باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

آرزوی باران

  • ۳۹
دومین شب از دومین ماه از چهارمین فصل سال بود.
آسمان پر شده بود از گلوله های ابری پنبه ای .
ماه می درخشید.
هوا لطیف بود؛ لطیفتر از عطر نرگس.
مطبوع تر از بوی یاس.
و زیباتر از رز صورتی.
در یک خانه در یک اتاق دنج و تاریک
پسرک پشت پنجره از ته دل آرزوی باران کرد.
دخترک از ته قلب آرزوی پسر را آرزو کرد.
در آغوش یکدیگر خوابشان برد.
صبح زمین خدا بوی باران گرفته بود.

جوشن کبیر-8

  • ۴۰

جوشن کبیر-8

خداوندا تو را امروز اینگونه میخوانم :

ای صاحب سپاس و ستایش

ای صاحب فخر و زیبایی

ای صاحب بزرگواری و والایی

ای صاحب پیمان و وفا

ای صاحب گذشت و رضا

ای صاحب بخشش و عطاء

ای صاحب دادرسی و داوری

ای صاحب عزت و بقا

ای صاحب کرم و بخشش

ای صاحب عطاها و نعمتها

...تو را دوست میدارم ...

ارمغان سحر خیزی

  • ۴۴

"اگر تنها ارمغان سحر خیزی ,

سکوتی باشد که در گرگ و میش صبح

با صدای گنجشکها

شکسته می شود

ارزشش را دارد که تجربه اش کرد."

به لطف وجود پسرکم من هم بی بهره نماندم از سحر خیزی.

و چقدر خوشحالم که هست تا راه را درست تر نشانم دهد.

 

خدای من بسیار شکرت

جوشن کبیر-7

  • ۴۳
خدایا دوستت دارم بمان با من ...
ای درگذرنده‏ از خطاها
ای برطرف کننده بلاها
ای اوج امیدواریها
ای بسیاردهنده عطاها
ای بخشنده هدایا
ای روزی‏رسان آفریده‏ ها
ای برآورنده آرزوها
ای شنوای گلایه‏ ها
ای برانگیزنده بندگان
ای بندگشای دربندان

جوشن کبیر-6

  • ۴۹

به نام کسی که تو را آفرید  سر آغاز عشق است و نور و امید

 

ای آنکه همه در برابر عظمتش فروتن

ای آنکه همه در برابر قدرتش تسلیم

ای آنکه همه در برابر عزتش خوار

ای آنکه همه در برابر هیبتش هراسان

ای آنکه همه از ترسش فرمانبردار

ای آنکه کوهها از بیمش شکافته

ای آنکه آسمان ها به امرش برپا

ای آنکه زمینها به اجازه اش بر جا

ای آنکه رعد به ستایشش تسبیحگو است

ای آنکه بر اهل مملکتش ستم نمیکند

 

تو را می خوانم ای خدای من ...

گیتار

  • ۲۹

گیتار

آهنگ بتهوون همه فضای سرم را پر میکند.

و اعلام میدارد که سکوت کن.

رد انگشتهای بتهوون را بر شاسی های پیانو می بینم.

پیانوی بزرگیست.

در سالنی تاریک که نوری از روزنه سقف بر ایوان تالار تابیده است.

درست همانی که در فیلمها می بینیم.

بتهوون می نوازد.

عشق میکند و مینوازد.

مانند من ؛ مانند خیال من که دلش میخواست بنوازم.

خودم را در یک ارکستر بزرگ می بینم که می نوازم.

من هنوز هم میتوانم بنوازم.

من هنوز هم باید بنوازم.

موسیقی نوای زندگی است.

مگر میشود نادیده اش گرفت.

هر بار که نوای بتهوون در گوشم زمزمه میکند من را به هوس می اندازد که گیتارم را بردارم و ساز بزنم.

آنقدر بزنم که دستانم نای تکان خوردن نداشته باشد.

آنقدر که فرم دستانم فرم گرفتن گیتار بشود.

انگشتهایم در جا خشک شوند و نوک آنها قرمز شود.

بتهوون هم با من همان کاری را کرد که ژوئل دیکر کرد.

نباید در حق خودم جفا کنم.

باید به خواسته های دلم جواب مثبت دهم.

باید برای دلم آرامش بیاورم.تا بتواند بدرخشد

بخندد

و حالش خوب باشد.

گیتار شکسته است.

عصبانی شدم.

گیتار را پرت کردم سمتش.

گیتار شکست.

گوشه ای برای خودش بود؛بی صدا , آرام و زیبا.

به چه جرمی آن را به سمتش پرتاب کردم ؟

گیتاری که مدتها در سکوت نظاره گر من بود.

گیتاری که هربار نگاهش میکردم رد التماس را در سیمهایش می دیدم که مارا به صدا در آور.

تنها گناهش آن بود که موقع عصبانیم کنارم بود.

مثه همه لحظه های گذشته که کنارم بود و با آن احساساتم را پر و خالی میکردم.

حالا شکسته است.

اشک میریزم.

اشکهایم را می بیند.

حالا که گیتارم شکسته است اشکهایم را می بیند.

گیتار او را به خود آورد.

گیتار شکسته ام را می گویم.

حالا در آغوش او هستم اما اشک میریزم؛به پهنای صورت.

می گویم : من گیتارم را میخواهم,میخواهم ساز بزنم مثه گذشته ها.

جوشن کبیر -5

  • ۴۷

جوشن کبیر-5

به نام خدایی که در این نزدیکی هاست

خدایا !

از تو خواستارم به نامت ای پر مهر

ای بخشایشگر

ای جزا دهنده

ای روشنی خرد

ای فرمانروا

ای خشنودی

ای آمرزش

ای پاک

ای پشتوانه

ای صاحب نعمت و بیان

اونشب ساعت 9

  • ۳۸

ساعت 9 شب بود .بُعد عاشق سپیده خانم میگفت بزن دیگه یالا و بُعد تنبلی سپیده خانم میگفت ولش کن بابا،حوصله داری .آخر کشو رو باز کردم لاکم رو برداشتم.به دونه دونه انگشتهام لاک زدم و محمدصدرا با عشق دستهام رو تو دستهاش گرفت و نگاه میکرد و شاد بود.

خوابید .

لاکم رو پاک کردم.

نمیخواستم صبح که صدای اذان رو میشنوم بهونه لاک داشته باشم برای بیدار نشدن و نماز نخوندن.

اون لاک قد یک ساعت رو دستهام بود و قد یک سال قدردانم که اونشب تنبلی نکردم و خودم رو برای عزیزترین فرد توی زندگیم زیباترین کردم.

جوشن کبیر-4

  • ۴۶

  به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد

 

ای آنکه شکو و زیبایی تنها از آن اوست

ای آنکه توانایی و برازندگی تنها از آن اوست

ای آنگه فرمانروایی و شوکت تنها از آن اوست

ای آنکه اوست بزرگ و برتر

ای پدید آورنده ابرهای پرباران

ای آنکه نیرومند و پرتوان است

ای آنکه حسابرسی چالاک است

ای آنکه کیفرش سخت و شدید است

ای آنکه پاداش نیک تنها نزد اوست

ای آنکه اصل کتاب هستی پیش روی اوست

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم