودکی بخونیم باهم دیگه :
گر بر سر نفس خود امیری ، مردی
بر کور و کر ،ار خرده نگیری ،مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری ، مردی
 
 

خانواده

  • ۳۲۲

خوشحالی یعنی : همین که ذوق و شوق هر دومون برای خوندن کتابهای رده سنی 3 تا 7 سال یکیه .

 

هنوز برای دومی کاری نکردیم.

 

یعنی باید شروع کنیم از الان ؟

 

چهارشنبه وقت ملاقات مادر دختری یا شاید هم مادر و پسری مجدد باشه.

 

امروز روز خانواده است.

 

باید شکرکنم خدارو که البته هزار بار در هر ثانیه هم کمه برای داشتن همچین نعمت بزرگی.

 

خدایااااااااااااااا شکرت

حرفهای تلگرافی

  • ۳۱۰
همه آدمها حرفهای تلگرافی دارند و من گویا خیلی بیشتر از همه آدمهای دیگر .
گاهی اوقات میگویم واقعا این همه حرف زدن و منتشر کردنشان لازم است.
قبلتر که در اینستاگرام بودم،استوری میکردم واز حجم علاقه ام به حرفهای تلگرافی ام دانه به دانه ی آنها را هایلایت هم میکردم.
بعدتر دیگر اینستاگرام نبود.
اما حرفهای تلگرافی بود .
رو آوردم به استاتوس واتس اپ.
کسی نبود.شماره ام دست 10 دوازده نفری بیشتر نبود و نیست.
حرف داشتم و باید گفته میشد.
گوشه ای از ذهنم احساس معذب بودن هم داشتم.
با این جمله خودم را تسکین دادم :" خنجری روی گلوی کسی نگذاشته ام که باید استاتوسم را باز کنی و بخوانی.
اگر دلش نمیخواهد میتواند خیلی راحت بازش نکند و نخواند.دیگر از این ساده تر ؟"
بعدتر با خودم کلنجار میرفتم ولش کن دیگر ننویس.
به کسی چه در ذهنت چه میگذرد؟
آری به کسی ربطی نداشت.
اما حرفهای تلگرافی باید جایی ثبت میشد.
و دم دستی ترین جا همان استاتوس واتس اپ بود برایم.
اما من همچنان حرفهای تلگرافی ام را آنجا و هرجایی که دلم بخواهد و سهم من از این دنیای مجازی باشد منتشر خواهم کرد.
بدون ترس از مزاحمت برای کسی و هدر دادن وقت گرانبهایش؟!
چرا که من کسی را زور نکرده ام دنبال کننده چرندیات ذهنی ام باشد.
راستش همه حرفهای تلگرافی را نمیشود گفت .گاهی ترس مانع منتشر کردن خیلی از حرفها میشود.
مصداق ضرب المثل :هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد .

آشفته بازار ذهنم

  • ۳۲۰
شروعش از خاطره نویسی بود .کلاس چهارم ابتدایی یا شاید هم قبلتر. اولین دفتر خاطراتم یه سر رسید بود برای شرکت گلسار به رنگ سورمه ای که توش رو پر کرده بودم از خاطره های رنگی رنگی و داستانهای بچگونه ای که با ذهن اون روزهام نوشته بودم. همه صفحاتش پر بود. جز اون سر رسید که نمیدونم چه اتفاقی براش افتاد و هرچی گشتم پیدا نشد بقیه دفترها رو صحیح و سالم نگه داشتم. اما اون یک سال تجربه اولینم از دستم در رفت … بعد وبلاگ اومد و وبلاگ نویسی رو شروع کردم و می نوشتم و می نوشتم و کلی دوست پیدا کردم. بعد فیس بوک. بعد اینستاگرام.
و تقریبا با شروع هر صفحه مجازی جدیدی من جزو اولین ورودی ها محسوب میشدم؛واسه همین رقیب کم داشتم وهمین با روحیه من سازگار بود.میشدم رئیس و همه رو اداره میکردم .اما همه کیا بودند؟
یک سری آدم که با یه فیلتر سنگین تایید میشدن تا نوشته هام رو بخونن.
از همه چی میگفتم ؟!
ترسی نبود همه خودی بودن.
راجع به دل پرم از اینستاگرام بگم ؟!
اینستاگرام مدلش نوشتنهای طولانی نبود.عکس مهم بود و یه یکی دو خط نوشتن. اما من عکس هام باید عکسهایی می بود که خودم میگرفتم با کلی دقت و ظرافت و هم متنهام باید روش حسابی کار میشد و اکثرا طولانی بودو مجبور میشدم کامنت هم پر کنم… می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم و لذت می بردم… بهم میگفتم چقدر طولانی مینویسی حوصلمون سر رفت. از اینستاگرام زده شده بودم. انگار جای من نبود.چند وقتی بود که حالم رو حسابی بد میکرد.
اما خداحافظی من ازش چهارشنبه سوری بود.شب چهارشنبه سوری سال 98.
وقتی که تو کرونا کوچه پر بود از جشن و پای کوبی و من و پسرکم باید تو قرنطینه اون شب رو بین صدای جشن مردم و نارنجک و خمپاره و هزار کوفت و زهر مار دیگه تنهایی صبح میکردیم.
وقتی که زنگ زدم به آتش نشانی و با گریه بهشون گفتم بیاید یه کاری بکنید.
وقتی گفتند که از ما کاری بر نمیاد و شماره کلانتری رو دادند و من با هق هق زیاااااد ازشون خواهش کردم بیان و کوچه ما رو ساکت کنن و من گریه میکردم و پسرکم از گریه من گریه.
نمیتونستم خودم رو آروم کنم.
میترسیدم.
اولین شبی بود که باید تنهایی صبح میکردم، با صدای نارنجک و جشن و خنده مردم که از کوچه بلند شده بود.
و معنی قرنطینه رو نمیدونستند و علی وهمکارانش برای اونهایی که معنی قرنطینه رو نمیدونستن باید بدون تجهیزاتی که در اختیارشون نبود؛جونشون رو کف دستهاشون میذاشتن.
اومدم و یه استوری گذاشتم :لعنت به همه کسایی که امشب صدای نارنجکشون تن من و پسرم رو بلرزونه...
تو اون شرایط یه لعنت گفتن ساده ترین حقم بود بنظرم.
اما یه نفر که هنوز ازش دلخورم بد بهم جواب داد و همون شد ،رفتنم از اینستاگرامی که جز بدی و وقت تلف کردن چیزی عاید کسی نمیکنه. مسیرم رو با زدن یه وبلاگ عوض کردم ...
تصمیم داشتم نویسندگی رو حرفه ای شروع کنم. اما یهو ترسیدم… دیدم ای داد ای بیداد انگاری همه دنیا دلشون میخواد نویسنده بشن؟!
پس جای من کجاست ؟
من اصلا جایی دارم یا میتونم داشته باشم ؟ یه چیز من رو نجات داد که از نویسندگی پا پس نکشم و تلاشم رو هر روز از روز قبل بیشتر کنم ؟! “همه داستانها یکبار از قبل گفته شدند.ماجرا ها همه یکیه فقط طرز بیانشون فرق میکنه و اینجوری میشه که یه داستان تکراری هزاران بار گفته میشه و باز هم خواننده داره.” فهمیدم من هم میتونم جایی بین نویسنده های مهم دنیا داشته باشم اگه تلاشم تلاش باشه.فقط کافیه طرز بیان خودم رو پیدا کنم …
طرز بیانمم همینیه که الان اینجاست.گاهی هم پیچیده میشه ؟!جوری که خودمم چندباری باید بخونم تا بفهمم چی گفتم :))

زندگی به سبک سکوت

  • ۲۹۳

 

چند خطی نوشته بودم و در نهایت حدیثی از رسول اکرم (ص) :

"زمانی به مردم رسد که راستگو را تکذیب کنند و دروغگو را تصدیق کنند.

امین را خائن شمارند و خائن را مومن پندارند.

مرد بی آنکه شهادت از او خواهند شهادت دهد و بی آنکه قسم از او خواهند قسم خورد.

خوشبخترترین مردم فرومایه پسر فرومایه باد که به خدا و پیغمبرش ایمان ندارد."

در پسش نوشتم گله ام از کسی نیست جز از خدا و امام زمانش؟! نمیدانم بدتر از اینهایی که داریم هر روز و هر لحظه می بینیم چه چیزهای دیگری میتواند وجود داشته باشد که نمی آید؟! ...

 پستم را پاک کردم از ترس . ترس از دست دادن آرامش .یا کوبیدن پتکی بر سرم آن هم از سر بی گناهی .

ترس همه وجودم را گرفت.

زندگی پسرکم بدون من ؟! تو دنیایی که هیچ چیزش سر جای خودش نیست چگونه خواهد شد.

ترسیدم با اینکه هیچ چیز خاصی نبود.

اما انقدر همه چیز بی حساب کتاب هست که همان چیزی که هیچ چیز  نبود بشود همه چیز.

دیگر به صفحات آخر کتاب سوءقصد اثر هری مولیش رسیده بودم.

کتابهایی که شروع میکنم اکثر مواقع موضوعشان ربط پیدا میکند به حال و هوای آن لحظه زندگیم.

مثل حس مبارزه طلبی .

دیگر بر همه روشن است  آدمهایی که زندگی مان به دست آنها می چرخد ، می توانند به راحتی بی حساب کتاب ،بی هیچ مدرکی و حتی گناهی به راحتی سرت را زیر آب کنند.

مثل خانواده آنتون استینوایک.پسری که در 12 سالگی وقتی مشغول انداختن تاس منچ بود در سکوت خانه شان ،پدرش مادرش برادر بزرگترش را از دست میدهد بخاطر  اتفاقی که هیچ ربطی به زندگی آنها نداشت.

داشتم با خودم کفر میگفتم : "خدایا واقعا هستی ؟! چرا باید نقد را رها کنیم و بچسبیم به نسیه ؟! اگه قرار بود از همان اول در جهنم زندگی کنیم خب دیگه چرا دنیامان آوردی.از هما ن بسته شدن نطفه مینداختیمان در جهنم. تا کی آدمهایی که نباید باشند باید در این زمین جولان دهند ؟!"

همان جا بود که پانویس صفحه ای از کتاب جلوی چشمهایم رژه رفت:

"خدا او را آزمایش می کند.

اموالش ربوده می شود.

پشتش می شکند.

پسرانش کشته می شوند.

اما او از عبادت خدا بر نمی گردد.

سرانجام برکت از دست رفته ی خود را دوباره به دست می آورد."

حضرت ایوب را می گوید این بخش از کتاب.

33ماهگی

  • ۳۲۵

هنوز دنیا نیومده بود که برای سه سالگیش نذر کرده بودم

دیروز سی و سه ماهش شد.

سه ماه مونده تا سه سالگی

آرامش

  • ۳۳۶

دو بشقاب عدسی میریزم و میارم کنار مبل

حوصله اصرار کردن که بیا سر میز آشپزخونه رو ندارم.

یه قاشق از عدسی مزه میکنم.نمک و فلفل یادم رفته.

همه رو خالی میکنم تو قابلمه و نمک و آبلیمو بهش میزنم و بی خیال فلفل سیاه میشم.

با جانونی بر میگردم تو پذیرایی.

میگه من نمیخورم.

تو دلم میگم فدای سرم نخور و با خودم عهد می بندم کاری به خوردن و نخوردن و گرسنگی و سیر بودنش نداشته باشم.

کنارش می شینم و قاشق قاشق عدسی رو میخورم شاید با حرص.

حواسم به خوردنم نیست که می بینم بشقاب اول رو تموم کردم و بازم دلم میخواد بخورم.

اینبار میاد کنارم می شینه و میگه با قاشق نمیخوام با نون میخوام.

قاشق رو میذاره کنار بشقابش و جانونی  رو میذارم کنار دستش.

کاری بهش ندارم.میذارم هر جوری که میخواد غذاشو بخوره.

یادم میاد تو این سه ساعت اخیر دو بار باهم سر چیزای خیلی ساده بحثمون شد و کار به دعواهای حنجالی رسید.

مقصر صفر تا صد من بودم.

من حوصله نداشتم و هنوز هم ندارم.

من اعصاب نداشتم و هنوز هم ندارم.

من خوابم میومد و هنوز هم میاد.

من باهاش خوب صحبت نکردم.

من بودم که پا رو دم شیر گذاشتم و شیر کوچولوم رو عصبانی کردم و خودم شدم اژدهای وحشتناکی که از تمام وجودش آتیش می بارید.

موبایلم رو برمیدارم و بازی توپهای رنگی رو باز میکنم.دونه دونه توپها رو پرتاب میکنم به سمت توپهای همرنگ خودشون.

صدای اذان از موبایلم بلند میشه.

سریع قطعش میکنم و بازی رو ادامه میدم.

همونجور که دارم توپها رو پرت میکنم میگم خدایا حوصله ندارم .دست از سرم بردار میخوام بازی کنم آروم شم.

آنی نمیگذره که از حرفم خجالت میکشم.

آروم شم ؟ با پرتاب کردن توپهای رنگی ؟

منبع آرامش رو رها کردم چسبیدم به توپها و میخوام آروم هم بشم.

درونم غوغا میشه.

بحث فرشته سمت چپ و راست سر اینه که چجوری باید آروم شد.

فرشته سمت چپ مصرانه میگه توپهات رو پرت کن. بعد بخواب .بعد برو بنویس بعد برو نماز بخون.

فرشته سمت راستم اما میگه بازی رو حذف کن.لپ تاپ رو به شارژ بزن و سریع وضو بگیر.

یاد برنامه مراقبه وضو میفتم.

برنامه ای که باشگاه افق مهر به مناسبت عید غدیر گذاشته بود.

دلم میخواست شرکت کنم.

تو این فکرها بودم که جانمازم رو پهن می بینم و خودم رو مشغول نماز خوندن.

سجاده که جمع میشه تصمیم میگیرم برای حال خوب خودم یه سری کارهای جدی دیگه هم انجام بدم.

باید به فکر باشم ؛ برای حال خوب خودم.

همونجوری که شبکه های خبری رو حذف کردم و حالم کلی بهتر شد از قبل.

حالا باید سراغ حذف یک سری چیزهای دیگه از  زندگیم برم.

من اگه آروم نیستم اگه حالم خوب نیست مسلما با هزار بار هم پرتاب کردن توپهای رنگی حالم بهتر نخواهد شد.

چیزی که حالم رو بهتر میکنه پناه بردن به منبع آرامشه.

چیزی که حالم رو بهتر میکنه نوشتنه.

خواندنه.

بازی کردن با پسرک.

حرف زدن با علی.

دراز کشیدن و دیدن آسمون آبی.

اینها حالم رو خوب میکنه و هزارتا چیز قشنگ دیگه.

این تقصیر من نیست.

تقصیر خانواده ام نیست.

تقصیر هیچکدوم از آدمهای دور و برم نیست.

تقصیر فرهنگ و جامعه است.

آدمی عادت میکنه.

فرهنگ و جامعه که غلط باشه با عادت غلط هم رشد میکنیم و بزرگ میشیم و به زندگی غلطمون عادت میکنیم .

هیچوقت دلم نمیخواست بندازم تقصیر مسئولین .

اما الان انگاری خیلی تقصیر مسئولین هست.

تقصیر مسئولین بی مسئول.

حالا که من فهمیدم غلط هست اگه کاری به حال خودم نکنم غلط کردم.

کتاب "از کتاب رهایی نداریم " رو شروع میکنم به خوندن.

یه جایی از کتاب نوشته :فرهنگ دقیقا آن چیزی است که هنگامی که همه چیز دستخوش فراموشی می شود ،برجا می ماند.

با خودم فکر میکنم چه چیزی در ما جا مونده به جا مونده یادگار مونده که اسمش رو بتونم بذارم فرهنگ ؟

آب نبات چوبی زردش رو میمکه و ازش صدا در میاره.به سمتم نگاه میکنه و صدام میزنه :مامان.

برمیگردم سمتش و شاهکارش رو برام تکرار میکنه و منم مثلا ذوق میکنم.

امروز باهاش خوب نبودم برعکس دیروز.

امروز تقصیر منه که خوب نیستم و نمیتونم ارتباط درست بگیرم.

منو می بخشه این کوچولوی دلبر؟

علی زنگ میزنه.میذارم رو اسپیکر و میگم سلام.

میگه سلام رسیدم.اوضاع خوبه ؟

میگم آره.

میگه صلح برقراره؟

میگم خیالت راحت

میپرسه کاری نداری؟

میگم نه مراقب خودت باش خداحافظ.

رفت که فردا صبح بیاد.

دیگه نگران نیستم مردم رعایت نمیکنن و کرونا داره روز به روز بیشتر و بیشتر میشه.

از بالکن داره پسر هفت هشت ساله ای که روی پله یه خونه زیر سایه درخت نشسته رو نگاه میکنه.

صداش میزنه نی نی ؟

نی نی نگاهش نمیکنه.

میگم بهش بگو آقا پسر شاید نگاهت کرد.

بهش میگه پسر؟

اما باز هم نگاه نمیکنه.

از من میپرسه .اسمش چیه؟

میگم نمیدونم .باید از خودش بپرسیم.

از بالکن طبقه سوم داد میزنه :اسمت چیه؟

کوچه خلوته.حتما صدا رو شنیده.اما نگاه نمیکنه.

ناراحت میشم.

یعنی راستش بیشتر دلم میشکنه برای پسرک.

به علی میگم اگه کرونا نبود خیلی بهش خوش میگذشت.

میگه : خیالت راحت الان هم داره خیلی بهش خوش میگذره.

آره به محمدصدرا داره خوش میگذره.

اما من طبق زندگی قبلی که پر از عادتهای درست و اشتباه بود فکر میکنم داره بهش خوش نمیگذره.

حال همه مون خوبه .اونقدر که چیزی از خدا نمیخوایم جز اینکه آرامشمون رو حفظ کنه.

درسته که دلتنگ دیدن فامیلهای دور و نزدیک هستیم اما حالمون خوبه.

 

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم