خانم نویسنده ای که من باشم...

پیاده روی در مسیر توسعه فردی

سوسک

  • ۲۹۳

 

فکر نمیکردم روزی به این درجه از شجاعت برسم.

همه اش از صدقه سری نسبتی است که دو سال و شش ماه و 12 روز پیش به بنده داده شد ؛وقتی که مادر شدم.

حشره و جنبده ای  نبود که از آن  نترسم.

حتی با دیدن یک مورچه ریز میزه ای که فاصله زیادی با آن داشتم تن و بدنم به لرزه در می آمد.

حالا سوسک و مارمولک و ما بقی موجودات زنده که جای خود.

امروز می خواهم از خودم بگویم و سوسکهایی که در زندگی مشترک تجربه کردم.

 مثلا یک روز که مشغول جارو کشیدن و

اگر فقط خودت بخواهی ...

  • ۲۶۴
بهش گفتم : حالم خوب نیست کمکم کن به خودم بیام.
گفت : تنها کسی که الان میتونه کمکت کنه خودتی.
گفتم : خب چیکار کنم؟
گفت : تو جزو کسانی هستی که زود به خودت میای نگران نباش.
گفتم : اما سه روز گذشته.
گفت :فقط خودت.
راست میگفت فقط خود آدم میتونه کمک حال خودش باشه اگر و فقط اگر که بخواهد.
 

خدا هست...

  • ۲۷۰
اولین باری که تجربه واقعی زمین لرزه رو داشتم.دوسال و پنج ماهه پیش بود وقتی که محمدصدرا یک ماهه بود.
دوبار زمین لرزه ای که به فاصله یک هفته اومد من فقط یک عکس العمل نشون دادم .محمدصدرا رو بردارم و در برم؛همین.
و تا مدتها ترسش تو دلم مونده بود.
دقیقش رو بگم ؛تا همین دوم اسفند ماه سال 98 که بخاطر کرونا قرنطینگی شروع شد.
چاره ای جز شب تنهایی موندم برام نمونده بود.
من موندم خونه خودمون؛ شبهایی که آقای خونه شیفت بودند و در بیمارستان.
جمعه شب وقتی اومد روی تخت و بیدارم کرد که بهش جا بدم تا بخوابه؛چشمم از پنجره به ماه خورد.
با انگشت یه اشاره ای کردم که ببینه ماه چقدر قشنگه و بیهوش افتادم رو بالشت که چشمهام همونجور باز موند و دیگه بسته نشد.
جرات نداشتم ازش بپرسم زلزله است ؟ حتی نتونستیم خودمون رو تکون بدیم،یه بالشتی چیزی بگیریم روی سرمون زیرآوار نمونیم.
ما هیچ عکس العملی از خودمون موقع زلزله 19 اردیبهشت ماه 99 نشون ندادیم.
حسابی که تاب خوردیم و دیدم علی حرفی نمیزنه آروم ودر کمال خونسردی پرسیدم : زلزله بود؟
گفت : آره.
دلم نمیخواست بشنوم آره. منتظر بودم بگه پای محمدصدرا بود دوباره زد به تختش اینجوری لرزیدیم.
این اولین باری بود که تجربه زمین لرزه رو تو خونه خودمون داشتیم.
اون شب من نتونستم راحت بخوابم و تمام روز تلویزیون روشن بود .تا محمدصدرا سرگرم بشه و بهم فشار نیاد.
انقدر تلویزیون روشن بود که خودش میرفت خاموش میکرد و باز من براش روشن میکردم و اون خاموش.
اما من بی حالتر ازین بودم که بتونم برای بازی باهاش انرژی صرف کنم.
هیچ انرژی نداشتم و خالی خالی بودم.
از تفاوت عکس العمل دیشب با تجربه دو سال پیشم بهت زده شده بودم.
اینبار ترسیدم.عق میزدم و مدام دستشویی میرفتم.
اما پاهام نلرزید.
دستهام نلرزید.
قلبم ته ته قلبم آروم بود.
محمدصدرا رو بغل نگرفتم و فرار نکردم.
اینبار لباس پوشیدم و موندم خونه و با پیشنهاد علی برای بیرون رفتن از خونه مخالفت کردم.
امروز با اینکه دو روز از زمین لرزه میگذره ؛برای محمدصدرا کارتون نهنگ و حلزون رو گذاشتم و رفتم حموم.
دو دل بودم بین تنها گذاشتن و نگذاشتنش . اگه من حموم باشم و زلزله بیاد چی ؟؟؟انقدر این فکر از ذهنم میگذشت که در آخر یه چیز بهم کمک کرد ؛
رفتم لب پنجره .نگاه به آسمون کردم و گفتم خدایا سپردمش دست تو.بهت اعتماد دارم.
هوای سپیده رو داشته باش.زندگی رو باید زندگی کرد چه با زلزله چه بی زلزله.
الان تا کی باید از زمین لرزه بترسم (و هزاران چیز ترسناک دیگر کنار همین زلزله)؟
قطعا خودت بیشتر از من حواست به امانتی که به دستهام دادی و بار مسئولیتش رو به دوشم انداختی هست.
زمین لرزه هست و هزاران اتفاق دیگه هم هست و خواهد افتاد.
اما زندگی رو باید زندگی کرد با همه اتفاقهای ریز و درشتش.
دعا کردم و از خدا خواستم که حداقل شبهایی که تنهام زمین لرزه نیاد.مسئولیت محمدصدرا فقط به دوش من نباشه.
سخته.از عهده اش برمیام میدونم .اما سخته.
هنوز از شبهای تنهایی وحشت دارم اما خدا هست.
 
 

درخت

  • ۲۷۷

 

 

"مثل درخت باش که در تهاجم پاییز و زمستان هر چه را از دست دهد اما همچنان روح زندگی را بری خویش نگه میدارد."

 

با همه کاستی و نواقص این سالها خوش حالم که بالاخره دارم اونجوری که دلم میخواد از لحظه هام استفاده میکنم،تاجاییکه کسی بهم احساس حسادت کرد.

اینهمه سال من به بقیه حسودیم شد که چرا اونها میتونن و من نه؛ حالا دیگه کم کم انگاری من هم دارم میتونم و خوشحالم از این بابت.

مکث من طولانی مدت بود.شاید ده سال من داشتم درجا میزدم که چرا انقدر لحظه هام داره مزخرف میگذره.

اما حالا در جا زدن تو زندگی برام تمام شد.

احتمالا تا الان روی موج چهارم الیوت بودم و از اونجایی که موج سوم همچین صعودی نبوده.با ورود به موج پنجم چه حسرتهایی به دل نمیمونه،که آقا کاش ما هم همراهش می شدیم.wink

من ریشه درختم رو دارم تقویت میکنم تا روز به روز جوانه های سرزنده تر و شادابتری بزنه.

درخت سپیده ؛ روزی نه آنقدر که دور از انتظار باشه و نه آنقدر نزدیک همون قدری ازش انتظار دارم که یه نهال مرغوب ،تبدیل به درخت  میشه و به بار میشینه ؛با میوه های خوشرنگ و لعاب به بار خواهد نشست.و من هنوز ابتدای درخت شدنم هستم.

 

 

زنجیره محبت

  • ۲۵۸

تازه روزه اش رو باز کرده بود  وبغضی ته گلویش را فشار میداد؛ که من شام میخورم و خیلی ها نه.

گفت خدایا پولدارم کن تا بتوانم راهی برای کمک به خلق پیدا کنم.

***

یک داستان کوتاهی خواندم به اسم قیمت معجزه که روایتی بود از کار نیکی که "دکتر آرمسترانگ" انجام داده بود.

به فکر رفتم.

به فکر اینکه چگونه میتوان دنیا را زیباتر کرد؟

آیا یک تنه میتوان اینکار را انجام داد ؟

آیا اگر من تنها ثروتمند جهان باشم میتوانم با پولهایم دنیا را از شر فقر و فساد و زشتی نجات دهم ؟

بی شک نه ؟!

ریشه کن کردن فقر، گسترش خوبی و زیباتر کردن جهان به تنهایی غیر ممکن است.

باید زنجیره محبت راه انداخت.

فکرش را بکنید مثلا اگر تنها کار نیک دکترآرمسترانگ همان قیمت معجزه باشد و آن پسربچه ، پس از مداوا ؛ یکی از انسانهای نیک روزگار شود، آنوقت است که زنجیره محبتی که دکتر آرمسترانگ استارتش را زده بود به راه خودش تا سالیان سال ادامه خواهد داد.

راه انداختن زنجیره محبت نیازی به پولدارترین شدن ندارد،تنها نیازش داشتن یک قلب بزرگ است که یک معجزه ای را برای زندگی کسی رقم بزند.

 

 

دوستت دارم چون ...

  • ۲۴۵

این جمله را چطور کامل میکنی ؟

دوستت دارم چون ...

 

قبلتر از اینها خیلی برای هم می نوشتیم.

البته بیشتر من ؛یادمه که فقط یک بار ایمیل ده بیست جمله ای برام فرستاد و اکثرا یا بی جواب می موند.یا در حد باشه ، اوکی ، آهان...

انتظاری ازش نداشتم که به همین بالا بلندی که من براش مینوشتم جوابهام رو بده ؛اما خب خیلی دلم میخواست که برام وقت بگذاره و بنویسه.

یکی از اون صدها هزار باری که به مشکل برخوردیم ، چند تا برگه گذاشتم جلوی خودم و خودش.

در حد یک جمله ازش خواستم توی هر برگه ناراحتی هامون رو از هم بنویسیم و پشتش رو خالی بذاریم تا طرف مقابل جواب بده.

نوشتن از ناراحتی ها خیلی مواقع راه گشا تر از اینه که بشینیم کنار هم و صحبت کنیم.

یکی از معجزه های نوشتن رو اونروز در کنار همدیگه درک کردیم.

که اگر با حرف زدن میخواستیم بیانش کنیم قطعا دوباره بحثمون بالا میگرفت.

من براش نوشتم.اون برام نوشت.

برگه هامون که تموم شد.

باهم عوضشون کردیم.

دوباره من پشت برگه هایی که اون نوشته بود نوشتم و اون هم پشت نوشته های من نوشت.

بعد دوباره برگه ها رد و بدل شد.

به همدیگه  چند دقیقه ای فرصت دادیم تا انتظاراتمون و نوشته های طرف مقابل راجع به انتظاراتمون رو بخونیم.

بعد خوندن این نوشته ها تازه شروع کردیم به صحبت کردن با همدیگه.

از بین بحثهامون اون قشنگترین بحث بینمون بود؛چون اون تنها باری بود که این روش رو عملی کردیم.

حالا میگم :

دوستت دارم چون یه بحث قشنگ برام  به یادگار گذاشتی ...

هزاران دلایل دیگر دوست داشتنت بماند برای بعدتر.

 

آیه 14 و 15 یس

  • ۲۶۳
به نام خداوند بخشنده مهربان
آیه 14.
آنگاه گه دو نفر از پیامبران خود را به سوی آنان فرستادیم؛پس تکذیبشان کردند .سپس با شخص سومی آن دو را پشتیبانی کردیم ، پس گفتند:همانا از طرف خدا به سوی شما فرستاده شده ایم.
آیه 15.
کفار گفتند: شما جز بشری مثل ما نیستید و خدای رحمان چیزی بر شما نازل نکرده است،شما در این ادعا جز دروغ نمی گویید.
***
دو نفر از پیامبران خدا (یا به روایتی دیگر از حواریون ) برای هدایت مردم به روستای انطاکیه رفتند.
اما اهالی، آن دو نفر را مورد ضرب و شتم قرار دادند.
خداوند نفر سومی را مامور هدایت مردمان آن روستا قرار داد.
نفر سوم هم برای نجات دوستانش از مهلکه ای که گیر افتاده بودند و هم برای هدایت به سمت انطاکیه راهی شد.
راستش دارم فکر میکنم یعنی اون دو نفر چه چیزی ممکنه گفته باشند که مردم روستا باهاشون اینجوری رفتار کردند.
قطعا خدا جز خوبی و نیکی چیز دیگه ای از انسانهای روی زمین نخواسته.
اصلا به فرض محال از سمت خدا هم نباشند؛کسی که حرف خوب میزنه، کسی که از نیکی میگه ، از خوبی میگه .باید چشم بسته قبولش کرد.نه اینکه تیشه به ریشه اش زد.
دنیا قشنگ خواهد شد بدون شک اگر فقط از خودمون شروع کنیم برای قشنگ شدن و بهتر شدن .
 

کودک درون

  • ۲۶۰

 

یک خانواده خوشحال چیزی جز یک بهشت زودرس نیست "برنارد شاو"

 

امروز در کتاب 99 راه برای شفای کودک درون خواندم :

" از ته دل بخندید؛ خنده شفای دردها و غذای روح است.

خنده به کودک درونتان اجازه میدهد تا ظاهر شود. "

معنای کودک درون را حال که فرزند خردسالی دارم بیشتر از بیش درک میکنم.

کودک من هم بازی میخواهد؛

توجه میخواهد؛

آغوش گرم میخواهد.

کودک درون اگر باشد؛اگر دوست داشته شود دنیا بی شک زیباتر میشود.

مگر نه این است که کودکان زیبایی این دنیا هستند.

حال فکر کن پیر و جوان همه کودک شویم همراه کودکانمان؛

با همان احساسات ناب کودکانه.

چه شود این زمین زیبای ما؟!

خروس خانم

  • ۲۷۸
کتابها رو دور خودم می چینم و دونه دونه وتند تند ورق میزدم تا به یه جمله ای که دلنشینه برسم و بتونم پست صبحگاهی رو آپلود کنم.
بالاخره صبح اومده و باید خبر اومدنش رو داد.
دلم میخواد خروس باشم.خروس خانم ؟ صفحات مجازی.
بگم : قوقولی قوقول صبح اومده دوباره؛ پاشید که وقت کار.
اما تو گشت و گذارم توی کتابها هیچ چیزی که در حال حاضر به دلم بشینه پیدا نمی کنم.
خودم دست به قلم میشم.مثه همه روزهایی که قبل از این سه سال گذشته مینوشتم بدون هیچ کپی برداری از کسی.اصلا رونویسی رو دوست نداشتم؛یه جورایی کسر شانم میشد...تا اینکه این دو ماه اخیر به خودم فهموندم :"رونویسی هم ممکنه ایده به ذهنت بیاره.جدا از اون صفحه ات هم به روز رسانی میشه ؛ پس ازش کمک بگیر.تازه درسته که رونویسی هست ولی برای انتخاب همونها هم کلی وقت گذاشتی ؛ هرچند کمتر از تایم نوشتن."
و اینگونه دلدار دهنده خود بودیم :)
من انتخاب کردم دوباره بنویسم.تو همین شرایط الآنم که بیشتر از اینکه برای خودم باشم برای دیگری هستم.
و برای این انتخاب بهایی دادم بس شیرین.
من از خواب ناز گذشتمو عشق کردم با این کار...
راستی یکی از مزیت های زود بیدار شدن هم اینه که ساعت بیدار شدن گنجشکای محل دستت میاد.
 
 

پس چرا ؟ چرا به تو رو نیاورم ؟

  • ۲۷۵
وقتی با تو سخن می گویم ، دشواری هایم آسانی می گیرد و شادی هایم فزونی.
راه گریزی می یابم بر مشکلاتم و توانی می یابم در تحمل باید ها و ناگزیری ها.
با تکیه بر درک و شناخت کامل تو از خویشتن است که بر نیازهای زندگی خود آگاهی می یابم.
شکرت خدا که هرگاه بخواهم به تو روی می آورم.
خدایا می خواهم با تو سخن بگویم.
(گفت و گوی یک زن با خدا -مارجوری هلمز)
***
گوش میدهی ؟
دستانم را در دستانت بگیر؛ نه !!! نه من اینگونه راضی نیستم؛
مرا در آغوشت گرم نگه دارم تا امن ترین لحظه های زندگی را نثار این جهان کنم.
میخواهم بهترین تو باشم و نگهدار خوبی باشم از نعمت زندگی.
یاریم کن .
با من باش.
هر لحظه و هر جا مرا سفت در آغوشت بگیر تا رو سفید بنده ات باشم در این دنیای فانی.
دوستت دارم ای خدایی که بامنی.

مطالب پیشنهادی اول

مطالب پیشنهادی دوم