باران برای عشق می بارد

ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد.

سوسک

  • ۶۰

 

فکر نمیکردم روزی به این درجه از شجاعت برسم.

همه اش از صدقه سری نسبتی است که دو سال و شش ماه و 12 روز پیش به بنده داده شد ؛وقتی که مادر شدم.

حشره و جنبده ای  نبود که از آن  نترسم.

حتی با دیدن یک مورچه ریز میزه ای که فاصله زیادی با آن داشتم تن و بدنم به لرزه در می آمد.

حالا سوسک و مارمولک و ما بقی موجودات زنده که جای خود.

امروز می خواهم از خودم بگویم و سوسکهایی که در زندگی مشترک تجربه کردم.

 مثلا یک روز که مشغول جارو کشیدن و

جوشن کبیر-2

  • ۴۷

به نام خداوند لوح و قلم حقیقت نگار وجود و عدم

 

ای سرور سروران

 

ای پاسخ دهنده درخواستها

 

ای بالا برنده مقام و مرتبه ها

 

ای صاحب نیکی ها

 

ای آمرزنده گناهان

 

ای بخشنده حاجتها

 

ای پذیرنده بازگشتها

 

ای شنونده صداها

 

ای دانای پنهانیها

 

ای برگرداننده گرفتاریها

 

 

خوابیدنش تو بغلم جلوی تلویزیون فقط یه اتفاق بود.

  • ۴۱

چرا فکر میکنی کسی به فکرت نیست.

تو همه کس مایی

من و اون.

خب دیدی که هرچی سر وصدا کردیم تکون نخورد

هرچی آب ریختیم رو صورتش عکس العملی نشون نداد

باور کن درکت میکنم

میدونم تو خیالمون هم نمیتونستیم چند ساعت تنهایی رو حس کنیم

تنهای که حقمون هست رو

اما تو با تلاشهات تونستی اینکار رو کنی

سخته

میفهمم

میدونم به تنهایی احتیاج داشتی

اما با یه روز که آسمون به زمین نمیاد

بد موقع بود

خیلی بد موقع

اما حالا شده

حق داری که حتی شده یک ساعت در شبانه روز برای خودت باشی

اما اینم یه تجربه است دیگه

خوابیدنش تو بغلم جلوی تلویزیون فقط یه اتفاق بود.

بخند دیگه

ناراحت نباش

میخوام آخرین تصویری که از امروز برام میمونه لبخندت باشه

امشب شیفتم

بخند تا با خیال راحت تو و پسرمون رو بذارم و برم

 

 

جوشن کبیر-1

  • ۳۷
جوشن کبیر را خواندم؛تا شماره 13 عربی خواندم .
اما دیگر دلم نخواست عربی بخوانم.
فارسی اش را خواندم؛لذت بردم.
هرزچند گاهی مکث میکردم و فکر میکردم به جمله ای که خوانده بودم.
دیرتر تمام شد.
دو برابر بیشتر وقت گرفت از زمانی که عربی خوانی میکردم.
اما دلنشین تر بود برای منی که عربی نمی دانستم و فارسی زبان بودم.
انقدر دلچسب بود که حالا میخواهم هر روز آیه ای را به اشتراک بگذارم.
فارسی اش را.
تا صد روز هر روز یک آیه.
در آن اندیشه کنم و رازش را در یابم.
*به نام خداوند پاک و دلیر ؛خداوند دریا خدای امیر*
خداوندا به راستی من درخواست می کنم از تو بحق نامت ؛
ای خداوند ای بخشاینده،ای مهربان ای بخشنده،ای ماندگار ای بزرگ، ای دیرینه ای دانا،ای بردبار ،ای دانشمند،پاک و منزهی تو ای آنکه معبودی جز تو نیست.
فریاد رس
فریاد رس
رها ساز ما را از آتش ای پروردگار

خانه دوست ...

  • ۳۹

خانه ی دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر  زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

 و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

 

"سهراب سپهری"

خانه دوست کجاست

  • ۴۱

خانه ی دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر  زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

 و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

 

"سهراب سپهری"

اگر فقط خودت بخواهی ...

  • ۴۱
بهش گفتم : حالم خوب نیست کمکم کن به خودم بیام.
گفت : تنها کسی که الان میتونه کمکت کنه خودتی.
گفتم : خب چیکار کنم؟
گفت : تو جزو کسانی هستی که زود به خودت میای نگران نباش.
گفتم : اما سه روز گذشته.
گفت :فقط خودت.
راست میگفت فقط خود آدم میتونه کمک حال خودش باشه اگر و فقط اگر که بخواهد.
 

خدا هست...

  • ۳۸
اولین باری که تجربه واقعی زمین لرزه رو داشتم.دوسال و پنج ماهه پیش بود وقتی که محمدصدرا یک ماهه بود.
دوبار زمین لرزه ای که به فاصله یک هفته اومد من فقط یک عکس العمل نشون دادم .محمدصدرا رو بردارم و در برم؛همین.
و تا مدتها ترسش تو دلم مونده بود.
دقیقش رو بگم ؛تا همین دوم اسفند ماه سال 98 که بخاطر کرونا قرنطینگی شروع شد.
چاره ای جز شب تنهایی موندم برام نمونده بود.
من موندم خونه خودمون؛ شبهایی که آقای خونه شیفت بودند و در بیمارستان.
جمعه شب وقتی اومد روی تخت و بیدارم کرد که بهش جا بدم تا بخوابه؛چشمم از پنجره به ماه خورد.
با انگشت یه اشاره ای کردم که ببینه ماه چقدر قشنگه و بیهوش افتادم رو بالشت که چشمهام همونجور باز موند و دیگه بسته نشد.
جرات نداشتم ازش بپرسم زلزله است ؟ حتی نتونستیم خودمون رو تکون بدیم،یه بالشتی چیزی بگیریم روی سرمون زیرآوار نمونیم.
ما هیچ عکس العملی از خودمون موقع زلزله 19 اردیبهشت ماه 99 نشون ندادیم.
حسابی که تاب خوردیم و دیدم علی حرفی نمیزنه آروم ودر کمال خونسردی پرسیدم : زلزله بود؟
گفت : آره.
دلم نمیخواست بشنوم آره. منتظر بودم بگه پای محمدصدرا بود دوباره زد به تختش اینجوری لرزیدیم.
این اولین باری بود که تجربه زمین لرزه رو تو خونه خودمون داشتیم.
اون شب من نتونستم راحت بخوابم و تمام روز تلویزیون روشن بود .تا محمدصدرا سرگرم بشه و بهم فشار نیاد.
انقدر تلویزیون روشن بود که خودش میرفت خاموش میکرد و باز من براش روشن میکردم و اون خاموش.
اما من بی حالتر ازین بودم که بتونم برای بازی باهاش انرژی صرف کنم.
هیچ انرژی نداشتم و خالی خالی بودم.
از تفاوت عکس العمل دیشب با تجربه دو سال پیشم بهت زده شده بودم.
اینبار ترسیدم.عق میزدم و مدام دستشویی میرفتم.
اما پاهام نلرزید.
دستهام نلرزید.
قلبم ته ته قلبم آروم بود.
محمدصدرا رو بغل نگرفتم و فرار نکردم.
اینبار لباس پوشیدم و موندم خونه و با پیشنهاد علی برای بیرون رفتن از خونه مخالفت کردم.
امروز با اینکه دو روز از زمین لرزه میگذره ؛برای محمدصدرا کارتون نهنگ و حلزون رو گذاشتم و رفتم حموم.
دو دل بودم بین تنها گذاشتن و نگذاشتنش . اگه من حموم باشم و زلزله بیاد چی ؟؟؟انقدر این فکر از ذهنم میگذشت که در آخر یه چیز بهم کمک کرد ؛
رفتم لب پنجره .نگاه به آسمون کردم و گفتم خدایا سپردمش دست تو.بهت اعتماد دارم.
هوای سپیده رو داشته باش.زندگی رو باید زندگی کرد چه با زلزله چه بی زلزله.
الان تا کی باید از زمین لرزه بترسم (و هزاران چیز ترسناک دیگر کنار همین زلزله)؟
قطعا خودت بیشتر از من حواست به امانتی که به دستهام دادی و بار مسئولیتش رو به دوشم انداختی هست.
زمین لرزه هست و هزاران اتفاق دیگه هم هست و خواهد افتاد.
اما زندگی رو باید زندگی کرد با همه اتفاقهای ریز و درشتش.
دعا کردم و از خدا خواستم که حداقل شبهایی که تنهام زمین لرزه نیاد.مسئولیت محمدصدرا فقط به دوش من نباشه.
سخته.از عهده اش برمیام میدونم .اما سخته.
هنوز از شبهای تنهایی وحشت دارم اما خدا هست.
 
 

درخت

  • ۵۴

 

 

"مثل درخت باش که در تهاجم پاییز و زمستان هر چه را از دست دهد اما همچنان روح زندگی را بری خویش نگه میدارد."

 

با همه کاستی و نواقص این سالها خوش حالم که بالاخره دارم اونجوری که دلم میخواد از لحظه هام استفاده میکنم،تاجاییکه کسی بهم احساس حسادت کرد.

اینهمه سال من به بقیه حسودیم شد که چرا اونها میتونن و من نه؛ حالا دیگه کم کم انگاری من هم دارم میتونم و خوشحالم از این بابت.

مکث من طولانی مدت بود.شاید ده سال من داشتم درجا میزدم که چرا انقدر لحظه هام داره مزخرف میگذره.

اما حالا در جا زدن تو زندگی برام تمام شد.

احتمالا تا الان روی موج چهارم الیوت بودم و از اونجایی که موج سوم همچین صعودی نبوده.با ورود به موج پنجم چه حسرتهایی به دل نمیمونه،که آقا کاش ما هم همراهش می شدیم.wink

من ریشه درختم رو دارم تقویت میکنم تا روز به روز جوانه های سرزنده تر و شادابتری بزنه.

درخت سپیده ؛ روزی نه آنقدر که دور از انتظار باشه و نه آنقدر نزدیک همون قدری ازش انتظار دارم که یه نهال مرغوب ،تبدیل به درخت  میشه و به بار میشینه ؛با میوه های خوشرنگ و لعاب به بار خواهد نشست.و من هنوز ابتدای درخت شدنم هستم.

 

 

فرشتگان همه جا هستند

  • ۳۷

اسم این دعا از صحیفه سجادیه درود بر فرشتگان و نگهبانان عرش است.

اما بنظرم اسم " فرشتگان همه جا هستند " برازنده ترش بود.

امام سجاد (ع) یک جایی میگه درود بر فرشته ای که از صدای غرش او بانگ رعد ها به گوش میرسد.

چقدر این تعبیر قشنگ رو دوست داشتم.

تو ذهن همه ما فرشته یه موجود مهربون و دوست داشتنیه که مراقبمونه؛پس وجودش تو هجوم بلاها و سختی ها نشونه دلگرمیه نه ترس.

و دعا :

"پروردگارا ! درود بر فرشتگانی که  از عشق و شیدایی معبودشان غفلت نمی ورزند.

بر اسرافیل که چشم بر اذن تو دوخته و در انتظار صدور فرمان است با در صور بدمد.

بر میکائیل که در بارگاه تو مقامی بالا و در قلمرو بندگی ات منزلتی والا دارد.

بر جبرئیل که امین وحی تو ،پیشوای آسمانیان،فرشته بلند مرتبه و مقرب درگاهت است.

و بر روحی که از امر توست.

بر فرشتگانی که راز داران وحی تواند.

و نیز بر فرشتگانی که آنها را به خود اختصاص داده ای و از خوردن و آشامیدن بی نیازند و در درون طبقات آسمان هایت جایشان داده ای.

و بر فرشتگانی که گنجوران بارن اند و ابرها را به پیش می رانند .

بر فرشته ای که از صدای غرش او بانگ رعدها به گوش می رسد ؛و چون ابرها با نواختن تازیانه اش به خروش آیند،برق های صاعقه زا بدرخشند.

بر فرشتگانی که همراه برف و تگرگ فرود آیند ، و آنان که به هنگام بارش باران ، قطره ها را همراهی کنند .

بر فرشتگانی که مخزن های باد را نگهبان اند و آنهایی که بر کوه ها گماردی تا از جای نجنبند.

بر فرشتگانی که پیمایش آب ها و باران های شدید و رگبارهای تند را به آنان آموختی."

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم